به دوست دوران کودکى‌ام راشل

هنوز دلم فرار مى‌خواهد!

ناهيد حسينى
nahidy@hotmail.com

هيچ چيزى نتوانسته است مرا از اين فکر باز دارد كه يك روز بتوانم با قطارى از ايران راه بيفتم، نه مشكل ويزا داشته باشم و نه در مرزها كنترل شوم و نه به خاطر ظاهر مورد سوال قرار بگيرم. دلم ميخواهد از اصفهان و شيراز شروع کنم، سرى به بغداد و آثار باقيمانده بابليان وتمدن دوره اسلامى بزنم و در كردستان عراق با موزيك شاد وزيباى كردى برقصم.. به بيروت كه زمانى به عروس شهرهاى خاورميانه شهرت داشت سفرى کرده و به فلسطين نه براى آموزش جنگ بلكه براى ديدن شهرهاى تازه‌ساز و مدارس از نو ساخته شده سرى بزنم....

ماههاست شروع به نوشتن اين مقاله كرده‌ام ولى نتوانسته‌ام به‌گونه اى که آرزو داشتم به تکميل آن موفق شوم. دليل اين تاخير التهاب درونى من به پيدايش روزنه اميدى در حل بحران خاورميانه بوده تا شايد مفرى براى کاشتن نهال کوچک آرزوهايم در گستره مملو ازخشونت و درد و خون منطقه بيابم. ظاهرا اين انتظار را نقطه پايانى متصور نيست ومن لاجرم بخشى از آنجه را که آرزو کرده‌ام با شما در ميان مينهم. شايد چندان عيب نيست كه نزد دوستان بلند بلند فكر كنى.
دوران خردسالى خود را در دبستانى در شهرى کوچک در غرب ايران به‌ياد مياورم زمانى كه در دبستان درس ميخواندم،. فاصله خانه تا مدرسه‌ام پنج دقيقه بيشتر نبود ودر عرض مدت كوتاهى ميتوانستى سرتا سر شهر را زير پا بگذارى. زندگى من در همان خانه پدرى و مدرسه تمام ميشد. محيط شهر برايم به‌طور فزاينده اى دل‌آزارو تنگ مى‌نمود و دلم هواى شهر بزرگ‌ترى را داشت. گاهى براى ديدار فاميل سرى به زادگاهم كرمانشاه می‌زديم. اگرچه هنوز كتاب ماهى سياه كوچولو صمد بهرنگى را نخوانده بودم ولى دلم هواى دريا را داشت و در فكر فرار از بركه. روزى با دوست وهمكلاسى و همسايه‌ام راشل كه از خانواده‌اى يهودى بود به كنار رودخانه دم خانه رفته بوديم، تابستان بود و بيشتر اوقات را در خانه ميگذرانيدم، از يكنواختى زندگى ديگر خسته شده بودم، آنروز تصميم گرفتم ايده‌ام را با راشل در ميان نهم. به او گفتم بيا با هم فرار كنيم وبه كرمانشاه كه شهر بزرگترى هست برويم، من ديگر از محيط كوچك اينجا خسته شده‌ام و دلم شهر بزرگ‌تر با امكانات بهتر وبيشتر ميخواهد، او هم احساس مرا داشت و بدون تأمل پذيرفت که بار سفر را بسته وبه کرمانشاه فرار کنيم.
قرار شد وقتى به خانه برگشتيم بدون اينكه موضوع را به كسى بگوئيم، وسايل شخصى خود را جمع کرديم تا با مينى‌بوسى به طرف كرمانشاه حركت كنيم. به‌هرحال داشتن اين جور افكارى در بين نوجوانان زياد عجيب نيست و به‌سرعت نيز فراموش مى‌شود. حوالى عصر صداى گريان راشل و فرياد مادرش كه از او ميخواست بگويد چه كسى او را وادار به فرار كرده در فضاى حياط خانه ما نيز منعکس شد. بعد از ساعتى جنگ و گريز ديگر صداى گريه او را نشنيدم. حوالى شب در خانه ما به‌صدا در آمد؛ مادر راشل بود. با نگاهى غضب‌آلود از كنارم گذشت و با مادرم به درددل نشست. مادر اورا راضى به خانه‌اش برگرداند. بعد ازمن خواست بگويم چه چيزى باعث شده كه به‌فكر فرار بيفتم؟ گفتم من از شهر كوچك خوشم نميايد، از مدرسه‌ام راضى نيستم، شب و روز اينجا تكرارى است، حتى غذاهايمان نيز تكرارى است. مادرم گفت فكر ميكنى اگر به كرمانشاه بروى غذاها جورواجور ميشود؟ گفتم آرى، يك طرف شهر بازار سرپوشيده سنى‌هاست، سمت ديگر بازار سبزى‌فروش‌هاست، كافه قنادى عسگرى بستنى‌هاى خوبى دارد، و در ضمن در استخر نيز مى‌شود شنا كرد، مادرم كه پارچه‌هاى قشنگ با طرح‌هاى زيبا را دوست داشت ادامه داد که آرى بازار يهودی‌ها نيز پارچه‌هاى خوب و قشنگى دارد….

امروز نيز داستان براى من به نوعى همان داستان ديروز است. امروز فكر اينكه چرا ما نميتوانيم يك خاورميانه متحد و بدون جنگ و خونريزى داشته باشيم مرا ميازارد اما بى‌درنگ آوايى ناخوشايند در گوشم مى‌پيچد كه اين آرزو رويايى قشنگ اما غير قابل تحقق بيش نيست.

بالاخره تندباد حوادث درگذر زمان با پرتاب من از برکه شهرى کوچک به درياى متلاطم شهرهاى غول‌پيکر و بيحد وحصار روياى دوران کودکى من و راشل را متحقق ساخت من ابتدا به كرمانشاه و سپس تهران و بعد هم اروپا رفتم و عليرغم سر به‌سنگ خوردن‌ها و فرار از دست كوسه‌ماهى‌هاى ريز و درشت هنوز هم اين سفر را پايانى جز يک اقيانوس بيکران در چشم‌انداز نيست.

مهاجرت به خارج از كشور و تجربه زندگى در فرهنگ‌هاى متفاوت كشورهاى مختلف، خواهى نخواهى کم و بيش؛ ترا از دست پوسته‌هاى دگماتيستى وطنى مى‌رهاند و در مى‌يابى هر از گاهى مى‌بايستى باورهايت را به ارزيابى بنشينى و گرنه بايستى در زندان دنياى ديروز با خودفريبى چند صباح عمر باقى را به سر رسانى. اکنون نزديك به دو سال است كه تعداد اعضاى اتحاديه اروپا به ٢۵ كشور رسيده است، در ژانويه ٢٠٠۷ رومانى و بلغارستان نيز به آن خواهند پيوست، تركيه و حتى جمهورى آذربايجان نيز در انتظار پيوستن. با هر محاسبه‌اى اين پديده يك تغيير بسيار مهم از زاويه سياست و اقتصاد کلان در موازنه قدرت در سطح بين‌المللى است، ولى من به تاثيرات و پيامدهاى ديگر آن نگاه ميكنم. ٢۵ كشور مختلف با زبان‌ها و فرهنگ‌هاى متفاوتى در حال نزديکى ارگانيکى که در تاريخ مدرن معاصر بيسابقه است با يکديگر اند. شهروندان اغلب اين کشورها بدون ويزا مجاز به مسافرت و كار يا تحصيل در کشورهاى يکديگر اند. زبان انگليسى نه از طريق سياست‌هاى يکسان‌سازى اجبارى بلکه داوطلبانه و به‌دليل پتانسيل بالقوه و قابليت‌هاى جارى آن؛ بيش از بقيه زبان‌هاى اروپايى به وسيله ارتباطى شهروندان کشورهاى مختلف عضو اتحاديه تبديل ميگردد. الان در لندن بيشتر لهستانى و چك‌ها را مى‌بينى كه در رستورانها، پاپ‌ها و بارها و موسسات ساختمانى كار مى‌كنند تا هندى وپاكستانى و ايرانى. حتى خدمتكارى خانه‌ها بيشتر در دست لهستانى‌ها مى‌باشد. بعد از تصويب قانون اولويت دادن به پزشكان اروپاى شرقى شانس استخدام كمترى براى پزشكان آسيائى مى‌بينى. وقتى اين همكارى و رابطه اروپائيان را ميبينم دلم به درد ميايد و بى‌اراده از خود ميپرسم چرا ما نه؟

اين روزها باز دلم هواى فرار دارد، فرار از تنگ‌نظری‌ها، محدوديت‌ها و قيد و بندهاى غير ضرور فرهنگى و مذهبى و ملى. كشورهاى خاورميانه ثروتمند هستند با جمعيتى مسلمان وحدودا جوان. پر از ذخاير زيرزمينى و آب وهواى خوب. نسبتا افراد سالم و باهوش. واقعا چه عواملى باعث ميشود ما نتوانيم خاورميانه متحدى مثل اروپا بنا کنيم؟

لابد كسانى هستند كه بلافاصله تقصير را به گردن امريكا و اروپا مى‌اندازند و يا هستند كسانى كه عقب‌ماندگى فكرى يا اقتصادى را عامل اصلى ميدانند ويا هستند كسانى كه ميگويند وجود نفت وگاز آفت سعادت و بهروزى اين ملت‌هاست و عده‌اى افراطى‌گرايى مذهبى را عامل عقب‌ماندگى و خشونت ميدانند. شايد همه اين احکام درست باشند ولى من ميخواهم فقط به يك نكته بپردازم و آن هم نقش خود ما در اين بحران خانمان‌سوز است. به عراق بنگريد كه چگونه سنى و شيعه كمر به نابودى يكديگر بسته‌اند، مگر اينان همانهايى نيستند كه سال‌ها در کنار هم در مدرسه ومزرعه و کارخانه و محله زيسته و يا با هم ازدواج كرده و کم و بيش شادی‌ها وغم‌ها را مشترکا تجربه کرده‌اند، ببينيد چگونه سر هم را مى‌برند و قثل‌عام‌هاى هولناک دسته‌جمعى ترتيب ميدهند؟ ديگر رحمى نه به نوزادى است نه به آن پدر كارگر ونه به آن مادر پير. آخر اين چه نوع فرهنگ ويا دينى است كه انسان‌ها را اين‌چنين به جان هم مى‌اندازد؟ فرض ميكنيم امريكا و غيره مقصر بوده و جنگ را به‌راه انداخته و يا دامن ميزنند پس خود اين انسان‌ها را چه ميشود؟ پس انسان بودن ما چه گشته است كه اين‌گونه با قساوت سر از تن يكديگر جدا ميکنيم؟ اکنون ديگر بايد درندگان وحشى را فقط در متن آنچه که درعراق و فلسطين و لبنان و... خاورميانه می‌گذرد باز تعريف کرد و مقام اول را نه به جانوران گوشتخوارى که براى ارضاى نيازجسمانى و به فرمان غريزه زنده ماندن به شکار غير همنوع خود مجبور ميگردند بلکه به انسان‌هايى منسوب کرد که قتل‌عام‌اى دسته‌جمعى هم‌نوعان خود را را فريضه تاخيرناپذير مذهبى ميشمارند.

ايران را بنگريد، فعاليت‌هاى هسته‌ای‌اش را شايد در جهت دستيابى به بمب اتم، قتل عام زندانيان سياسى، سركوب مليت‌هاى مختلف کرد و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن، در بند كردن زنان، دانشجويان، روزنامه‌نگاران و رفتارهاى اخير نيروهاى حكومتى با طرفداران آيت‌الله کاظمينى بروجردى شيعى مذهب و خودى. درويشان گنابادى را چطور كه تمام زندگيشان را در ذكروعبادت مى‌گذرانند. آيا مسلمان همانست كه الزاما بايد مثل اقتدارگرايان حاکم فكر كند؟ واى بر ما، ما را چة ميشود؟ چندى پيش كليپ ويديويئ از بريدن سر يك افسر نيروى انثظامى در جريان درگيری‌هاى بلوچستان را در اينترنت ديدم، عليرغم هشدار آقاى مسعود بهنود در سايت گويا مبنى بر اينكه بارها تلاش كرده بود آنرا تا آخر ببيند ولى نتوانسته بود و با عدم آگاهى از ميزان و درجه قساوت عاملان اين سلاخى آن‌را نگاه كردم و فقط ميتوانم بگويم كه دو روز مريض بودم، وقتى آن چاقوى كند را بياد مياوردم كه چگونه جان انسانى را با وحشيگرى هرجه تمامترذره ذره ميگرفت حالت تهوع و لرزش مرا از ايرانى بودن خودم متنفر ميكرد.

جنگ فلسطين و اسرائيل كه ديگر به زخم كهنه‌اى تبديل گشته است و شايد يکى از گره‌هاى كور خاورميانه در همينجا نهفته باشد. هرگاه طرفين درگير خيزى براى سازش برداشتند به ناگهان دستانى غيبى جلو آنرا گرفتند، اين بحران به‌نظر نميرسد بدون تشكيل يك كنفرانس بين‌المللى و بدون حمايت واقعى همه کشورهاى کره خاکى قابل حل باشد. ولى سوال من اينست فلسطينى‌ها وقتى کشور متجاوزى را در خاك خود دارند چرا گلوى همديگر را پاره ميکنند؟ آيا گروهى مسلمان‌تر يا فلسطينى‌تر از گروه ديگرهستند؟ واقعيت اينست از يك طرف، اسرائيل وجود دارد وبايد موجوديت آنرا به‌رسميت شناخت و از طرف ديگر، فلسطين مستقل نيز بايد تشكيل شود. اسرائيل بايد از كرانه باخترى رود اردن، شرق بيت‌المقدس و بلندی‌هاى جولان بيرون برود و اين بدون كمك موثر همه ملل موجود امرى غير قابل تحقق به‌نظر ميرسد. اگر فلسطين به يك كشور مستقل تبديل و اسرائيل به رسميت شناخته شود دليل چندانى بر حمايت بى‌چون و چراى آمريكا از اسرائيل باقى نخواهد ماند. و در كنار آن حمايت ايران از حماس و حزب‌الله نيز به ترتيب امروز نا ممکن خواهد شد.

مسئله ديگر ظلم به كردها در تعيين سرنوشت خود و يا داشتن حق خودمختارى در كشورهاى عراق، ايران، تركيه وسوريه مى‌باشد. اگر اين مسئله حل نشود يک پاى صلح در خاورميانه لنگ خواهد ماند. ولى به نظر ميرسد داشتن حق راى و شركت در تعيين سرنوشت خود در يك سيستم دمكراتيك، آنان را در رسيدن به حقوق کامل خودشان نزديكتر می‌سازد و چه بسا روزى نه چندان دور شکلى از اشکال کردستان متحد موضوعيت عملى پيدا کند.

افغانستان نيز خود درد ديگرى است. لبنان و سوريه نيز نتوانسته‌اند خود را از اين آتش مهيب جنگ دور نگه دارند. آرى همه اين‌ها واقعيت دارند و شايد تئورى جنگ عده‌اى را قانع به پذيرش اين درگيرى‌ها نيز ميکند ولى هيچ چيزى نتوانسته است مرا از اين فکر باز دارد كه يك روز بتوانم با قطارى از ايران راه بيفتم، نه مشكل ويزا داشته باشم و نه در مرزها كنترل شوم و نه به خاطر ظاهر مورد سوال قرار بگيرم. دلم ميخواهد از اصفهان و شيراز شروع کنم، سرى به بغداد و آثار باقيمانده بابليان وتمدن دوره اسلامى بزنم و در كردستان عراق با موزيك شاد وزيباى كردى برقصم، بعد درياى مرمره تركيه را ببينم و در سواحل زيباى آن به اعصابى آرام دست يافته وخود را براى ديدارى از آثار تمدن‌هاى باستان و امپراتورى عثمانى آماده کنم، به بيروت كه زمانى به عروس شهرهاى خاورميانه شهرت داشت سفرى کرده و به فلسطين نه براى آموزش جنگ بلكه براى ديدن شهرهاى تازه‌ساز و مدارس از نو ساخته شده سرى بزنم و حتما توقفى در بيت‌المقدس کرده و چند روزى را در اسرائيل با راشل عزيز سپرى کنم. و بعد به دوبى به رستوران هفت ستاره و برج‌هاى سر به فلك كشيده و پيست اسكى مصنوعى‌اش سرى زده و در سفرى به مصر آثار باز مانده ازفراعنه و طراحى‌هاى قديمى و زيباى آن را ببينم و سپس در گذرى از پاکستان نارضايتى مکتوب خود را به دانشمند پاكستانى كه كشورم را در راه رسيدن به سلاح هسته‌اى كمك كرده تسليم کنم و در افغانستان مركز فيروزه و لعلش را ديده و نگاهى غضبناك به بازماندگان طالبان افکنده و بر سر گور دکتر نجيب‌الله سر تعظيم فرود آورم. آنگاه يادداشت‌هايم را برداشته و خاطرات سفرم را به زبان انگليسى براى اروپائيان متحد بنويسم تا آنان نيز با خاورميانه نوين آشنايى جديدى پيدا كنند.

آيا فكر ميكنيد رسيدن به چنين جايگاهى مگر چقدر سخت است؟ مگر روزى برلين را با يك ديوار از هم جدا نكرده بودند؟ مگر روزى اتحاد جماهير شوروى از ١۶ جمهورى تشكيل نشده بود؟ مگر روزى اروپاى شرقى و غربى دشمن هم نبودند؟ آرى احتمال هر چيزى در اين دنياى به‌هم‌پيوسته ما وجود دارد؛ جدا شدن، به‌هم پيوستن، ساختن، آباد كردن وحتى جنگيدن. اينترنت در مدت كمتر از ١۵ سال توانست اين دنياى بزرگ را در درون يك جعبه كامپيوترى به هم وصل كند. اما از سوى ديگر, نداى ديگرى بال‌هاى پرواز انديشه را مهار ميزند. آيا ذهنيت و فرهنگ موجود خاورميانه‌اى همين قدر طول خواهد كشيد تا نهال پيوند واتحاد را آبيارى كند و يا اينكه ميرود تا يك جنگ عمومى به‌مراتب خانمانسوزترى از لحظه حاضر را براى فرداى همگى ما رقم بزند؟

سخن را کوتاه کنم , اگر سازمان ملل متحد کنفرانسى بين‌المللى با شرکت تمام کشورهاى عضو خود تشکيل دهد و فقط دو مورد را به بحث و تبادل نظر بگذارد يکى حل مسئله فلسطين واسرائيل و دوم نابود و ممنوع کردن تمام سلاح‌هاى هسته‌اى و کشتار جمعى در تمام دنيا. فکر مى‌کنيد نتيجه چه خواهد شد؟ به اعتقاد من هر دو مسئله با اخذ آراء اکثريت به نتيجه مثبت خواهد رسيد.

و اما امروز؛ پرواز بر بال‌هاى سبک آرزوهاى نيک شايد تنها وسيله من وبسيارى ديگر براى غلبه درونى بر بيم ازفردايى شوم تر از امروز و اميد به روزهاى بهتر براى کشور من وهمسايگان آن است.

با اميد به فردايى روشن.