|
|
فلسفه يعنى مبارزه آنتونيو نگرى در ايران
انوشيروان گنجى پور
كتاب امپراتورى آنتونيو نگری به ظاهر بنا دارد همان تحليلى را ارائه دهد كه روزگارى ماركس و لنين به ترتيب از نظام سرمايه دارى و امپرياليسم ارائه داده بودند با اين تفاوت كه امروز ديگر نمى شود خوشبين و ساده دل به روياى شيرين فروپاشى امپراتورى دل خوش كرد. شباهت كار چنان چشمگير است كه اسلاوى ژيژك اين كتاب را به عنوان بازنويسى امروزى مانيفست ماركس معرفى مى كند اما معتقد است كه كتاب در حد اثرى پيشاماركسى مى ماند.
آنتونيو نگرى سرشناس ترين متفكر نوماركسيست عالم است هم به خاطر كتاب هايى كه
نوشته و انديشه هايش و هم به خاطر شخصيت جذاب، به چشم عامه غيرفيلسوف، و بلكه پر سر
و صدايش. از همان اول اين سر و صدا با فلسفه و كردار سياسى اش گره مى خورد. ۱۹۶۹ به
اتفاق چند چپ ديگر در ايتاليا گروه«كارگران مستقل» را بنياد مى گذارد و بعد در۱۹۷۳
گروه خودبه خود منحل مى شود. شش سالى سرگرم تدريس علوم سياسى در دانشگاه پادو است.
البته بعداً معلوم مى شود سرگرم كارهاى ديگرى هم بوده: در،۱۹۷۹ نگرى به اتهام
خرابكارى و تشكيل گروه مسلحانه و فعاليت هاى براندازانه بر عليه حكومت و از همه
مهمتر دست داشتن در قتل آلدو مورو، نخست وزير وقت ايتاليا، بازداشت مى شود. چهار
سالى را در زندان مى ماند و ظاهراً در آنجا بيشتر سرگرم بازخوانى سنت فلسفى غرب،
خاصه فلسفه سياسى است. كتاب «بى هنجارى بدوى» كه بازخوانى راديكال فلسفه سياست و
اخلاق اسپينوز است محصول همين دوران است. بازداشت نگرى اعتراض بسيارى از روشنفكران
فرانسوى، از جمله فوكو، دلوز و گوتارى، را بر مى انگيزد تا آنجا كه تومارهايى براى
آزادى او امضا مى شود و ژيل دلوز شخصاً مقاله اى در دفاع از نگرى منتشر مى كند. از
قضا اين سه تن، در ميان روشنفكران و فيلسوفان متأخر، همان هايى هستند كه بيشترين
تأثير را بر انديشه نگرى گذاشته اند. نگرى در۱۹۸۳ با ترفند خاصى از زندان خلاص مى
شود: او به عنوان نامزد حزب تندرو ماركو پانلا در انتخابات معرفى مى شود. رأى مى
آورد و بعد به خاطر مصونيت پارلمانى نمايندگان، از زندان آزاد مى شود. چند ماه بعد،
حكومت ايتاليا كه تازه مى فهمد چه كلاهى سرش رفته، مصونيت را لغو مى كند اما او پيش
از آن كه دوباره گرفتار شود، به فرانسه فرار مى كند. ۱۴ سال پس از آن، در تبعيد خود
خواسته به فرانسه مى گذرد و صرف كار نظرى و هر از گاهى دخالتى عملى در سياست
ايتاليا و كل غرب مى شود، كه مهمترين اين دخالت ها اعتراض مستمر به روند فعلى جهانى
شدن است. در۱۹۹۷ نگرى پيشنهاد مى كند همه ايتاليايى هايى كه در تبعيد زندگى مى كنند
به كشورشان برگردند و حكومت قانون عفو عمومى را به اجرا درآورد. خود او در اين كار
پيش قدم مى شود و به ايتاليا باز مى گردد اما بى درنگ بازداشت و دوباره روانه زندان
مى شود. از همين سال هاى پايانى هزاره دوم است كه نگرى به عنوان يك نوماركسيست و
خاصه به خاطر موضعش در قبال جهانى شدن شهرتى فراتر از جامعه روشنفكرى پيدا مى كند و
نظريه اش در مورد امپراتورى جديد بر سر زبان ها مى افتد. آقاى نگرى تا بهار۲۰۰۳ به
عنوان زندانى دولت ايتاليا در خانه اش محصور بود و از ساعت۱۰ شب تا ۷ مجبور بود در
خانه و تحت مراقبت باشد. چند وقتى ست كه آزاد شده و ظاهراً آزادانه مشغول«فيلسوفى»
است و حالا هم سوم ژانويه، به دعوت دفتر پژوهش هاى فرهنگى به ايران مى آيد تا در
چند سخنرانى و نشست شركت كند كه اولين آنها همايشى ست درباره اسپينوزا.
بازخوانى اسپينوزا
از نيمه دوم سده بيستم حساب اسپينوزا از ديگر فيلسوفان كلاسيك غرب جدا مى شود. پيش
از آن اسپينوزا فيلسوفى بود در رديف دكارت، لايبنيتس و اصحاب دايره المعارف. ژيل
دلوز از اولين كسانى كه به اسپينوزا، گرچه به لاينيتس هم، توجه ويژه اى مى كند و
كتابى را به بازخوانى فلسفه او اختصاص مى دهد. پس از او بسيارى از متفكران، خاصه
متفكران چپ، به فلسفه سياسى اسپينوزا و كتاب الهيات سياسى اش(تراكتاتوس) مى
پردازند. اما ظاهراً نگرى در اين ميان از همه جدى تر اين كار را دنبال كرده و نشانه
اش هم اين كه در اين سال ها دو كتاب و چندين و چند مقاله درباره او نوشته. دليلش هم
شايد يكى مطالعه مستمر اسپينوزا در دوران زندان باشد. او در مقدمه كتاب «بى هنجارى
بدوى» سه دليل براى بازخوانى اسپينوزا ارائه مى كند: اول آن كه او معتقد است
اسپينوزا نخستين كسى است، در تاريخ فلسفه، كه ماترياليسم را در اعلاترين شكل آن
متحقق مى كند. به گمان نگرى، اسپينوزا با شورش بر عليه دين رسمى در واقع مى خواهد
هرگونه نظم پيشينى و متقدم بر كردار انسانى (پراكسيس) را نفى كند. دوم اين كه وقتى
اسپينوزا به مسائل سياسى مى پردازد، شكلى از دموكراسى بى دروغ و ريا را پى ريزى مى
كند و به عبارت ديگر مسئله دموكراسى را در بسترى ماترياليستى قرار مى دهد. به اين
ترتيب، او تمام برداشت هاى حقوقى و قضايى از دموكراسى را به نقد مى كشد. اسپينوزا
كه قائل به درونماندگارى تام و تمام است، دموكراسى را به عنوان سياست «خلق» تلقى مى
كند كه در راستاى جريان توليد سازمان يافته است. نگرى مى گويد اگر اسپينوزا
نتوانسته مبناى نزاع طبقاتى را، به منزله رقابتى بر سازنده واقعيت، تا نهايت آن
توصيف كند حداقل اين هست كه با تبديل دخالت توده ها به مبناى تلاش براى تحول
اجتماعى و در عين حال سياسى، توانسته تمامى پيش فرض هاى يك چنين برداشتى را برملا
كند.
سومين دليل نگرى براى پرداختن به اسپينوزا اين است كه اسپينوزا باز براى نخستين بار
نشان مان مى دهد كه تاريخ متافيزيك بديل هاى راديكال خود را در محاق نگاه داشته
است. متافيزيك در مقام شكل غالب و مسلط انديشه مدرن، چيزى يكدست و همگن نيست. و
وقتى از «بى هنجارى» اسپينوزايى سخن مى گوييم منظور رابطه تناقض آميزى است كه ميان
متافيزيك او و نظم جديد توليد سرمايه دارى وجود دارد. دقيقاً همين جاست كه اين بى
هنجارى به بى هنجارى بدوى و سبعانه بدل مى شود، يعنى ابراز و بيان راديكال يك
نافرمانى و سرپيچى تاريخى از هر نظمى كه مستقيماً توسط توده ها ايجاد نشده باشد؛ و
نيز وضع دورنما و افقى از آزادى كه تنها به شكل اقدام براى آزاد سازى و آزاد شدن
قابل تعريف است. و اين درست آن جنبه از انديشه اسپينوزاست كه بيش از آن كه موسس و
ايجابى باشد منفى و بنابراين هميشه پيش رو است. به زعم نگرى تمام كارى كه انديشه
پيشرو دوران مدرن انجام داده، كل جريان ظهور انقلاب هاى مردمى و پرولتاريايى و
مجموعه طيف جمهوريخواهان، از ماكياولى گرفته تا ماركس جوان، همه و همه يكجا در
تجربه درخشان اسپينوزا جمع شده اند. و نهايتاً اين كه اسپينوزا عقلانيتى «سواى» از
عقلانيت متعلق به متافيزيك بورژوايى تعريف كرده است. در مقاله هاى مفصلى، نگرى به
كتاب ديگر اسپينوزا،«اخلاق»، توجه كرده و از جمله به مسئله آزادى و ضرورت نزد او
پرداخته است. او در ۱۹۹۴ كتاب ديگرى درباره اسپينوزا، با عنوان«اسپينوزاى برانداز»
منتشر كرده است.
از امپرياليسم لنين تا امپراتورى نگرى
روز دوم حضورش در ايران، نگرى درباره دموكراسى و جهانى شدن سخنرانى مى كند. در
سال۲۰۰۰ او به اتفاق مايكل هارت كتابى مى نويسد به نام«امپراتورى». نويسندگان بر
اين گمان اند كه در دنياى امروز و در آستانه هزاره سوم با شكل جديدى از امپراتورى
روبه رو ايم كه توسط آمريكا متحقق شده است. در اين امپراتورى كشورهاى قدرتمند
اروپايى و شركت هاى بزرگ چند مليتى حكم اشراف را دارند. مهمترين ابزار امپراتورى
جديد براى استيلا شبكه هاى ارتباطى ، و اينترنت به عنوان عالى ترين نمونه آن است.
نگرى هم در اين كتاب و هم در مقاله هاى بسيارى كه نوشته مفهوم جديدى به نام «كار
غيرمادى» را مطرح مى كند و سعى دارد تا ثابت كند اگر كار و توليد صنعتى در دوران
مدرن دست بالا را داشته و از جايگاهى هژمونيك برخوردار بوده حالا همين وضعيت در
مورد گونه ديگرى از كار، يعنى كار غيرمادى ثابت صادق است. كار غيرمادى انواع
كارهايى را شامل مى شود كه محصول و فراورده شان نه كالاى مادى و عينى بلكه بيشتر
چيزى ست ذهنى. انواع خدمات، از خدمات بهداشتى و مراقبتى گرفته تا فعاليت هاى نرم
افزارى جزء و اين نوع كار محسوب مى شوند. حرف او به اين معنا نيست كه امروز يا حتى
در آينده دور كار صنعتى يا مادى كم اهميت يا به لحاظ كمى اندك خواهد شد. برخلاف،
كار
صنعتى و حتى كشاورزى همچنان بخش بزرگى از كار را به خود اختصاص خواهد داد، اما اين
كار نيز به خاطر تبعات كار غيرمادى و به سبب هژمونى آن، و نه چيرگى كمى اش، متحول
مى شود و به سمت استفاده از امكانات و و قابليت هاى اين نحوه از كار گرايش دارد. از
اين رو حتى بخش كشاورزى مجبور است براى ادامه كار به دو عنصر مهم و اساسى كار
غيرمادى يعنى گرايش به علم و فناورى زيستى روى آورد. خصلت اساسى كار غيرمادى، به
زعم نگرى، عبارت است از توليد ارتباطات، روابط اجتماعى و تعاون. از طرفى بسط و
توسعه هر چه بيشتر شبكه ها به عنوان ابزار اعمال قدرت امپراتورى، به فروپاشى آن مى
انجامد چه در شبكه ديگر با نظامى متمركز و متشكل از يك مركز و شاخه هاى فرعى سر و
كار نداريم، بلكه با بى شمار نقاط شبه مركز مواجهيم كه در نهايت به تمركززدايى تام
و تمام از شبكه و به تبع آن فروپاشى مركز ثقل امپراتورى منجر مى شود. كتاب
امپراتورى به ظاهر بنا دارد همان تحليلى را ارائه دهد كه روزگارى ماركس و لنين به
ترتيب از نظام سرمايه دارى و امپرياليسم ارائه داده بودند با اين تفاوت كه امروز
ديگر نمى شود خوشبين و ساده دل به روياى شيرين فروپاشى امپراتورى دل خوش كرد. شباهت
كار چنان چشمگير است كه اسلاوى ژيژك اين كتاب را به عنوان بازنويسى امروزى مانيفست
ماركس معرفى مى كند اما معتقد است كه كتاب در حد اثرى پيشاماركسى مى ماند. ژيژك مى
گويد گرچه مسئله ما در دنياى امروز يكسره مسئله اى اقتصادى است اما اين كه به مانند
نگرى راه حل را هم در اقتصاد جستجو كنيم خيال خامى بيش نيست و به دخالتى سياسى
احتياج است.
ما و نگرى
نگرى در پاسخ به كسانى كه معتقدند نظريه او و تلقى اش از كار غيرمادى ربط چندانى به
بيشتر مردم دنيا و به خصوص كشورهايى چون ايران ندارد، سه ويژگى دوران جديد و هژمونى
كار غيرمادى را بر مى شمرد كه به گمان او بر مردمان مناطق ديگر نيز تأثير خواهد
گذاشت:
۱- هژمونى كار غيرمادى تقسيم جديد جهانى كار را رقم مى زند به اين صورت كه مناطق
مسلط دنيا، به سبب تفوق كار غيرمادى، به آن روى مى آورند و بسيارى از اقسام توليد
صنعتى و كارخانه اى به مناطق ديگر عالم منتقل مى شود.
۲- از آنجا كه هژمونى اين نوع كار اقسام ديگر كار، مثلا كار صنعتى و كشاورزى، را
تحت تأثير قرار مى دهد همه مناطق جهان دستخوش تغيير مى شوند.
۳- منتزع شدن بيش از بيش كار به سبب اين هژمونى باعث مى شود تا خود كار هر چه بيشتر
اجتماعى شده و بر اساس تعاون شكل گيرد و اين باعث مى شود تا سازماندهى هاى سياسى
مستقلى در تمام جوامع ظهور كنند. به هر حال اين بار فيلسوفى به ايران مى آيد كه از
يك طرف خود منتقد جدى نظام سرمايه دارى غرب و جريان جهانى سازى است و از طرف ديگر
بيش از هر كس ديگر به پسامدرنيسم و مسيرى كه غرب طى مى كند خوشبين است. و اين
تناقضى است كه نگرى هنوز جواب درخورى بدان نداده. حتى اگر هم امپراتورى نگرى با
آنچه كه به فرض لنين در مورد امپرياليسم گفته اختلاف فاحش داشته باشد و باز حتى اگر
او بيش از آن كه به دستاورد ماركسيسم لنينى نظر داشته باشد به پسامدرنيسم در هزاره
سوم دلخوش كند، حداقل در عمل نشان داده به واسطه فوكو و آلتوسر به اصل اساسى
ماركسيسم اعتقاد تمام دارد: در بازخوانى آلتوسر از فلسفه لنين مى خوانيم كه فلسفه
كردارى است در جهت مداخله سياسى كه شكلى نظرى به خود گرفته است.
از روزنامه شرق
|
|
|