چیرگی بر مفاهیم غیرعلمی "طبقه کارگر"
نوشته: اروین مارکیت *
ترجمه: علیرضا جباری (آذرنگ)
24 اردیبهشت 1387 (17 مه 2008)
* رشد انبوه سرمایه و رشد فن شناختی همراه آن به افزایش شمار مزدبگیران درگیر در کارهای بارآور و نابارآور دامن میزند. کاهش نسبی درصد کارگران شاغل درعرصه ساخت کالاهای مادی به کارگران شاغل در ساخت کالاهای غیرمادی و رشد درصد کارگران درگیر در انجام کارهای نابارآور، به کاهش درصد مزدبگیران تحت بهرهکشی سرمایه نینجامیده است.
آیا کسانی چون طراحان نرم افزارهای رایانه ای یا نویسندگانی ساکن تفرجگاه های گردشگران نیز اعضای طبقه کارگرند؟ آیا کار چنین کسانی بارآور یا نابارآوراست؟ من در این مقاله به برخی پیشداوریهای دیرپا درباب شناخت طبقاتی کارگران درگیر درتولید کالاهای غیرمادی یا کالاهایی که به طورمعمول در رده خدمات جا می گیرند پرداخته ام، به این امید که از راه بازنگری برخی از جنبه های تعاریف اغلب بی تردید پذیرفته شده واژه های مرتبط با طبقه کارگر و نیز کار بارآور در مقابل کار نا بارآور، اعمال توجه دقیق تر در تصمیم گیری های سیاسی کنونی ممکن شود.
احزاب سیاسی مارکسیست در زمان های گذشته طبقه کارگر را پایگاه سیاسی خویش می شمردند و جهت خط مشی های شان را بر پایه منافع آن تعیین می کردند. آن ها به عضوگیری از میان اعضای طبقه کارگر و تمرکزبر تحرک بخشیدن به کارگران به عضویت در آمده برای نبرد طبقاتی در راستای دفاع از منافع خویش توجهی ویژه داشتند؛ اما طبقه کارگرسنتی تنها بخشی از کسانی را که مالک وسایل تولیدشان نیستند و ناگزیرند برای ادامه زندگی خود و خانواده شان نیروی کارشان را بفروشند در بر می گیرد.
تمایزی که مارکس میان کار بارآور و کار نابارآورقایل بود، از دیرباز به سان کلیدی برای شناسایی طبقاتی مزد بگیران و حقوق بگیران به کار می آمده است. مارکس، کار بارآور را در توصیف کار ایجادگر ارزش اضافی به کار می برد – و این واژه به معنی آن بخش از کار طبقه کارگراست که سرمایه دار دسترنج کارگر را به ازای انجام آن نمی پردازد، بلکه خود آن را تصاحب می کند. مارکس و انگلس بسیار زود به این نکته پی بردند که طبقه کارگر (با نام مرجح پرولتاریا) هسته مرکزی جنبش انقلابی برای تغییر شکل جامعه از سرمایه داری به سوسیالیسم است، زیرا منش طبقاتی عینی این طبقه، آن را درتضاد آشتی ناپذیربا منافع بورژوازی قرار می دهد:
شیوه تولید زندگی مادی، شرایط ناظر بر روند کلی زندگی اجتماعی، سیاسی و اندیشگی را تعیین می کند؛ و آگاهی انسان ها تعیین کننده موجودیت شان نیست، بلکه موجودیت اجتماعی شان است که میزان آگاهی شان را تعیین می کند.
از این رو، جنبش های انقلابی مارکسیستی برخوردار ساختن پرولتاریا از آگاهی سیاسی سوسیالیستی را در مرکز توجه خویش قرار می دهند، زیرا می دانند که همین آگاهی سوسیالیستی منافع عینی طبقاتی سر بر زده از شرایط زندگی مادی پرولترها را بیان می کند. هیچ طبقه دیگر بجز خود پرولتاریا در جوامعی که شیوه تولید سرمایه داری در آن ها حاکم است، منافع مادی این چنین آشکاری در جانشین سازی سرمایه داری با سوسیالیسم ندارد.
آگاهی سوسیالیستی به گونه ای خود به خودی از نبرد های طبقاتی پرولتاریا سر برنمی زند، بلکه تجربه ای که طبقه کارگربا شرکت در نبرد هال طبقاتی اش می اندوزد درک آن را از پویایی آن دسته از نیروهای اجتماعی که در جامعه سرمایه داری در کارند آسان تر می کند. بدین سان، آگاهی سوسیالیستی را می توان با پیوند دادن تجربه ای که کارگران در میدان نبرد طبقاتی می اندوزند و آموزش نظری فراهم شده به همت احزاب سیاسی طبقه کارگردر باره ماهیت واقعی بهره کشی سرمایه داری، در آنان بر انگیخت. درک علمی روند توسعه اجتماعی بدین سبب لازم است که طبقه کارگر منابع مادی لازم برای بیرون آوردن قدرت از چنگ بورژوازی – یعنی همان کاری که بورژوازی هنگام گذر از سوسیالیسم کرد- را در اختیارندارد. تنها توده های کارگری برخوردار از نیروی مادی سازمان یافته می توانند پایه ای برای گذراز سرمایه داری به سوسیالیسم فراهم آورند. مارکس جوان نوشت:" نیروی مادی را با نیروی مادی می توان برانداخت، اما همین که تئوری به میان توده ها برود به صورت نیروی مادی در می آید."
از زمان زندگی مارکس و انگلس تامدت ها پس از آغاز سده بیستم، پرولتاریای صنعتی اکثریت مطلق بخش هایی از پرولتاریا را که درگیر مبارزه طبقاتی سازمان یافته بودند در بر می گرفت. در نتیجه، سازمان های انقلابی مارکسیست فعالیت شان را گرد محور مبارزات پرولتاریای صنعتی متمرکز می کردند.
بدین سان، قرار گرفتن پرولتاریای صنعتی در مرکزفعالیت ها به گرایشی در برخی از احزاب کمونیست را ه جست که تنها پرولتاریای صنعتی را پرولتر بشناسند. این تعریف از طبقه کارگر حزب کمونیست فرانسه را بدان سو رهنمون شد که، در کنگره بیست و نهم خود در سال 1996، اعلام کند که از آن پس " طبقه کارگر"را پایگاه طبقاتی خود نمی داند.دلیل حزب برای این اقدام این بود: از این پس دیگرطبقه کارگراکثریت مزد بگیران را در بر نمی گیرد.. حزب کمونیست فرانسه واژه کارگر را برای معرفی کارگران دستی صنعتی به کار می برد که آنان را ازحقوق بگیران(ouvrier)، یعنی مزد بگیران غیرصنعتی جدا می دانست.(salarier)
پرسشی دیگر که مرتبط با هویت طبقاتی است از افزایش شدید شمار کارگران استخدام شده در بخش های اطلاعات وا طلاع رسانی اقتصاد و نیز در بخش خدمات سر بر می آورد.: آیا این کارگران با کارگران صنعتی منافع مشترکی دارند؟ پاسخ این پرسش چندان روشن نیست. در این مبحث توجه به منش طبقاتی انواع چندگانه مزدبگیرانی که در شمارکارگران صنعتی نیستند، سودمند است. کارل مارکس کارگران بارآور راچنین تعریف می کرد:
چون مقصود ومحصول واقعی تولید سرمایه داری دستیابی به ارزش اضافی است، تنها چنین کاری بارآوراست و تنها به کارگیرندگان چنین استعداد کارگران بارآورند، زیرا آنان پدیدآورندگان مستقیم ارزش اضافی اند.
بدین سان، تنها ضابطه مارکس برای تعریف کار بارآور در شیوه تولید سرمایه داری کاری است که کارگران در شرایطی انجام می دهند که کارفرمای سرمایه دار ارزش اضافی کارشان را تصاحب می کند. هر کارگرکه کارش به تصاحب ارزش اضافی بینجامد پرولتر، یا به عبارتی همانند، عضو طبقه کارگر است. مارکس، با متمایز کردن کار بارآور از کار نابارآور برپایه تولید ارزش اضافی، کار نا بارآور را کاری ناسودمند نمی دانست.
اکنون به شرح تمایز میان مزد بگیران و پرولترها می پردازم. آیا مزد بگیرانی نیز هستند که پرولتر نباشند؟ منظورم از مزد بگیر، به طور کلی، کسی است که با گرفتن دستمزد به انجام کاری مشغول می شود.
لازم است دو گروه از مزدبگیران را درنظر بگیریم. یکی مزذبگیرانی که قبل از هرچیز به منظور کسب یا ایجاد ارزش اضافی در جریان تولید کالای مادی در شرکت ها استخدام می شوند. اکنون به طور موقت رده ویژه مدیران اجرایی شرکتی را که به سان نمایندگان مستقیم کارفرمای سرمایه دار حقوق سالانه دریافت می کنند کنار می گذاریم. مزد بیشتر کارگران بر اساس ساعت های کاری که انجام می دهند پرداخت می شود. در مواردی که مزد کارگران را به ازای مدت زمان کارطولانی تر– ماه یا سال – پرداخت کنند، آنان را کارگران حقوق بگیر می نامند.این واژه ممکن است با چه گونگی درک چنین کارگرانی از جایگاه طبقاتی شان مرتبط باشد،اما هیچ گونه رابطه ای با هویت طبقاتی عینی شان ندارد.
در آغاز بحث در باب کارگران تولیدکننده کالاهای غیر مادی، بحثی کوتاه را از مارکس نقل می کنم. او نوشت که تنها کارگران صنعتی کارگرانی بارآور نیستند. او مثالهایی ازاین دست در باره کارگران غیر صنعتی آورد: "پرولتری ادبی که ... به دستور ناشر کتاب تولید می کند"، "خواننده ای که به اسستخدام ... یک کارآفرین در می آید"، "مدیر مدرسه ای که همراه بادیگران، به سان کارگر مزدبگیر در موسسه ای به کار مشغول می شود" – خلاصه، "کسانی که برای انجام خدماتی که به صورت کالاهای مادی یا غیرمادی در می آیند استخدام می شوند تا برای شخص یا موسسه ای که استخدام شان کرده است ارزش اضافی ایجادکنند ..."
مارکس درباره قایل شدن ارزش بسیار زیاد برای این گونه سرمایه گذاری های سرمایه دارانه هشدار داد و نوشت: "در این جا تولید سرمایه داری در مقیاسی محدود کاربرد پذیراست." البته، سرمایه گذاریهایی که هم اکنون در استخدام کارمزدی به منظور فراهم کردن خدمات مادی به صورت کالا (مثلا در بیمارستان های انتفاعی یا خانه های پرستاران، مهمانسراها و متلها، رستورانها و غذاخوریهای سرپایی) و انواع خدمات و محصولهای غیرمادی (ازجمله در مدرسه های خصوصی، تولید نرم افزارهای رایانه ای، موسسه های مشاوره ای و مدیریت سیستمها) انجام می شود، سهمی چشمگیر از مجموع سرمایه گذاری های تازه ای را در بر می گیرد که از روند بازتولید گسترده سرمایه سر برزده است. اکثریت قاطع مزدبگیران کشورهای صنعتی، به رغم تغییرهای پدید آمده در منش کارشان، همچنان کارگرانی بارآور می مانند و بدین تعبیر بخشهایی ازطبقه کارگرند. در نتیجه احزاب کمونیست، به طور کلی، در بازشناختن منش کارگری مزدبگیران استخدام شده در گستره تولید کالاها وخدمات غیرمادی با مسئله ای رو در رو نبوده اند.
صنعت نرم افزارهای رایانه ای را به سان صنعتی تولیدکننده کالاهای غیرمادی در نظر بگیرید. محصول های این صنعت که به منظور فروش یا مبادله تولید می شوند، به طور اساسی محصول هایی غیرمادی اند، هرچند که واسطه انتقال آن ها جسمی مادی، یعنی گرده رایانه ای است. این محصول همه صفت های وصفی کالا را دارد: برای فروش تولید می شود. ارزش مصرف دارد. ارزش مبادله برنامه رایانه ای را زمان کاراجتماعی لازم به کاررفته در تولید آن تعیین می کند. قیمت آن به گونه ای همانند کالاهای مادی با ارزش مبادله آن متفاوت است. دسترس پذیری محصولهای رایانه ای نیز، همانند حمایت از حق تولید کالاهای مادی دارنده حق ثبت اختراع، مشمول پرداخت کپی رایت می گردد. این محصولات دستخو ش استهلاک اند، هرچند که این استهلاک به سبب مصرف آنها نیست، بلکه به سبب کهنه شدن آن ها با گذشت زمان است. اداره محاسبات درآمدهای مالیاتی عمر مفید برنامه های رایانه ای را، باتوجه به استهلاک محاسباتی مرتبط با محاسبه مالیاتها، سه سال تعیین کرده است. تفاوت میان کارکنان بارآور و نابارآور در این صنعت (یعنی میان کسانی که ارزش اضافی می آفرینند و آنان که چنین ارزشی نمی آفرینند) را می توان به همان شیوه تعیین کرد که درتولید کالاهای مادی به کارمی رود.
شرکتهای تولیدکننده نرم افزارها و بسیاری از شرکتهای تولیدکننده سخت افزارهای رایانه ای، اغلب کارکنانی دارند که به صورت گروه های حمایتگر، در موردهایی که دستورکارهای مکتوب پاسخگو نباشند، به کاربرهای محصول شان کمک می کنند. این گونه کمکها در صنعت رایانه، به گونه ای یگانه انجام نمی گیرد، اما مقیاس آنها در آن صنعت، متناسب با رشد آن و به سبب تولید کلان- مقیاس محصول در آن و پیچیدگی درونی محصول آن، افزایشی چشمگیر یافته است. علاوه بر این، فراهم شدن امکان عرضه برون- شرکتی این خدمات نیز، خود ایجادگر صنعتی جداگانه بوده و به تاسیس مراکز تماس در کشورهایی که هزینه پرداخت دستمزد نازلتری دارند برای خدمت به مشتریان درکشورهایی که هزینه پرداخت دستمزد بیشتری دارند، انجامیده است. کارگران حمایتگری که در شرکتهای تولیدکننده سخت افزارهای رایانه ای (به سان محصولی مادی) و نرم افزارهای رایانه ای (به سان محصولی غیرمادی) کارمی کنند، بنا به ضرورت، به سان مکمل دستورکارهای مکتوبی که به طور معمول با محصول همراه اند خدمت می کنند. دستور کار مکتوب نیز خود قطعه ای ازمحصول است، زیرا ممکن است جزئی لازم از ارزش مصرف آن از کاردرآید. بدین سان، نویسنده دستورکارنیز، کارگری بارآور است که محصولی غیرمادی (ومتمایز از وجود فیزیکی دستورکار) تولید می کند. باوجود این که محصول از پیش خریداری می شود، دسترس پذیری خدمات حمایتی، به طور ضمنی، درفهم خریدار از میزان توانایی اش در تحقق ارزش مصرف محصول، اثر دارد. بنابراین، کار ِ کارگر حمایتگر را باید به سان بخشی از کار اجتماعی لازم مصرف شده در تولید کالا به حساب آورد، صرف نظر از این که شرکت تولید کننده، به طور جداگانه، هزینه انجام چنین خدماتی را بپردازد یا نپردازد؛ کار کارگر حمایتگر را نیز باید کاری بارآور به حساب آورد.
منش طبقاتی کارکسانی که کارگران خدماتی نامیده می شوند – و از آن جمله کارکنان مهمانسراها- به روشنی برنامه نویسان نرم افزارها نیست. پویایی جذب ارزش اضافی ازکار ِ کارکنان مهمانسراها کمابیش با آن چه در گستره تولید صنعتی مشاهده می کنیم متفاوت است. اگر کار آن دسته از کارکنان مهمانسراها را که درگیرکارهای هتلداری نیستند نادیده بگیریم، می توانیم ارزش مبادله اجاره بهای اتاق ها را در بردارنده دو جزء به حساب آوریم: وجوه لازم برای جانشین سازی سرمایه ثابت مصرف شده و ارزش افزوده کار ِ کارگران هتلداری (که خود در این جا تجهیزات اتاقها و بهای کار ِ کارکنان نگهداری و تعمیر را در برمی گیرد). هتلداری روزانه را می توان دربر دارنده جانشین سازی مبل و اثاث فرسوده اتاقها به حساب آورد که کاری همانند جانشین سازی اجزاء مستهلک شده سرمایه ثابت در تولید صنعتی شمرده می شود. در تولید صنعتی، جانشین سازی سرمایه ثابت مستهلک شده به سان سرچشمه ایجاد ارزش اضافی عمل نمی کند، اما به ارزش مبادله کالا منتقل می شود. در مورد اتاقهای مهمانسرا، جانشین سازی روزانه مبل و اثاث اتاقها و رسانیدن آنها به وضعیت لازم برای کرایه دادن شان، منشی دوگانه دارد. ارزش مبادله ای که نمایانگر جانشین سازی وسایل مادی، مانند صابون، شامپو، بدن شوی و لوازم بهداشتی دیگر و جانشین سازی حوله ها، ملافه ها، مبلهای فرسوده و مانند آنها (ازجمله استهلاک ساختمان) است، به ارزش مبادله اجاره بها انتقال پیدا می کند. ارزش مبادله ای که نمایانگر زمان کار اجتماعی لازم کارکنان هتلداری برای جانشین سازی روزانه نیازمندیهای اتاقهاست نیز، بخشی دیگر از ارزش مبادله اجاره بهای اتاق را در بر می گیرد که کمتر از مبلغ دستمزد پرداختی به گردانندگان مهمانسرا به ازای کار آنان است؛ تفاوت میان این دو بخش ارزش مبادله نمایانگر ارزش اضافی کسب شده از کار ِ کارگران مهمانسراست.
من در این جا نخواهم کوشید که بحثی را در باره منش کار ِ کارکنان دیگری همچون باربران، کارکنان ثبات، کارکنان دفترداری وثبت نام کنندگان متقاضیان ذخیره به پیش کشم. چون هر یک از این رسته ها باید جداگانه بررسی شوند. چون، با وجود این که از همه آنها مدت زمانی کاراضافی کشیده می شود، همه شان تولیدکننده ارزش اضافی نیستند. این نکته زمانی روشنتر می شود که به بحث در باره انواعی دیگر از کار که تولید کننده کالاهایی نابارآورند بپردازیم؛ امابحثی را که در این جا مطرح است می توان به راحتی در باره نگهبانان مستغلات، از قبیل آپارتمان ها و ساختمان های اداری به کارگرفت.
تعیین بارآور بودن یا نابارآوربودن کارگران خدماتی غذاخوریها و موسسه های دیگری که با آماده سازی و فراوری مواد غذایی سروکاردارند، درگیر مسائل نظری پیچیده تر است. تا آن جا که غذا براساس سفارش فراهم شود (یا با پیش بینی سفارش آماده شود)، کار انجام شده در زمینه پردازش سفارش غذا را می توان بارآور به حساب آورد، اگر به منظور تبدیل سرمایه به ارزش اضافی ازطریق کار ِ پردازش انجام شده باشد. منش کار انجام شده در زمینه دریافت سفارش و تحویل غذایی که به این ترتیب آماده شده است به مشتری- که خدمتکار غذاخوری یا کارگر پیشخوان دار یا گیشه دارانجامش می دهد- ودریافت بهای آن را، اگر بخواهیم در باره آن ازنظرگاه مارکس در باره خرید وفروش کالا پیروی کنیم، به این راحتی نمی توان طبقه بندی کرد.
مارکس، در جلدهای دوم و سوم سرمایه، بحث هزینه ِ گردش کالا و سود بازرگانی را به پیش کشیده است. سرمایه داران صنعتی، به طور معمول، محصول شان را به بازرگانان می فروشند و آنان نیز به نوبه خود کالاها را به مصرف کنندگان نهایی شان یا به سلسله ای از بازرگانان دیگر می فروشند، تا سرانجام به مصرف کنندگان نهایی فروخته شود. مارکس هزینه های پرداخت شده در این مسیر را هزینه های گردش نامیده است. بحث مارکس را در باره مسائل اقتصادی در این مرحله از بازتولید گسترده سرمایه، بی درنگ می نوان در باره مواردی که در آن ها سرمایه داران صنعتی کالاهاشان را به بازار مصرف کنندگان نهایی می رسانند نیز تعمیم داد. با فروش کالا، سرمایه دار سرمایه های ثابت و متغیر انتقال یافته به کالا از طریق کار ِ بارآور، ونیز ارزش اضافی حاصل از کار ِ کارگر را به صورت پول در می آورد، به طوری که درآمدهای آن را می تواند دو باره به صورت سرمایه صنعتی در روند بازتولید گسترده سرمایه گذاری کند.
هزینه های گردش منشی دوگانه دارند: ممکن است درعملیات لازمی همچون ترابری، انبارداری و هرگونه پردازش بعدی شکل کالا به کار روند تا مصرف کننده نهایی بتواند ازارزش مصرف محصول استفاده کند. این گونه شکلهای توسیع روند تولید، هم به سرمایه ثابت و هم به سرمایه متغیر نیازمند است و هم به کارمتغیر نیاز دارد که خود به ارزش اضافی بیشتر راه می برد. هزینه های دیگر گردش، همچون هزینه تبلیغات، هزینه بسته بندی دوباره به منظور افزایش یا تسهیل فروش محصول به بازرگانان دیگر یا جذابیت بخشیدن بیشتر آن در خرده فروشی، و هزینه انجام دفترداری به منظورحفظ تمامیت سرمایه، ضمن خرید و فروش محصول از بازرگانی به بازرگان دیگر یا حتی مصرف کننده نهایی، چیزی بر ارزش محصول نمی افزاید. سود بازرگان از محل تفاوت میان ارزش مبادله کالا و قیمت پرداختی بازرگان برای تملک آن حاصل می شود. بدین سان، سرمایه دار در سهم بازرگان از ارزش اضافی ایجاد شده با نیروی کار ِ کارگران استخدام شده برای تولید کالا سهیم می شود. هزینه های گردشی که ارزش نمی آفرینند هزینه ِ کارگران استخدام شده ِ بازرگان را دربرمی گیرند. دستمزد کارگران استخدام شده بازرگان برای انجام کار ِ نابارآور نیز، به همین ترتیب، از محل کاهش ارزش اضافی تصاحب شده سرمایه دار صنعتی، از طریق ساز و کار ایجادگرتفاوت میان ارزش اضافی و قیمت کالا حاصل می شود؛ اما این کارگران تنها بخشی از زمان کار اجتماعی لازمِ را که در اختیار بازرگان می گذارند، همچون کارگران صنعتی، به صورت مزد دریافت می کنند. بهره کشی بازرگان از کار ِ کارگران پهنه بازرگانی بر سود او می افزاید و توانایی سرمایه بازرگانی را در دستیابی به آهنگ متوسط سود، بدون این که کارکنان ِ بازرگان هیچ گونه ارزش اضافی ایجاد کرده باشند، آسان می کند؛ اما کارکنان بازرگان نیز، همانند کارکنان سرمایه دار صنعتی، استثمار می شوند.
نتیجه گیری مارکس این است: "دشواری کار ِ کارگران مزدبگیر بازرگانی، به هیچ رو به توضیح چگونگی تولید سود برای کارفرمای خویش، بدون ایجاد مستقیم هیچ گونه ارزش اضافی (که سود صورت تغییریافته آن است) مربوط نمی شود. این مسئله تاکنون به راستی در عرصه تحلیل کلی سودهای بازرگانی حل شده است. همان طور که سرمایه صنعتی با فروش کار مجسم شده و متحقق شده در کالاها که به ازای آن بهایی پرداخت نشده است سود می برد، سرمایه بازرگانی نیز، به سبب نپرداختن کامل بهای کار موجود در کالاها به سرمایه بارآور (بخوان نیروی کار- م)، (تا آن جا که سرمایه گذاری انجام شده در تولید آن کالاها به سان جزیی از کل سرمایه صنعتی عمل کند)، و نیزبا تقاضای پرداخت بخش پرداخت نشده بهای کارکه هنگام فروش کالا هنوز هم در آن موجود است ، سود می برد. رابطه سرمایه بازرگانی و ارزش اضافی با رابطه میان سرمایه صنعتی و ارزش اضافی متفاوت است. رابطه دوم، با تصاحب مستقیم بهای کار ِ پرداخت نشده دیگران ارزش اضافی می آفریند؛ رابطه دوم، باتصاحب مستقیم بهای کار ِ پرداخت نشده دیگران ارزش اضافی می آفریند؛ اما رابطه نخست، بخشی از این ارزش اضافی را، با انتقال از سرمایه صنعتی، به خود اختصاص می دهد.
"سرمایه ِ بازرگانی تنها از طریق تحقق ارزش است که در روند بازتولید نقش سرمایه را ایفا می کند و به صورت سرمایه عامل ارزش اضافی تولید شده ازکارکرد سرمایه کل را به کار می گیرد. مجموع سود هر بازرگان، به مجموع سرمایه ای که او بتواند دراین روند به کارگیرد وابسته است و او به همان اندازه که بهای کار ِ کارمندان اش را نپرداخته باشد می تواند از آن سرمایه درخرید و فروش کالا استفاده کند. این عمل را که به سبب آن پول بازرگان به صورت سرمایه در می آید کارکنان او در سطح گسترده انجام می دهند. بهای پرداخت نشده کار ایشان که ارزش اضافی پدید نمی آورد، به بازرگان امکان می دهد که ارزشی اضافی به چنگ آورد که به واقع همان قدر از سرمایه اوست که بهای پرداخت نشده کار آنان است و از این رو سرچشمه سود اوست.
از این رو، ازنگاه مارکس، کارگران شعبه خرده فروشی اقتصاد کارگرانی بارآور نیستند، بدین معنی که برای کارفرمایان شان ارزش اضافی نمی آفرینند؛ اما، ماهیت بهره کشی از آنان بسیار شبیه به کارگران بارآوری است که منافع اقتصادی شان را نمی توان جدا از منافع طبقاتی کارگران صنعتی به حساب آورد. مشاغل بسیاری در قلمرو بازرگانی (و دیگر شعبه های اقتصادی، همچون امور مالی و بیمه که در این جا سخنی از آنها به میان نیامده است) چنین ماهیتی دارند.
مارکس در باره کارکنان خرده فروشیها چندان به تفصیل سخن نگفت - که کارشان ممکن است درجه ای معین از بارآوری را در برداشته باشد. جامعه ای را در نظر آورید که به مرحله ای رسیده باشد که درآن توزیع محصول بر پایه نیاز و نه بر پایه سود استوار باشد. نوعی کار توزیعی برای هم آهنگ کردن نیازهای مصرف کنندگان با محصولهای دسترس پذیر درچنین جامعه ای لازم خواهد بود. به همان اندازه که کارِ ِ کارکنان خرده فروشی از چنین ماهیتی برخوردارباشد، می توان آن را تکمیل کننده روند تولید به حساب اورد. کارکنان خرده فروشیها، خواه به کار بارآور یا به کارنابارآور اشتغال داشته باشند، منافع طبقاتی همسان با کارگران صنعتی دارند.
اکنون اگر به کار ِ کارکنان خدمات غذایی بازگردیم، می بینیم تا آن جا که این کار انتقال غذا از تهیه کنندگان آن به مصرف کنندگاناش را به همراه داشته باشد، کاری بارآور، و تا آن جا که مصرف کننده بالقوه را به سفارش دادن این یا آن محصول وادارد، کاری نابارآور است.
واپسین گروه کارگرانی که من در این جا از آن سخن به میان می آورم، کارگران صنایع تبلیغات بازرگانی است. اگر سرمایه دارصنعتی بخش تبلیغات بازرگانی را درشرکت اش راه اندازی کند، مارکس کار آن بخش را موجب تولید ارزش اضافی در کالا به حساب نمی آورد. هزینه های سرمایه ای ثابت وهزینه کارمرتبط با چنین تبلیغاتی به کالا منتقل نمی شوند، بلکه از ارزش اضافی افزوده شده بر کالا به دست کارگران صنعتی کسر می شوند؛ اما فرض کنیم که سرمایه دارصنعتی کار تبلیغات بازرگانی اش را به شرکت تبلیغاتی تاسیس شده در خارج از شرکت خویش، به منظور فراهم کردن مواد تبلیغی برای شرکت های صنعتی، مالی و بازرگانی واگذارمی کند. این مواد تبلیغی برای مشتریان شرکت بازرگانی ارزش مصرف دارند. ارزش مصرف تبلیغات به معنی تدارک فروش است. هرچند که مواد تبلیغی به طور معمول شکلی مادی به سان واسطه انتقال پیام اشان را دارند، به طور عمده کالاهایی غیرمادی اند. کارکنان چنین شرکتهایی که مواد تبلیغی تولید می کنند، به راستی کارکنانی بارآورند، همان طور که برنامه نویسان نرم افزارها ممکن است کارگراتی بارآورباشند، یا اگر مثال اصلی مارکس را پی بگیریم، خواننده ای که مدیر کنسرتی او را به استخدام خود درمی آورد ممکن است چنین باشد. مباحثاتی همانند را درباره کارگران دیگری که درپهنه تولید کالاهای غیرمادی – که بر ارزش کالاهای تولید شده درشرکت های "مصرف کننده" ِ ارزش مصرف خود نمی افزایند- نیز می توان به پیش کشید.
رشد انبوه سرمایه و رشد فن شناختی همراه آن به افزایش شمار مزدبگیران درگیر درکارهای بارآور و نابارآور دامن می زند. کاهش نسبی درصد کارگران شاغل درعرصه ساخت کالاهای مادی به کارگران شاغل درساخت کالاهای غیرمادی و رشد درصد کارگران درگیر در انجام کارهای نابارآور، به کاهش درصد مزدبگیران تحت بهره کشی سرمایه نینجامیده است.
چه نتیجه سیاسی ای می توان از این تحلیل گرفت؟ تحلیلهای تنگ نظرانه و منسوخ درباره طبقه کارگرو تفکر درباره این که انبوه ارزش اضافی در کجا تولید می شود، نمی تواند راهنمای اقدام سیاسی اثربخش باشد. احزاب سیاسی طبقه کارگر باید بکوشند تا دریابند که منش فراگرد کار نیرومند تراز هر جای دیگر درکجا به پیدایش مفاهیم پیشرفته نبرد طبقاتی کارگران کمک می کند. ناتوانی از درک ویژگی مشترک در بهره کشی از کارگران بارآور و نابارآور ممکن است به این نتیجه نادرست بیانجامد که نبردهای طبقاتی تنها در صنایع تولید کننده کالاهای مادی ازتوان بالقوه کمک به دگرگونی های اجتماعی برخوردارند. دیدگاهی که در سال های دهه 1980 در ایالات متحد پدید آمد، برآن بود که، به تقریب، همه ارزش اضافی در صنایعی با تولید انبوه تولید می شود، به طوری که تنها اعتصابات آن بخش می تواند سرمایه را به سازش با طبقه کارگر وادارد. هم اکنون، ونیز در آینده پیش بینی پذیر، چنین دیدگاهی دفاع ناپذیر است. اگر کارگران پردازشگرمعامله با کارت اعتبار اعتصاب کنند، این اقدام شان بیشتر اقتصاد سرمایه داری را درهم خواهد ریخت (هرچند که کارشان نابارآوراست) ؛ و در این صورت سرمایه، بیش از اعتصاب صنعت خودروسازی، از اعتصاب ایشان نگران خواهد بود.
احزاب سیاسی مارکسیست نباید خط مشی های مرتبط با تمرکز نیروی کارشان را بر سطوح تولید ارزش اضافی آن بنا نهند، بلکه باید بیشتر در اندیشه بخشهایی از اقتصاد باشند که در آنها، شرایط کار و زندگی کارگران، و منش اجتماعی کردن روندکار، شمارهرچه افزون تری از کارگران را به پیکار طبقه رزم آور (کارگر- م) فراز آورد.
* اروین مارکیت عضو هیئت تحریریه نشریه مسائل سیاسی و سردبیر نشریه طبیعت، جامعه و اندیشه است.