تأملى برموج چپ در آمريکاى لاتين!
محمود حسينى شوشترى

موج نوينى ازچپ در کشورهاى حوزه آمريکاى لاتين سربرداشته است. مارادونا و کاسترو به فاتحين قلوب مردم اين قاره فراموش شده تبديل شده‌اند. افکار چه گوارا و رئيس جمهور پوپوليست ونزوئلا هوگو چاوز الگوهاى واقعى آرمان‌هاى مردم اين منطقه شده‌اند.

مردم کماکان چون گذشته از آمريکا نفرت داشته ودرنظر آنان صفت ليبرال يکى از تحقيرآميزترين القاب تلقى مى شود. آنها به حديث تبليغاتى پيشرفت‌هاى اقتصادى شيلى که در چارچوب رشد سرمايه‌دارى ليبرال و "گلوباليزاسيون" حاصل شده است وقعى ننهاده و از اين واژه يعنى جهانى شدن نفرت دارند. درهر کشور بعد از کشورى ديگر رهبرانى به قدرت ميرسند که وعده مبارزه آشتى ناپذير برعليه "قدرت هاى بازار آزاد" و استقرار سوسياليزم را به مردم ميدهند. به بيان ساده آمريکاى لا تين گام درراهى گذاشته است که چيزى به جز تکرار تراژدى شکست خورده قرن گذشته نيست. بوليوى، ونزوئلا، مکزيک، پاراگوئه، اروگوئه، شيلى برزيل درتب چپ مى سوزند.
به‌راستى چرا بايد اوضاع آمريکاى لاتين درشرايطى که مديحه‌گران سرمايه‌دارى ليبرال مدرن و حاميان سينه چاک گلوباليزاسيون شبانه‌روز با دميدن در بوق وکرناى خود وعده" نظم نوين جهانى“
و جهانى آرام، رفاه عمومى همراه با دمکراسى تحميلى درسايه توپ و تانک و هلى‌کوپترهاى خود را به مردم اين کره خاکى مى‌دهند، نداى مخالف‌خوانى و فرياد نفرت از بيخ گوش و حياط خلوت سردمداران اصلى گلوباليزاسيون و سهامداران اصلى صادرکننده دمکراسى تحميلى به‌گوش برسد؟
پرسيدنى است که چگونه منطقه‌اى به اين وسعت به ناگهان مفتون شعارهاى انقلابى پوپوليست‌هائى شده است که به‌قدرت رسيدن آنها به‌خودى خود ودرنهايت به نوع ديگرى ازديکتاتورى وستم ختم مى شود؟ آيا اين روند در کليت قرينه‌اى از آنچه که درپاره‌اى از کشورهاى آسيا وخاورميانه درحال شکل‌گيرى است نيست؟ آيا اين پديده ما به ازاى يک نوع سياست و يک نوع اعمال قدرت در سطح جهان نسبت به کشورهاى جنوب نيست؟ ما بايد چه درسى از رو نما شدن اين پديده در کشورهاى آمريکاى لاتين و به نوعى ديگر درپاره‌اى از کشورهاى آسيائى و خاورميانه بياموزيم؟
گرايش به بازگشت به افکار وآرمان هاى دهه‌ها وبعضا سده‌هاى گذشته با آرزوى دست يابى به دمکراسى و رفاه ريشه در کدامين معضل اجتماعى و سياسى دارد؟ وجه مشترک اين دو پديده چيست؟ به‌عقيده من علل اصلى آن ريشه در فقر وبى‌عدالتى دارد که بيش از دويست ميليون سکنه اين منطقه با آن دست به گريبان هستند. علت آن شکاف عميقى است که بين توده‌هاى ميليونى مردم بومى که ريشه غير اروپائى داشته وفاقد حداقل حقوق اجتماعى و مدنى و نازلترين امکانات رفاهى بوده از يک طرف و ثروتمندانى که دارائى‌هاى افسانه‌اى دارند از طرف ديگر مى‌باشد.نفرت عميق اين مردم ريشه درچند دهه رکود اقتصادى دارد که درست درجهت مقابل رشد اقتصادى پاره‌اى ازکشورهاى آسيائى از جمله چين وهند قرار داشته است.

خلاصه مى‌توان ريشه اصلى چنين گرايشى را نااميدى توده هاى ميليونى اين منطقه از دست‌آوردهاى "زندگى‌بخش"، "جهانى شدن" دانست.و نتيجه آن همانا گرايش شتابان آنها به سمت جرياناتى است که وعده بهشت برين درکوتاه‌ترين زمان ممکن را به آنها مى‌دهند، خواهد بود. چنين جرياناتى تا آنجا که به آمريکاى لاتين مربوط مى‌شود چيزى نيست به جز همان "چپ انقلابى“ و قطعا در کشورهاى خاورميانه و عربى حکومت عدل الهى.
آرى مسئوليت چنين تحولى را نمى توان به گرده گروه هاى شبه نظامى ونيروهاى چپ پوپوليست و رهبران آنها که همواره تلاش دارند با بهره‌گيرى از ناخرسندى مردم ودادن وعده‌هاى فريبنده بهشت برين ورفاه، مردم را به‌سمت خود جذب کنند، انداخت. مسئوليت اصلى بر گردن حاکم سنتى منطقه، ايالات متحده آمريکا وسرمايه دارى ليبرال حاکم برکشورهاى اين حوزه است.
عملکرد سرمايه‌داران سنتى که وابستگان محلى آمريکا هستند، حمايت سرسختانه آمريکا از ديکتاتورها ومافياى قدرت دراين کشورها باعث شده است که بخش قابل توجهى از مردم آمريکاى لاتين نجات خود را از فقر و تهيدستى در رو کردن به آرمان‌هاى شخصيت‌هائى چون کاسترو، چه گورا وچاوز بيابند.
سرمايه‌دارى در آمريکاى لاتين همواره کاريکاتور خشنى از سرمايه‌دارى بوده که روزگارى باعث رشد وتوسعه اروپا و امروز در پاره‌اى از کشورهاى درحال رشد مانند چين و هند مى‌باشد.
بزرگ‌مالکان و صاحبان صنايع در آمريکاى لاتين همواره با توسل به رشوه و خريدن سياستمداران، سياست را نيز خريده‌اند، تا بتوانند منافع خودرا تامين کرده وحداکثر سودممکن را ببرند. آنها به خواست آمريکا راه هرگونه رقابت آزاد را بسته‌اند تا با ملت خويش آن کنند که خود مى‌خواهند و اين چيزى به جز خشن‌ترين شکل سرکوب وآزارمردم نبوده است. بديهى است که آنان دراين ره‌گذر همواره ازحمايت کامل آمريکا برخوردار بوده‌اند. بنابراين سرمايه‌دارى در نظر توده‌هاى آمريکاى لاتين حرف رمزى است مترادف با ستم، فقر وبى‌عدالتى و سلطه آمريکا.
ايالات متحده آمريکا درسمتگيرى تراژيک افکارمردم درکشورهاى اين حوزه مسئوليت اصلى را به‌عهده دارد. مسئوليت آمريکا نه به‌خاطرسرمايه‌گذارى آن درغارت مواد اوليه ومنابع طبيعى منطقه بلکه بيشتربه دليل بى‌توجهى آگاهانه به ابتدائى‌ترين حقوق طبيعى مردم اين منطقه و پيشبرد سياست خارج کردن حداکثر سود از اين کشورها مى‌باشد.
ايالات متحده که داعيه آزادى ودمکراسى رادرجهان در شيپور مى دمد، درآمريکاى لاتين و بعضا خاورميانه به مثابه سمبل خشن ترين نوع ديکتاتورى وغاصب اصلى دمکراسى ورفاه خود را نشان داده است.
ديکتاتوربودن فيدل کاسترو ضدآمريکائى ديگر درنظر مردم آمريکاى لاتين در مقايسه با عملکرد آمريکا که شيرين‌ترين ماه‌عسل‌ها را با ديکتاتورهاى رنگارنگ حاکم بر اين کشورها داشته، شوخى بيش نيست. حتى ليبرال‌هاى شيلى که خود را مبشرين آزادى و توسعه مى‌ناميدند نيز پس از کثافت‌کارى‌هاى اقتصادى بعد از برکنارى پينوشه اعتبار خود را از دست داده‌اند.دراين ميان تنها اين مردم آمريکاى لاتين هستند که بازندگان اصلى اين تراژدى بازگشت به گذشته خواهند بود.آمريکاى لاتين قاره صدسال تنهائيست.
آمريکاى لاتين سرزمين غارت شده‌اى است که سالها حياط خلوت غير قابل تعرض آمريکا بوده است. منطقه‌اى که آمريکا آن را به‌عنوان منطقه منافع استراتژيک خود عنوان مى‌کرده است. خوابى که امروز براى منطقه خاورميانه وکشورما ديده است. دل خوش کردن به کمک هاى اين اختاپوس چپاول وستم براى سروسامان بخشيدن به اوضاع نابسامان کشورمان ميوه‌اى بجز آنچه که در اين کشورها به برنشسته است براى ما دربرنخواهد داشت. آيا وقت آن نرسيده است که با نگاهى معقولانه‌تربه تجربيات چين وهند به آينده کشورمان فکرکنيم؟
دل خوش کردن به دمکراسى وارداتى شايد درکوتاه‌مدت و به‌ظاهر التيام بخش زخمهاى تن رنجوروشکنجه شده ميهنمان باشد. ولى قدرمسلم اين است که در بلند مدت کشورما را به ويرانه‌اى بدتر ازآنچه که هست تبديل خواهد کرد. نگاهى واقع‌بينانه به تحولات فلسطين وعراق وافغانستان هرکدام به سهم وبه نوع خود بس آموزنده وهشداردهنده است. دوره حساسى را پشت سرمى‌گذاريم وجادارد که خطاهاى گذشته را تکرار نکنيم. توجه وتاکيد صرف بر امردمکراسى وبى‌توجهى به خواسته‌هاى اجتماعى و اقتصادى مردم مى‌تواند همان نتايجى را به‌همراه داشته باشد که در انتخابات اخيرکشورمان ونيز فلسطين شاهد آن بوديم و يا اينکه اسير چرخه چپ افراطى گذشته بشويم.