|
|
دیالکتیک را روی پایش گذاشتم
کارل مارکس
ترجمه:
محمد قائدی,
امیرهوشنگ افتخاری راد
نشریه "یورویین مسنجر" چاپ سن پترزبورگ، روش تحقیق مرا در کتاب "سرمایه" کاملا واقع بینانه مورد ارزیابی قرار داده است. اما متاسفانه آن را دیالکتیکی آلمانی (هگلی) دانسته است. در این مقاله آمده است "در نظر اول اگر قضاوت ما بر مبنای شکل ظاهری (external form) بیان موضوع باشد، در آن صورت مارکس به معنی بد کلمه سرآمد همه فیلسوفان ایده آلیست آلمان است اما در واقع او از پیشروان خود در زمینه نقد اقتصادی بسیار واقع بین تر است پس به هیچ عنوان نمی توان او را ایده آلیست نامید."
بهتر می بینم به کمک بخش هایی از نقد خود او پاسخ مقاله اش را بدهم. شاید این شیوه پاسخگویی بیشتر خوانندگان مرا که به متن روسی دسترسی ندارند راضی کند. نویسنده مقاله پس از نقل قول از مقدمه کتاب "نقد اقتصاد سیاسی" که در آن اصول ماتریالیستی روش خود را شرح داده ام می نویسد:
"چیزی که برای مارکس بسیار مهم است یافتن قانون حاکم بر پدیده هاست که تحقیق و پژوهش او در همین ارتباط است و نه تنها این قانونی که حاکم بر پدیده هاست برایش اهمیت دارد چرا که دارای یک شکل معین و روابط متقابل در یک دوره تاریخی مشخص هستند بلکه مهم تر از این برای او قانون دگرگونی (Law of variation)، تکامل و گذار از یک شکل به شکل دیگر و یا از یک دسته روابط به دسته ای دیگر است. در زمانی که این قانون کشف می شود مارکس به تاثیرات آن در زندگی اجتماعی می پردازد. از این رو او تنها برای یک چیز است که خودش را به زحمت می اندازد و آن هم نشان دادن ضرورت نظام جبری بر مبنای قوانین ثابت علمی است که بر شرایط اجتماعی حاکم است و بی طرفانه واقعیاتی را به کار می گیرد که در نقطه شروع [تحقیقات بنیادی اش] به او کمک می کند. از این رو تنها کافی است که همزمان، مارکس هم ضرورت نظام موجود پدیده ها و هم ضرورت نظام دیگری را به اثبات رساند؛ به طوری که بتوان از نظام اول چشم پوشی کرد [تا جایگزین نظام پیشین شود]. در هر حال فرقی نمی کند که بشر به آن نظام باور داشته و نسبت به آن آگاه باشد یا خیر. مارکس به جنبش اجتماعی به عنوان یک روند طبیعی تاریخی می نگرد که قوانینی بر آن حاکم است؛ قوانینی که نه تنها از اراده (Will)، آگاهی (Consciousness) و فهم (intelligence) بشر مستقل است بلکه برعکس این اراده، آگاهی و فهم را تعیین می کند... اگر در تاریخ تمدن، عنصر آگاهی نقش فرعی بازی می کند در آن صورت بدیهی است که هر بررسی انتقادی که موضوعش تمدن باشد در نهاد خود کمتر از هر چیز دیگری می تواند شکل یا نتیجه ای از آگاهی داشته باشد. به این معنا که ایده (idea) نمی تواند نقطه شروع باشد بلکه تنها پدیده مادی می تواند این کار را به عهده بگیرد. چنین بررسی خود را به تقابل یا مقایسه یک ایده با یک واقعیت محدود نمی کند بلکه به تقابل و مقایسه با یک واقعیتی دیگر می پردازد. چیزی که در این بررسی اهمیت دارد این است که هر دو واقعیت ها به دقت مورد پژوهش قرار گیرد تا هر یک در ارتباط با دیگری روند یک تکامل را شکل دهد. اما مهم تر از همه تجزیه و تحلیل تغییرناپذیری [است که] از ترتیب توالی (Succession) و پیوستگی (Conoatenation) یک تکامل [بیرون می آید] و خود را در آن تکامل به منصه ظهور می رساند. اما گفته می شود که قوانین عمومی حیات اقتصادی چه در گذشته و چه اکنون یکسان هستند. در حالی که مارکس آشکارا این موضوع را انکار می کند. به نظر او چنین قوانین انتزاعی وجود ندارند بلکه برعکس، هر دوره تاریخی دارای قوانین خاص خود است. همین که جامعه ای یک دوره تکامل معینی را پشت سر بگذارد و در حال گذار از یک مرحله به مرحله دیگری باشد آن گاه قوانین دیگری بر آن حاکم می شوند. به طور خلاصه حیات اقتصادی، پدیده ای به ما ارائه می دهد که مشابه تاریخ تکامل در دیگر رشته های بیولوژی است. اقتصاددانان پیشین که طبیعت قوانین اقتصادی را به علم فیزیک یا شیمی تشبیه می کردند در اشتباه بودند. در حالی که تحلیل دقیق بر روی پدیده ها نشان می دهد که ارگانیسم های اجتماعی همچون گیاهان و حیوانات به طور بنیادی با هم متفاوتند. در ضمن، همان پدیده [مورد اشاره] به خاطر وجود ساختارهای متفاوت در جزء و کل یک ارگانیسم و شرایط مختلفی که در آن به سر می برد، تحت قوانین دیگری قرار می گیرد. مارکس شباهت قانون جمعیت (Law of population) را در هر جا و هر زمانی رد می کند [یعنی مارکس قبول ندارد که قانون جمعیت همیشه و همه جا یکی است] برعکس به نظر او هر مرحله تکاملی قانون اجتماعی خاص خودش را دارد... در تکامل نیروهای تولیدی که دارای مراتب متفاوتی هستند، شرایط اجتماعی و قوانین مختلفی دارند. زمانی که مارکس از این منظر، نظام اقتصادی ایجاد شده ی تحت تاثیر سرمایه را پیگیری می کند و آن را شرح می دهد تنها به تنظیم و تبیین علمی یک هدف مشغول است: هدفی که هر پژوهش دقیقی در رابطه با اقتصاد باید داشته باشد. ارزش علمی چنین پژوهشی در ارائه قوانین خاصی است که منشاء وجود، تکامل و مرگ یک ارگانیسم اجتماعی معین و جایگزینی آن با یک ارگانیسم متکامل تر از خود را صورت می دهد. در واقع ارزش کتاب مارکس هم در همین موضوع است."
نویسنده تصور می کند آنچه دریافته روش کار من است و البته بزرگوارانه و درخور توجه آن را نقد می کند (تا آنجایی که مربوط به شیوه کار من است) در عین حال او جز توصیف روش دیالکتیکی چه کار دیگری انجام می دهد؟ البته روش بیان در فرم می بایست با روش تحقیق فرق کند. این روش تحقیق می بایست به طور جزئی به تجزیه و تحلیل اشکال مختلف تکامل و درک روابط درونی آنها بپردازد. تنها بعد از انجام این کار است که سیر و حرکت واقعی [یک پدیده] قابل توصیف است. اگر این کار به گونه ای موفقیت آمیز انجام شود، آنگاه به طور تمام و کمال طوری بازتاب می یابد که انگار در آیینه ای منعکس شده باشد. در آن صورت ممکن است طوری به چشم آید که گویی بقا و ساختمانی از پیش (a priori constraction) در مقابل ما قرار داشته است.
روش دیالکتیکی من نه تنها با هگلی ها متفاوت است بلکه کاملا در تضاد با آنهاست. در نظر هگل روند حیات ذهن بشر (The Life process of human brain) یعنی روند تفکر که تحت نام "ایده" قرار می گیرد و صانع (اصطلاحی است که افلاطون به کار می برد demiurgos) عالم واقع است و عالم واقع تنها شکل ظاهری و پدیداری ایده است. از نظر من، برعکس ایده چیزی جز عالم مادی نیست که ذهن بشر آن را منعکس می کند و به صورت تفکر در می آورد. من جنبه مبهم دیالکتیک هگلی را سی سال پیش، زمانی که باب روز بود، مورد نقد و بررسی قرار دادم اما در آن زمان که روی جلد اول "سرمایه" کار می کردم، پرحرفی و پرچانگی درباره آلمان به فرهنگ رسیده، سرگرمی خوبی برای آدم های گنددماغ و پرفیس و افاده و مبتذل اپیگونی1 بود. آنها طوری با هگل تا کردند که موسس مندلسون دلیر2 (Moses Mendelssohn) در زمان لسینگ3 (Lessing) با اسپینوزا همچون یک لاشه سگ4 رفتار می کرد. بنابراین من رسما اعلام می کنم که شاگرد آن اندیشمند بزرگ هستم و حتی در اینجا و آنجا و در بخشی که مربوط به نظریه ارزش است با اصطلاحات خاص هگل لحظات خوشی را گذراندم.
ابهامی در دیالکتیک وجود دارد: دیالکتیکی که در دست های هگل آه از نهادش بلند می شود. اما این نکته به هیچ عنوان باعث نمی شود که او اولین نفری نباشد که شکل عمومی کارکردی دیالکتیک را به شیوه ای قابل فهم و آگاهانه بیان نکرده باشد. هگل دیالکتیک را روی سرش می ایستاند اما اگر می خواهید در خرد را در درون صدف اسرارآمیز به چنگ آورید باید یک بار دیگر دیالکتیک را روی پاهایش برگردانید. دیالکتیک در این شکل مبهمش در آلمان باب روز شده است. زیرا به نظر می آید که مجیز وضع موجود را می گوید. دیالکتیک در شکل خردورزانه اش مایه آبروریزی بورژواها و استادان نظریه پردازشان شده است. زیرا به طور همزمان دیالکتیک هم شامل شناخت ایجابی (affirnalive recognition) وضع موجود می شود. در عین حال که شناخت سلبی (negation recognition) و فروریزی اجتناب ناپذیر وضع موجود را نیز در خود دارد [یعنی همزمان هم تائید وضع موجود را به همراه دارد و هم نفی آن] همچنین به این خاطر که هر شکل اجتماعی متکامل از نظر تاریخی به مثابه حرکت یک سیال است بنابراین وجود آنی موقتی (momentary existence) آن بر ذات ناپایدارش اولویت می یابد. زیرا اجازه نمی دهد چیزی به آن تحمیل شود. دیالکتیک در ذات خودش انتقادی و انقلابی است.
تناقضات درونی نظام سرمایه داری، بورژواهای عمل گرا را به طور چشمگیری در تغییرات چرخه های تناوبی از طریق صنایع مدرن تحت تاثیر قرار می دهد که نقطه اوجش در بحران جهانی قابل مشاهده است این بحران دوباره در حال نزدیک شدن است اگر چه در مراحل ابتدایی اش باشد، بحران به دلیل خصوصیت جهان شمولی صحنه واکنش و شدت عملش، دیالکتیک را با پتک بر فرق سر طبقه نوکیسه تازه به دوران رسیده در امپراتوری مقدس پروس آلمانی می کوبد.
منبع: On Historical Materiallsm
* * *
پی نوشت:
1- Epigoni: در حدود 1213 م. جنگ معروف "مخالفان هفتگانه طب" در یونان باستان. پسران سرداران هفتگانه را اپیگونی گویند.
2- Mendelssohn: فیلسوف آلمانی (1786 – 1729)
3- Lessing: نویسنده آلمانی (1781 – 1729)
4- den dog
|
|
|