زنگ خطر نفوذ فاشيسم‌ نو در جنبش دانشجويى
پريسا نصرآبادى
به نقل از به پيش، نشريه دانشجوئى دانشگاه تهران

تحقق کمدى جنبش دانشجويى آن جا بر صحنه تحولات اجتماعى آشکار می‌گردد، که بخشى از بدنه‌ى اين جنبش در شرايط شدت‌يابى بحران‌هاى سياسى-اجتماعى، چنان به لحاظ کردارى گرفتار انحراف و به لحاظ ذهنى دچار کژديسگى شده باشد، که مصرانه بر خواست مضحک دخالت نيروى بيگانه و حمله‌ى نظامى ‌براى تغيير رژيم سياسى به عنوان بهترين و عملی‌ترين تخيل تا کنون موجود پاى فشارد

«…نقد ديگر هدفى در خود نيست، بلکه اکنون به سادگى يک وسيله است، رنجاندن شفقت اساسى آن است، سرزنش وظيفه اصليش… موضوع [نقد] توصيف فشار خفه‌کننده‌ى همه‌ى سپهرهاى اجتماعى بر يکديگر است، بدحالی‌اى همگانى و انفعالى، کوته‌انديشی‌اى باز شناخته اما بدفهميده، اين همه در نظامی‌گردآمده که در حالى که با محافظت از همه اين فلاکت‌ها زندگى می‌کند، خود فلاکتى است به حکومت نشسته…»
گامى ‌در نقد فلسفه حق هگل/کارل مارکس

تحقق کمدى جنبش دانشجويى آن جا بر صحنه تحولات اجتماعى آشکار می‌گردد، که بخشى از بدنه‌ى اين جنبش در شرايط شدت‌يابى بحران‌هاى سياسى-اجتماعى، چنان به لحاظ کردارى گرفتار انحراف و به لحاظ ذهنى دچار کژديسگى شده باشد، که مصرانه بر خواست مضحک دخالت نيروى بيگانه و حمله‌ى نظامى ‌براى تغيير رژيم سياسى به عنوان بهترين و عملی‌ترين تخيل تا کنون موجود پاى فشارد.
اين خواست (شايق بودن نسبت به حملات نظامى ‌به سردمدارى امريکا)، در فضاى مبارزات سراسر جهانى و شکل‌گيرى کانون‌هاى مقاومت متعدد در برابر مظاهر گونه‌گون توحش سرمايه‌دارى متاخر و بربريت مدرن و پسامدرن، بسيار سوال برانگيز و در خور تامل می‌نمايد.
مبارزات گسترد‌ه‌ى جهان کنونى در سه سطح جريان دارند. اين مبارزات، يا عليه اشکال مختلف سلطه‌اند که اقسام سلطه‌ى قومى، اجتماعى (جنسيتى- نژادى و…) و مذهبى را در بر می‌گيرد يا عليه اشکال استثمار است که فرد را از آن چه توليد می‌کند جدا ساخته و شيءشدگى و بيگانگى فزاينده را در پى دارد (تضاد کار و سرمايه)، و يا عليه چيزى است که فرد را چنان مقيد به خود می‌کند که در نهايت او را تسليم ديگران می‌سازد (مبارزه عليه انقياد در برابر اقسام سوژه‌شدگى و تسليم).
نکته حائز اهميت در اين است، که جنبش دانشجويى در مقياس جهانى، در تمام اين سطوح مبارزاتى بدون اين که قائل به تفارق و انفکاک اين حوزه‌هاى مبارزاتى از يکديگر باشد (نهايتا با اولويت‌بندی‌هايى متناسب با شرايط)، عليه کليت ساختار سلطه و بردگى نوين محصل در نظام سرمايه، می‌ستيزد و به عنوان بخشى از يک جنبش عمومی‌تر رخ می‌نمايد.
تاريخ قرن حاضر بيان‌گر آن است، که پيش از عموميت و سازمان يافتن و تاثير متقابل نهادن مبارزات گسترده‌ى کارگران، اقشارى از جوانان (عموما دانشجويان)، عليه بی‌رحم‌ترين و غيرانسانی‌ترين پيامدهاى تضادهاى اقتصادى- اجتماعى سرمايه‌دارى شوريده‌اند. گر چه آنان در بدو مبارزه، اندکى سردرگم هستند و گاه ديدگاه‌هايى التقاطى دارند، اما به مرور در‌می‌يابند که ريشه‌ى تمام معضلات و نابسامانی‌هاى تمام عرصه‌هاى زيست انسانى، در کاپيتاليسم ضد انسانى است که می‌بايست به گونه‌اى همه‌جانبه، سازمان‌يافته و به صورتى راديکال عليه آن ستيزيد.
اما در اين بين مساله بسيار جالبى که وجود دارد اين است که اکنون بخشى از جنبش دانشجويى ما، به مثابه اندامواره پوزسيون خرد، يعنى حکومت ايران، و بخشى ديگر از آن به مثابه اندامواره پوزسيون جهانى، يعنى سرمايه‌دارى بين‌المللى به رهبرى امريکا خودنمايى می‌کنند.
اين نکته که اپوزسيون بودن همه جانبه‌ى جنبش دانشجويى توسط دو جريان حکومتى- دانشجويى و اسما ليبرال به باد فنا سپرده شده است، بر بيمارى جنبش دانشجويى صحه می‌نهد و تناقضات آشکارى را که اين جنبش از آن رنج می‌برد، عيان می‌سازد.
پيرامون آن بخش از بدنه‌ى معلوم‌الحال حکومتى- دانشجويى سخن راندن بيهوده است و راهى به پيش نمی‌برد، اما در باب بدنه اسما ليبرال جنبش دانشجويى، مباحثات ضرورى بسيار است.
بايد دانست که اين بدنه ليبرال اسمى، به لحاظ نام‌گذارى خود نيز دچار انحراف از معيار فجيعى است و طيف گسترده‌اى از مخالفين و مبارزين با وضع موجود را، به صرف دارا بودن حداقل يکى از دو مولفه موسع ذيل، در برگرفته است که همين امر موجب فقدان انسجام درونى و نظم بيرونى در آن گشته است:
١. چپ ستيزى (از منظر سرمايه‌دارى) که اقليتى را در اين جريان به خود اختصاص داده است.
٢. خواست ضداقتدارى- آزادی‌خواهى (در سطح داخلى).
در ادامه دو توضيح ضرورى به نظر می‌رسد. نخست آن که، بسيارى از کسانى که جزئى از اين بدنه تعريف شده‌اند، نه تنها چپ‌ستيز نيستند، که با تعاريف دقيق‌تر و به معناى واقعى، در سنت چپ و ضد سرمايه‌دارى قلمداد می‌گردند و بخشى از اپوزسيون همه جانبه‌اى هستند که با چپ (به مثابه طيف گسترده اى از مبارزات عليه وضع موجود) هيچ‌گونه عناد ذاتى ندارند. تمايلات ضد اقتدارگرايى، ضدفاشيستى، آزادی‌خواهانه، ضداتاتيستى، دموکراتيک، برابری‌طلبانه و اومانيستى ايشان در اين پولاريزاسيون مغرضانه، ناديده گرفته شده است.
ديگر اين که، اساسا نمی‌توان اين بدنه‌ى ليبرال اسمى ‌را «ليبرال» دانست. هم اکنون در ديگر نقاط جهان، متروپل يا پيرامون، جريانات و انديشه‌هاى ليبرال در سمت اپوزسيون به سر می‌برند و اصول عقايد ايشان منجر بدان شده است، که در صفوف مبارزه عليه ميليتاريسم سازمان‌يافته قدرت‌هاى بزرگ، سياست‌هاى تجاوزکارانه و جنگ‌طلبانه مدل امريکايى و مشى نوفاشيستى دولت‌هاى بزرگ چه در عرصه داخلى و چه خارجى حضور فعال يافته‌اند. از اين منظر، سنت جنبش دانشجويى داراى رويکرد ليبرال در جهان، با آن چه که بدنه اسما ليبرال الگوى عمل خويش داشته، عميقا متفاوت است.
آن چه که پيش قراولان اين بخش از بدنه جنبش دانشجويى در ايران داعيه آن را دارند و در کانون توجيهات و مطالبات آنان می‌گنجد چيزى جز انديشه‌هاى نوکانسرواتيستى و نوليبراليستى نيست و ابدا قرابتى با ليبراليسم کلاسيک و پاسيفيست به مثابه جنبش فکرى عمومى ‌آبشخور دموکراسى، سوسياليسم، راديکاليسم و اصلاح، ندارد.
آن چه که منطق اين عده معدود است، فوبياى کمونيسم‌ستيزى از نوع مک‌کارتيستى است که مجددا در امريکا نيز زنده شده و بر اساس سنت غيريت‌سازى مدل امريکايى در نظام بين‌الملل استوار است و هيچ گونه انتقادى (از منظر ليبرال مورد ادعاى ايشان) نسبت به سياست‌هاى نوفاشيستى دول بزرگ غربى ندارند.
پس از سقوط سرمايه‌دارى بوروکراتيک دولتى موسوم به سوسياليسم واقعا موجود، باورسازان و ايدئولوژی‌پردازان غربى از هيچ کوششى براى به هيبت ديو درآوردن جهان پيرامونى کوتاهى نکردند و اين کوشش اگر چه به صورت بمباران و حمله نظامى ‌درآمد، اما چيزى جز جنگ عليه مردمان تحت ستم پيرامونى نبود. اما گويى که مرگ عده‌اى از مرگ برخى ديگر مهم‌تر است!!! ترديدى نيست که کشتار بی‌گناهان در نيويورک جنايت عليه بشريت بود، اما چرا کشتار بی‌گناهان بلگراد و بغداد و هرات از درجه کمترى از اهميت برخوردار بوده است؟!
آيا می‌توان در رده توجيه‌کنندگان اين جنايات، بی‌جيره و مواجب سينه چاک کرد و از ددمنشى سرمايه‌سالاران بی‌دريغ حمايت نمود؟ اين تحيرى است که دامان ما را گرفته و به تامل وا می‌دارد که چگونه بخشى (هر چند محدود) از جنبش دانشجويى همواره معترض و جسور، بر مشى ‌سازش با پوزسيون جهانى سرمايه تن در داده است؟ بی‌گمان ايشان چندان با دست باز نمی‌توانند واقع امر را براى ديگران بشکافند اما همزمان نياز به همراهى و هم داستانى با افراد صادقى دارند که دست کم بخشى از راه را در سپر ايشان بپيمايند.
بدين سان جريان محدود نامبرده براى تحکيم موقعيت خود در جنبش دانشجويى و فربه ساختن بدنه خود ناگزير است که ديگر نيروهاى آزادی‌خواه و دموکرات (که هيچ سنخيتى با اين نيروى پوزسيون نوفاشيست و نومحافظه کار ندارند) را متحد خود اعلام نمايد و برگزاره‌هاى موهومى ‌چون خطر توتاليتاريسم چپ!!! و ميليشياى سرخ!!! پاى فشارند و اقدام به بسط کليشه‌هاى جنگ سردى آنتى چپ (و نه نقد تئوريک کوبنده) کنند.
بدون شک بدنه‌ى چپ جنبش دانشجويى نيازى به توضيح خود نمی‌بيند و چه در عرصه‌ى نظر و چه در حوزه پراتيک بارها حقانيت خود را اثبات نموده است و ابدا عجيب نمی‌بيند که جريان اقليت در خود متناقضى که حاصل هم‌پوشانى و پيوند شوم سه جريان منحط نوليبرال، نومحافظه‌کار و نوفاشيست است، مبادرت به لجن‌پراکنى و اقدامات دور از پرنسيپ‌هاى سياسى نمايد، آن چه در اين بين حائز اهميت است، تمايزى است که جريان چپ در اين جبهه کاذب بين نيروهاى مدرن آزادی‌خواه و دموکرات با جريان راست افراطى قائل است.
زيرا که به وضوح می‌توان ديد که در سير مبارزه عليه وضع ناگوار موجود، خطر بالقوه و دهشتناکى همواره نهفته است، و آن سمت و سوگيرى ارتجاعى توسط نيروهاى راست افراطى است که تفکرات ضد‌سرمايه‌دارى، آزادی‌خواه و نيز راديکاليسم جوانان و دانشجويان را در شرايط فقدان يا ضعف يک جنبش چپ نيرومند، سازمان می‌بخشد.
پيش‌تر در مقاله‌اى با عنوان «بازگشت فاشيسم، کابوس انسان در هزاره سوم» نگارنده متذکر شده بود: «…در شرايطى که بحران ساختارى سرمايه‌دارى اوج می‌گيرد، آونگ تحولات اجتماعى به سمت چپ راديکال پيش می‌رود و چنانچه نيروهاى چپ در مفهوم عام، جنبش‌هاى کارگرى و ديگر جنبش‌هاى ضدسرمايه‌دارى آن قدر ناتوان از مقاومت باشند که ناگزير شکست بخورند، آنگاه آونگ به سمت راست افراطى شانس خود را می‌يابد (درست مانند نمونه‌ى آلمان پس از جنگ جهانى اول و رخداد‌هاى جمهورى ننگين وايمار) و اين نوسان آونگ چنان پيش می‌رود که بار ديگر فاشيسم نو بر جهان سرمايه‌دارى مسلط می‌گردد.»
روياى استقرار دموکراسى و آزادی‌هاى بنيادين انسانى به پيشگامى ‌هرگونه جريان طرف‌دار سياست‌هاى حمله نظامى ‌امريکا و برنامه‌هاى سياسى- اقتصادى نوليبرال، تنها به کابوس موحش فاشيسم در قامتى نو و جهان سومى می‌انجامد، که ناگزير رهبری‌اش را نيز، چنين جرياناتى به عهده خواهند گرفت.
آن چه مسلم است، هرگونه صف‌آرايى براى دست‌يابى به خواست آزادى و برابری‌هاى سياسى- اجتماعى فراگير در درون جنبش دانشجويى، لزوما بايد در پيوند با يک جنبش عمومى ‌صورت گيرد تا بتواند منشا تحول و تحرکات عميق اجتماعى و ايجاد گسست در روابط پيچيده قدرت گردد، و اين استراتژى مبارزه‌اى است، که جريان راست افراطى ذاتا از آن بيگانه می‌باشد و تنها نگاه بهره‌بردارانه بدان دارد. در تمام دنيا ليبرال‌ها و دموکرات‌هاى راديکال طبقه‌ى متوسط، از ترس آن که جنبش در حال رشد فاشيسم چه به روزگار همگان بياورد به خود می‌لرزند، حال آن که حاميان سياست‌هاى نئوليبرال خود بانيان احياى فاشيسم بوده و خواهند بود.
به اين ترتيب، ضرورتى بر جنبش دانشجويى که خواست منشا اثر بودن را در آينده تحولات سياسى- اجتماعى در نظر دارد، سايه می‌افکند، بازنگرى خود و ترسيم خطوط قرمز عمومى (نظير عدم حمايت از حمله نظامی‌امريکا به ايران) که با زير پا نهادن آن‌ها موجوديت اين جنبش زير سوال می‌رود يا در بزنگاه‌هايى تاريخى عدول از آن‌ها، اين جنبش (يا بخشى از بدنه آن را) از موضوعيت خارج می‌کند.
اين وظيفه‌اى است که بر عهده‌ى تمام کسانى است که خود را متعلق به اين جنبش می‌دانند و روياى دستيابى به اهدافى متعالى و انسانى را درسر می‌پرورانند. تحقق جهانى دور از بربريت زاييده نظام سرمايه‌داری…اگرچه براى ما امکان‌گريز از اين توحش نظام‌مند همواره با اين عبارت اساسى در سرلوحه مبارزات تداعى می‌گردد: يا سوسياليسم، يا بربريت