|
|
چرا کمونيست ، سوسياليست نيستم ؛
چرا آزاديخواه ، عدالتجو و برابريخواه هستم؟
علياکبر آزاد
انسان موجودی فعال است و نمی تواند از تلاش باز ماند. سکون انسان به معنای فنای
اوست و همانا انسان در تلاش برای دستيابی به راههای طبيعی رهايی از تنگناهای
اطرافش است که به زندگی ادامه ميدهد. تلاش انسان برای يافتن راه های نابودی بی
عدالتی و رسيدن به آزادی از قيد و بندها هميشه وجود داشته است و تا زمانيکه انسان
را به اين شکل که ميشناسيم وجود خواهد داشت.
ايدههای کمونيسم و سوسياليسم مکمل همديگر هستند. سوسياليسم مرحله گذار به کمونيسم
است. مالکيت خصوصی در اين دو نظام به تدريج جايش را به مالکيت عمومی می دهد. انسان
تنها در جمع است که معنی پيدا می کند. در تضاد قرار گرفتن با جمع به معنای نابود
شدن است. قانون جمع را هم برگزيدگان انتخاب ميکنند. اين برگزيدگان هم خود به طريقی
انتخاب می شوند. اين برگزيدگان مغز متفکر اجتماع ميشوند. آنها فيلسوفانی هستند که
بر جامعه بشری مسلط و آنها راهدايت ميکنند. انسان را به جلو ميبرند. آنها از
ديگران قوی تر می شوند و قدرتی مافوق انسانی تا حد پيغمبران را پيدا ميکنند. ابتدا
طبقه ای بنام کارگر عمده می گردد و طبقه کارگر حزبش را می سازد و حزب هم پيشرو
جامعه می شود. در درون حزب رهبران تصميم می گيرند. جامعه توسط اين طبقه و اين طبقه
توسط حزب و حزب توسط رهبران به جلو رانده می شود. در کمونيسم طبقات محو شده اند و
ديگر احتياجی هم به حزب نيست. انسان به نقطه کمال ميرسد و خود بر سرنوشتش مسلط
ميشود، چون مالکيت محو شده است، تضاد هم از بين می رود.
مبارزه بشريت بر عليه نابرابری و بی عدالتی همواره وجود داشته است. انسانها بر
اساس رقابتی که برای بقای خود داشته اند در ميان خود و با طبيعت اطرافشان همواره
در تضاد و ستيز بوده اند. در نتيجه اين جنگ و جدلها انسان های قوی تر بر انسان
های ضعيف تر مسلط گشته اند و اغلب با آنها رفتاری ناعادلانه را داشته اند. اين
رفتارها به تضاد و نابرابری بين انسان ها به انحای مختلف انجاميده است. انسان بنا
به سرشتش در پی افزودن بر توان خود حتی به قيمت نابودی هم نوع اقدام کرده است.
استثمار و بهره کشی را ميتوان در اين نبرد که بر که و کشمکش ديد. بر اساس اين
تصوير انسان هايی که به صورتی مورد استثمار قرار گرفته اند به تلاش برای زدودن
استثمار بر آمده اند. در طی تاريخ بشريت اين زد و خورد بين انسانها همواره به
نوعی وجود داشته است. تاريخ عصر حاضر هم اين تلاش ها را به شکل های مختلف خود
نشان داده است.
مارکس و همکارش انگلس هم در پی رجوع به تاريخ ما قبل خود در پی انقلابی از برای
نابودی نابرابری بر آمدند. انديشه آنها نشأت گرفته از انديشههای ماقبل شان بود.
اين انديشه ها اما در تضاد با آزادی انسان بنا شد. در قبل از مارکس بر اساس اختيار
انسان در هدايت آزاد به سوی برابری انديشه بنا شده بود. انسان ها هدايت می شدند که
راه آزاد را برای رسيدن به برابری وعدالت برگزينند. اما فلسفه مارکس آنها را به قهر
و محدود شدن که همان سلب آزادی انسان است دعوت می کرد. جدا از ايده نابودی فقر
مارکس، نابودی اساس انسان يعنی آزادی او جزيی از اين انديشه است. در اين انديشه
انسان موجودی ضعيف فرض می گردد که به وسيله نخبگان هدايت و کنترل ميشود. اشکال
عمده از اينجا آغاز می شود که آزادی در اين انديشه از انسان گرفته می شود و انسان
به طور مختصر نه بر اساس آگاهی و داوطلبانه، بلکه به زور به عدالت کشيده ميشود.
اين تضاد عمده بين طبيعت انسان در آزاد بودن و اختيار داشتن با انديشه اجبار مارکس
است.
در سوسياليسم و کمونيسم عدالت بين انسانها با محدود کردن انسان برقرار می شود.
محدود کردن انسان به معنای جلوگيری انسان از رشد آزاد است که در بقا و تکامل انسان
نقش داشته است. انسان بدون آزادی نتوانسته تا عصر حاضر دوام بياورد. همانا عدالت در
آزادبودن انسان معنا پيدا می کند که در انديشه سوسياليسم و کمونيسم پايمال و نابود
می گردد. انسان زمانی که آزاد نباشد نمی تواند معنا و وجود عدالت را هم حس و لمس
کند. انسان زمانی به عدالت می انديشد که آزاد باشد. در انديشه مارکسيسم زمانی
انسان آزاد ميگردد که طبقات محو شوند. اما محو کامل طبقات که هر زمان يک شکل و
معنا پيدا می کند. در سوسياليسم و کمونيسم می تواند به طبقه نخبگان و غيرنخبگان
فرا رويد که همانا فلسفه يونانی حاکميت فيلسوفان است. اين حاکميت را انسان ها
بارها در پناه سايه مذهب شاهد بوده اند.
درعصر حاضر بشريت توانست شانس داشته و بخشهايی از انديشه مارکس را در قارههای
مختلف شاهد باشد. نزديک يک قرن حاکميت کشورهای سوسياليستی به فقر و نابرابری پايان
نداد. اگر در علوم اجتماعی بمانند علوم طبيعی آزمايشگاهی را فرض کنيم. اين کشورها
آزمايشگاههای خوبی برای امتحان اين انديشه بودند. نتيجه آزمايشها به نابودی فقر و
ارمغان عدالت و برابری نيانجاميد.
در عصر حاضر پديدهای بنام سرمايهداری رايج است که همانا ادامه نابرابری در بين
انسانها است. نابرابری در بين انسان از بی عدالتی شروع می شود. انسان ها به فقير
و غنی تقسيم می شوند. اغنيا بر بخش بزرگی از دستاوردهای بشری مسلط می گردند و فقرا
توان رقابت با آنها را از دست ميدهند. مارکس بر اساس مشاهداتش به توضيح بخشی از
اين ناعدالتی که به نابرابری می انجامد پرداخته است. اما تقسيم گرايی مارکس گاهاً
خود بر منزوی کردن بخشی از انسان ها می انجامد و تنها برای بخشی از بشريت که
همانا طبقه کارگر است، اهميت ناجی گرايانه قائل می شود، جدا از اينکه در کره زمين
مجموعه انسانها به سر ميبرند و همه آنها و نه تنها يک عده خاص بايد برای برابری
تلاش کنند.
آيا با اشاره مختصر بالا ايده آزادی و عدالت و برابری غيرضرور مينمايد؟ برعکس
انديشه آزادی انسان از قيد و بندهای بی عدالتی که به نابرابری می انجامد در مرحله
ای که انديشه کمونيسم وسوسياليسم جوابگو و اشکال آفرين است عمده ميگردد. تلاش
انسان برای رسيدن به اين نيازها بسته به زندگی انسانهاست. انسان موجودی فعال است و
نمی تواند از تلاش باز ماند. سکون انسان به معنای فنای اوست و همانا انسان در تلاش
برای دستيابی به راههای طبيعی رهايی از تنگناهای اطرافش است که به زندگی ادامه
ميدهد. تلاش انسان برای يافتن راه های نابودی بی عدالتی و رسيدن به آزادی از قيد
و بندها هميشه وجود داشته است و تا زمانيکه انسان را به اين شکل که می شناسيم وجود
خواهد داشت، تلاش هم برای زندگی وجود دارد. اين راز بقای انسان است.
|
|
|