«انسان»- ابزار، هدف يا هردو؟
فرخ نعمت پور
در سيستمهاى اجتماعى بهويژه مدرن آن رابطه فرمان دادن و فرمان بردن بر پايه نوعى خرد استوار است که در آن نميشود فرمانبر را تنها با کلمه فرمانبر توصيف کرد، آنقدر که بايد به نوعى کنش خردگرايانه فرمانبر هم توجه کرد که بر پايه آن سيستم امکان تداو م زندگى خود را باز مييابد.
به عنوان نمونه در کشورهاى دمکراتيک که در آنها نهادهاى مدنى قوى وجود دارند آيا ميشود رابطه دولت با جامعه را تنها بر اساس مقوله فرمانبردن/ فرماندادن توضيح داد؟
بعدهاى مختلف تصور انديشمندان از بشردر خصوص علت وجودى آن، هنوز هم موضوعى قابل بحث و جدل در عصر به اصطلاح فرامدرن است. در اين عرصه اين موضوع که آيا بشر خود در خود ابزار است، هدف است و يا پديدهاى ميان ايندو چه در تئورى و چه در پراتيک موضوعى خاتمه نيافته است و در هر دورهاى انديشمندانى نوين با روشهاى شناختى نوين و تئوريهاى جديد وارد اين عرصه ميشوند.
البته اين بحث را قدمتى طولانى است، قدمتى به بازگشت به دوران باستان، يعنى آن زمان که فيلسوفان يونان قديم وارد اين بحث هستىشناسانه شدند و اسلوب و ماهيت نگرش خود را پى ريختند.
يکى از اين فيلسوفان البته ارسطو است. يعنى انديشمندى که تسلط انديشهاش تا عصر رنسانس يعنى صدها سال ادامه داشت و در کليترين خطوط علم، منطق و فلسفه حرف اول را ميزد. در کتاب سياست، ارسطو روايت خود از انسان را نه روايتى فارغ از مقوله زيردست/زبردست، بلکه کاملا در رابطه با آن به رشته تحرير درميآورد. در تحليل نخبهگرايانهاش براى او انسان نه در فرم انسان، بلکه در فرم گونههاى انسانى ظاهر ميشود و اين چنين تعبيرات زيرين را ارائه ميدهد:
"ابزارها بر دو گونهاند: رواندار و بىروان... بنده افزارى جاندار است... و بندگان را عمـدتا بايد افزارهائى مقدم بر ابزارهاى ديگر دانست"١ص١٠
در اين تعبير بنده فقط در ميان افزارهاى ديگر مقام اول را دارد و درتفکر سلسله مراتبگرايانه ارسطوئى ميتواند نسبت به افزارهائى ديگر از جايگاه رفيعترى برخوردار باشد.
و يا:
"بنده نه فقط خدمتگزار خدايان است، بلکه با تمامى وجود خويش از آن اوست و زندگى او جز در اين تعلق، در چيز ديگرى نيست"٢ ص١١، ١٢
و اين ابزار نه موجودى مستقل بلکه وابسته در هستى خويش است، واين در تعبيرکانتى بدان معنا است که وجودى در خود نيست و هستىاش با خود آغاز و در خود پايان نمیيابد.
و يا:
"آيا کسانى وجود دارند که زندگى برايشان سودمند و روا باشد، يا آنکه بندگى اصلا بر خلاف طبيعت است. يافتن پاسخ چه از ديدگاه فلسفه و در پرتو خرد و چه از راه آزمون بر بنياد امور واقع کارى دشوار نيست. فرمان دادن از يک سو و فرمان بردن از سوئى ديگر، نه تنها ضرور بلکه سودمند است. برخى از زندگان از همان نخستين لحظه زادن براى فرمانروائى يا فرمانبردارى مقدر ميشوند"٣ص١٢
در اينجا ارسطو اصل فرمان بردن و فرمان دادن را به رابطهاى بندهگونه تعبير ميکند. يعنى در هر جائى اين سيستم به هر درجهاى موجود باشد، سيستم، سيستم بندهوار است!
براى او بنده، يعنى بخشى از انسانها، افزار هستند، و بخش ديگر انسانها يعنى خردمندان ميتوانند از اين افزار استفاده کنند. و اين بالکل يعنى اينکه بخشى از انسانها نه مريدان خود که مريدان ديگرانند و از خود اختيارى ندارد. او عارى بودن بنده از خرد و استعدادش را در اجراى کارهاى بدنى علت اين امر ميداند. و نهايتا چنين استدلال ميکند که در هر کل واحدى (تن انسان و رابطه خدايگان و بنده) هميشه ميتوان فرمانروا و فرمانبردارى را بازشناخت. و اين ويژگى در زندگى رواندار را نتيجهاى از نظام سراسر طبيعت ميداند.
اما ارسطو که علاوه بر الگوى طبيعت از الگوى سيستم بردهدارى در يونان باستان نيز براى تدوين نظريات تئوريکى خويش در اين زمينه استفاده ميکند، تا چه حد در عرضه اين تئورى حق به جانب است؟ در يک نگاه کلى ميتوان گفت که نظرات اين انيشمند مثل نظرات تمامى انديشمندان ديگر، هم از جنبههاى مثبت و واقعى بهره دارد و هم از جنبههاى نادرست و ناواقعى. در اينجا اين ادعا را بيشتر ميشکافيم.
اگر فرمان دادن و فرمان بردن را در وجه کلى آن تعبير کنيم، تجربه بشر در زمينه لااقل نهادهاى کلان درون جامعه عليرغم هر درجهاى از حضور آن، ماندگارى اين رابطه فرمان دادن و فرمان بردن را تائيد ميکند. سيستمهائى که در آنها مديريت حضور دارد بدون اين رابطه قادر به زندگى خود نيستند، و اين فرمان بردن چه اختيارى باشد و چه از روى اجبار جزو سرشت آن است. اما اينکه تا چه حد ميتوان اين رابطه را به رابطه بندهگونه تعبير کرد، خود بحث ديگرى است. رابطه برده با بردهدار يک رابطه بندهگونه ست، اما آيا ميشود رابطه يک کارمند ادارى را با مدير خود در عصر مدرن به اين رابطه تنزل داد. بردهدار صاحب و مالک همه چيز برده بود، اما مدير فقط در حيطه کار و امور مربوط به آن داراى قدرت فرمان دادن است. به تعبيرى ميتوان گفت که رابطه بندهگونگى در اينجا به حيطههاى بسيار محدودترى تنزل مييابد. و اين شايد ما را در برابر تفسير بندهگونه از اين مناسبات موضع شک قرار دهد. اما در کل هنوز ميتوان به ماندگارى ايده فرمانده و فرمانبر حتى در جوامع مدرن و فرامدرن هم معتقد بود. و اين شايد به نوعى عقلانى بودن آنرا نشان ميدهد.
ايده ارسطو در اين زمينه همچنين ناظر بر اين است که وى از لحاظ بهره خرد، معتقد به دو نوع بشر است، بشر با خرد و بشر بىخرد. و علت خرد نيز دليلى ذاتى است. يعنى اينکه برده ذاتا بىخرد و خداوندان ذاتا با خرد هستند. ارسطو از اين لحاظ به صحنه اجتماعى زندگى واقعى و تناقضات درون لايههاى مختلف اجتماعى بازنميگردد. براى او همه چيز از پيش مقدور است و اين البته ريشه در انديشه غايتگرايانه او دارد. انديشهاى که در آن هر پديدهاى را هدفى مناسب با فرم آن پديده است. يک بنده، بنده است زيرا که براى بندگى زاده شدهاست، بنابراين ذاتا فاقد خرد و ماهيتا خلق شده براى کار بدنى است. او در اين باره به فرصتهاى برابر و مناسب براى پرورش خرد که بر طبق نظر انديشمندان عصر مدرن ذاتى همه انسانهاست، وقعى نمينهد. در اين انديشه، خرد را را با عوامل بيرونى پيوندى نيست.
اما ميتوان اساسا فرمان بردن انسانها از همديگررا در سيستمهاى اجتماعى با فرمان بردن وحوش از انسان مقايسه کرد؟ آيا سيستمهاى پيچيده اجتماعى که در آنها نوعى تقسيم کار پيشرفته وجود دارد و در آنها اراده و قدرت ابتکار انسان در خلقت پديدههاى نوين خود را به نمايش ميگذارد، اساسا با رابطه از اساس بندهگونه انسان با حيوان قابل مقايسه هست؟ در سيستمهاى اجتماعى بهويژه مدرن آن رابطه فرمان دادن و فرمان بردن بر پايه نوعى خرد استوار است که در آن نميشود فرمانبر را تنها با کلمه فرمانبر توصيف کرد، آنقدر که بايد به نوعى کنش خردگرايانه فرمانبر هم توجه کرد که بر پايه آن سيستم امکان تداو م زندگى خود را باز مييابد. به عنوان نمونه در کشورهاى دمکراتيک که در آنها نهادهاى مدنى قوى وجود دارند آيا ميشود رابطه دولت با جامعه را تنها بر اساس مقوله فرمانبردن/ فرماندادن توضيح داد؟ و بدتر اينکه آنرا به رابطهاى بندهگونه تنزل داد؟
ميتوان گفت که در جوامع مدرن، در فرمانبردن نوعى خرد وجود دارد، و اين را وجود آن نهادهائى امکانپذير ميسازد که در سيستم عمودى قدرت، ميتوانند از لحاظ تاثيرگذارى حضور موازى داشته باشند و بنابراين رابطه فرمانبردن/ فرماندادن را از تفسير بندهگونه آن تا حد زيادى جدا کنند.
بنابراين اگر رابطه فرماندادن/فرمانبردن را يک ذاتى عمومى سيستمهاى بشرى فرض کنيم، اما نميتوان ويژگى بندهگونگى آنرا که در مراحلى از حيات بشرى خصلت آن بوده است، به خصلتى عمومى تعميم دهيم.
و اما درمقابل اين تعبير کلاسيکى از انسان، تعبير مدرنيستى هم وجود دارد که عمدتا با کانت شروع ميشود. آنجا که وى از خرد، از انسان خودمختار و از عدم افزارمندى انسان سخن ميگويد، اين تعبير مدرن پايههاى تئوريکى خود را بازمييابد و خود را به نمايش ميگذارد.
در يکى از اوامر قطعى خود در بحث اخلاق، کانت يکى ازمشهورترين گفتههاى خود را چنين فرمولبندى ميکند: "تو نبايد هرگز انسانها را، نه خود و نه ديگران را، تنها به عنوان افزار به کار ببريد، بلکه در همان حال بايد همچون هدفى در خود."۴
براى کانت انسان موجودى آزاد و فعال در پروسه شناخت بود،و با ضابطههاى اخلاقى در خود. بنابراين انسان قادر است که خود قوانين و ضابطههاى مورد نياز خود درجريان زندگيش را فورموله کند، بدون هيچگونه وابستگى به منابع بيرون از خرد خودش.
همچنين کانت با طرح اين نظر که انسان خود هدف است، با اين تئورى ارسطوئى فاصله ميگيرد که بخشى از انسانها (و طبيعتا بيشترشان) افزارهاى رواندار هستند. انسان که افزار فرض نشود و خود هدفى در خود باشد، طبيعتا نميتوان و نبايد آنرا وارد مقوله بندگى کرد. اما آيا اين تعبير کانتى را چه گونه ميتوان در مورد امرفرماندادن/ فرمانبردن تعبير کرد؟ بهويژه اينکه خود، اين گفته مشهور خودش رابه عنوان "امر" مطرح ميکند.
ميتوان گفت که منظور کانت اين است که بشر با استفاده از خرد خود و استخراج قوانين نظم اجتماعى از آن، که در آن بشر در مرکز توجهات است، به چنان نظم اجتماعى فراميرويد که در آن بندگى وجود ندارد، اما اوامرى وجود دارند که اساس اين نظم هيومانيستى بر اساس آن پايهريزى شده است. در اين نظم کلى، قوانين انسانى که ساخته انسانها هستند، امر ميدهند و طبيعتا نهادهائى وجود دارند که ناقل و ناظر اين امردهى هستند. در اينجا فرمان بردن انسان از انسانهاى ديگر مطرح نيست آنقدرکه انسان به عنوان موجودى آزاد و واضع قانون فقط از قوانين خودش پيروى ميکند. در اينجا فرماندهندگان درون نهادهاى اجتماعى نيز تابع قانون هستند و در اصل قانون است که فرمان دهنده عمومى است. قانونى که از انسانها ميآيد اما به آنچنان اندازه معنوى فرا ميرويد که همه را در برميگيرد.
اما آيا اين درک کانتى، حضور و ايده فرمانده/ فرمانبر را به طور مشخص در زندگى روزانه از بين برده است؟ پراکتيزه کردن قانون در زندگى واقعى، نهادهاى خود را مىطلبد و اين نهادها هستند که به فرمانده مادى و ملموس قانون معنوى تبديل ميشوند. و بنابراين ما مداوم با فرماندهندگانى روبرو هستيم که ما را به ياد فرمانبردن مياندازد. شايد بتوان اين تناقض را به اين طريق حل کرد که اگر همه انسانها به اين خصوصيت خود که انسانهائى آزاد، فعال و فراتر از آن هدفى در خود هستند بتوانند جامه عمل پوشند، در آن صورت امر فرمان دادن و فرمان بردن در ميان انسانها رخت برميبندد و براى هميشه رابطه ميان انسانها به رابطهاى افقى تبديل ميشود. در اين حالت رابطه انسان با قانونهاى خودساخته چنان نزديک ميشود که قانون بر پايه يک نياز و کنش درونى پراکتيزه ميشود.
سرانجام در پايان در مقايسهاى ميتوان گفت که اعتقاد ارسطو به اينکه بخشى از انسانها افزارهاى رواندار هستند به اين معنى نيست که او مخالف قانون و ضوابط در زندگى انسانى بود. برعکس قوانين منطق ارسطوئى نشان ميدهد که وى تا چه اندازه به امر دقت حساسيت داشت، اما تفکر ارسطو در باره امر قانون امرى نخبهگرايانه بود و بر مبناى آن ميتوانست تنها منبعث از فکر خداوندان خرد باشد. پيش کانت برعکس خرد نزد همه انسانها وجود دارد و تنها امرى مختص به بخشى از انسانها نيست. اعتقاد به نبود خرد نزد بخشى از انسانها ارسطو را به اين امر رهنمون ميکند که نه تنها امر فرمان دادن و فرمان بردن امرى طبيعى است بلکه فراتر از آن بندگى نيز پديدهاى طبيعى است. اما نزد کانت بندگى امرى منتفى است و مسئله فرمان دادن و فرمان بردن در بهترين حالات خود امرى است ميان قانون و انسان، و در بدترين حالت خود ميان انسان و نهادهائى که مجرى قانون هستند. اعتقاد به بودن خرد نزد همه انسانها پيش کانت، اعتقاد به بندگى را از بين ميبرد. و اعتقاد به نبود خرد پيش بخشى از انسانها، اعتقاد به روا بودن بندگى را نزد ارسطو پيش ميآورد.
١،٢،٣سياست،ارسطو ترجمه حميد عنايت
۴ Tenkere og ideer