او یک واسطه سیاسی برای نظام بود!

داوری پیرامون کارنامه هاشمی رفسنجانی، یعنی قضاوت نسبت به تاسیس، شکل گیری و تثبیت جمهوری اسلامی. این دو، به تمامی گره خورده همدیگرند. رفسنجانی نه تنها از درشت مهره‌های این نظام به شمار می رفت که اگر بخواهیم از سه نفر اصلی در طول حیات آن نام ببریم، بطور قطع او در زمره یکی ازآنهاست و از پاسخگویان اصلی این نظام در قبال تاریخ. پاسخگو هم بخاطر جنایات بیرحمانه‌ای که این نظام تا امروز مرتکب شده و هم خسارات ملی که طی این چند دهه بر مردم ایران وارد آورده است. اما از آنجا که مکث من در این نوشته بر سیاست روز است و در واقع تاثیر بود و نبود رفسنجانی بر روندهای سیاسی و نه بررسی تاریخی اعمال او، لذا صرفاً به جایگاه این اواخر وی در جمهوری اسلامی بسنده می کنم ومی پردازم  به نقشی که او درون میدان سیاست‌ در این نظام داشته است. بهمین منظور هم تنها بر 15سال اخیر آقای هاشمی تامل خواهم کرد تا بتوانم بر کارکرد اصلی و متاخر وی در این حکومت انگشت نهم.

او یک معمار سیاسی برجسته در نظام جمهوری اسلامی بود و یک بالانسر (عامل تعادل) ماهر در تعادل قوای درون آن. او حتی در شرایطی که طی همین دوره و مرحله به مرحله از قدرت و امکانات ساختاری‌اش در نظام کاسته شد، باز اما توانست به اعتبار سوابق استثنایی خود در جمهوری اسلامی و نیز حضور موثرش در بافتار هزارتوی قدرت، نقش پررنگی در صحنه آرایی سیاسی این نظام ایفا کند.

بزرگترین بیعدالتی اما در حق اصلاح طلبی این بوده و هست که از رفسنجانی به عنوان پدر اصلاحات در جمهوری اسلامی و امیرکبیر این نظام نام برده شود. اگر امیرکبیر سلف مصدق بود در عهد ناصری و مصدق خلف امیر در دوره پهلوی؛ رفسنجانی اما هیچ یک از این دو شخصیت در قالب جمهوری اسلامی نبود. او بیش از همه، قوام السلطنه حکومت ولایی بود و یک بندباز سیاسی مجرب برای حفظ حکومت ولایت. تصادفی نیست که بیشترین مدافعان رفسنجانی در بیرون از این نظام را هم در میان آنانی می توان جست که به این کشف نائل آمده‌اند که تاریخاً گویا حق با قوام السلطنه سیاستمدار بوده است و نه که مصدق "لجباز"!

رفسنجانی را در پانزده سال نخست جمهوری اسلامی نمی شد مرد اعتدال معرفی کرد. او در آن دوره از معماران سرکوب و حذف مخالفان حکومت ولایی، در زمره طراحان ادامه جنگ برای چند سال اضافی، و جزو جاه طلبان‌ بزرگ در عرصه برنامه هسته‌ای و قدرت گیری نظامیان در ساختار قدرت بوده است و به همین اعتبار هم، نه که قابل تعریف با اعتدال بلکه بیشتر پشتیبان افراط‌های خانمان برانداز. در این پانزده سال اخیر اما، او بر بستر تثبیت جمهوری اسلامی، سمبل اعتدال شد ولی اعتدالی که برای تضمین بقای حکومت ولایی است! او در همین آخرین ماه‌های حیات خود با این تصور که توانسته برای خط اعتدال نیروی قابل توجهی فراهم آورد، این جمع بست را به دست داد که اعتدال را در صحنه سیاسی ایران جاانداخته و رسالت خویش به فرجام رسانده است!

اما کدام اعتدال؟ و موضوع مرکزی هم، همانا درک و شناخت درست از این مقوله است. اعتدال او، از یکسو کشاندن بیشترینه اصلاح طلبان بوده به زیر چتر اعتدال و ممانعت از فرارفتن آنان از سطح اصلاح طلبی به فاز تحول خواهی، و از دیگر سو انداختن شکاف بین جبهه اقتدارگرایان و جلب بخشی از آنان به سوی اعتدال. رفسنجانی متأخر را می توان پدر اعتدال در جمهوری اسلامی نامید و معمار همان تز "نرمالیزاسیون" که توسط مغز متفکر اصلاح طلبان حکومتی تئوریزه شد. اگر منتظری براستی به عنوان پدر معنوی جنبش سبز جا افتاد، برای آن بوده که با جمعیت معترض سبز واقعاً همدلی ابراز داشت و با سمتگیری کلان این جنبش یعنی حق شهروندی در برابر زورگویی‌های ولایی همنوایی کرد. این پیرمرد در ادامه اعتراضات دودهه‌ای خود علیه مصادیق حکومت ولایی و بر بستر جنبش سبز نسبت به اصل تئوری ولایت فقیه نیز که خود در برسازی آن نقش بزرگی داشت به پرسشگری روی آورد. این مرجع تقلید و آیت الله در آخرین روزهای حیات خود از حقوق شهروندی بهائیان دفاع کرد. اصالت او در تلاش وی بود برای فرارفتن‌ها از ابطال‌ها. رفسنجانی اما در پی معتدل کردن اباطیلی بود که روند تحولات چهار دهه گذشته، مهر باطل بر آن کوبیده است و بدنبال جاانداختن اعتدال در خدمت حفظ نظام ولایی. او نیروی جنبش سبز را، هم برای مهار افراطیون می خواست و هم بخاطر مهار خود آن! سقف دفاع اعتدالی او از حقوق شهروندی را در ابراز عتاب به دخترش خانم فائزه می باید دید که چون با رفتن به دیدار همبندان بهایی خود مرز تشیع بشکست دل پدر "معتدل" را نیز شکست!

رفسنجانی نسبت به خامنه‌ای، توامان هم عشق می ورزید و هم خشم داشت. عشق او به ولی فقیه حاضر، از باور وی به حفظ بارگاه ولایت – این ستون خیمه جمهوری اسلامی- آب می خورد و کینه‌اش ناشی از نگرانی‌ها و دلواپسی‌های او بود نسبت به خطر افتادن نظام اعتقادی‌اش بر اثر افراط‌های بیش از اندازه خامنه‌ای. در تمام این سالها سیاست او در قبال یکه تازی‌های"مقام معظم" در این دو خلاصه می شد: اجتناب از هرگونه تضعیف جایگاه وی در نظام و به هر قیمت از مایه گذاری‌هایش و در عین حال تصویرسازی‌ها از تمایزات خود با وی بر سر سیاست‌های کلان حکومت. همه سرمایه‌گذاری او، روی آینده نظام ولایی بود همسو با آن سیاست‌هایی که در سر داشت. نظامی که، خود در آن مستحیل بود. او تا به آخر هم نخواست بپذیرد که نظام متعرض ولایی الزاماتی دارد که با "اعتدال" نمی خواند.

آنهایی که از زیرکی‌های رفسنجانی و تاثیرگذاری‌های او تعریف و تمجید می کنند ولی مضمون اصلی رویکرد سیاسی وی را مسکوت می گذارند، آگاهانه یا ناآگاهانه پیرو مشی و روش اویند. اینان اشخاصی یا جریان‌هایی اند بیرون زده از جبهه اصلاح طلبی واقعی و پناه برده به دامن اعتدال‌. اینان چه بخواهند و چه نخواهند نیروی حفظ وضع موجودند اگرچه با تعدیلاتی. رفسنجانی برای اینان از اینرو شخصیت جذاب و بزرگی است که نقش اعتدالی و به اصطلاح مهار کننده او را در خدمت حفظ و تداوم وضع موجود می پسندند. بنابراین، آن که سودای پایان دادن به این نظام در دل داشته باشد، منطقاً نمی تواند در حسرت فقد این مرحوم بنشیند! برعکس اما، همه اعتدالیون و تمامی اصلاح طلبان درون نظام و برون نظام جمع شده زیر عبای اعتدال او حق دارند که در سوگ سیاسی وی بنشینند، زیرا خود را مواجه با از دست دادن یک پشتوانه سنگین می ببینند. این که در این سال‌ها بیشتر صحبت ها حول امکان مرگ قریب الوقوع خامنه‌ای می رفته و حساب باز کردن روی نقش آفرینی‌های وی در نبود خامنه‌ای - که هیچ صحبتی هم از مرگ خود این رهبر اعتدال نمی شد- در واقع بیانگر آرزوها و تمایلات روانشناسی اجتماعی این جریانات است.

اما تصریح این واقعیت اهمیت دارد که رفسنجانی حتی در زنده بودنش هم آب در هاون می کوبید. چون این ولایت نبود که می بایست خود را در قد و قواره اعتدال درآورد، این "اعتدال" در جمهوری اسلامی است که نهایتاً به ولایت خدمت می کند. نظام ولایی نمی تواند در اعتدال تضمین سیاسی یابد. وجود ولایت اصلاً برای تحمیل یک گرایش تنگ نظرانه و دگرستیز معینی است بر کل جامعه و به همین دلیل، نظام ولایی نمی تواند رو به نرمالیزه شدن بگذارد. این نهاد ایدئولوژیک – سیاسی- اقتصادی منطقاً و گریزناپذیر در جهت خلاف الزامات جامعه مدرن پیش می رود و مدام هم در راستای غیر طبیعی شدن رو به انزوا و انفراد دارد. نظام ولایی نمی تواند در خدمت اعتدال باشد زیرا در ستیز است با حق شهروندی در جامعه‌ای با بالای هشتادمیلیون نفر جمعیت. این "اعتدال" است که در خدمت آن در می آید و با به هرز بردن بخشی از نیروی تغییر به توجیه آن برمی خیزد. اعتدال میراث رفسنجانی جهتگیری علیه ولایت نبود و نمی توانست هم باشد، سقف حداکثر آن تولید مسئله بود نسبت به برخی رفتارهای ولی فقیه فعلی. "اعتدال" او را بهیچ وجه نباید از جنس مقوله مبارزه سیاسی مسالمت آمیز مردمی علیه ولایت فقیه فهمید. سیاست خشونت پرهیز مدنی برای عقب راندن بساط دیکتاتوری ولی فقیه در راستای برچیدن نظام ولایی، تفاوت ماهوی دارد با "اعتدال" رفسنجانی اینک خوابیده در کنار خمینی.

از نظر سیاسی نیز این که، رفسنجانی در بودنش موثر بوده و در همان جهتی هم که شرحش رفت و نه که اکنون در نبودش. در غیاب او چیز زیادی عوض نخواهد شد. اولاً او تار "اعتدال" را رشت و رفت و از همین منظر بود که خود نیز پنداشت که کار خود کرده است و بر این گمان افتاد که دیگر نسبت به "ادامه انقلاب" جای نگرانی نیست. او کوشید جبهه امتناع گشوده شده در برابر ولایت فقیه را با خوردن آن از درون به جبهه اعتدال بدل کند و قسماً هم موفق شد. او بخش بزرگی از نیروی جنبش سبز را معتدل کرد و در خدمت سیستم قرار داد. فقط یک احتمال وجود داشت که او بتواند در زنده بودنش مفید افتد و آن انتخاب شدنش بود به عنوان رئیس جمهور. چرا؟ زیرا که، اینجا و آنجا ناگزیر از سرشاخ شدن می شد با ولی فقیه بر سر سیاست‌ها و سمتگیری‌ها. و این درگیری‌ها، تضاد درون ساختاری و مزمن جمهوری با ولایت فقیه را عمق بیشتری می داد و بدین ترتیب کمک می کرد تا شعور سیاسی جامعه ضد ولایی دامنه بیشتری به خود گیرد. تنها در چنین حالتی بود که او اینجا و آنجا و البته ناخواسته می توانست که در خدمت مطالبات جنبش اجتماعی شهروندی و جمهوریخواهی قرار گیرد؛ یعنی بجای این که او پتانسیل جنبش سبز را وسیله قرار دهد، این ظرفیت جامعه مدرن بود که او را وسیله خود می کرد. این می توانسته خدمت ناخواسته رفسنجانی باشد به جمهوری و اصلاحات و تحول. اما خامنه‌ای که در بیست سال گذشته کوشیده است او را مدیریت کند و مقطع به مقطع نیز مناصب کلیدی وی در ساختار قدرت را از او باز ستانده، سد راهش شد و نگذاشت که یک رئیس جمهور مقتدر در برابرش تراشیده شود.

آری، این رفسنجانی "مدیر بزرگ" بود که در همین پانزده سال اخیر، توسط دارنده اصلی قدرت در ولایت فقیه مدیریت شد نه که او ولی فقیه را مدیریت کند. مدیریتی که حتی نوع کفن و دفن و مراسم او را هم شامل می شود. دستاورد بزرگ "اعتدال" او سرکار آمدن روحانی– این جانشین و جایگزین رویکردی وی- بوده است که تاکنون حتی در سطح بسیار پائین‌تری نیز نتوانسته و نخواسته هیچ حدی از رفتار مقابله با خامنه‌ای ولی فقیه را به نمایش بگذارد. به نمایش هم نمی گذارد زیرا که، او نیز در خدمت نظام ولایی رکاب می زند البته با قد و قامتی کمتر. و آخرین حاصل کار رفسنجانی زیرک سیاسی مسحور ولایت و در نتیجه محبوس ولایت، چیزی نبود و نشد مگر راه انداختن کارزار در انتخابات دور گذشته مجلس شورا و خبرگان که منجر به حذف دو یزدی گردید و شاگرد اول شدن او در انتخاب برای خبرگان ولایت. او که خود نیز از شاهکار انتخاباتی خویش سخت به ذوق آمده بود، اما هیچ گاه هم به روی خود نیاورد که ریاست بر خبرگان نهایتاً سهم جنتی شد. او بر زمینه همین سیاست‌های اعتدالی بود که با مصادره رای بخش بزرگی از اصلاح طلبان و مردم ضد ولایت فقیه، بخش بزرگی از جامعه را پشت کسانی چون دری نجف آبادی‌ها و پورمحمدی‌ها قرار داد که از کادرهای برجسته دوره ریاست و زعامت خود وی در آن سال‌های بزن و بکوب مخالفان و منتقدان نظام بوده‌اند.

آقای رفسنجانی مرحوم، پیش و بیش از همه، یک واسطه سیاسی بود برای حفظ نظام ولایی.

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

اقای کریمی فقط یک جمله : میگویند گاهی حریف را انقدر پهلوان میکنند که تمام اوار را بر سرش خراب کنند و گاهی انقدر ضعیف که اسمی از او نیاورند .

براي چنين قضاوتهايي بايد اشنايي وسيع و عميق به تاريخ بعنوان نقد سرگذشت بشر پشتوانه اش باشد. اولا أمير كبير با اقاي رفسنجاني از شباهتهايي ساختاري برخوردار بوده است. هردو قصدشان حفظ ايران در مقابل گذشته قروني اش در آيل و قبيله و كوچ نشيني بوده است، كه بخطا بمعني سلطنت مطلقه اروپا تصور شده بود، براي اينكه موفق ميشدند بايد كودتاي ١٢٩٩ اتفاق ميافتاد تا مشگل أمير كبير كه باعث مرگ او نيز شد، برطرف ميشد، يعني ايران با اين كودتا، از ماقبل تاريخ خارج ميشد و به فئوداليسم گذار ميكرد ( كاري كه با شاه عباس و از موضعي پيشرفته تَر در حال انجام بود و شكست خورده بود- با تقليد از "دسپوت روشنگر" اروپايي و در همسايگي روسيه)، براي اقاي رفسنجاني اين مشگل برطرف شده بود، ايشان نسل سياسي بعد از كودتا١٢٩٩ يا همزمان با ان، و شايد هم ارتباطي ديگر با ان، و دوران فىوداليسم سلسله پهلوي بود. اما اقاي رفسنجاني از اين تحولات دركي " دسپوت روشنگري" داشت، اما در چارچوب پيش كودتايي، يعني ايران قروني. ظاهرا أوائل انقلاب، بهر دليلي، دركي روبه اينده داشت، اما بعدا - بازهم بهر دليلي- تغيير جهت بسمت گذشته داد، بطريقي باز گشت به اميركبير، بمحض موفقيت در بخش نخست، يعني سرنگوني فىوداليسم پهلوي كه از نظر تحولي تاريخي، حداقل دو مرحله پيشرفته تَر از ايران قروني بود. ايشان - بهر دليلي- متوجه چارچوب زماني و تحولي انقلاب بهمن نشده بود، و بمرور كه متوجه شد، أصليت أميركبيري شاهنشاهي در ايشان شروع به نمايان شدن كرد. مصدق از شباهتهايي با اينها برخوردار بود، تقابل با پهلوي را بعنوان تقابل با فىوداليسم ميديد( بهرحال تحصيل كرده مدرن بود و در حقوق ، و پس مكياوللي، يعني سياست را بنوعي علم و نه حيله گري، ميدانست)، و از اين زاوية از يكسو در مقابل ايران قروني موضع ميگرفت ( كه مترقي بود)، و از سوي ديكري به سمت مدرنيته بدوي ( نه گشاده و روبه اينده)، موضع ميگرفت، و نه جمهوري خواه، و متوجه نبود كه چارچوب تحولي و تاريخي از هنگام خروج از قرون ميانه و رنسانس، بكلي تغيير كرده بود، و نتيجتا در عدم درك اين اتفاقات و تقابل ها، فرو افتاد. لأي چرخ جنگ سرد در حال شكلگيري، از ميان رفت. همين زمان، انقلاب چين بايد درسي مهم براي ايشان محسوب ميشد، حتا با احتساب سمت ملي گرايانه و خلقي ان كه بعدا تايوان و چين سرزميني شدند. مصدق بايد سمت چپ اقاي رفسنجاني را انجام ميداد، يعني ملي، كه به خلقي ميرفت و يا به " تايوانيزاسيون" مليگرايانه ناشي از جنگ سرد در حال شكلگيري. تفاوت مصدق و اقاي رفسنجاني، در پايان شجاعت - بهردليلي- اقاي رفسنجاني بود كه بخش اول را تا انتها طَي كرد، يعني انقلاب بهمن در سمت ملي ان، و شايد - بهردليلي- دفاع أوائل از " عدالت اجتماعي"، نامه به گرباچف، و الا اخر. تحولات اجتماعي شبيه اتوبوس و قطارهاي هند و پاكستانى راه ميافتند، عده يي سرنشينان اصلي با بليت هستند، و عده يي - حتا چندين برابر- بي بليت از انها اويزان هستند، و يا روي باربند و سقف نشسته اند. اينكه كي كجا و چگونه پياده ميشود و يا تا مقصد و با پذيرش تلاطمات راه ادامه خواهد داد، در حقيقت كار تاريخنگاري نظري مشابه اين يادداشت من ميباشد. اما بهرحال، اقاي رفسنجاني حامل تمام تناقضات تحولي قروني ايران بود، و در همين نيز فرو افتاد و به ايران قروني در تمام اشكال و طعم و رنگهايش، پايان داد. اينها شبيه، هم زمانه يشان و هم ارمانهايشان در لابيرينت تحولات سرگذشتي بشر هستند، با هرپيچ راه بايد ديده شده و احتمالا قضاوت شوند. ايشان تمام و كمال، ايران قروني پخته در ديگ زمانه اش بود. هنوز بسياري از اين نوع در ايران وجود دارند، از چپ و راست و با هر طعم و بويي. ايران جديد بايد در بيرون اين ديگ ساخته شده و به عصر صنعت بپيوندد.

متاسفانه در اين يادداشت، به جوانبي از سرگذشت بشر پرداخته ام كه بسيار پر أهميت و پيچيده هستند، ولي با باصطلاح زبان علم و اشاره و استعارات، كنايات، نه از ترس كسي و يا ناتواني دانشي، بلكه ناشي از نوشته يي كه راجع به ان اين يادداشت را مينوشتم. اين نوشته اينقدر بهمه چيز با قضاوت و شيوه روشنفكرانه ( منظور روشنگريست)، برداخته است كه هم اعتبار خود را خدشه دار كرده است، و هم هرگونه تفسيري جدي بر ان بايد از بدو بشريت و هستي شروع كند، و يا تنها سكوت كند. مسئله ساختار تحولي تاريخي ايران ( و جهان و بخصوص تفاوتهاي حوزه يي كه رومي- يوناني نام گرفته است با بقيه جهان)، يك مسله بسيار جدي ميباشد. اينكه ايران هيچوقت از ماقبل تاريخ و طبيعت نشيني و اينتكراليسم خاص انها ، بيرون نيامده است، و تازه با پنجاه و هفت و وقايع اش، اين اتفاق در حال شكلكيريست، و حداقل به دو الا سه قرن ديگر احتياج دارد كه نخستين ايرانيان متفكر ( يعني تولد انديشه)، بروز تاريخي ( بعنوان نقد سرگذشتي ان) بيابند.
تفاوت ارمانخواهي و بيان ارزوها، تا تحقق اينها، هميشه باندازه تمام سرگذشت بشر و هستي بوده است. هم بمعني عام و هم در بروزهاي انفرادي. شايد بزرگترين اين وضعيت در كلا آمدن پيامبران و بالاخره بطور اخص، اسلام بروز يافته باشد. "عهد جاهليت" براي نخستين بار و بيسابقه در سرگذشت بشر، مسله "برش با گذشته" را مطرح ميكند. بعد " خداي يكتا" و غير خدايان جسمي جمادي و هم انتروپومورفيك ( انسان گونه)، يعني انچه " إيماني" ناميده ميشود و بنابراين قابل انتقال بهمراه ايمانمند اش. تمام باصطلاح امروز، " سابجكتيويتي" بشر را نيز بهمان سرنوشت برش با گذشته ميبرد. اينها بمعني تغيير در سطوح انچه انتو لژي و اپيستمو لژي ناميده شده اند، بودند. اين وضعيت عملا بمعني خروج از هستي ( براي نخستين بار)، رفتن به " عدم"، و خلق هستي و هم بشر از سر نو، از بيرون هستي و در حوزه " عدم"يي بود. اما اين ها در سطحي بسيار بالا ( دليل اينكه اسماني ناميده شده است)، از انتزاع اتفاق ميافتادند كه عملا ' لغو هستي" بود و بدون اينكه هستي، و از جمله بشر- غلط يا درست- منتفي انتالوژيكي و هم اپيستمو لژيكي، شده باشند. فردي درون خانه اش نشسته است و در حال انديشيدن به آمورش ميباشد، ناگهان متوجه خطا بودن تمام انچه تا انزمان كرده است، و در ذهن داشته است، ميشود، اما لحظه بعد، او ميماند و " عدم خود و عدم ذهن لحظه قبل"، و مسله از اينجا شروع ميشود، كه چگونه ميشود هم نبود و لغو شده مطلق بود، و هم بود و به زندگي ادامه داد. فرد ناگهان، "خود و ناخود" ميشود. نه حتا ضد خود. اين لحظه همان غامض معروف " مرغ و تخم مرغ " است، در لحظه يي كه ديگر نه تخم مرغ وجود دارد و نه هنوز جوجه كه من " لحظه تضاد افرينشي" ناميده ام. لحظه افرينش هم عدم است و هم هستي!!!
حال باز گرديم به أصل حرف. بين بروز ارمان و ارزوها تا تحقق ها، حتما بايد " لحظه تضاد افرينشي" فرا برسد. بين و از نبود تخم مرغ و هم نبود جوجه. بهمين دليل، بيان ارمانها و ارزوها، ميتوانند از غرولند و اعتراض تا مرگ جسمي را شامل شوند. فاصله بين اينها تا تحقق اينها، اساسا بستگي به " در كجا بودن لحظه موجود" دارد. بهمين دليل، دو گونه ادراك و انعكاس شكل ميگيرند، يكي بازگشت به پيشين، و ديگري رفتن بسوي تحقق ارزوها و ارمانها. هم جبهه ملي و هم حزب توده، بعنوان تخم مرغهايي كه بايد جوجه هاي ليبرال دموكراسي و سوسيال دموكراسي را بوجود مياورند، در نظر در خطا بودند، اما در بيان ارمانها و ارزوها، كم بيش، محق بودند. خطا ناشي از اين بود كه تخم زير مرغ، نه غاز ليبرال دموكراسي و نه قوي سوسيال دموكراسي را نميتوانست توليد كند، و اصولا حامل هيچگونه جوجه يي نبود، و اصلا تخم مرغ و مرغي در كار نبود- اينها اختگي تحولي و نازايي تمدني ايران و كلا اسيا و تمام مناطقي كه دو الا سه دوره تحولي تاريخي از نوك پيشرفته ان در روم و يونان- فاصله بين اسكندر و كوروش- فاصله داشتند، را نديده بودند. اشگال از جريان سوسيال دموكراسي بوده است، زيرا ليبرال دموكراسي با تحليل تحولي تاريخي ( هيستوريسيسم) كاري ندارد، و اصولا نه ميفهمد و نه ميخواهد بفهمد، و بهمين دليل ليبراليسم ناميده ميشود، بمعني خود بخودي گردش اتفاقات ولي با حفظ جايگاه انهايي كه در حاكميت هستند ( دقيقا مشابه تجربه إنكليس كه خود نيز نمي دانست كه حامله بود، و فرزند اش، انقلاب صنعتي بود)- هيچوقت هيچ حاكميتي تغيير و تحول تاريخي را نميتواند، نه در عمل و نه انديشه و حتا احساس، در خود جاي دهد، چون خيلي ساده، بشر با گذار از حاكميتهاي توانا به حاكميتهاي تواناي ديگر پيشرفت ميكند، منتها در طبيعت نشيني اين حاكميت در ظاهر بلاتغيير ميماند و در عصر صنعت، تحول مييابد. ولي در طبيعت نشيني و برغم تغيير ناپذيري ظاهري، اما ضروريات تحولي نيز شكل ميگيرند. شاه عباس، أمير كبير، و مصدق را از اين جهت مقايسه كنيد، هرسه در جمع و مضمونا يكي هستند، اما زمينه تحول تاريخي عميقا متفاوت بود، شاه عباس در زمينه و در تقابل با ايران قروني پيش تمدني ميخواست مثل اروپا ي قرن شانزدهم، " دسپوت روشنگر" باشد - مشابه روسيه و برخي ديگر عمدتا در شرق اروپا-، اميركبير هم كم و بيش بهمين ترتيب منهاي تقليد از "دسپوت روشنگر" اروپا، اما مصدق در ايران فىودالي ( در عصر پهلوي)، قرار داشت، يعني در يك قدمي تحولي تاريخي انچه دولت- ملتها و باصطلاح مدرنيته اروپاي بيرون از قرون ميانه و هم در تحقق رنسانس و ارمانهاي اش. اقدام ميكرد. و اقاي رفسنجاني ( اسلاميون و نزديكانشان)، اين مشگل را با تعلق شان به اسلام حل كردند.
اقاي رفسنجاني در لحظه مرگ، لبه ايران قروني و ايراني كه خودش نقشي مهم در ان داشت، فرو افتاد. پس تكليف ارمانها و أرزوهاي بروزي تحولي تاريخي در شناخت واقعي زمينه تحقق انها تعيين ميشود. احتمال پيروزي مصدق تقريبا قطعي بود، و حزب توده اگر خود نيز اين مشگل را كه مطرح شد نداشت، انقلابي شبيه چين در همان زمان ها، بيرون ميامد، و نهايتا، چيزي مشابه "تايوانيزاسيون" وقايع چين پيش ميامد.
بهمين دليل، نقش حزب اينستكه رابطه و فاصله ارمانها و ارزوها تا زمينه تحقق انها را رهبري و هدايت كند، هم در نظر و هم در عمل و سياستها. ايران بدون حزب رهبري و هدايت كننده، حامل نظر در حوزه تحولي تاريخي، و هم استنتاجهاي هوشيارانه و موقع شناس سياسي، عملا امكان ادامه دستاوردهاي انقلاب بهمن را نخواهد داشت. بيماري سوريه يي اين بود و هنوز هست. و ايران نيز برغم بسياري تفاوتهاي بنيادي، كه اساسا ريشه در انقلاب بهمن و اقدامات اين چند دهه دارند.