هر گامى به سوى گذر از پراکندگى، خجسته است
سهراب مبشرى
من نيز مانند همه کسانى که آرزويشان شکلگيرى يک چپ دمکرات، مدرن، نيرومند و متحد در ايران است، مباحث اتحاد را در سازمانهاى چپ و به ويژه آن دسته از سازمانهاى چپ که در سالهاى اخير به لحاظ نظرى گامهاى بلندى در تدارک چنين تحولى برداشتهاند، دنبال میکنم. به نظر من، ايران به شدت نيازمند حضور نيرومند چپ دمکرات در صحنه سياسى کشور ماست. شايد در کمتر کشورى آرمانهاى آزاديخواهانه و عدالتپژوهانه مانند ايران چنين پيوند تنگاتنگى دارند
سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران در تدارک برگزارى کنگره هفتم خود است. از مسائلى که در دستور کار اين کنگره قرار دارند، غلبه بر پراکندگى صفوف نيروهاى چپ ايران است. بدون اينکه نگارنده قصد مداخله در امور درونى سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران داشته باشد، نيازى به گفتن نيست که من نيز مانند همه کسانى که آرزويشان شکلگيرى يک چپ دمکرات، مدرن، نيرومند و متحد در ايران است، مباحث اتحاد را در سازمانهاى چپ و به ويژه آن دسته از سازمانهاى چپ که در سالهاى اخير به لحاظ نظرى گامهاى بلندى در تدارک چنين تحولى برداشتهاند، دنبال میکنم. به نظر من، ايران به شدت نيازمند حضور نيرومند چپ دمکرات در صحنه سياسى کشور ماست. شايد در کمتر کشورى آرمانهاى آزاديخواهانه و عدالتپژوهانه مانند ايران چنين پيوند تنگاتنگى دارند. در ايران، از يک سو رژيمى ناهمساز با مقتضيات امروزين و پايمالکننده ابتدايیترين حقوق فردى و اجتماعى مردم حکمفرماست و از سوى ديگر، به «برکت» حاکميت متجاوز از ٢۷ ساله همين رژيم، بحرانها و شکافهاى اجتماعى و اختلاف طبقاتى به گونهاى بيسابقه افزايش يافته است. در عين حال ما در ايران با زرادخانههاى نيرومند تبليغاتى مواجهيم که میکوشند تلاش عدالتطلبانه و آزاديخواهانه نسل جديد مبارزان جنبش مدنى ايران را منحرف کنند. از يک سو اقتدارگرايان حاکم که پوپوليسم به ظاهر عدالتخواهانه را دوباره براى تحکيم مناسبات قدرت کشف کردهاند، میگويند دمکراسى براى مردم نان نمیشود، و از سوى ديگر مدافعان ليبراليسم اقتصادى اصرار دارند تا به مردم بقبولانند هر مصيبتى که هست حاصل «چپروي» حاکميت پس از انقلاب در عرصه اقتصادى است. در شرايط اين کارزارها که در پس آن محافل قدرتمند سياسى و اقتصادى قرار دارند، پراکندگى چپ و ناشناخته ماندن حرفهاى آن براى اکثريت مردم، ميدان را براى عوامفريبها باز گذاشته است. اگر چپ ايران نتواند بر پراکندگى خود غلبه کند و اعتبار خود را باز يابد، آينده تحولات سياسى در ايران ناروشن است.
چرا چنين ادعايى میکنم؟ به اعتبار تجربه بسيارى از کشورهاى ديگر و به اعتبار منطق و عقل سليم. در هر دو حالت، چه حکومت فقها چند صباحى ديگر ادامه يابد و چه آن گونه که جهان و مخالفان جمهورى اسلامى آرزو دارند، ولايت فقيه به موزه تاريخ بپيوندد، در شرايط کنونى آرايش نيروهاى سياسى ايران، پتانسيل تحولى بنيادين به سوى بهبود وضع زندگى مردم عقيم خواهد ماند. دمکراسى پايدار، نيازمند چپ دمکرات و نيرومند است. تنها چنين چپى است که تضمينکننده تصحيح گرايشهاى پرطرفدار نئوليبرال و ايجاد چنان تعادل اجتماعى است که بدون آن دمکراسى در برابر دشمنان رنگارنگش بس آسيبپذير خواهد بود. از سوى ديگر، بدون چپ دمکرات نيرومند، گرايش قوى اقشار گسترده اجتماعى به مبارزه عدالتخواهانه، يا از سوى پوپوليستهاى فريبکار مورد سوءاستفاده قرار خواهد گرفت و يا توسط کسانى به انحراف کشيده خواهد شد که برقرارى ديکتاتورى پرولتاريا را در دستور کار جنبشهاى اجتماعى عدالتخواهانه قرار میدهند. ايران نيازمند حضور نيرومند چپ دمکرات است که به مردم بگويد دستيابى به عدالت بيشتر و مبارزه با مصيبتهايى که امروز دامن کشور ثروتمند ايران را گرفته است ممکن است و اين امکان را تنها میتوان با تشکل آزادانه زحمتکشان در نهادهاى صنفى خود، با شفافيت بيشتر در اقتصاد، با دمکراتيزه کردن اقتصاد از بالقوه به بالفعل تبديل کرد. تنها چپ دمکرات است که میتواند اين حقايق را به مردم بگويد، بگويد که تلفيق آزادى و عدالت ممکن است، بگويد که سياست نئوليبرال، سرنوشت محتوم ايران نيست.
اما اين حرفهاى ما را کسى جدى نخواهد گرفت اگر همچنان در وضعيت کنونى بمانيم. بخشى از چپ ايران در «احزاب» و «سازمانها» متشکل است اما خود نيز به خوبى واقف است مردم اگر اصلاً از وجود چنين تشکلهايى باخبر باشند آنها را محافلى میدانند که از تبديل شدن به نيروهاى سياسى واقعاً تأثيرگذار بر سرنوشت کشور، فاصله بسيارى دارند. از جمله خاطراتى از ايام انشعابهاى پياپى در صفوف فدائيان که سالهاى صفآرايى قدرتطلبانه نيروهاى سياسى غيرچپ در برابر يکديگر بود در ذهنم مانده است، سخن هموطنى است که میگفت «اين روزها آدم نمیداند به چه کسى اميد ببندد، اين فدائیها هم که مشغوليتشان فقط دعواهاى داخلى است». جنبش فدائى را بسيارى از هموطنان ما با صداقت و شفافيتش میشناسند، اما اکثر کسانى که که بالقوه دوستان ما محسوب میشوند، باور ندارند که بتوانيم در سياست ايران محلى از اعراب داشته باشيم. تا وقتى که به جاى يک چپ نيرومند، تنها سازمانهاى گوناگون اتميزه شده چپ در انظار مردم باشند، ايجاد اعتماد اجتماعى به چپ غيرممکن است.
راه غلبه بر پراکندگى چپ کدامست؟ قبل از هر چيز بايد به مبانى نظرى واحدى دست يافت. نحوه نگرش ما به جهان، به جامعه، به برنامه سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى چپ، در سالهاى اخير دستخوش دگرگونى بنيادين شده است. تحولات نظرى سالهاى اخير، بخشى از نيروى چپ را در بر میگيرد که شامل سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران و سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) است. اين دو سازمان به لحاظ نظرى تحول مشابهى را پشت سر گذاشتهاند و اکنون به نقطهاى رسيدهاند که تفاوتها ميان برآيند نيروى فکرى در هر يک از دو سازمان، بسيار کمتر از تفاوتها و اختلافات نظرى به عنوان نمونه در درون سازمان اکثريت است. در عين حال هر دو سازمان در روند تحکيم دمکراسى درونى خود پيشرفتهاى مشابهى داشتهاند و به تجربيات گرانبهايى در سازماندهى همزيستى مواضع نظرى گوناگون در يک سازمان دست يافتهاند. امروز ديگر پلوراليسم فکرى در درون سازمانهاى دمکرات چپ، امرى پذيرفته شده و در عين حال تجربهشده است. در عين حال، اين سازمانها بیچهره نيستند. آرى، از نظر کسانى که هنوز به حزب چپ هنوز به مثابه حزبى مینگرند که حيثيتش در گرو ادعاى دانستن همه چيز است، اشتراکات نظرى مثلاً در درون سازمان اکثريت کافى نيست. براى اين عده، هنوز بسيار غريب است که در يک سازمان، هم کسانى باشند که خود را کمونيست مینامند و هم کسانى که با کمونيسم وداع کردهاند. از ايگونه نگرشهاى سنتى به حزب چپ که بگذريم، براى جهان پيرامون ما بسيار طبيعى است که يک حزب خود را در تنوع نظرى و در عين حال اصول مشترک نظرى مورد تصويب قرار گرفته در فرايند دمکراتيک درونى تعريف کند. اين اصول پس از طى دوره گذار ثبات معينى يافتهاند. به عنوان نمونه در سازمان اکثريت، از کنگره پنجم اين سازمان تا کنون، همچنان يک سند معرف چهره نظرى و فکرى اين سازمان است و نيازى نبوده است که در اين سند تغييرى داده شود. مشابه محتواى اين سند در مصوبات سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران نيز هست.
از نظر من، لااقل در عرصه نظرى، شرايط نزديکى دو سازمان نامبرده وجود دارد.
از شرايط مهم ديگر غلبه بر پراکندگى، حد معينى از اشتراک سياسى است. تجربيات درونى سازمان اکثريت نشان میدهد که تفاوتها و اختلافات سياسى در اغلب موارد بسيار نيرومندتر از اختلافات نظرى عمل میکند. تاريخ جنبش فدائى نيز مؤيد اين ادعاست. در سال ١٣۵۹، اکثريت رهبرى سازمان فدائى گرايش سياسى معينى را برگزيد که صرفنظر از همه اختلافات نظرى، به عامل اصلى انشعاب و تجزيه سازمان به اکثريت و اقليت تبديل شد. صرفنظر از آنکه حاملان نقشهاى اصلى در مقطع انشعاب اکثريت و اقليت چگونه میانديشيدند، از ديد ناظر خارجى اين دو بخش از جنبش فدائى با سياست معينى شناخته شدند. در شرايطى که اکثريت به سياست فاجعهبار حمايت از جمهورى اسلامى روى آورد و اقليت به عنوان اپوزيسيون راديکال رژيم فقها شناخته شد، بقاى اين دو گروه در يک سازمان غيرقابل تصور بود. در سالهاى اخير نيز که ارزيابى از نقش اصلاحات از بالا در آينده کشور ما موضوع اختلاف جدى در درون سازمان اکثريت بود، عمل سياسى اين سازمان از اين اختلاف بسيار آسيب ديد. از نظر من، اين اختلاف نيز امروز مانند اختلاف اکثريت و اقليت موضوعيت خود را از دست داده است. اصلاحات از بالا در جمهورى اسلامى شکست خورده است و ارزيابى از آن ديگر موضوع بحثهاى داغ نيست. در عوض، مباحث ديگرى مانند بحث درباره اتحاد براى دمکراسى و نيروهايى که اين اتحاد در بر میگيرد، اذهان را به خود مشغول کرده است. اما در اين عرصه نيز مانند عرصه نظرى، از يک سو چپ دمکرات به فرهنگ ساماندهى اختلافات سياسى در درون يک تشکل دست يافته و از سوى ديگر مرز بين ديدگاههاى مختلف سياسى نه بين سازمانها، که عمود بر مرزهاى تشکيلاتى میگذرد. در مقابل اختلافات سياسى، اشتراکات نيرومندترى وجود دارد که میتواند و بايد مبناى عمل سياسى مشترک باشد.
با اين حال، اشتراکات نيرومند نظرى و سياسى براى عمل مشترک و غلبه بر پراکندگى کافى نيست. همانگونه که رفيق محمد اعظمى در بررسى موانع اتحاد سياسى و وحدت حزبى اشاره کرده است، گاه موانع روانى و تاريخى است که سد راه است. اين موانع روانى و تاريخى به ويژه ميان سازمان اکثريت از يک سو و آن دسته از سازمانهاى چپ که در سالهاى ۵۹ تا ۶١ بر خلاف سازمان اکثريت در صف مخالفان راديکال کل نظام جمهورى اسلامى بودند وجود دارد. قابل درک است که بخشى از فعالين جنبش چپ ايران، هنوز تحت تأثير سالهاى سياه آغازين دهه شصت، به ديده سوء ظن به سازمان اکثريت بنگرند و انتقاد اين سازمان از گذشته خود را باور نکنند. اينکه اين مانع روانى تا کى عمل کند، شايد از اختيار ما خارج باشد. من تنها میدانم که مشابه اين موانع روانى در درون سازمان اکثريت نيز وجود دارد. برخى از اختلافات در درون اين سازمان تنها با همين عامل روانى قابل توضيح است. اين عامل است که گاه فلجکنندهتر از هر اختلاف سياسى و نظرى عمل میکند، اين عامل است که مانع شکلگيرى عاطفه مشترک و انگيزه براى مبارزه مشترک است.
در عين حال، اين آگاهى رو به افزايش است که حزب مدرن را اشتراک فکرى و سياسى و اراده مشترک براى اقدام در راستاى اهداف مشترک میسازد و اين تعقل است که بايد حاکم بر اين اقدام باشد. اين آگاهى پيوسته بيشتر میشود که در درون حزب واحد و در احزاب مختلف میتوان متحد بود اما اتحاد نظرى و سياسى الزاماً نزديکى و دوستى شخصى نيست. آرى، نزديکى و تفاهم ميان افراد، نزديکى سياسى را تسهيل میکند اما بايد يک بار براى هميشه اين توهم را کنار گذاشت که هر متحد سياسى و همنظر، بايد به دوست نزديک من تبديل شود. در يک حزب بزرگ با پايه اجتماعى گسترده، چنين امکانى وجود ندارد. و ايکاش چپ دمکرات ايرات به چنين حزبى تبديل شود.
در زمانى که رفقاى سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران درباره غلبه بر پراکندگى چپ به بحث مینشينند، من اطمينان دارم هر گامى به سوى غلبه بر اين پراکندگى، خجسته است.