![]() |
![]() |
|
مبارزهی طبقاتى در بعد جهانى
وينسنت ناوارو (Vincent Navarro)١ مانثلى ريويو سپتامبر ٢٠٠۶ ترجمه: مهرداد بهارآرا مرکز ثقل آلترناتيو چپ بايد در ائتلاف ايجاد شده بين طبقات و ديگر گروههاى فرودست، و شکلگيرى جنبشى سياسى بر اساس پروسهى مبارزهى طبقاتى که در هر کشورى در جريان است، تعريف شود. همانطوریکه هوگو چاوز گفت، "حرکت نبايد يک حرکت صرف اعتراضى و تجليلى بىرمق باشد." فراخوان انترناسيونال پنجم، تلاشى سترگ و مبارزهاى که در آن سازماندهى و هماهنگى نقش کليدى دارند، اين است چالش چپ در گسترهى جهان امروز. بخش سوم و پايانى دولت و ائتلافهاى طبقاتى در جريان شکلگيرى ائتلافهاى طبقاتى، دولتها نقش کليدى بازى میکنند. بهعنوان نمونه، ميتوان به سياست خارجى آمريکا در حمايت از طبقات فرادست جنوب (از قضا ٢٠ درصد از ثروتمندترين مردم دنيا در اين کشورها زندگى ميکنند) اشاره کرد. در بيشتر موارد، ائتلافها بين افراد طبقات فرادست ايجاد ميگردند. از ميان نمونههاى فراوان ميتوان حمايت هميشگى خانوادهى بوش از رژيمهاى فئودالى خاورميانه و حمايت کلينتون از شيوخ امارات متحده (از حاميان پروپا قرص کتابخانهى کلينتون در ليتلراک – آرکانزاس و از بزرگترين کمککنندههاى مالى به سخنرانیهاى کلينتون – فاينانشيال تايمز، ۴ مارس ٢٠٠۶) را مثال آورد. امارات متحده يکى از رژيمهاى خشن و سرکوبگر ميباشد. در اين شيخنشين طبقات فرادست از اعطاى حق شهروندى به ٨۵ درصد نيروهاى کارى خوددارى میکنند و آنها را "کارگران مهمان" مینامند. نيازى به گفتن نيست که آژانسهاى بينالمللى (بهشدت تحت تأثير دولتهاى آمريکا و اروپائى) اين ائتلافها را بر اساس منطق نئوليبرالى بازار آزاد ترويج میکنند. کاهش هزينههاى عمومى اجتماعى، تشويق شده از طرف سازمان جهانى پول و بانک جهانى، بخشى از سياستهاى عمومى نئوليبرالى هستند که بهوسيلهى طبقات فرادست شمال و جنوب به قيمت بدتر شدن سلامتى و کيفيت زندگى طبقات فرودست در مقياس جهانى به کار برده ميشوند. در تمامى اين نمونهها، دولتهاى شمال و جنوب نقش حساسى بازى ميکنند. يکى ديگر از اين دست ائتلافها در بين طبقات فرادست، ترويج بيمهى درمانى-پزشکى براى سود (for-profit) بهوسيلهى دولت بوش، هم در بين مردم آمريکا و هم بهطور وسيع در کشورهاى در حال توسعه است. اين اقدام دولت بوش، با مشورت و همکارى دولتهاى محافظه کار آمريکاى لاتين، به نمايندگى از طرف اقشار فرادست خود که در ايجاد بيمههاى خصوصى که مشتريان خود را دستچين و اکثريت عظيم مردم را به حساب نمیاورند ذينفع ميباشند، به عمل انجاميده است. طبقات و اقشار محروم، در آمريکا و آمريکاى لاتين از پيشبرد برنامهى "براى سود" عميقاَ متنفر میباشند. (فيلم جان کيو (John Q) اين تنفر عميق طبقهى کارگر آمريکا به شرکتهاى بيمهى درمانى-پزشکى را نشان ميدهد)۶. اين واقعيت که طبقات فرادست در کشورهاى توسعه يافته و در حال توسعه داراى منافع مشترک ميباشند، به اين معنى نيست که آنها همه چيز را عيناَ مثل هم ميبينند. بين آنها اختلافات و برخوردهاى عمده وجود دارند (همانطوریکه بين اجزاء متفاوت طبقات فرادست در يک کشور اختلاف و برخورد وجود دارد). اما اين اختلافات و برخوردها قادر نيستند که اشتراک منافع آنها را در پرده نگه دارند. اين اشتراک منافع در فورومهاى نئوليبرالى مانند داووس (Davos) و ابزارهاى نئوليبرالى که در موقعيتهاى برترى قرار دارند، مانند اکونوميست (Economist) و فاينانشيال تايمز(Financial Times) بهروشنى به نمايش گذاشته شد. آيا در دنيا امروز دولتى فرادست وجود دارد؟ بيش از گلوباليزاسيون، در دنياى امروز شاهد منطقهاى شدن فعاليتهاى اقتصادى حول و حوش يک دولت فرادست هستيم: آمريکاى شمالى دور و بر آمريکا، اروپا دور و بر آلمان، و آسيا دور و بر ژاپن – و بهزودى چين. در نتيجه در هر منطقهاى مابين دولتها سلسله مراتب وجود دارد. بهعنوان مثال، در اروپا، دولت اسپانيا به سياستهاى عمومى اتحاديهى اروپا که تحت هژمونى آلمان قرار دارد وابسته ميشود. اين وابستگى باعث ايجاد يک موقعيت دوگانه ميشود. از يک طرف، دولتهاى اتحاديهى اروپا تصميم گرفتند که سياستهاى کلان (از قبيل سياستهاى مالى) را به يک نهاد برتر (بانک مرکزى اروپا، که تحت هژمونى بانک مرکزى آلمان قرار دارد) محول کنند. اما اين به اين معنى نيست که از قدرت دولت اسپانيا کاسته ميشود. "از دست دادن قدرت" در مورد کسى يا پديدهاى صدق ميکند که قبلاَ داراى قدرت بيشترى بوده است، که اين در مورد اسپانيا صدق نميکند. بهطور مثال، اسپانيا، با داشتن يورو بهعنوان ارز ملى، در مقايسه با زمانى که پزتا (peseta) - ارز رسمى اسپانيا قبل از يورو - را بهعنوان ارز ملى داشت از قدرت بيشترى برخوردار است. در حقيقت، رئيس جمهور اسپانيا حوزه لوئيس رادريگز زاپاترو بهعلت عدم همکارى با بوش (در جريان بيرون کشيدن نيروهاى اسپانيا از عراق)، اگر هنوز ارز ملى اسپانيا پزتا بود ميبايست بهاى گزافترى را ميپرداخت. از طرف ديگر، دولت اروپا اغلب از طرف طبقات فرادست اروپائى براى توجيه کردن اجراى سياستهاى ضد مردمى خود (از قبيل کاهش هزينههاى عمومى بهعنوان پيامد معاهدهى ثبات اروپا – European Stability Pact – که دولتهاى اروپا را ملزم به پائين نگه داشتن کسرى دولت مرکزى زير ٣ در صد ميکند)، مورد استفادهى ابزارى قرار ميگيرد. به اين سياستها بهعنوان سياستهاى مصوب اتحاديه، و نه مصوبهى هر عضو اتحاديه، استناد ميشود، که خود باعث کمرنگ شدن مسئوليت دولتها ميشود. ائتلافها در مقياس اروپا در قالب عملکرد نهادهاى سرسپردهى ايدئولوژى و سياستهاى نئوليبرالى اتحاديه متبلور ميشوند. رأى "نه" به قانون اساسى پيشنهادى اتحاديه واکنش طبقات زحمتکش تعدادى از کشورهاى عضو به آن نهادهاى اروپائى بود که در شکل ائتلافها در خدمت طبقات فرادست اروپا در آمدهاند. در سلسله مراتب دولتها، تعدادى از دولتها فرادست هستند. دولت آمريکا موقعيت فرادست خود را از کانال يک سرى ائتلافها با طبقات فرادست ديگر کشورها کسب کرده است. ايدئولوژى نئوليبرالى در حکم حلقهى پيوند دهندهى اين طبقات عمل ميکند. واضح است که بين آنها درگيرى و تنش وجود دارد. اما اين تنشها منافع طبقاتى مشترک آنها را تحتالشعاع قرار نميدهند. از جمله عملکردهائى که آنها را با هم متحد ميکند سياستهاى سرکوبگرانهى آنها بر عليه طبقهى کارگر و نهادهاى چپ میباشد. وجه مشخصهى دورهى ١۹٨٠ – ٢٠٠۵ تلاشهاى سرکوبگرانه بر عليه احزاب چپ که در دورهى ١۹۶٠ – ١۹٨٠ موفق عمل کرده بودند بود. در دورهى نئوليبرالى، ائتلاف طبقات فرادست باعث ايجاد جنبشهاى مذهبى اقشار گوناگون شده است که در مقابله با سوسياليسم و کمونيسم از مذهب استفادهى ابزارى کردهاند. حکومت کارتر بود که حمايت از بنيادگرايان مذهبى در افغانستان را در مقابل دولت کمونيستى آغاز کرد. طبقات فرادست آمريکا و اروپا، اغلب نه فقط بهخاطر منافع طبقاتى، بلکه بهخاطر منافع مذهبى و بهوسيلهى دولتهاى خود، هم بهلحاظ مالى و هم به لحاظ معنوى بنيادگرايان مذهبى را از افغانستان تا عراق، ايران، سرحدات فلسطين، و خيلى از کشورهاى عربى، حمايت کردند. "اکثريت اخلاقى – moral Majority"۷ در آمريکا ميبايست اکثريت اخلاقى در گسترهى جهان ميشد. اين جنبشهاى بنيادگراى شديداَ ضد چپ، حرکتهاى خود را بر بنياد محروميتهاى شديد تودههاى عرب، اعمال شده از طرف رژيمهاى فئودالى سرکوبگر، بنا کردند و همانطوریکه در خيلى از کشورهاى عربى اتفاق افتاده است، باعث روى کار آمدن رژيمهاى تئوکراتيک مذهبى سرکوبگر شدهاند. اما اين اشتباه خواهد بود اگر حمايت طبقات فرادست از رژيمهاى فئودالى را بهسادگى محصول جنگ سرد بدانيم. مسئله به اين سادگى نيست. اين يک واکنش طبقاتى بود. بهترين شاهد، ادامهى اين حمايتها حتى پس از فروپاشى اتحاد شوروى است. جنگ سرد يک بهانه براى پيش بردن مبارزات طبقاتى، همانطوریکه تداوم آن ثابت کرد، در مقياس جهانى بود. جنگ طبقاتى در حقيقت به يکى از مؤلفههاى توسعهطلبى آمريکا تبديل شده است. پروژهى "شوک درمانى – shock therapy" پيشنهادى از طرف لورنس سامرز٨ و جفرى ساش۹ در دورهى حکومت کلينتون باعث کوتاه کردن ميانگين طول عمر، بهمثابهى پيامد افت شديد استاندارد زندگى در بين اقشار پر جمعيت روسيه شد. افزايش خصوصىسازى در اموال عمومى جزئى از آن جنگ طبقاتى در روسيه بود – همانطوریکه در عراق هم بوده است. رئيس دولت ائتلافى موقت در عراق اشغالى، پاول برمر، نيم ميليون نفر از کارگزاران و کارگران دولت را اخراج کرد، مالياتهاى شرکتها را شديداَ کاهش داد، تسهيلات فوقالعاده در اختيار سرمايهگذاران گذاشت، و همهى موانع وارداتى را از سر راه همهى شرکتها بهجز صنعت نفت برداشت. همانطوریکه جف فاکس در جنگ طبقاتى جهانى (Willey, ٢٠٠۶) ميگويد، تنها قوانينى که از ديکتاتورى وحشى سابق عراق باقى ماند قوانين ضد اتحاديهى کارگرى، بهشمول محدودسازى چانهزنى جمعى که همهى پاداشها و يارانههاى غذائى و مسکن را از کارگران ميگرفت بود. همانطوریکه مجلهى اکونوميست در سرمقالهى سپتامبر ٢۵، ٢٠٠٣ خود ميگويد: رفرمهاى اقتصادى در عراق چيزى جز يک "رؤياى سرمايهدار" نيست. اخيراَ، در نوشتهى جان راولز (John Rawls)، فيلسوف و يکى از متفکرين تأثيرگذار آمريکا، با تقسيم کردن کشورهاى دنيا به کشورهاى "متعارف" (decent) و "نامتعارف" (non-decent) به يکى ديگر از انواع تقسيمبندیها برمیخوريم. کشورهاى "متعارف" (اغلب در دنياى توسعه يافتهى سرمايهدارى) کشورهائى هستند که داراى حقوق و نهادهاى دمکراتيک هستند و کشورهاى "نامتعارف" (اغلب در دنياى در حال توسعهى سرمايهدارى) کشورهائى هستند که از چنين نعماتى بىبهرهاند. پس از تقسيم دنيا به اين دو اردوگاه، وى نتيجه گرفت که بهتر است کشورهاى "نامتعارف" را صرف نظر کنيم، اما ميپذيرد که "يک مسئوليت اخلاقى در قبال کشورهاى فقيرى که در محاصرهى فقر قرار گرفته و قادر به سازماندهى خود بهمثابهى کشورهاى ليبرال همانند کشورهاى "متعارف" نيستند وجود دارد. وجود چنين مواضع و نظراتى خود مهر تأييدى است بر چشم پوشى در گذشته و حال روابط بين المللى، و همچنين روابط طبقاتى در هر کدام از اين کشورها. راولز اغلب واژه هاى دولتها و کشورها را به جاى هم مورد استفاده قرار ميدهد (اين گيج سرى اغلب از اين فرض که دنيا به شمال وجنوب تقسيم شده است ناشى ميشود). طبقات فرادست کشورهائى که راولز آنها را "نامتعارف" تعريف ميکند (با ديکتاتوریهاى فاسد و بیرحم مشخص ميشوند)، در فعاليتهاى ابداعى و مورد حمايت طبقات فرادست کشورهاى "متعارف"، که به کيفيت زندگى و سلامتى طبقات فرودست کشورهاى خودى هم آسيب وارد کردهاند، ناديده گرفته نميشوند. در کشورهاى موسوم به "نامتعارف" راولز، جنبشهاى طبقاتى وجود دارند که با وجود مورد مخالفت قرار گرفتن و فلج شدن بهوسيلهى طبقات فرادست کشورهاى "متعارف"، براى ايجاد تغيير با از خودگذشتگى به تلاش و مبارزات قهرمانانه دست ميزنند. قابل توجه (و در عين حال قابل پيشبينى) است که چنين چهرهى روشنفکرى حوزهى اخلاقى اين طبقات "نامتعارف!!" را تعريف ميکند. آخرين مثال از اين "نامتعارفى!!" حمايت دولتهاى آمريکا و بريتانيا از شاه نپال است، که اشتياق اين دولتها را به چوب لاى چرخ حرکت عمومى به رهبرى احزاب چپ در يک کشور جهان سوم گذاشتن را به نمايش ميگذارد. نابرابریها بين کشورها و پيامدهاى آجتماعى آنها اينکه نابرابریها در استحاله و از بين بردن همبستگى اجتماعى و افزايش آسيبهاى اجتماعى نقش دارند سخنى به گزاف نيست. خيلیها، از جمله خود من، اين واقعيت را ثبت کردهاند (اقتصاد سياسى نابرابریهاى اجتماعى: پيامدها براى سلامتى و کيفيت زندگى، Baywood, ٢٠٠٢). اين گواه علمى مبين اين موضعگيرى بسيار جامع ميباشد. در خيلى از جوامع، کاهش نابرابریها باعث کاهش چشمگير آمار مرگ و مير ميشود. مايکل مارموت (Michael Marmot) ميزان مرگ و مير ناشى از بيماریهاى قلبى شاغلين حرفهاى را در سطوح مختلف مورد مطالعه قرار داده است. وى نتيجهگيرى کرده است که هر چه اين افراد از قدرت و اختيار بيشترى برخوردار باشند ميزان مرگ و مير ناشى از بيماریهاى قلبى در بين آنها کمتر است (The Status Syndrome, ٢٠٠۵). وى همچنين نشان داد که اين ميزان مرگ و مير نمیتواند بهوسيلهى رژيم غذائى، ورزش، و يا کلسترول به تنهائى توضيح داده شود. اين فاکتورهاى ريسک فقط بخشى از اين درجهبندى را تشکيل ميدهند. در اين کار تحقيقى، مهمترين پارامتر تعيينکننده در ميزان مرگ و مير، موقعيتى است که افراد در ساختار اجتماعى در آن قرار ميگيرند (که در اين جايگاه طبقه، جنسيت، و نژاد نقشهاى کليدى بازى ميکنند). فواصل اجتماعى بين گروهها، و کنترلى که افراد ميتوانند بر زندگى خود داشته باشند نيز از عوامل تأثيرگذار ميباشند. اين يافتهى بسيار مهم علمى میتواند بر واقعيتهاى گوناگونى دلالت داشته باشد. يکى از آنها اين است که چالش اصلى بشر از بين بردن فقر به تنهائى نيست بلکه کاهش نابرابریها ميباشد. بدون از سر راه برداشتن دومى، وقوع اولى غير ممکن است. يکى ديگر از برداشتها اين است که آنطوریکه در گزارشهاى بانک جهانى به غلط پديدهى فقر با ميزان تعداد افرادى که با يک دلار در روز زندگى میگذرانند سنجيده میشود، فقر تنها با منابع در ارتباط نيست و معضل واقعى تنها منابع بهطور مطلق نيستند بلکه فواصل اجتماعى و ميزانهاى متفاوت کنترل فرد بر منابع خود فرد است. و اين امر در همهى جوامع صادق ميباشد. بگذاريد وارد جزئيات شوم. يک فرد بيکار، بدون تخصص، جوان، و سياهپوست که در محلهى سياهان بالتيمور زندگى ميکند نسبت به يک فرد داراى شغل حرفهاى و متعلق به طبقهى متوسط که در کشور غناى آفريقا زندگى ميکند داراى منابع بيشترى میباشد (وى به احتمال زياد صاحب يک ماشين، تلفن دستى، تلويزيون، و سطح زير بناى بيشتر، و وسائل آشپزخانه بيشتر ميباشد). اگر همهى دنيا يک جامعهى واحد بود، اين جوان بالتيمورى به طبقهى متوسط و آن شاغل حرفهاى غنائى به طبقهى فقير اين جامعه تعلق ميداشت. با اين وجود، اولى داراى ميانگين عمر کوتاهتر (۴۵ سال) نسبت به دومى (۶٢ سال) ميباشد. با وجودیکه اولى از منابع بيشترى برخوردار است، اين چگونه ممکن است؟ جواب خيلى روشن است. فقير بودن در آمريکا خيلى مشکلتر است (حس انزوا، محروميت، ناتوانى، و ناکامى خيلى بيشتر است) نسبت به متعلق به طبقهى متوسط بودن در جامعهى غنا. اولى به مراتب زير خط ميانگين (median) و دومى بالاى خط ميانگين جامعه ميباشد. آيا همچون مکانيزمى در نابرابریهاى بين کشورها هم عمل ميکند. جواب اين است که بطور فزايندهاى بله. دليل اضافه کردن "بهطور فزايندهاى“ وجود ارتباطات میباشد – با جهانى شدن رو به افزايش سيستم اطلاعات و شبکهها، اطلاعات بيشترى به نقاط دور افتادهى بيشترى از جهان میرسد. و فاصلهى اجتماعى ايجاد شده در نتيجهى نابرابریها، نه فقط درون کشورها بلکه بين کشورها، بيش از پيش آشکار میشود. نظر به اينکه ايجاد اين فاصله، بيش از پيش پيامد استثمار ميباشد، جهان با آنچنان تنشى مواجه هست که با تنش قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم، که استثمار طبقاتى بهعنوان نيروى محرکهى بسيج اجتماعى عمل کرد، قابل مقايسه ميباشد. درک اين که آن بسيج اجتماعى از چه کانالهائى صورت گرفت عامل کليدى است که ميتوان آينده را با آن تعريف کرد. آنچه در آن مقطع زمانى اتفاق افتاد، يک بسيج عظيم بود که بهوسيلهى ائتلافى از طبقات فرادست شمال و جنوب، به هدف – همانطور که قبلاَ هم اشاره شد – ايجاد بسيجهاى فراطبقاتى مذهبى يا ملى، بدون تغيير روابط طبقاتى کليدى، تحريک و رهبرى شد. اين پديده را در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم ديدهايم. بهعنوان مثال، دموکراسى مسيحيت در اروپا، بهعنوان واکنش طبقات فرادست در مقابل خطر سوسياليسم و کمونيسم قد علم کرد. بنيادگرائى اسلامى نيز در راستاى برآوردن همين اهداف تولد يافت. مرکز ثقل آلترناتيو چپ بايد در ائتلاف ايجاد شده بين طبقات و ديگر گروههاى فرودست، و شکلگيرى جنبشى سياسى بر اساس پروسهى مبارزهى طبقاتى که در هر کشورى در جريان است، تعريف شود. همانطوریکه هوگو چاوز گفت، "حرکت نبايد يک حرکت صرف اعتراضى و تجليلى بىرمق باشد."فراخوان انترناسيونال پنجم، تلاشى سترک و مبارزهاى که در آن سازماندهى و هماهنگى نقش کليدى دارند، اين است چالش چپ در گسترهى جهان امروز. ___________________________________________________________ ١ - ويسنت ناوارو استاد علوم سياسى و جامعه شناسى در دانشگاه جان هاپكينز بلومبرگ و دانشگاه پامپيى فابرا ميباشد. ٢ – مايکل هاردت استاد ادبيات در دانشگاه ديوک ميباشد. آنتونيو نگرى، محقق و نويسندهى مستقل در دانشگاه پاريس و دانشگاه پادوآ علوم سياسى تدريس کرده است. ٣ – تئورى کينيسين (Keynesian Theory) - بر اساس نظريات جان مينارد کينز (John Maynard Keynes)، اقتصاددان قرن بيستم انگليس به تئورى اقتصاد مختلط که در آن هر دو بخش دولتى و خصوصى در آن نقش کليدى دارند معتقد است. اين تئورى در حقيقت بسط تئورى اقتصاد کلاسيک با در نظر گرفتن تئوريهاى کارل مارکس ميباشد. ۴ – سياست حمايت از توليدات داخلى (protectionism) – به مجوعهى سياستى، از قبيل اعمال تعرفه هاى زياد بر کالاهاى وارداتى و سهميه بندى کالاهاى وارداتى، گفته ميشود که از طرف دولتها در جهت حمايت از توليدات داخلى اجرا ميشوند. ۵ – آغاز نئوليبراليسم و رشد نابرابريها ژوئيهى ١۹۷۹ بود، با افزايش چشمگير نرخهاى سود از طرف پاول والکر که باعث کاهش رشد افتصادى شد (و همچنين دو شوک نفتى که کشورهاى خيلى وابسته به نفت را فلج کرد) (نگاه کنيد به ديويد هاروى، تاريخچهى مختصر نئوليبراليسم، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ٢٠٠۵). والکر نرخهاى سود را به مثابهى يک حرکت ضد کارگرى افزايش داد (که بحران اقتصادى پيامد آن بود) که باعث بيدارى کارگران در ايالات متحده و جهان شد. افزايش نرخ سود، همانطوريکه جيووانى آريگى اشاره کرده است (در "بحران آفريقا: سيماى جهانى و منطقه اى،" بررسى چپ جديد[مه – ژوئن، ٢٠٠٢])، همچنين باعث سرازير شدن سرمايه به آيالات متحده شد که اين امر رقابت براى جذب حداقل سرمايه را براى ديگر کشورها، بويژه کشورهاى فقير، مشکل کرد. اين حقيقت که يوروهاى نفتى (که با شوکهاى نفتى بطور چشمگيرى رشد کردند) در ايالات متحده انباشت شدند، باعث کميابى سرمايه، بويژه براى کشورهاى فقير شد. اين زمانى است که کاهش رشد اقتصادى کشورهاى فقير آغاز شد. کشورهايى که بيشتر قربانى اين سياستهاى عمومى نئوليبرالى شدند کشورهاى آمريکاى لاتين بودند، که اين سياستها را بطور گسترده دنبال کردند، و کشورهاى آفريقايى (فقيرترين فقرا)، که رشد اقتصادى بشدت منفى داشتند. در سال ٢٠٠٠، ٢۴ کشور آفريقايى داراى شاخص توليد ناخالص ملى سرانهى کمتر نسبت به ٢۵ سال قبل بودند. ۶ – جان کيو (John Q) - اشاره به فيلمى است که داستان زندگى يکى از کارگران معدن در ايالت ايلينوى است که پسرش دچار بيمارى قلبى است و تنها راه نجات وى پيوند قلب ميباشد. اما جان متوجه ميشود که چون شرکت بيمه اين عمل را تحت پوشش قرار نميدهد پسرش نميتواند داراى قلب پيوندى شود. اين فيلم محصول سال ٢٠٠٢ است که دنزل واشنگتن (Denzel Washington) در آن در نقش جان ميدرخشد. ۷ – اکثريت اخلاقى (moral Majority) – سازمان سياسى در آمريکا که در سال ١۹۷٨ بر اساس ايده هاى مسيحيان اونجليکان بر پايه هاى کميته هاى اقدام سياسى مسيحيان محافظه کار شکل گرفت و در سال ١۹٨۹ منحل شد. ٨ – لورنس سامرز (Lawrence Summers) – اقتصاددان و آکادميسين آمريکائى در يک سال ونيم آخر دولت کلينتون وزير خزانه دارى وى بود. سامرز از طرفداران پر و پا قرص تجارت آزاد و گلوباليزاسيون ميباشد. وى از سال ٢٠٠١ تا ٢٠٠۶ رئيس دانشگاه هاروارد بود. ۹ – جفرى ساش (Jeffrey Sachs) – اقتصاددان و آکادميسين آمريکائى که بعنوان مشاور اقتصادى دولتهاى مختلف کشورهاى آمريکاى لاتين، اروپاى شرقى، يوگسلاوى سابق، اتحاد شوروى سابق، آسيا، و آفريقا کار کرده است. وى همچنين با آژانسهاى بين المللى بر روى معضلاتى چون فقر، حذف بدهيها، و کنترل بيماريهائى چون ايدز براى کشورهاى در حال توسعه کار کرده است. جفرى ساش شيوهى شوک درمانى (shock therapy) را براى حل بحرانهاى اقتصادى کشورهاى بوليوى، هلند، و روسيه پيشنهاد کرد. وى اکنون استاد دانشگاه و رئيس انستيتوى علوم زمين در دانشگاه کلمبيا ميباشد. بخش نخست بخش دوم |
|