مكتب فرانكفورت
سيامک طاهرى

در سال‌هاى دهه‌ی۵٠ و۶٠ ميلادى در ميان جوانان و دانشجويان وعده‌اى از روشنفكران اروپايى كه ويژگى اصلى آنان انتقادهاى صريح و بی‌پرده و شديد‌اللحن از نظام سرمايه‌دارى بود، انديشه‌اى شكل گرفت كه بنام چپ نو مشهور شد. بنيادهاى نظرى و ايدئولوژيك اين گروه‌هاى روشنفكرى و دانشجويى بيشتر بر انديشه افرادى چون آنتونيو گرامشى، گئورك لوكاچ، تئودور آدورنو و هربرت ماركوزه قرار داشت. كه دو نفر آخر به مكتب فرانكفورت تعلق داشتند

"موسسه پژوهش‌هاى اجتماعى فرانكفورت" در سال ١۹٣٢ به عنوان مركزى براى پژوهش‌هاى سوسياليستى طى فرمانى از سوى وزارت آموزش و پرورش در سال‌هاى اوليه جمهورى وايمار بنيان نهاده شد و به دانشگاه فرانكفورت وابسته شده با به قدرت رسيدن هيتلر، اعضاى اين مكتب روانه تبعيد در ايالات متحده گرديدند، والتر بنيامين، لئولوونتال (جامعه شناس ادبيات) اريك فروم (روانكاو)، كارل ويت فوگل (چين‌شناس) از بنيان‌گذاران اين مكتب و تئودور آدرنو، ماركس هوركهايمر و هربرت ماركوزه از چهره‌هاى اصلى اين مكتب بودند. عقايد آنان هر چند كه با هم تفاوت‌هايى داشت ولى مضمون‌هاى مشتركى هم داشته است.
پی‌ريزى اين پژوهشكده در شرايط ويژه ناشى از پيروزى انقلاب بلشويكى در روسيه و شكست انقلاب‌هاى اروپاى مركزى و به‌ويژه آلمان (جمهورى وايمار) صورت گرفت و شايد بتوان آن را بخشى از سيستم نظری‌اى دانست كه به ماركسيسم غربى معروف است. اما اين موسسه در مراحل اوليه خود مكتبى متمايز را به وجود نياورد و همان‌گونه كه سارتين‌چى می‌گويد: انديشه ايجاد يك مكتب مشخص تا زمانى كه اعضاى موسسه مجبور به ترك فرانكفورت گرديدند شكل نگرفته بود. عنوان مكتب فرانكفورت نيز تا موقعى كه اعضاى موسسه در سال١۹۵٠ به آلمان مراجعت كردند مورد استفاده قرار نگرفته بود. سال١٣۵۶ سال ظهور چپ نو در آمريكا و اروپا بود.
در سال‌هاى دهه‌ی۵٠ و۶٠ ميلادى در ميان جوانان و دانشجويان وعده‌اى از روشنفكران اروپايى كه ويژگى اصلى آنان انتقادهاى صريح و بی‌پرده و شديد‌اللحن از نظام سرمايه‌دارى بود، انديشه‌اى شكل گرفت كه بنام چپ نو مشهور شد. بنيادهاى نظرى و ايدئولوژيك اين گروه‌هاى روشنفكرى و دانشجويى بيشتر بر انديشه افرادى چون آنتونيو گرامشى، گئورك لوكاچ، تئودور آدورنو و هربرت ماركوزه قرار داشت. كه دو نفر آخر به مكتب فرانكفورت تعلق داشتند: از اوايل دهه‌ی١۹۷٠ از تاثير و نفوذ مكتب فرانكفورت به آرامى كاسته شد و با مرگ آدورنو در سال١۹۶۹ و سپس هوركهايمر در سال١۹۷٣ عملاً حيات آن به عنوان يك مكتب متوقف گرديد. اين مكتب در سال‌هاى پايانى عمر خويش آن چنان از ماركسيسم فاصله گرفته بود كه به گفته مارتين جى،(ديگر نبايد آن را در زمره شاخه‌هاى ماركسيسم دانست.)
به نظر هربرت ماركوزه تضاد ميان نيروها و مناسبات توليد ديگر تضاد محسوب نمی‌شود، زيرا نيروهاى مولده چنان ثروت عظيمى توليد كرده‌اند كه نه تنها با مالكيت خصوصى در تضاد قرار نمی‌گيرند، بلكه می‌توانند به تقويت آن نيز كمك كنند، اين ثروت براى توليد محصولات كاذب و رفع نيازهاى بيهوده به‌كار گرفته شده است. رشد انحصارها و مداخله دولت اعمال كنترل پيچيده‌تر و موفق‌ترى بر زندگى مردم را در مقياس وسيع و در سطح ملى و بين‌المللى را موجب شده است. اين انديشه‌ها در روزگارانى شكل گرفتند كه اين امكان تقريباً براى همه دولت‌هاى غربى وجود داشت كه به شهروندان خود امكانات بهداشتى، آموزشى و رفاهى رايگان ارائه دهند، اما آن‌ها ثروت خود را در راه گسترش تسليحات يا توليد انواع و اقسام كالاهاى كاذب مصرفى از جمله٢٣مارك پودر لباسشوئى و تبليغات خرج می‌كردند در حالى كه توليد يك نوع از آن‌ها كافى بود ولى اين ثروت در راه خدمات بهداشتى و آموزشى و.... خرج نمی‌شد.
ماركوزه هر شكلى از دموكراسى كه تا به امروز شناخته شده است را نفى مى‌كرد و مورد حمله قرار مى‌داد او بر اين اعتقاد بود كه حتى اگر طبقه كارگر هم ديگر نتواند عامل تحول اجتماعى باشد- زيرا كه به‌وسيله سيستم حكومتى به علت كره‌اى كه بر نان آنان ماليده شده است منافع‌اش با منافع نظام در هم تنيده شده است- گروه‌هاى ديگرى می‌توانند جرقه لازم براى بيدار شدن ديگران را روشن كنند، يعنى روشنفكران، دانشجويان، گروه‌هاى اقليت و ....از نظر او جوامع فعلى سرمايه‌دارى چيزى نيستند جز باز توليد سلطه و نابرابرى. شايد يگانه هدفى كه پيش روى افراد وجود دارد شكستن اين نظام توتاليتر پنهان باشد. وى در رابطه با دموكراسی‌هاى سرمايه‌دارى می‌گويد: «شما در اين جوامع آزاد هستيد كه ارباب‌تان را براى چهار سال انتخاب كنيد و بعد از آن ديگر هيچ آزادى وجود ندارد.» ماركوزه دموكراسی‌هاى سرمايه‌دارى را قبول نداشت و گمان نمی‌برد كه اين دموكراسی‌ها به آزادى و برابرى منجر شوند. اگر لوكاچ به گسترش شیء‌شدگى و توانايى طبقه كارگر در متوقف كردن و در هم شكستن دامى بود كه اين شیء‌شدگى در اطرافش گسترده بود، مكتب فرانكفورت پيروزی‌هاى شیء شدگى را فهرست می‌كرد. يكى از مضمون‌هايى كه در ميان هوادران مكتب فرانكفورت به عنوان عامل ثابت و متحد كننده قابل توجه است، موضوع سلطه‌گرى است.
متاسفانه در هيچ يك از نوشته‌هاى بنيان گذاران و مشاهير اين مكتب ما با تعريف دقيقى از سلطه‌گرى مواجه نمی‌شويم. بطور خلاصه آنان معتقدند كه اگر كسى بر ديگرى سلطه داشته باشد به شيوه‌اى و يا گونه‌اى قادر است كه فرد دوم را به انجام كارى وادار كند. از انواع سلطه از ديد آنان می‌توان سلطه مرد بر همسر، معلم بر شاگرد، مدير بر كارمند و.... را نام برد و سپس به بررسى و چگونگى شيوه اعمال سلطه نظام مانند فريب دادن می‌پردازند.
نياز به سلطه‌گرى- سلطه‌گرى صرفاً ذاتى صنعت‌هاى فرهنگ نيست، بلكه آن را می‌توان مستلزم نوعى ساختار شخصيتى دانست. شخصيتى كه نه تنها سلطه‌پذير است بلكه عملاً آن را جستجو می‌كند. ماركوزه در تدوين اين نظر از فرويد بهره بسيار می‌برد، فرويد معتقد بود كه تمدن به سركوب بستگى دارد، لذا ضرورتاً متضمن رنج است. اگر ما سعى می‌كرديم همه‌ی اميال خود را اعم از جنسى و غيرجنسى به محض بروز آن ارضاء كنيم جامعه و تمدن و فرهنگ يك شبه نابود می‌شدند و زندگى صحنه آشوبى می‌شد كه در آن از يكديگر فقط براى ارضاء استفاده می‌كرديم، نوعى عيش و عشرت بی‌پايان كه به ويرانى می‌انجاميد. هم آدرنو و هم ماكس هوركمايمر و هم هربرت ماركوزه معتقد به سه پهنه سلطه‌گری‌اند.
١- چگونگى نگاه به جهان كه سلطه مردم بر يكديگر و نظام بر مردم را توجيه می‌كند.
٢- شيوه‌اى كه فرهنگ توده‌اى مدرن مردم را در نظام ادغام می‌كند.
٣- ساختار شخصيتى كه نه تنها سلطه را می‌پذيرد بلكه حتى آن را جست و جو و طلب می‌كند.
در اين تفكر به تمام اشياء و افراد و حتى دانش به عنوان وسيله‌اى كه قدرت را تحكيم و گسترش می‌دهند نگريسته می‌شود. اما ماركوزه، شخص آدورنو و هوركهايمر را متهم می‌كرد كه وجود نظام‌هاى نابرابرى و سلطه‌گررا در جامعه شوروى آن روز برجسته كرده و وجود شرايط مشابه با ظاهر فريبنده را در كشورهاى دموكراسى غربى در نظر نمی‌گيرند. در هر حال آدورنو و هوركهايمر معتقد بودند كه نظام‌هاى بورژروايى غربى به‌هر حال بهتر از نظام شوروى هستند. بخش اعظم كار مكتب فرانكفورت حول محور فرهنگ متمركز شده است و فرهنگ نيز به مفهوم شيوه‌هايى كه جوامع و افراد ديدگاه‌هاى خود را درباره‌ی جهان تدوين می‌كنند شناخته می‌شود. ماركوزه از روشى سخن می‌گويد كه در آن صنعت فرهنگ"نيازهاى كاذب" را توليد و ارضا می‌كند(انسان تك ساحتى). و اما تفاوت بنيادين اين مكتب با ماركسيسم را می‌توان در دو نقل قول متفاوت درباره نازيسم مشاهده كرد.
فرانتس بويمان كه ماركسيست است، نظام اقتصادى، زيستى نازيسم را اينگونه تعريف می‌كند: "نظام انحصارگرانه‌اى و نيز اقتصادى دستورى است. اقتصاد سرمايه‌دارى كه دولت توتاليتر آن را سازمان داده و به نظم در آورده است، ما عنوان "سرمايه‌دارى انحصارى توتاليتر" را به عنوان مناسب‌ترين نام براى توصيف اين نظام پيشنهاد می‌كنيم." و اما پولوك (كه به حلقه درونى مكتب فرانكفورت تعلق داشت) همين پديده را چنين توصيف می‌كند. "نظام "سرمايه دارى دولتى“ كه در آن انگيزه سود "جاى خود را به انگيزه قدرت" داده است و به عنوان"نظم نوينى“ تلقى می‌شود" همانطور كه ملاحظه می‌شود از نظر منتقدان به مكتب فرانكفورت انگيزه قدرت در نظام سرمايه‌دارى می‌تواند جانشين انگيزه سود باشد.
درست همين جابجايى انگيزه‌هاست كه اختلاف و انحراف را در مكتب فرانكفورت ايجاد می‌كند و به همين دليل است كه ماركوزه، روشنفكران و دانشجويان را جانشين طبقه كارگر می‌كند. تئوری‌اى كه با شكست شورش‌هاى دانشجويى سال١۹۶٨ در اروپا و آمريكا رو به انحطاط می‌گذارد و در هيچ نقطه‌اى از جهان پياده نمی‌شود. به رغم شكست اين انديشه بايد اذعان داشت كه اين مكتب هر چند كه در سطح كلان دچار انحرافى جدى شده، اما در سطح خود، در شناخت مقوله قدرت دستاوردهايى را به همراه داشته است.

برگرفته از نشريه الکترونيکی رونا