|
|
نظرات جديد در باره مارکس
حسن نادری
ضرورت فعاليت اجتماعی و سياسی هدفمند، آگاه و دارای رهبری، که از آموزه های بجا مانده از مارکس است، کماکان به قوت خود باقی است. مارکس خود در قلب فعاليتهايی بود که انگيزه وهدفمندی را با خود همراه داشت. اين ضرورت از اميد به جامعه ای آزاد و شکوفا سرچشمه می گرفت
در پايانه قرن بيستم، جهان با دگرگونی های غيرمنتظره ای روبرو شد که بشريت را با سئوالات بی شماری روبرو ساخت. اگر تا سالهای ٨٠، جهان با دو الگوی سياسی ـ اقتصادی تعريف می شد، با فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقي، جهان چهره ديگری به خود گرفت، مدل سياسی ـ اقتصادی سرمايه داری جهانی شد و جهان «يک قطبی» سلطه يافت.
آيا تاريخ با نظام سرمايه داری حرف آخر خود را زده و سوسياليسم در چشم انداز آينده ی بشريت محو شده است؟ اگر انديشه مارکس برای درک و حل تضادهای سرمايه ازطريق نقد کافی و غير قابل جايگزينی است، پس اين بحران آگاهی مارکسيستی از کجاست؟ طوفانی که شوروی و اروپای شرقی را فرو پاشيد ما را نيز با انبوهی از سئوالات مشغول داشته است. راست اينست که اکنون ديگر در جهان، انديشه ی کمونيزم و سوسياليزم به «دشواری قابل دفاع» شده است و هرگز چشم انداز تاريخی تا اين حد تاريک نبوده است!
دستيابی به پاسخ سئوالاتی که ذهن ما را به خود مشغول داشته مستلزم تحقيقات عميقی است که از حوزه يک مقاله فوق العاده به دور ميباشد. اما يک نکته را می توان در مدخل مباحثاتی که اين سئوالات برانگيخته مشاهده کرد و آن هم موضوع خود مارکس و «مارکسيسيم» و رابطه ای است که می توان با آن داشت.
ضرورت فعاليت اجتماعی و سياسی هدفمند، آگاه و دارای رهبری، که از آموزه های بجا مانده از مارکس است، کماکان به قوت خود باقی است. مارکس خود در قلب فعاليتهايی بود که انگيزه وهدفمندی را با خود همراه داشت. اين ضرورت از اميد به جامعه ای آزاد و شکوفا سرچشمه می گرفت ـ و می گيرد ـ که خود حاصل جدال و بحث های عميقی است که تاريخ جنبش کارگری را رقم زده است.
امروز اين ضرورت در شرايط کاملا نوينی مطرح و هم از اين رو پاسخگويی بدان مستلزم بررسی های انتقادی و خلاق تجارب تاريخی گذسته و حال است. در واقع تاريخ، حامل ميراث دو تجربه نافرجام ولی کاملا متفاوت کسانی است که خود را پيرو مارکس می دانستند؛ يکی تجربه شوروی که خود را مارکسيست ـ لنينيست می دانست و ديگری جنبش سوسيال ـ دموکراتيک که خود را از انترناسيونال دوم مارکسيست نمی دانست.
يک يا چند وارث
ميراث تجربه ی بجا مانده، متعلق به شخص خاصی نيست و ما چه آن را قبول کنيم يا رد، وارث آن هستيم. برای آنانکه خود را پيرو «مارکسيسم» می دانند اين ميراث وظيفه ای را در برابر آنان قرار می دهد که مکلفند آنرا به انجام برسانند و اين وظيفه و تکليف، همانگونه که پيشتر خاطر نشان کردم بررسی نقادانه و خلاق اين ميراث تجربی است. بهمين خاطر است که ما نه با يک وارث، بلکه با وارثين متعددی روبرو هستيم که هر يک خود را پيرو مارکسی می شناسند که با مارکس آن ديگری تفاوت ها و تمايزهايی دارد. در حقيقت در اينجا نيز ما نه با يک «مارکسيسم» بلکه با «مارکسيسم»هايی روبرو هستيم. اين تعدد «ايسم» برآمده از فعاليتهای چندگانه خود مارکس می باشد. مارکس محقق، مارکس ايدئولوگ و نظريه پرداز، مارکس بمثابه رهبر سياسی، مارکس روزنامه نگار، مارکس يک منتقد ادبی و بالاخره مارکس فيلسوف.
سرچشمه ديگر اين تعدد و چندگانگی از آنجاست که آثار مارکس مايه الهام، تطور و حرکت تاريخی جنبش کارگری بود که از اواسط قرن ١۹ گسترش يافت و بر تاريخ جهان در قرن بيستم تاثير نمايان گذاشت. فعالين جنبش کارگری با خاستگاه ها و اهداف و دورنماهای متعددی، آثار مارکس را در خدمت گرفتند و اين به نوبه ی خود به شکل گيری برداشت های متفاوت از «مارکسيسم» انجاميد.
سرانجام اينکه انديشه های مارکس در ابعاد گوناگون و بر زمينه های متفاوتی رشد و گسترش يافته است. در هم آميزی عناصر مختلف، ترکيب آثار، تعلق داشتن به سنن مختلف و شرايط اجتماعی گوناگون و نيز سيستم های فکری متفاوت از جمله انديشه های کمونيستی و سوسياليستی ماقبل «مارکسيسم» در شکل گيری «ايسم»های متعدد از آموزه های مارکس دخالت مستقيم داشته اند.
پيدايش و تکامل درک های گوناگون از خود موضوع «مارکسيسم» قابل توجه است. در يک نگاه عام می توان ديد که اين روند ابتدا توسط مخالفين مارکس در انترناسيونال دوم بصورت عاميانه و مبتذل آغاز گرديد اما در حوالی سالهای ٨٠ قرن نوزدهم با پيدايش و تحکيم احزاب سياسی کارگری، سمتگيری مثبتی بخود گرفت. در اين زمان به موازات پيشبرد ضرورت تبليغات و آموزش و تحولات فزاينده، آموزش های مارکس از يک طرف بشکل يک سيستم تفکر باز و از طرف ديگر بشکل تفکر ارتدکسی به پيش رانده شد، بدين معنی که يک سيستم فکری در برگيرنده تفسير ناظر در قالب نظام سياسی بود در مقابل درکی ديگر که آموزه ها و آثار مارکس را وحی منزل می دانست در تقابل با يگديگر قرار گرفتند.
تعدد معرفت و درک
اکنون گروهی از مولفين در راه شناساندن و تفسير آثار مارکس تلاش می ورزند. عده ای ديگر هم در رشته های تخصصی خود به آن متکی بوده و يا به تقابل با آن می پردازند، سرانجام کسانی ديگر خود را مفسر منحصر بفرد آثار مارکس قلمداد می کنند. به اين ترتيب جدال و درگيری ها ادامه دارد. اما در خلال اين واقعيت می توان ديد که درک از «مارکسيسم»، به ويژه جدا از تاريخ جريان ها، سازمان ها، جنبش ها و دولتهائيکه خود را پيرو آن می دانستند امکان ناپذير است.
در اينجا و در هر دوره نه يک «مارکسيسم»، بلکه «مارکسيسم ها» با در دست داشتن اسناد مشترک ولی حامل يک سيستم معين که مهر و نشان های خاص هر يک را دارد به بحث در ميان خودشان دامن می زنند، با اين حال «مارکسيسم» خلاق و برتر هرگز ديگران را بطور کلی خاموش نساخت و متناسب با اشکال، نيروها و خصوصيات منطقه ای يا ملی جنبش های تاريخی مشخص، حامل خصوصيت های گوناگون گرديد و به شکلی و به وجهی ادامه حيات داشته است. در هر حال آنچه که از خلال همه تفاسير و جنبش ها و تجربيات تاريخی مرتبط با مارکسيسم برآمد کرده، وارثين گوناگون ميراث بجا مانده از مارکس است.
چگونه ميتوان از خلال اين تنوع و گوناگونی «مارکسيسم» را نقد کرد؟
عده ای می گويند که اين نقد از طريق «جداسازی» مطالعات و تفاسير مارکس که پی درپی آمده و با هم تلاقی کرده اند به ثمر می نشيند. در دوره ای نه چندان دور، چنين نقدی می توانست بر شاهدين با اهميت متکی باشد. اما هر يک از آنان بر اساس نقش و جا و مکان اجتماعی و «حافظه ای» که دارد بازنگری که از شرح حال خويش انجام می دهد، اين دوره از تاريخ را قضاوت می کند. بعلاوه «شاهدين» دست اندر کار مباحثات ديروز، هم اکنون طرفهای فعال در مباحثات امروزين می باشند. کسانی نيز از آثار مارکس جهت جنبش کارگری استناد کرده واغلب مواقع تمايز هويتی خود را با ديگر سازمانهای رقيب تعريف ميکنند.
اين وجه تمايز نشان از تفاسير کلی ودرهم و برهم وغير مفيد است. به اين ترتيب مطالعه آثار و اسناد بجا مانده، وقتی ثمر بخش است که مبتنی بر تحقيق و مقابله نظرات و يک نقد تطبيقی باشد. نتيجه اينکه، امروز ما نمی توانيم مباحث را با نشان دادن مارکسيسم انحرافی و يا مارکسيسم واقعی کافی بدانيم چرا که خود «مارکسيسم» مورد سئوال و بحث است.
طی قرن بيستم آموزش های مارکس بشکل مارکسيسم ـ لنينيسم و آنگاه مارکسيسم ـ لنينيسم استالينيسم و بعد از ١۹۵۶ به مارکسيسم ـ لنينيسم و سپس به لنينيسم مبدل شد. اين «مارکسيسم» که شديدا جان سخت شده بود و با درک نازل از «تئوری» مفهوم تئوری و سياست را يکی می انگاشت از اين پس با تنظيم ارتدوکسی توسط اتحاد شوروی و بصورت دکترين دولتی و رسمي، به شکلی به اصطلاح «همگون و کامل» به تاريخ تحميل شد. سقوط ديوار برلين که به سمبل فروپاشی اتحاد شوروی و اروپای شرقی مبدل شد، ناقوس مرگ مارکسيسم دولتی يا حزبی را به صدا درآورد. هر چند عده ای از احزاب کمونيست اين نوع درک از مارکسيسم را قبل از فروپاشی شوروی رها کرده بودند.
اما فروپاشی شوروی که «رهايي» از مارکسيسم ـ لنينيسم را درپی آورد به تنهايی کافی و وافی برای مقصود ما نيست چرا که اينگونه کنار گذاشتن و يا غلطاندن لنينيسم به پشت سر امکان دستيابی ما به هيچ چشم انداز جديدی را ممکن نمی سازد. اين در حقيقت همان «رد» عاميانه است، در حاليکه ما به تجربه و تحليل و نقد خلاق تجربه نيازمنديم.
تجربه سالهای ۷٠ برخی از احزاب کمونسيت اروپايی که بر آن شدند تا خود را از تعلق به مارکسيسم ـ لنينيسم رها سازند، نشان می دهد که چنين تصميم هايی که اساسا جنبه سياسی داشته و يا دارد تنها بر ابهامات دامن می زند. زيرا برخورد سياسی با مساله، ميدان پرسش هايی را که بدون جواب مانده کماکان باز می گذارد.
مارکسيسم ـ لنينيسم خود را تنها وارث مارکس اعلام می داشت، بعلاوه اين گونه هويت سازی منجر به آن شد که بعضی مورخين در سالهای اخير بطور غير محتاطانه ای مرگ مارکسيسم را اعلام نمايند. و يا برای بی اعتبار کردن «سوسياليست ها»، مارکسيسم ـ لنينيسم را تنها نوع يگانه با «مارکسيسم» توصيف کنند. اکنون اين گونه برخوردها به اندازه کافی بی اعتبار شده اند. فيلسوف و مارکس شناس فرانسوی «ريمون آرون» خطاب به اينگونه مورخين و پژوهش کنندگان است که می نويسد «بهتر است قبل از دفن مارکس، او را بهتر مطالعه بکنيم».
در حقيقت در سالهای ۵٠، متفکران برجسته ای با انتقاد از «لنينيسم» و رد ادعای آن بر انحصار حقيقت مارکسيسم، مارکس را بعنوان مبتکر جنبش نوين فکری مورد تائيد قرار دادند و اين در حالی بود که برخی ديگر نيز ضمن قبول مارکس بعنوان مبتکر فکر نوين، او را متعلق به قرن نوزده و متفکری کلاسيک بازشناختند که نمی تواند در درک مسائل قرن بيستم و به طريق اولی در درک مسائل قرن بيستم و يکم سهمی داشته باشد.
ف، فوره می نويسد: مارکس به عنوان يک متفکر منتقد تجدد بورژوازی و کاپيتاليسم، کاملا کلاسيک است، لذا چگونه می توان تاريخ روشنفکران قرن نوزدهم را نوشت ولی وقت زيادی برای مطالعه مارکس نگذاشت. او در جواب اين سئوال که شما در باره معاصر بودن موقف مارکس چه می گوئيد جواب می دهد: «تقريبا هيچ ... بنظرم آثار او و روش اش اجازه درک مسائل و حوادث عصر ما را نمی دهد». (ف. فوره، مجله ادبی، مارکس بعد از مارکسيسم)
با اين حال کسان بسياری از خود می پرسند آيا مارکس باز حرفی برای گفتن دارد؟ شماری هم در جستجوی کمبودها و محدوديت های او هستند، آنهم به قيمت نسبت دادن او به تنگ نظری و يا مخوف نشان دادن او که در واقع مربوط به تبديل نمودن افکار سيستم سازی است که کشفيات و متد مارکس را غير طبيعی جلوه داده اند. و نيز او را به اين دليل تحقير می کنند که مسائل و قلمروهای ناشناخته زمان حياتش را ناديده نگاشته است! انگار که او می توانست روند آتی شناخت را پيش بينی نمايد. بی ترديد مارکس يک مافوق انسان نبود. اساسا اين خلاف انديشه مارکس بود که نقائص کار خودش را ناديده بگيرد.
نگاهی گذرا اما نقادانه به کارهای مارکس نشان می دهد که آثارش مطابق خصوصيات شرايط روز و آکنده از مسائل دارای ماهيت متفاوت هستند. می دانيم که مارکس در فرا روياندن يک انديشه به سطح تئوری، دقت موشکافانه ای به کار می گرفته است اما وسواس بيش از حد او در تاکيد بر شرايط ويژه و دخالت احساسات و بحث و جدل های فکری حادی که بعضی مواقع او را غير محقق جلوه می دهند نيز محسوس است.
تحقيقات مارکس، همانند ديگر کارهايش از رهگذر نقادی و تجربه و در پويش مداوم خطا و تصحيح، با باروری و مطابق برنامه ای که هرگز در جريان زندگی اش قطع نشدند اما کاملا هم نتوانستند تا به آخر برود، ساخته شدند. بنابراين تحقيقاتش از جمله در قلمرو اقتصاد و سياست ناتمام ماندند و اين در حاليست که خصوصيت خلاق انديشه اش و روش نقاد او و توجهش به حرکت و جنبش واقعيت ها و شناخت ها، استعداد نبوغ آميز او را در نوآوری بخوبی آشکار می کند.
يادآوری نمونه کار مارکس در ارتباط با مساله «قدرت» جالب توجه است. ميشل فوکو فيلسوف فرانسوی در سال ١۹۷۶ در يک کنفرانس نسبت به اين مساله يعنی «قدرت» چنين بيان داشت :«با توجه به کتاب دوم سرمايه موضوع «قدرت» از نظر مارکس قبل از هر چيز مبتنی بر يک قدرت نيست بلکه بر چندين «قدرت» مبتنی می باشد. بدين معنی (قدرت از نظر مارکس) عبارت است از اشکال حاکميت و اطاعت که بصورت موضعی عمل می کنند». (ميشل فوکو، بخشهائی از گفته ها و نوشته ها بين ٨٨ـ ١۹۴۵ از انتشارات گاليما، منتشر در مجله ادبی.)
تا آن حدی که کشفيات مارکس با بسياری از تحقيقات معاصر مربوط است، کماکان گفتگو صورت می پغيرد. در اين زمينه موضوع شناخت و فعاليتهای تحقيقاتی مورد توجه است که موضوعات مورد بحث را مفهوم می کنند. کارهای مارکس فقط به تحقيقات با اهميت محدود نميشد، بلکه نظرات وفعاليت او در گستره اش، احزاب و جنبش کارگری را هم در برميگرفت.
آثار او الهام بخش جنبش اجتماعی و سياسی خاصی گرديد. اين منبع متعاقبا معرّف عنصر هويتی شد که «تئوری » را به «مارکسيسم» يا به «سوسياليسم علمي» فرا روياند. حزب حاکم، حزب کمونيست آنچنان رابطه و رسالت آموزش دهنده ای در جامعه برقرارنمود که بخشهای گوناگون اجتماعی، سياسی، تحقيقی و...را يکی ميپنداشت. به قول ف.لازا «نيرويش مبتنی بر پايه آئين واحدی بود که از منبع «تئوری علمي» و اصولی که اين تئوری بيان ميداشت، نشات ميگرفت. (ف.لازا.انقلاب غيرمنتظره ..انتشارات سوسيال فرانسه ١۹۹٢ ).
نظرات جديد در باره مارکس
تصميم کنگره اول سازمان مبنی بر رها نمودن اصول مارکسيسم ـ لنينيسم به عنوان ايدئولوژی رسمي، اقدامی درست بود. اين اقدام آغاز دگرگونی رابطه سازمانی با آثار مارکس می باشد و سازمان تاکيد داشت که انحصار آن را در دست ندارد. اما خلا ايجاد شده در تنظيم مناسبات اجتماعي، سياسی و اقتصادی منجر به انفعال عده ای از فعالين شد. و نتوانست اشکال دگرگونی تعادل قوا به نفع زحمتکشان و چگونگی گذار از سرمايه داری به سوسياليسم و ايجاد شرايط لازم در شکوفايی جامعه و زحمتکشان را نشان دهد.
هر چند در يک چنين چشم اندازی نقش اصلی به عهده خود جنبش اجتماعی است ولی سازمان بايد با تمام قوا جهت دستيابی به آن فعال باشد. لذا لازم است بعنوان يک نيروی چپ مسئول و سازنده ضمن نگرش جديد در باره مارکس و برخورداری از تجربيات و تجزيه و تحليل ديگر انديشمندان دگرساز تاريخ بشری و با توجه به شرايط کنونی جهان، در اشاعه و بالا بردن فرهنگ چپ در راستای تنظيم تعادل قوا در جامعه ايران به نفع نيروی تحول و عدالت خواه، آزادی و دمکراسی تلاش ورزد.
مسائل مورد بحث
هنگام مراسم خاکسپاری مارکس در هايد پارک لندن، انگلس مسئله رابطه بين علم و جامعه را مطرح نمود. او می گويد :«از نظر مارکس علم يک نيروی انقلابی است که تاريخ را به حرکت در می آورد. او از کشف هر علم تئوريک اگر چه حتی بکارگيری آن غير ممکن بود، بی نهايت خوشحال می شد. زمانيکه اين کشف حامل انقلابی فوری در صنعت و يا بطورکلی برای توسعه تاريخ بود، خوشحالی اش فزونتر می شد...زيرا مارکس قبل از هرچيز يک انقلابی بود».
اين اظهارات انگلس اجازه می دهد تا ارزيابی کنيم که مارکسيسم ـ لنينيسم تا چه اندازه يک بينش تنگ نظرانه از فعاليتهای گوناگون مارکس را ارائه نمود. مارکسی که قادر است از کشف «هر يک از علوم تئوريک» نظير روابط بين علم، جامعه و دگرگونی های اجتماعی به خود ببالد. اين اظهار نيز تاکيد دارد که امروز برقرار نمودن يک رابطه متقابل و سودمند بين خلاقيت تئوريک، خلاقيت جنبش اجتماعی و خلاقيت سياسي، مسائل مختلفی را مطرح می سازد. اينک هر يک از اين اصطلاحات عوض شده اند. در حاليکه کشفيات مارکس همچنان از نقطه نظر فعاليت دگرگون ساز معاصر، سودمند و مفيد باقی مانده اند.
در پرتو تجربه و مسائل معاصر، مفاهيم مارکسيسم، سوسياليسم علمي، فلسفه مارکسيستی چگونه خواهد شد؟
«مارکسيسم»: تئوری که بتدريج از پايان قرن نوزدهم و با انترناسيونال دوم با فرمول مشهور کائوتسکی که«سوسياليسم يک علم است» توسعه يافت. لنين «دکترين مارکس» را تا حدّ يک تئوری کامل يافته قياس مينمود. درسال ١۹٣٨ حزب کمونيست اتحاد شوروی «مارکسيسم» را به سياست رسمی بدل کرد. گزينش چنان منبعی برای تعيين هويت بود. اين درک توسط جريانات مسلط در جنبش کارگری، احزاب سوسيال دمکرات و سپس احزاب کمونيست که خودشان را به آن نسبت ميدادند، اشاعه يافت. در اين درک نه تنها «تئوری» به يک مجموعه اصول غير عادی کاهش داده شد، بلکه چنين «تئوری» را منشاء طرح سياست و انتخاب استراتژی ميدانستند.
تحقيق «مارکسيستي» منوط به پيروی از اجازه چاپ و خودسانسوری شد و اغلب بصورت يک کمربند ايمنی نسبت به ميادين جديد شناخت اجتماعی و رابطه فرديت ـجامعه ـآزادی منجر گشت. کاربست مارکسيسم به اين شکل، پذيرش امروزی خود را ازدست داده و بيش از پيش به تاريخ تعلق دارد. اين درک در بعد وسيعتر آن، اراده ای را بيان می نمود که می خواست آثار مارکس همگون و به هم پيوسته جلوه نمايد. همانطوريکه می دانيم اين به هم پيوستگی اغلب به بينش تنگ و يک سيستم بسته منتهی می شد. البته بايد تاکيد نمود که گذشتن از يک چنين بينشی به معنی رد همه ی به هم پيوستگی ها نمی تواند باشد.
اما در اينجا سئوال به شکل ديگری است. آيا در مقابل شکست سيستم سازی بسته و سطحی مارکسيسم بايد آنچه که از بهم پيوستگی سابق مانده صورت برداری نمود؟ آيا بايد تلاش کرد تا يک بهم پيوستگی جديدی ايجاد ساخت؟ آيا بايد انديشه يک «فرهنگ» برخواسته از مارکس را با نقل غلط جانشين نمود؟ اين سئوال در دستور روز است و از جوانب گوناگون مطرح می شود. آنچه که اساس است مربوط به روشی است که اثر مارکس را در تحقيقات و مبارزات کنونی خود مد نظر دارد.
تجربه نشان داد که اين اثر نمی تواند از طريق بازسازی به هم پيوستگی از نوع سابق و نه از طريق رويای ايجاد يک سيستم جديد که، مارکس را تکميل و يا اصلاح نمايد، صورت گيرد و به طريق اولی نه تنها نبايد روابط بين تئوری و جنبش اجتماعی را با زبانی متفاوت از گذشته بيان نمود، بلکه خود اين اصطلاحات عميقا تکان خورده اند. آنچه که موضوع بحث است، چگونگی تشخيص کاربرد کشفيات مارکس و تدوين شناختها و ايده های قابل تدقيق در کيفيت پشت سرگذاردن نظام سرمايه داری است.
«سوسياليسم علمي»: اين مفهوم به ويژه در اوايل سالهای ٨٠ قرن نوزدهم واضح تر از «مارکسيسم» طرح گرديد. اين نيز حقيقت دارد که در اصل هدف آن تدقيق پروژه سوسياليستی ـ يا کمونيستی بود که مارکس تمامی تلاش علمی و سياسی خود را به آن اختصاص داد. اين پروژه متفاوت از ديگر پروژه های متعلق به جريانات فکری سوسياليستی آن عصر و بويژه جريانات فکری سوسياليستی غير مارکسيستی يا تخيلی بود.
اما با گذشت زمان اين بيان معنی خود را از دست داد. از يک «تئوری سازی» به «تئوری سازی» ديگر، مفهوم «سوسياليسم علمي» مترادف با «تئوری» انقلابی شد. مطابق اولين بيان ارائه شده توسط کارل کائوتسکي، اين مفهوم به معنی آگاهی و شعوری است که از بيرون وارد جنبش کارگری شده است. سرانجام مفهوم «مارکسيسم» هم به سرنوشت مشابه دچار شد.
اين يا آن بيان، در آخرين پذيرش شان، درکی ناقص از رابطه بين تئوری ـ پراتيک و تئوری ـ سياست ارائه دادند. بنابراين بی اعتبار شدن تفکر استالينيستی از اين مفاهيم نمی تواند مبرا از پرسش در باره خود مارکسيسم باشد. اما ورای برداشت عاميانه تفاوتهای «بين مارکسيسم، کمونيسم و جنبش تاريخی جوامع سوسياليستي»، اغلب يکی انگاشتن آنها نيز همچنان وجود دارد.
در نقطه مقابل اين نظر، لابيکا می گويد که :«با ريزش ديوار برلين، «مارکسيسم» بی آزار شد». به نظر او اين درک همانند يک تحقيق است که ضرورتا مانند ديگر تحقيقات غير کامل و بحث پيرامون آن باز است. بنابراين از همين حال لازم است در بکار گرفتن اين مفاهيم، ورای منشاهای تاريخی کاملا مشخص، خودمان را مورد سئوال قرار دهيم. بحث در اين زمينه کاملا باز است.
«فلسفه مارکسيسم»: اين عبارت عادی و شناخته شده است. فلسفه مارکسيست چندين دهه مورد استفاده قرار گرفت و هنوز هم استفاده ميشود. با اين حال آيا اين بيان و عبارت قطعی و محقق است؟
ما با يازدهمين و آخرين تز در باره فوئر باخ آشنا هستيم :«فيلسوف ها با روش های مختلف به تفسير جهان پرداختند حال آنکه موضوع دگرگونی آن است». «فلسفه مارکسيست» مورد مطالعه خوانندگان مارکس قرار داشته و دارد و مورد تفسير و نقد بسياری قرار گرفته که بعضی از آنها با توضيح يا ايجاد نمودن يک هويت بين مارکسيسم و فلسفه، اثرات منفی جبران ناپذيری را از خود بر جا گذاشته و مسائلی چند را بوجود آورد.
در سال ١۹٠۷ کائوتسکی سه منبع مارکسيسم را انتشار داد و لنين هم آن را ادامه داد. اما با گنجانيدن يک سری داده ها که لازم است يادآور شويم او از اين ايده «منابع مارکسيسم » به ايده «اجزا» می رسد. تا آنجا که «آگاهي» مبدل به «تئوری» و سپس تئوری به فلسفه مبدل شد. مارکسيسم ـ لنينيسم اين شبيه سازی اغراق آميز را فراتر برد. تا اينکه فلسفه به صورت خوراکی برای اتخاذ تصميمات سياسی درآمد و استقلال خود را بعنوان يک مکتب مستقل و ضروری از دست داد.
مسئله ديگری که وجود دارد، اين است که آيا مفهوم «فلسفه مارکسيسم» با اقدام اوليه شکل بندی فلسفی و کارهای مارکس با ماهيت فلسفي، توجيه پذير نخواهد بود؟ البته با توجه به شرايط سنتی آلمان و آثار مارکس، کوته فکرانه است که مارکس و شکل بندی فلسفی او را انکار کرد. اما آثار مارکس در برگيرنده ديگر حوزه های مطالعاتی است. از جمله آيا می توان ابتکار خلاق او را در تدوين و نوشتن کتاب سرمايه کم بها داد؟
سئوال ديگر مربوط به جنبه خاص فلسفی آثار مارکس است: آيا کارهای او ترجمان فلسفه مارکسيستی را مشروعيت نمی بخشد؟ اما آيا در اين نقد بهتر نيست از آثار و آورده های مارکس در فلسفه صحبت کرد؟ هر يک از اين دو فرمولبندی نمی تواند بيطرف باشد. اولی مربوط است به رسميت دادن يک نظر فلسفی با چشم انداز يک سيستم سياسی مارکسيستی و در نهايت به يک سيستم مارکسيسم ـ لنينيستی که مدت زيادی در نقطه مقابل فلسفه قرار داشته است. دومی بر می گردد به اکتشاف مارکس به حساب جنبش اجتماعي، شناختها و آورده های او در فلسفه.
بحث باز است و شايسته بسط و گفتگو. در اين زمينه ليبار با مطرح کردن اين سئوال می گويد :«در واقع نه فلسفه مارکسيستی وجود دارد و نه يک طرح از دنيای جنبش های اجتماعی به مثابه يک مکتب يا سيستم که مولف آن مارکس نام دارد». آنچه که برای يک سازمان و حزب سياسی چپ دمکراتيک اهميت دارد، اين است که نبايد آن را در چارچوب يک درک بسته چه در زمينه مارکسيسم و يا سوسياليسم علمی و غيره مسدود نمايد.
در مرکز اين دگرگونيها ايده خلاق يک سازمان سياسی که در راه ساختن روند خودگردانی بنگاههای توليدی در راستای پشت سرگذاردن نظام سرمايه داری تلاش می ورزد، بايد بر تنوع جنبش مردمی که تنها عامل دگرگونی است متکی باشد. در اين مشی جوهر يک حزب انقلابی به منبع و اساس يک تئوری که «مارکسيسم» و مضافا «علمي» باشد، محدود نمی گردد. موضوع با اهميت ديگری که در کشفيات، تئوری سازی و آينده نگری مارکس وجود دارد، عبارتست از درک جامعه و پشت سرگذاردن نظام سرمايه داری.
يک عقيده در حال زايش است. اينکه بشريت در مقابل تضادهای مهمی قرار دارد. نظری که معتقد به غير قابل پشت سر گذاردن نظام سرمايه داری است وسيعا به زير علامت سئوال رفته است. سئوالی که طرح می شود اين است که: چگونه بشر می تواند با پيشرفتهای خود به مفهوم وسيع آن، بمقابله با تهديدات خطر گسترش فقر جهانی برخيزد؟ در عين حال، حوزه تحقيق و شناخت بيش از از پيش با مسائل عمده ای برخورد می کند. در رابطه با دگرگونی ابزارهای مادی و فکری و تبديل بيش از پيش کار يدی به فکری، نياز به همکاری ها و تعاونی های جديد بسط می يابند.
در برابر اين مسائل جواب و راه حلهای ارائه شده تا کنونی و نقش روشنفکران و سازمانهای سياسی و سنديکايی و نيز نقش افراد و روابط بين آنان از خود کاستيها و محدوديتهای را نشان داده است. در نتيجه وضعيت خاص ارائه راه حل خاص امروزين را ضروری کرده است. اين چنين وضعيتي، بطور بيسابقه ای حوزه تحقيق را به ساختمان رابطه ای بين جنبش در حوزه شناخت و دگرگونی اجتماعی التزام نمايد.
چگونه می توان شروع به دگرگونی روابط انسانی موجود کرد بدون آنکه در مورد به عقب نشاندن فاصله موجود بين استثمار کننده و استثمارشونده، مقتدر و زير سلطه اقدامی نشود.
شکل دمکراسی پارلمانی که اعتبار فوق العاده ای داشت و آنطوری که امروز می بينيم به نوعی به بن بست سياسی منتهی شده و بيش از پيش حول تسخير قدرت و خلع يد افراد و اجتماعات می چرخد. چهره «روشنفکر حزبي»، «روشنفکر متعهد» يا «مشاور شاهزاده» کاملا از دور خارج شده است. هر چند بعضی مواقع تلاشهايی برای طرح مجدد آنها صورت می گيرد. آيا امروز شاهد اصطلاحاتی نظير «کارشناس» يا چهره «روشنفکر مطرح در مطبوعات بويژه راديو و تلويزيون» بمثابه اشکال جديد وسائل زندگی دمکراتيک روشنفکر وانفکاک و جزء جزء کردن زندگی دمکراتيک نيستيم؟
اما اراده مشروع در رد کردن همه اشکال وسيله سازی و اختلال مدنی بوجود آمده از آتش سوسياليسم دولتي، می بايستی ضرورتا با نفی سازمانهای سياسی همراه باشد يا بايد منجر به اين شود که از خود در مقابل نقش و مقام سياست، نقش و مقام سازمانهای سياسی سئوال نمائيم؟ به عبارت ديگر آيا شناخت و آگاهی بايد منجر به نااميدی از درک ديگر سياست بشود؟ آيا بايد از آرمانها و اهداف قاطع ابراز شده مارکس از ضرورت يک اقدام سياسی روشن چشم پوشی نمود؟ ساختار شناخت همانند انتقال آن به جامعه، دربرگيرنده ابعاد غير قابل وصفی است. مرز بين تلاش در شناخت و دگرگونی جامعه، غير قابل گذر و غير متحرک نيست. مگر آنکه از اميد به يک زندگی انسانی تر و همراه آن از ايده ای که اين اميد را بتواند برانگيزد، چشم پوشی کنيم.
چگونه می توان رابطه بين شناخت، تئوری و جنبش اجتماعی دگرگون ساز را طرح ريزی نمود طوری که از خطای فاجعه بار ديروز اجتناب کرد و آن را به يک اهرم آزادی بخش انسان مبدل کرد؟ منظور از چشم پوشی به هم مربوط نمودن رابطه بين جنبش در حوزه شناخت و دگرگونی اجتماعی نيست. بلکه موضوع به نوع ديگری از فکر کردن در باره شرايط رابطه و خود اين رابطه است. اين سئوال به نظرات جديد در باره مارکس و بالاتر از آن رابطه جديد جنبش و حرکت در حوزه شناخت مربوط می شود. اين سئوال در قلب سئوالات و تجربياتی است که چه بخواهيم و چه نخواهيم در راستايی است که توسط مارکس نشان داده شده و هيچکس مدعی داشتن جواب کامل و قطعی برای آن نيست.
٢٠ دی ١٣٨٤
|
|
|