نابرابريهاي اجتماعي سلامت انسان را به خطر مياندازند
ويسنت ناوارو (Vicent Navarro)
برگردان: مهرداد

رشد نابرابري با رشد فقر همراه ميباشد. وقتي كه نابرابريها افزايش مي يابند، زندگي بخشي از مردم بهبود مي يابد، در حالي كه زندگي ديگران بدتر ميشود. ميانگين طول عمر يك عضو طبقه بورژوا در اسپانيا 10 سال بيش از طول عمر كارگري كه بطور متناوب بيكار ميشود ميباشد. اين ميانگين در اتحاديه اروپا 7 سال و در آمريكا 14 سال ميباشد. كشورهاي طرفدار طبقه كارگر (بعنوان نمونه سويد) داراي شاخصهاي سلامتي به مراتب بهتري نسبت به كشورهاي طرفدار اقشار ثروتمند (بعنوان نمونه آمريكا) هستند. علت اين است كه در كشورهاي طرفدار طبقه كارگر، نسبت به كشورهاي طرفدار اقشار ثروتمند، حس همبستگي اجتماعي و امكان و تمايل شركت در فعاليتهاي جمعي بالاتر و در نتيجه حس دوري از جامعه پايينتر است.
مانثلي ريويو Monthly Review))
جون 2004

نابرابريهاي فزاينده اي كه در دنياي امروز شاهد آن هستيم تاثير بسيار منفي بر روي سلامتي و كيفيت زندگي جامعه انساني دارد. همانطوريكه نويسندگان نيوليبرال و محافظه كار تاكيد ميكنند، شاخصهاي سلامتي در مناطق عديده اي از دنيا منجمله تعدادي از كشورهاي توسعه نيافته بهبود يافته اند. اما موضوعي كه اين نيوليبرالها و محافظه كاران به آن اشاره نميكنند اين است كه ميزان رشد اين بهبودي در كشورهايي كه نابرابريها را تجربه كرده اند كندتر شده است و حتي در خيلي از اين كشورها، منجله ايالات متحده آمريكا سير نزولي پيدا كرده است. بر اساس آخرين گزارش “مركز ملي بهداشت و آمارهاي حياتي”، مرگ و مير اطفال در آمريكا كه از سال 1953 سير نزولي پيدا كرده بود افزايش يافته است. بنا بر اين افزايش نا برابري سلامتي انسان را به خطر مياندازد. اما چرا؟

جوابي كه بخشا درست ميباشد اين است كه رشد نابرابري با رشد فقر همراه ميباشد. وقتي كه نابرابريها افزايش مي يابند، زندگي بخشي از مردم بهبود مي يابد، در حالي كه زندگي ديگران بدتر ميشود. گرچه اين پاسخ حاوي بخش كوچكي از حقيقت ميباشد اما تمام حقيقت نيست.

حقيقت چيست؟ جواب اين است كه نابرابري في نفسه بد ميباشد. مثلا، فاصله بين گروههاي اجتماعي و افراد و فقدان همبستگي اجتماعي كه نتيجه اين فاصله ميباشد بر روي سلامتي مردم و كيفيت زندگي اثر منفي ميگذارد. مطالعات انجام شده روي زندگي كارگزاران شهري در بريتانيا نشان ميدهند كه طول عمر در بين كارگزاران شهري وابسته به اقشار مختلف اجتماعي متفاوت و رابطه مستقيم با وابستگي طبقاتي دارد. دربين كارگزاران شهري بريتانيا فقر وجود ندارد، اما تفاوتهاي چشمگيري در شيوه زندگي آنها وجود دارد. يافته هاي مشابهي در كشورهاي عديده دبگري هم مشاهده شده است. بعنوان مثال، ما با تحقيق مشابهي طول عمر طبقات مختلف اجتماعي را در كشور اسپانيا مورد بررسي قرار داديم. نتيجه اين مطالعه نشان ميدهد كه طول عمر طبقه بورژوا 2 سال بيش از طول عمر خورده بورژوازي كه خود 2 سال بيش از طول عمر طبقات مياني كه خود 2 سال بيش از طول عمر كارگران ماهر كه خود 2 سال بيش از طول عمر كارگران غير ماهر كه خود 2 سال بيش از طول عمر كارگراني كه بطور متناوب بيكار ميشوند ميباشد. به زباني ديگر، ميانگين طول عمر يك عضو طبقه بورژوا در اسپانيا 10 سال بيش از طول عمر كارگري كه بطور متناوب بيكار ميشود ميباشد. اين ميانگين در اتحاديه اروپا 7 سال و در آمريكا 14 سال ميباشد.

چرا اين همه اختلاف طول عمر؟ پس از تحقيقات بسياري، شواهد كافي براي دستيابي به پاسخي منطقي به اين سوال به دست آمده است. فقدان همبستگي اجتماعي ريشه اين معضل اجتماعي ميباشد. قضيه وقتي روشن ميشود كه طول عمر يك فرد فقير ساكن آمريكا را با طول عمر يك فرد طبقه متوسط مقيم كشور غنا مقايسه كنيم. به احتمال بسيار زياد، فرد فقير ساكن آمريكا منابع مادي بيشتري نسبت به فرد متعلق به طبقه متوسط غنايي (با درآمدي معادل 9000 دلار) در اختيار دارد. شهروند آمريكايي ممكن است داراي اتومبيل، تلوزيون و ديگر ملزومات زندگي كه شهروند غنايي در اختيار ندارد باشد. اگر دنيا را به مثابه يك جامعه واحد در نظر بگيريم، شهروند فقير آمزيكايي يك شهروند طبقه متوسط و شهروند طبقه متوسط غنايي شهروند فقير، و به مراتب فقيرتر از شهروند فقير آمريكايي، جامعه جهاني خواهد بود. طول عمر شهروند فقير آمريكايي (همان شهروند طبقه متوسط جامعه جهاني) دقيقا 2 سال كمتر از طول عمر شهروند طبقه متوسط غنايي (همان شهروند فقير جامعه جهاني) خواهد بود.

چرا؟ پاسخ بسيار ساده است. براي يك شهروند فقير جامعه آمريكا نسبت به يك شهروند طبقه متوسط جامعه غنا حفظ موقعيت طبقاتي بسيار دشوارتر ميباشد. براي يك شهروند فقير جامعه آمريكا، بدترين مؤلفه در موقعيت طبقاتي وي عدم دسترسي به منابع مادي نيست بلكه فاصله اي است كه بين وي و جامعه وجود دارد. يك شهروند فقير آمريكايي از ياس و عدم موفقيت در دستيابي به آرمانهاي خود به عنوان يك عضو موفق “جريان اصلي” جامعه و استاندارد زندگي اين “جريان اصلي”، كه ازميانگين استاندارد زندگي كل جامعه بالاتر است، رنج ميبرد. در حقيقت،‌ “جريان اصلي” بازتاب واقعي افراد متوسط جامعه نيست. به عنوان مثال، اكثر شخصيتهاي برنامه هاي تلوزيوني اقشار متوسط بالاي جامعه را نمايندگي ميكنند. خيلي بندرت اتفاق ميافتد كه كارگران صنعتي، پرستاران، نجارها، يا رانندگان تاكسي شخصيتهاي اصلي برنامه هاي تلوزيوني باشند. رسانه هاي تجاري، در كليت، درك غلطي از شيوه زندگي و كار كردن شهروندان متوسط آمريكايي بدست ميدهند. در آمريكا، “رؤياي آمريكايي” بيانگر يك درك ايده آل از آنچه آمريكاييان واقعا هستند ميباشد. ياس و محروميت كساني كه خود را عضوي از “جريان اصلي” نميدانند قطعا يكي از علل آسيبهاي اجتماعي ميباشد. براي يك شهروند فقير آمريكايي هم به لحاظ احساسي و هم به لحاظ مادي مشكل خواهد بود كه خود را خارج از حلقه اي كه جامعه آمريكا آنرا “جريان اصلي” مينامد وداراي استاندارد زندگي بالاتري نسبت به اقشار متوسط جامعه دارد بداند. علاوه بر اين، عدم حمايت سياسي و اجتماعي از منافع اكثريت زحمتكشان و فقدان همبستگي اجتماعي باعث افزايش بيماري ميشوند.

نتيجه مطالعات ما نشان ميدهد كه كشورهايي كه در آنها جنبشهاي كارگري قوي و اتحاديه هاي پرقدرت وجود دارند و احزاب سوسياليست و سوسيال دمكراتيك مدت قابل توجهي در حاكميت بوده اند (بعنوان نمونه سويد) توانسته اند سياست باز توزيع عادلانه و سياست كاهش نابرابري را در مقياس كل جامعه پيش ببرند. كشورهاي طرفدار طبقه كارگر (بعنوان نمونه سويد) داراي شاخصهاي سلامتي به مراتب بهتري نسبت به كشورهاي طرفدار اقشار ثروتمند (بعنوان نمونه آمريكا) هستند. علت اين است كه در كشورهاي طرفدار طبقه كارگر، نسبت به كشورهاي طرفدار اقشار ثروتمند، حس همبستگي اجتماعي و امكان و تمايل شركت در فعاليتهاي جمعي بالاتر و در نتيجه حس دوري از جامعه پايينتر است. اين نتيجه گيري بر شواهد فراواني استوار است. درك اين حقيقت براي كساني كه ژورنالهاي پزشكي در آمريكا را - كه غالبا بازتاب دهنده ابعاد بيولوژيكي، ژنتيكي و رفتاري بهداشت و بندرت بازتاب دهنده ابعاد سياسي و اجتماعي بهداشت ميباشند، كه خود بيانگر يكجانبه نگري ايديولوژيكي تحقيقات علمي، پزشكي و حتي بهداشت عمومي در نهادهاي گوناگون ميباشد - مطالعه ميكنند آسان نيست.

عليرغم اين واقعيت كه مدتهاست اثرات منفي فاصله اجتماعي بر روي سلامتي انسان آشكار شده است، ناديده گرفتن تعيين كننده هاي سياسي و اجتماعي بهداشت و سلامتي همچنان ادامه دارد. بعنوان مثال، محققين در انگليس به اين واقعيت دست يافته اند كه دوران جنگ جهاني دوم در قرن 20 با افزايش چشمگير طول عمر همراه بوده است. هر چند رشد تغذيه در نتيجه جيره بندي غذايي از طرف دولت يكي از علل اين موضوع بود، اما علت اصلي كاهش فاصله هاي اجتماعي حاصل باور همه طبقات و اقشار به يك هدف معين (جنگ براي شكست نازيسم) و فداكاري در جهت رسيدن به اين هدف بود. كساني كه در آن دوران زندگي كرده اند بيان ميكنند كه هيچوقت در گذشته آن همه احساس نزديكي به هم وجود نداشته است. علت اصلي وجود چنين روحيه اي آن سياستي بود كه بعضي از امتازات ويژه را از طبفات و اقشار مرفه گرفت، حمايت از جنگ را تقويت كرد و نابرابري موجود در جامعه را كاهش داد. لازم به توضيح نيست كه طبقات و اختلاف طبقاتي وجود داشتند، اما فاصله اجتماعي بطور چشمگيري كاهش يافتند، و در نتيجه طول عمر بيشتر اقشار اجتماعي افزايش پيدا كرد.

اگر بخواهيم نمونه عدم همبستكي اجتماعي را مثال بياوريم، ميتوانيم با نگاهي به بريتانياي دوران تاچر – كه با اعمال سياستهاي نيو ليبرالي نابرابري گسترده اي در كشور حاكم شد – ميتوانيم سير نزولي كاهش مرگ و مير كه در طول 20 سال قبل از آن وجود داشت را ببينيم. افزايش فاصله اجتماعي، احساس عدم امنيت و رقابت دارويني مولود سياستهاي تاچر سلامت اكثريت جامعه بريتانيا را در جهت منفي تحت تاثير قرار دادند.

به احتمال بسيار زياد، چنين پديده اي بطور همزمان، سالهاي 1980، در آمريكا بوجود آمد. متاسفانه، در آمريكا آمار مرگ و مير بر مبناي طبقاتي جمع آوري نميشود. آمريكا از محدود كشورهايي است كه در آن وابستگي طبقاتي در آمارهاي يهداشت در نظر گرفته نميشود. در آمريكا آمارهاي مربوط به زندگي و بهداشت بر مبناي نژاد و جنسيت و نه بر مبناي طبقات جمع آوري ميشوند. اختلاف ميزان مرگ و مير بين طبقات مختلف بمراتب بيشتر از اختلاف مرگ و مير بين نژادها و يا جنسيتها است. در حاليكه تبعيض طبقاتي متداولترين نوع تبعيض ميباشد اما از آن كمتر صحبت ميشود. در حاليكه طبقه يكي از مهمترين متغيرها در پيش بيني شيوه زندگي و مرگ و مير در آمريكا ميباشد، سيستم آماري (منجمله آمارهاي علمي) وجود طبقات را ثبت نميكند. حتي با وجوديكه آمار مرگ و مير بر مبناي طبقات منتشر نميشود تاثير نابرابري موجود بر روي شاخصهاي سلامتي جامعه را ميتوان ديد. مرگ و مير كودكان، براي اولين بار پس از 1953، افزايش يافته است، و اين تنها به علت رشد فقر نيست بلكه به علت افزايش نابرابري و در نتيجه افزايش حس فاصله گيري و عدم احساس همبستگي بين اقشار مختلف ميباشد. اين واقعيتي است پنهان كه بايد از آن مطلع باشيم. مؤثرترين شيوه اجتماعي كاهش مرگ و مير در آمريكا كاهش نابرابري اجتماعي در بين اقشار مختلف ميباشد. شواهد علمي مبين اين واقعيت ميباشند. اما در اين مورد، علم مورد اغماض قرار گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ويسنت ناوارو استاد سياستهاي عمومي و جامعه شناسي در دانشكده بهداشت عمومي دانشگاه جان هاپكينز بلومبرگ و استاد علوم سياسي و جامعه شناسي در دانشگاه پامپيي فابرا ميباشد.