درد و ناباورى در غزه

نويسنده: ماتيو پرايس
برگردان: بهروز ميثمى

در دو طرف خيابان مردم، گاه نشسته و گاه ايستاده صف کشيده بودند. مردم به فضا، به يکديگر و به کف خيابان خيره شده بودند. بعضى‌ها دست در گردن فرد بغل خود انداخته بودند. مردى به تنهائى سوگوارى مى‌کرد و از صورتش اشک جارى بود. همه يک نگاه در چهره داشتند


هزاران نفر در مراسم به خاک‌سپارى و عزادارى ١٨ نفر کشته شده توسط تانک‌هاى اسرائيل در شهر حانون جمع شده بودند. اهود اولمرت، نخست‌وزير اسرائيل پوزش خواست و بعضى از اسرائيلى‌ها آغاز به بازنگرى در درگيرى‌هاى اخير کرده اند.

پس از رسيدن به خانه مستقيم به بالکونى رفتم. شلنگ آب را باز کردم، پوتين‌هايم را در آوردم و شروع به شستن آنها کردم. مطمئن شدم که خون‌ها شسته شده‌اند و آنها را بيرون گذاشتم تا خشک شوند.

به حمام رفتم، دوش گرفتم، سرم را شستم و دندان‌هايم را مسواک زدم. بيت حانون کثيف بود. خواستم تا دوباره احساس تميزى کنم. خيابان‌ها گلى بودند. تانک‌ها جاى شنى‌ خود را در جلوى مغازه‌ها به جاى گذاشته‌اند.

ديوار دبيرستان شهر تخريب شده و حصار آهنى آن خم شده بود. در جائى که زنى بر اثر اصابت گلوله به سرش جان داده بود، حالا قطره‌هاى خون به‌جا مانده است. در خيابان‌هاى مسکونى آرام، چهره‌هاى انسان‌ها، آنچه را که مى‌خواستم، برايم بيان کردند.

در دو طرف خيابان مردم، گاه نشسته و گاه ايستاده صف کشيده بودند. مردم به فضا، به يکديگر و به کف خيابان خيره شده بودند. بعضى‌ها دست در گردن فرد بغل خود انداخته بودند. مردى به تنهائى سوگوارى مى‌کرد و از صورتش اشک جارى بود. همه يک نگاه در چهره داشتند.

متوجه نگاه‌ها شدم. نگاهى نبود که بر اثر نفرت و انتقام به چهره مردم مى‌نشيند. نگاه آنان، نگاه ناباورى بود. راننده تاکسى که قبلا هم مرا از شهر مرزى به حانون آورده بود، نيز همين نگاهى را به چهره داشت. چهره‌اش نه چندان گريان، بلکه نشانه‌هائى از دردى عميق داشت.

چند نفر از اعضاى خانواده‌ات کشته شدند؟ از او پرسيدم. تمامى آنان. همه فرزندان يک پدربزرگ بودند.

"احساس تنفر دارم"، راننده گفت. او هنگام اداى اين حرف تف نکرد، آن‌چنان‌که رسم مردم اين ديار است. به سادگى گفت: از جرج بوش متنفرم، از اسرائيل متنفرم، از دنياى عرب متنفرم، از اروپا متنفرم. چشمانش نشانى از تنفر نداشت، بلکه "درد".

نـــابــــاورى

به خانه که رسيدم، با يک دوست اسرائيلى‌ام صحبت کردم. صدايش شکسته بود. او يک چپ‌گراى واقعى است. هميشه هم در اين جبهه بوده است. از اين انسان‌ها در اسرائيل نادرند. او گفت: چگونه دوست ديگر اسرائيلى‌اش به او زنگ زده و احساس شرمندگى کرده است و مى‌گويد، جرات تلفن زدن به دوستانش درخارج را ندارد.

به دوستم گفتم که او مقصر نيست. گفت، مى‌دانم. در ميان اسرائيلى‌ها کسانى با چنين احساسى نادرند.

اکثرا احساس پشيمانى دارند. مخصوصا که در ميان کشته‌شدگان کودکان باشند. ولى در کل توان درک احساسات فلسطينى‌ها را ندارند. هميشه ديگران را مقصر مى‌دانند. هردو طرف، اسرائيلى‌ها و فلسطينى‌ها چنين برخوردى دارند.

چندى پيش يک فلسطينى را ديدم که مى‌گفت: فلسطينی‌ها فکر مى‌کنند که تمامى اسرائيلى‌ها نظامى هستند. چون فقط سربازان را مى‌بينند. به آنان مى‌گويم که آنها هم پدر و مادر هستند. تراژدى مساله همين جا است. دو طرف يکديگر را درک نمى‌کنند.

تندروها دست بالا را دارند

شکاف بين دو طرف چنان عميق است که ديگر حاضر نيستند يکديگر را درک کنند.

در روز مراسم يادبود اسحاق رابين، نخست وزير ترور شده اسرائيل، يکى از نويسندگان صاحب‌نظر متمايل به چپ، پيام‌دهنده اصلى اين مراسم بود. ديويد گروسمن، حرف‌هاى خود را بى‌محابا زد. او اشاره به وجود بحران در اسرائيل و شکست پروسه صلح کرد. او فلسطينى‌ها را هم مسئول به بن‌بست رسيدن پروسه صلح خواند.

به فلسطينى‌ها با يک نگاه ديگر بنگريد. نه به آن نگاهى که تندروها را در خود جاى مى‌دهد. به اکثر توده‌هاى تيره‌روز فلسطين نگاه کنيد. سرنوشت آنان نيز به سان سرنوشت ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، باهم عجين شده است.

حقيقت تلخ اين است که اصلا اسرائيلى‌ها به فلسطينى‌ها نگاه نمى‌کنند. فرياد تندروها، از هر دو طرف، انگار طنين بيشترى دارد.

روز بعد از کشتار بيت حانون، نشريات اسرائيلى مفسر اين ماجرا بودند. بعضى از نشريات، آنگونه که انتظار مى‌رفت، نوشتند که کشتار قابل جلوگيرى بود. فقط اگر فلسطينى‌ها به اسرائيل خمپاره پرتاب نکنند. اسرائيلى‌ها نيز انتقام نخواهند گرفت. بعضى مفسران ديگر عقيده دارند که اين کشتارها گذران است. انگار که اتفاق نيافتاده است.

خاطرات دردناک

پس از بيت حانون به دفتر بى بى سى در اورشليم رفتم تا فيلم‌هاى گرفته شده را تنظيم کنم. دفتر بى بى سى کارمندان اسرائيلى و فلسطينى دارد.

از اتاق فيلم به سالن رفتم تا براى خودم قهوه‌اى درست کنم. چشمم به دختر ٤ يا ۵ ساله‌اى با موهاى دم اسبى يکى از کارمندان اسرائيلى افتاد. شوکه شدم. اين دختر مثل دخترانى بود ه در نوار غزه ديده بودم. انگار که از مرگ برخاسته و جلويم ظاهر شده بود. در اتاق را بستم تا چشم او به فيلم‌هاى گرفته شده از فلسطينى‌ها نيافتد.

در بالکن خانه‌ام پوتين ها خشک شده‌اند. شستن خاطرات حوادث بيت حانون بسيار دشوارتر است.