سهراب مبشرى
حادثه مهمى که هفته گذشته روى داد و به آن توجه زيادى نشد، درخواست رسمى دولت اسرائيل از آلمان براى ميانجیگرى جهت آزادى دو سرباز اسرائيلى از اسارت حزبالله لبنان بود. ترجمه سياسى اين درخواست، تقاضا براى اعمال نفوذ تهران بر حزبالله لبنان است. آلمان نظير اين ميانجیگرى را چند سال پيش انجام داده بود. اکنون اسرائيل از برلين رسماً خواسته است چنين اقدامى را تکرار کند
از گوئرنيکا بدين سو، هر جنگى در وهله نخست نه جنگ نظاميان عليه يکديگر، که جنگ نظاميان عليه غيرنظاميان است. از اين رو، آنچه اين روزها در خاورميانه روى میدهد، نمیتواند محکوميت و انزجار صلحدوستان جهان را برنيانگيزد. چه کاربرد نيروى نظامى اسرائيل عليه غيرنظاميان در لبنان و نوار غزه و چه شليک موشک از سوى حزبالله لبنان به سوى مناطق مسکونى اسرائيل، تابع منطق جنايتکارانه جنگى است. سياستمداران که تا پيش از اختراع بمبافکن و موشک، سربازان خود را به مصاف يکديگر میفرستادند، اکنون آتش نيروهاى مسلح خود را به سوى مردم عادى نشانه میروند. نفس جنگ، جنايت است و اگر در دنيا حساب و کتابى بود، بايد دادگاهى به اين جنايات رسيدگى میکرد.
از اين موضع اخلاقى که بگذريم، نگاهى به صحنه جنگ و سياست در خاورميانه، براى پاسخ دادن به پرسشى در اين باره که اين جنگ به سود کيست، خالى از فايده نيست.
برخى میگويند جنگ فعلى خاورميانه، بخشى از استراتژى آمريکا براى پيشبرد نظامى اهداف سياسى خود در اين منطقه است. طبق اين گزاره، آمريکا به اسرائيل مأموريت داده است تا با استفاده از نخستين بهانه، حزبالله لبنان را آماج حملات نابودکننده نظامى قرار دهد. حتى شايد اين جنگ مدخلى شود براى کشاندن دامنه درگيرى به سوريه و سپس ايران.
اين گزاره زير بار نخستين پرسشها، فرو میريزد. نخستين پرسش اين است: مگر پيش از جنگ اخير، اوضاع در لبنان برخلاف ميل آمريکا پيش میرفت؟ ايالات متحده سال گذشته توانسته بود سوريه را وادار به عقب کشيدن نيروهاى مسلحش از لبنان کند. دولت طرفدار سوريه در اين کشور، جاى خود را به دولتى متمايل به غرب داده بود. در جبهه شمال اسرائيل، آرامش برقرار بود و سالها بود که شهرها و روستاهاى شمال اسرائيل مورد حمله قرار نگرفته بودند. حزبالله لبنان با اسرائيل صلحى اعلامنشده بسته بود و در داخل لبنان در حال گذار از يک سازمان نظامى به يک حزب سياسى بود. دير يا زود، خواست ديگر غرب و اسرائيل يعنى خلع سلاح حزبالله نيز عملى میشد. حزبالله لبنان که در اين کشور پايگاه اجتماعى گستردهاى دارد، قطعاً ميان مسلح ماندن و آماج بالقوه حمله نظامى اسرائيل بودن از يک سو و حضور نيرومند سياسى در کشورش، دومى را ترجيح میداد.
در اين اوضاع، چه انگيزهای براى ايالات متحده براى تدارک توطئهآميز اين جنگ باقى میماند؟
پرسش دوم: آيا اسرائيل و آمريکا در عمليات نظامى مشترکى، خواهند توانست چهره خاورميانه را عوض کنند؟ نگاهى به پيشينه پانزده ساله دخالتهاى نظامى آمريکا در منطقه نشان میدهد که واشنگتن هر بار مصر بوده است که پاى اسرائيل به اين مداخلهها کشيده نشود، چرا که هرگونه همراهى اسرائيل و آمريکا، به معناى تنها ماندن اين دو و نپيوستن هيچ کشور اسلامى به آمريکاست. حتى ترکيه نيز در هر بحران نظامى که يک سوى آن اسرائيل باشد، میکوشد بيطرف بماند. آمريکا اگر بخواهد با اعمال قواى نظامى چهره منطقه را عوض کند، نه تنها نيازى به اسرائيل ندارد، بلکه حضور اين کشور در کنار خود را به لحاظ سياسى مضر به حال پروژه خود میداند.
بنا بر اين از نظر من، احتمال توطئه مشترک اسرائيل و آمريکا براى به آتش کشاندن منطقه منتفى است.
گروهى ديگر از ناظران، صحنه را چنان میبينند که گويى اسرائيل منتظر اولين بهانه بوده است تا به لبنان حملهور شود. اما اين گزاره نيز با واقعيات نمیخواند:
همان دلايلى که براى آمريکا برشمرده شد، براى اسرائيل نيز جهت راضى بودن از سير تحولات در لبنان وجود داشت. حدود پنج سال اسرائيل فارغ از دغدغه نظامى در جبهههاى شمال اين کشور، نيروى خود را بر مقابله با حماس و جهاد اسلامى و نيروهاى افراطى فتح در کرانه غربى و نوار غزه متمرکز کرده بود. حزبالله میرفت تا با نهادينه شدن در سياست لبنان، براى هميشه به مثابه يک عامل نظامى ايذائى عليه اسرائيل از معادلات حذف شود. هيچ انگيزهاى براى اسرائيل وجود نداشت که اين سير تحولات را با حمله نظامى قطع، و رشتههاى پنجساله را پنجروزه پنبه کند. هر کس کوچکترين اطلاعى از اوضاع لبنان داشته باشد، میداند که براى اسرائيل اشغال مجدد جنوب لبنان به معنى درگير شدن در يک جنگ فرسايشى طولانى است. اکثريت جمعيت جنوب لبنان را شيعيان تشکيل میدهند که غالباً طرفدار حزبالله محسوب میشوند. اسرائيل يک بار اشغال طولانى جنوب لبنان را تجربه کرده است و اين تجربه برايش چيزى جز از دست دادن مداوم سربازان و درگير شدن بخشى از نيروى نظامیاش در يک جبهه گسترده نداشته است. در تمام طول آن سالهاى دهه هشتاد و نود سده بيستم ميلادى که اسرائيل امکان اسکان دادن يهوديان در جنوب لبنان را داشت، چنين امرى روى نداد و از اين رو، تئورى کشورگشايى که از سوى برخى ناظران ضداسرائيلى مطرح میشود نيز در مورد لبنان منتفى است.
آنچه امروز سياستمداران اسرائيلى در مورد نابودى حزبالله در اين جنگ میگويند، جز سخنى ياوه نيست. آنها به خوبى میدانند که حزبالله لبنان را نمیتوانند با حمله نظامى نابود کنند، همان گونه که در حمله سال ١۹٨٢ خود به لبنان نتوانستند سازمان آزاديبخش فلسطين را نابود کنند. با اين تفاوت که ساف در لبنان حکم ميهمانى ناخوانده داشت، اما حزبالله لبنان در اين کشور لااقل در ميان شيعيان هواداران بسيارى دارد و حتى در ميان ساير گروهها مانند سنیها و مسيحيان نيز منفور نيست.
اسرائيل با حمله به لبنان نه تنها حزبالله را نابود نمیکند، بلکه همه لبنانیها را تبديل به دشمنان خود میکند. اهود اولمرت نخستوزير اسرائيل مانند جرج بوش رئيس جمهور آمريکا که با حمله نظامى به اين کشور و آن کشور، کوشيد به مردم آمريکا نشان دهد که دولت قدرتمندشان در برابر دشمنان بيکار ننشسته است، براى ثابت کردن اينکه به مثابه يک غيرنظامى چيزى از اسلاف غالباً نظامى خود کم ندارد، کشورش را درگير جنگى ديگر کرده است. نه جنگ لبنان و نه حمله به غزه را نمیتوان با يک توطئه درازمدت دولت اسرائيل توضيح داد. اگر چنين بود، چرا اسرائيل نيروهاى خود را نخست از لبنان و سپس از غزه بيرون کشيد؟
پس اين حزبالله لبنان بوده است که منتظر بهانه براى درگيرى نظامى با اسرائيل بوده و به محض به دست آوردن اين بهانه (حمله اسرائيل به غزه) کارى کرده است که اسرائيل به لبنان حمله کند؟ اگر براى رهبران حزبالله استقلال در تصميمگيرى قائل شويم و پيروى آنان از عقل سليم را فرض کنيم، چنين فرضيهاى نيز منتفى است چرا که حزبالله لبنان در اين جنگ اگر چه به لحاظ سياسى در صحنه سياست اين کشور ممکن است بر اعتبار خود بيافزايد اما بخش بزرگى از مواضع و نيروهايش را از دست میدهد و تن به خلع سلاحى اجبارى میدهد که میتوانست با هزينه بسيار کمتر و حتى با به دست آوردن امتيازات متقابل آن را بپذيرد.
آيا رد تئوریهاى توطئه بدين معنى است که جنگ فعلى لبنان را بايد «بد حادثه» دانست و آن را مانند جنگ جهانى اول در اروپا بحرانى ارزيابى کرد که به همه طرفهاى درگير تحميل شده است؟ شايد چنين باشد، اما يک احتمال ديگر نيز منتفى نيست.
همزمانى جنگ لبنان با قرار گرفتن جمهورى اسلامى ايران در آستانه تحريمهاى بينالمللى به علت سياستهاى هستهايش، نگاهى به منافع و علايق تهران در بحران کنونى را ضرورى میکند. حکومت فقها در ايران، حق دارد از موضع منافع خود، با شادمانى به جنگ لبنان بنگرد.
اولاً اين جنگ، در انظار سادهنگر دهها ميليون مردم مسلمان، تأييدى است بر هر آنچه جمهورى اسلامى يک ربع قرن است که میگويد: اسرائيل، خارى است در پيکر مسلمانان که هر از چندى بايد زهرى از خود به پيکر زخمى جهان اسلام صادر کند. تا وقتى اين خار در جسم جهان اسلام باقى است، بايد جهاد را ادامه داد و هر چيز ديگر مانند پيشرفت، عدالت، حقوق بشر و دمکراسى در داخل کشورهاى اسلامى را تحتالشعاع اين جهاد دانست. آن نيروى سياسى براى اعمال قدرت در کشورهاى اسلامى از همه شايستهتر است که مسلمانان را بهتر در مقابل دشمنى تا دندان مسلح بسيج کند. اگر اين نيروى سياسى در داخل سرکوبگر و ستمگر است، چه باک، لااقل پاسدار کشور در مقابل مطامع يهود و حاميان جهانى اين قوم است.
ثانياً از نظر جمهورى اسلامى، جنگ لبنان مانعى است بر سر راه توافق قدرتهاى صاحب حق وتو بر اعمال تحريم عليه جمهورى اسلامى. روسيه و چين وقتى با وتوى آمريکا عليه قطعنامههاى محکوميت اسرائيل مواجه شوند، شايد رغبت کمترى به همراهى با آمريکا در شوراى امنيت در مورد ايران نشان دهند (البته ممکن است تهران در اين محاسبه دچار اشتباه شده باشد).
ثالثاً جنگ لبنان، جمهورى اسلامى را در موقعيت يک طرف ذينفوذ و شايد مورد نياز غرب براى حل بحران قرار میدهد. حادثه مهمى که هفته گذشته روى داد و به آن توجه زيادى نشد، درخواست رسمى دولت اسرائيل از آلمان براى ميانجیگرى جهت آزادى دو سرباز اسرائيلى از اسارت حزبالله لبنان بود. ترجمه سياسى اين درخواست، تقاضا براى اعمال نفوذ تهران بر حزبالله لبنان است. آلمان نظير اين ميانجیگرى را چند سال پيش انجام داده بود. اکنون اسرائيل از برلين رسماً خواسته است چنين اقدامى را تکرار کند. مراجعه آلمان و کلاً غرب به جمهورى اسلامى براى امرى در ارتباط با لبنان، يعنى قائل شدن يک عامل اضافى «چانهزنی» براى تهران. چه چيز براى جمهورى اسلامى در تنگنا قرار گرفته از اين بهتر که طرفهاى مذاکرات اتمى يک تقاضاى جديد مطرح کنند؟
در اينجا قصد ساختن و پرداختن يک تئورى توطئه جديد در مقابل انواع و اقسام تئوریهاى توطئه که وجود دارد در ميان نيست. کسى نمیگويد در تهران نشستهاند و نخست براى حماس و بعد براى حزبالله تکليف تعيين کردهاند که سربازان اسرائيلى را بربايند تا جنگ شود. اما گاه حادثه و اراده طرفهاى درگير، توأماً اعمال اثر میکنند. درست است که حزبالله در لبنان پايگاه دارد و رهبرى آن لبنانى است، اما اين بدان معنى نيست که اين سازمان، از اعمال نفوذهاى مهمترين حامى مالى و نظامى خود يعنى جمهورى اسلامى در امان باشد. ممکن است حزبالله لبنان در اين ماجرا به بازيچهاى در دست رهبران جمهورى اسلامى تبديل شده باشد. ممکن است اين ماجرا در مجموع بسيار به زيان حزبالله لبنان اما به سود جمهورى اسلامى ايران تمام شود. ممکن است – و اين از رهبران ماکياوليست ايران بر میآيد – که آخوندهاى تهران، متحدان خود در لبنان را قربانى پيشبرد سياستهاى بينالمللى خود کرده باشند.
اين فرضيهها در حد احتمالات هم که باشد، علاوه بر نفرتانگيز بودن جنگ، انگيزهاى ديگر میافزايد که ايرانيان صلحدوست و آزاديخواه با تمام قوا خواهان قطع اين جنگ شوند.
٣٠ تير ١٣٨۵