جوابيهى يک رفيق
از اين سالها و سالهاى قبل...
بهزاد عباسی
آن چيزى که دستمايه من بران نوشتن اين سطور شده نه تنها وقايع تاريخى است بلکه تأثير آنها روى زندگى بخش وسيعى از فدائيان و از اين گذر عکسالعمل آن مردمى است که يا با فدائيان از طريق سازمانهاى دانشجوئى و دانشآموزى در تماس بودند و يا از طريق تشکلهاى صنفى از آنان تغذيه ميشدند
فرم انتخاب شده توسط نويسندۀ اين خاطرات سوم شخص مفرد است که اين خود بيانگر تلاش نويسنده خاطرات است براى آنطور که خود در مقدمه و پيشگفتار کتاب ميگويد. .. ميلى قوى به فاصله گرفتن از خودم، يا دقيقتر بگويم، به بيرون آمدن از خود و نگريستن در خود از زاويه نگاه سوم شخص بىطرف، باعث شد که در سرتاسر اين نوشته به عنوان "او" و سوم شخص ظاهر شوم.
تا بحال فرمهاى مختلفى براى نوشتن خاطرات برگزيده شدهاند اما اين فرم خاطره _ رمان براى من جديد بود البته در جاى جاى کتاب "اوى“ اصلى جايش را با اوهاى ديگر تعويض مىکند و خواننده دچار سردگمى مىشود که اين امر به معناى لزوم تمرين بيشتر هم براى نويسنده و هم براى ويراستار مىباشد، هر چند که نويسنده در اينجا فقط به نگارش خاطرات خود پرداخته است و اين حدس و گمان در من قوى است که او به نشر آثار ديگر نپردازد.
نويسنده از خود مىپرسد: چرا اصلاً تصميم به نوشتن خاطرات خود گرفتم؟ اين چنين پاسخ مىدهد... براى اينکه با کسانى درد دل کرده باشد و با آنانى که او آنها را از جنس خود مىداند حرفى و گپى و داستان دل را گفته باشد. اما مگر وقتى کتاب خاطرات حمزۀ فراهتى با اين حجم به دست چاپ سپرده مىشود مىتوان براى خوانندگان آن حد و مرز سنى مثلاً از چهل و پنج سال به بالا قائل شد؟ شايد بتوان از جايگاه تاريخ سياسى معاصر و کاملاً اختصاصى اين چنين پاسخ داد... که امروزيان بدانند فدائيان که بودند؟ و فدائى چرا و چگونه اين جامه را بر تن ميکرد؟ اين يکى از دهها پاسخى است که مىشود به اين سئوال داد.
داستان زندگى "او" از کـوچه انجمن و در خانهاى که يادگار مبارزين مشروطه بـــوده شروع مىشود. حمزۀ فراهتى در خانوادهاى که پدر از طرفداران مصدق و دائى پرجرأت و شهامت در کنارش بودند، رشد ميکند. دوران نوجوانى او همراه با جزئيات محله ها و خيابانها و افرادى است که هر کدام تأثير خودشان را روى او تا به امروز باقى گذاشتهاند بعدها روزنامههاى کرايهاى که برادرش پولش را مىپرداخت و مجله سپيد و سياه و همچنين نويسندگانى مثل هدايت، جک لندن، ويکتور هوگو و ديگران "او" را به دنبال خود مىکشد. در جريان کودتاى مرداد سال ١٣٣٢ با شعارهايى چون "مرگ بر شاه"، "يا مرگ يا مصدق" و مسائلى مثل اوراق قرضه دولتى آشنا مىشود، از ١٢ سالگى با اينکه "هر را از بر تشخيص نمى داد"، از مصدق طرفداراى کرد از همين جا اولين نشانههاى تداخل راوى و "او" عريان مىگردند، چرا که با خواندن و دنبال کردن ماجرا اين خواننده است که ميبايست تشخيص دهد که "او" هر را از بر تميز مىدهد يا نه. درشت نويسى و پررنگ نوشتن بعضى اشخاص، شهرها، خيايانها، محلهها، تاريخها و. .. در بيشتر موارد براى من بىدليل است و تنها توانستم ٢ دليل آنرا حدس بزنم يکى اينکه عرق ملى و احساس تبريزى بودن باعث اين پررنگى است و دوم اينکه تبيعض چه مثبت و چه منفى مىتواند دليل ديگر آن باشد.
_ کتاب ماترياليسم ديالکتيک اولين نوشته فلسفى است که ميخواند، از چه کس به دستش رسيده؟ معلوم نيست، معمولاً فعالان سياسى هيچ گاه از ياد نبردهاند که اولين کتاب يا جزوۀ سياسى، فلسفى را از چه کسى گرفتهاند. همانطور که روند آشنائيش با محمد على فرزانه نيز ناگفته مىماند _ بخش دانشگاه _ زمانى که در دانشکده افسرى مشغول تحصيل است، دخترى زيبا نظر او را چنان به خود جلب مىکند که دچار هواسپرتى شده و موضوع بحث يادش ميرود، فرمولبندى اين بخش _ صفحه ۷۹ _ نشان از اين دارد که راوى امروز نيز عمل آنروز "او" را در مقابل "منيژه" تأئيد ميکند. سؤالاتى که مطرح مىشوند اينها هستند: ١_ چرا نام آن دختر مستعار و درون گيومه آورده شده؟ ٢_ در اين صفحه چند بار آورده شده:. .. ميتوانست بگويد... حتا ميخواست اعتراف کند... چگونه ميتوانست... توضيح دهد؟ سؤالى بودن و وجه شرطى درون اين فرمولبندىها نشان از واقعيتى دارند که در آن لحظه وجود داشتند، اما امروز نيز با گذشت سالها از آن لحظه و با در نظر گرفتن رشد معنوى که اين سالها ميتوانستند با خود داشته باشند، هنوز موجه جلوه داده مىشوند، چنان که "او" در سطر ١۶ صفحه ۷۹ به اين نتيجه واقعى ميرسد، نتيجهاى که به نظر من از آنجا که محصول يک گفتگوى طولانىتر و شناخت نبوده، پس ميتوانست غلط هم بوده باشد. بحث بر سر اتفاقى که افتاده نيست بلکه بر سر تأئيدى است که سالها بعد از آن مىشود... چه بسا اگر تمام اين توضيحات به دختر داده ميشد، شايد نظرش برمىگشت. تقدم عقايد سياسى به دلبستگىها و عواطف از طرفى و وجود عملکرد سکوت در شخصيت "او" از طرف ديگر باعث به بنبست کشيدن رابطهاى ميشود که ميتوانست روال ديگر بيايد. و اين همان پديدهاى است که بعدها و به گفتهى خود راوى در رابطه با مرگ صمد خود را قوىتر نشان ميدهد. البته به نظر من "او" با اين "نتيجه واقعى“ به جاى دختر نيز فکر کرده و تصميمى گرفته است و اين آن چيزى است که من انتظار به نقد کشيدنش را داشتم، چه بسا تعريف خاطره بدون ذکر تأثير زمان بر آنها روايتى خشک خواهد بود. بهر حال اولين عشق او با سکوت خاتمه پيدا ميکند البته بايد در ادامه ديد که چه اتفاقاتى بر اين بستر خواهد افتاد.
_ در کتاب تصاويرى از مراحل مختلف زندگى تحصيلى و ورزشى حمزۀ فراهتى چاپ شدهاند که اگر تاريخ آنها و يا اسامى افراد ديگرى که در تصاوير ديده ميشوند ذکر ميشد خواننده را بيشتر و آسانتر به فضاى آن دوره سوق ميداد.
_ در بخش سال طوفان به ذکر وقايعى پرداخته شده که تأثير آنها روى "او" مشهود نيست و فقط وقايعنگارى است. براى تحقيق و آگاهى از وقايع سياسى _ اجتماعى ميتوان به متون ديگر مراجعه کرد. همانطور که خود راوى اين کار را کرده است، اما از آنجا که تأثيرشان روى "او" نامشهود است لذا به نظر من لزومى براى تکرارشان ديده نمىشود.
_ به پايان بخش سالهاى تدارک رسيدهام: چيزى که تا اينجا آزارم ميدهد ١_ وقايعنگارى بدون تأثيرگذارى است ٢_ درشتنويسى و روحيهاى از تبعيض خود را نشان ميدهد مثلاً در صفحات١۴١ _ ١۴٠ در مورد مرگ بهروز دهقانى و عليرضا نابدل مانند اين است که خبر را در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه و با درشتترين تيتر نوشته باشند.
_ تا اينجاى کتاب از بهروز دهقانى و آشنايانش بارها سخن به ميان آمده اما از اشرف دهقانى خبرى نيست در حاليکه ميدانيم دهقانیها در يک خانوادۀ روشنفکر زندگى ميکردند. مجموعاً تا اينجاى کتاب سخن از هيچ زنى در عرصه مبارزه سياسى نيست و غير از "منيژه" هم هنوز کسى نظر او را به خودش جلب نکرده. آيا تفکر سنتى در اين پديده نقشى داشته؟ نمىدانم بايد ادامه داد تا ببينم چه مىشود...
_ از سال مرگ صمد ميگذرم به دليل آنکه توضيحات و روايت راوى داراى آن چنان گرايى و واقعيت تلخى است که تک تک خوانندگان را مورد خطاب قرار ميدهد از آنجائيکه واقعه مرگ صمد را از ستونهاى اين کتاب ارزيابى مىکنم براى همين هم از حمزه بعنوان کسى که سکوت را شکسته ياد خواهم کرد، لذا بدون آنکه بخواهم وارد اين بخش شوم و با حس همدردى رفيقانه از آن ميگذريم همانگونه که از بخش خاطرات او مربوط به سعيد سلطانپور نيز خواهم گذشت. به نظر من اين دو نفر چنان نقشى را نه تنها در سير رويدادها و وقايع بلکه در احساسات و عواطف حمزه بازى کرده اند و چنان نشانى از درد و رنج در زندگى "او" بجاى گذاشته اند که براى نويسندۀ اين سطور کارى جزء خواندن، و اشک ريختن و شايد فرو دادن بغض نماند.
تنها مواردى که از نظر نقل قولها و پرداخت جملات و داستان ميتوان به آنها اشاره کرد مواردى از صفحه ١۵۶ اين بخش است که از آنجا که يا نقل قولها از صمد است و به همين خاطر هر کلمه رکيکى هم که گفته باشد ميبايست به صورت. .. و يا تصحيح شده نوشته شود تا از اين طريق به ساحت افسانهاى صمد تلنگرى نخورد و يا خود راوى مسائل اخلاقى را رعايت کرده که به نظر من در روايت يک خاطره نمىبايست آنها را دخالت داد و اين در جايى است که قبل از آن مثلاً در صفحه ١٢۷ از دهان پدر بهمن همان کلماتى نقل شدهاند که از دهان او بيرون آمدهاند. اما در مورد صمد اين امانتدارى بکار نرفته که البته بهتر ميبود در اين مورد از نقل قول غير مستقيم استفاده مىشد.
_ آن چيزى که دستمايه من بران نوشتن اين سطور شده نه تنها وقايع تاريخى است بلکه تأثير آنها روى زندگى بخش وسيعى از فدائيان و از اين گذر عکسالعمل آن مردمى است که يا با فدائيان از طريق سازمانهاى دانشجوئى و دانشآموزى در تماس بودند و يا از طريق تشکلهاى صنفى از آنان تغذيه ميشدند. مراحل تاريخى و زندگى خصوصى حمزۀ فراهتى که ما بخشى از خاطراتش را در آن سالها و سالهاى ديگر ميخوانيم مواردى هستند که متعلق به خود او ميباشند اگر در اين نوشته به اين چنين مواردى با ديد انتقادى پرداخته مىشود بيشتر از جنبه کليشه بودن اين موارد و از اين طريق بعنوان يک سنت مطرح در جامعه چه عامى و چه روشنفکرى ما ميباشد، اين امر نافى احترام من به حمزه و حمزهها از هر شاخهى فدائيان نيست، متأسفانه تعداد فدائيانى که اقدام به نوشتن خاطرات نمودهاند قابل توجه نيستند و اين اميدوارى وجود دارد که بقيه آنانى که از نسل اول فدائيان بجا ماندند و حتا رفقاى نسل دوم نيز به اين مهم بپردازند. جنبشى که از درون فعاليتهاى سياسى سالهاى ٣٠ شمسى و بر پايه ايمان به راهى که در پيش گرفته بود سر بر آورد، جنبشى که بعد از زدوبندهاى سياسى قبل از کودتاى ٣٢ و بعد از آن به عنوان يکى از حرکتهاى اعتراضآميز و قبل از هر چيز به عنوان يکى از معدود جنبشهاى ملى و چپ پا به عرصه حضور سياسى گذاشت و جنبشى که در دوره اى از تاريخ پر تلاطم کشورمان جوابگوى نيازهاى سياسی_ اجتماعى بخش وسيعى از قشر تحصيلکرده و روشنفکر جامعه بود و جنبشى که در روند زندگى پر سوز و گداز خود بارها طعم تلخ شکست و شيرين پيروزى را با تمام وجود آزمايش کرده است،
طبيعتاً داراى آن چنان خصايلى است که هر چند وقايعنگاران و تاريخ نويسان، دوستان و دشمنان در بارهاش بنويسند باز هم چيزى کم دارد که آن چيز فقط و فقط از زبان خود عنصر فدايى شنيدنى است. اگر اين پديده
_ فدائى _
به زبان بيايد با اين جملات شروع ميکند...
٨ ساله بودم که انقلاب شد با تنى خونين و روحى سرکش از درگيريهاى خيابانى و از خانه هاى تيمى، از سلولهاى اوين، قصر، قزلقلعه به امواج ميليونى مردم پيوستم، تازه بعد از فضاى خفقان محمد رضاشاهى داشتم تمرين مطالعه و کار سياسى ميکردم، همه جور آدمى را دنبال خود کشيده بودم چون وطنپرست و عدالتخواه بودم و چون قافلهاى شده بودم که سر باز ايستادن نداشت چون حرفم و مرام و عقايدم را با عزيزترين سرمايهام پاسدارى ميکردم و حاضر بودم براى رسيدن به هدفم براى مردم عمل کنم فدا بشوم و فدا کنم، چون از جنس ديگرى بودم اما جوان بودم ميبايست هنوز آبديدهتر ميشدم، بدخواهانم اين امکان را به من دادند باز هم زندان باز هم حبس و اين بار تعزير الهى، همه را به جان خريدم چون ميدانستم کيستم و چه ميخواهم. ميدانستم چه ميخواهم؟ وقتى به سرچشمه زلالى که عملاً موجود اما گلآلود و متعفن بود رسيدم از درون و نه از بيرون آبديده شدم اما اول در خودم فرو ريختم از آن فرو ريختنى که پاره تنم را جدا کرده بود دهشناکتر بود اين بار ضربه نه به هيکل دايناسور گونهام که به گيجگاهم و مغز کوچکم وارد آمده بود، تکانى خوردم آنچنان که ناخواسته اجزاى ترکخورده را نيز از دست دادم يا از دستم گرفتند، اما من باز هم سر بلند کردم سر به تو بودم نگاهى از درون به بيرون و از بيرون به درون، در درونى زخمى و رنج کشيده اما صيقليافته نورى ديدم که سوسو ميزد، چشمک ميزد، کم سو ميشد اما خاموش نمىشد گفتم با تو چه کنم گفت به خانه بنگر هراسان است، ملتهب است تاريک است مرا به خانهام ببر، من در اينجا ميسوزم و فنا ميشوم اما در آنجا ميسوزم فدا ميشوم گفتم فدا و فنا که نور را خاموش مىکند تو بايد روشن کنى نور بيافشانى در شب سرد ميهن گرمى هديه کنى گفت پس بياموز و ياد بگير که مرا خوراکى شايسته تأمين کنى تحقيق کن، نگارش کن، جدل کن، اما قبل از هر چيز مرا و خودت را بساز، ساختنى از آن دست که دوباره سنگ بر سنگ نهيم طرحى نو پى افکنيم و براى ماندن و زنده ماندن مسلح شويم به نوشدارى زندگى به اکسير و کرامت انسانى که چون جنگل آزاده روئيده و آزاده اما زنده خواهد ماند گفتم پس رهايى من کو؟ من بىمعنا ميشوم گفت نه! تو براى زندگى آمدى، آمدى به زندگى جان دادى و زنده شدى پس زنده باش تو خود را پيش از اينها از طريق نفى خود جاودانه کردهاى چه بخواهى و چه نخواهى زنده خواهى ماند از گذشته تا هنوز... جامهاى ديگر به تن کن تا زندگى را فرياد کند چه زندگى با هيچ تيغى نمىميرد تکه تکه هم که بشود ميشود زندگىها...
آرى از بحث آن سالها به سالهاى بعد آمديم _ دوران دهشت را پشت سر ميگذارم مواردى که در اين بخش قابل مکث کردن هستند ١_ عدم رابطه رهبرى و کادرها با بدنه سازمان باعث دورى "او" و مريم ميشود، مريم مصداق هزاران هوادار صديق سازمان است و همين دورى است که باعث عدم انتقال تجربه بوده، او حاضر است به "خردهکار" متهم شود اما از"بالا" چيزى "افشا" نشود.
_ در بين سطور اين بخش ميتوان تارومار شدن و آوارگى شاخه کردستان سازمان را ديد امرى که از طرفى به دليل تغيير مواضع سياسى سازمان اتفاق افتاد و اين سؤال مطرح مىشود که چرا سازمان نتوانست در کردستان و يا مثلاً ترکمن صحرا عواقب آنرا پيشبينى کند که در جواب آن ميبايست تمامى بحثهاى درونى را مرور کرد و در کنار آن رويدادهايى را که بعد از انقلاب به سرعت يکى پس از ديگرى سازمان را بدنبال خود ميکشاندند مورد بازنگرى قرار داد، امرى که در کتاب حتا اشارهاى به آن نميشود. چيزى که واضح مىنمايد اين است که کودک ١٠ سالهى ما در جستجوى رفيق به دنبال دايىاى افتاده بود که به خواهر خودش هم رحم نمىکرد و زمان لازم بود تا به آلودگى دايى پى ببرد و چه گران پى برد. و طرف ديگر اين ماجرا سياستها و عملکردهاى ضد مردمى جمهورى اسلامى در مناطق ملى بود.
به صفحه ٣٨١ کتاب ميرسم، جالب اين است که ازدواج "او" در بخشى آمده که "باز هم دستگيرى“ نام دارد، درست در زمانى که اعضاى سازمان با آگاهى بيشترى و با عشق و علاقه ازدواج ميکردند، او هنوز به شيوۀ چريکى در يک خانهى تيمى و با حضور چند نفر از رفقاى فدايى ازدواج ميکند. آن هم با کسى که چيزى در بارهاش نمىداند و حتا امروز با گذشت آن سالها و سالهاى بعد براى معرفى سارا دست به دامن ويدا حاجبى مىشود. تا اينجاى کتاب بجز مورد منيژه هيچ اشارهاى به علاقه و غريزۀ مردانهاش نسبت به زنان نرفته که اين خود از خصلتهاى مذهبى فدائيان بوده است و به گفته مهدى فتاپور بعد از رهبرى حميد اشرف بود که رابطهى پسر و دختر در سازمان کمى بازتر شد. به سختى ميتوان پذيرفت که حمزه داراى غرايز مردانه نبوده اما اينکه چگونه بر اين غرايز فائق آمده؟ امرى است که تا انتهاى کتاب بىپاسخ ميماند، حمزه فراهتى يا در اين مورد نتوانسته خود را از بيرون نگاه کند و شايد هنوز دچار کليشههاى اخلاقى است که در اين صورت هم امرى کاملاً انسانى است. ازدواج او با سارا بيانگر وجود کشش غريزى او به جنس زن بوده و اين نقش اساسى در اين مورد بازى ميکند چرا که به گفته خودش نه او چيزى درباره سارا ميداند و نه سارا چيزى از او ميداند تنها اطلاعشان از يکديگر اين است که هر دو عضو سازمان هستند، طبيعتاً در کنار ميل جنسى داشتن کانون گرم خانواده، چشيدن مزۀ شيرين بچهدار شدن، زندگى سالم زناشوئى، لذت بردن از محبتهاى انسانى و غيره. .. پديدههايى هستند که در اين ازدواج نقش دارند و بعنوان خواست و حق انسانى بالاخره خود را در عمل نشان مىدهند، اما اى کاش حمزه عملکرد اينگونه اميال را نيز در خود نشان ميداد در اينجا باز هم تأکيد ميکنم هدف کنجکاوى در زندگى شخصى حمزۀ فراهتى نيست بلکه باز کردن و پرداختن به بحث آرزوها و احساسات و عواطف انسانى و شيوۀ برخورد يک چريک فدائى با آن است. جالب است که او خانواده ارمغانى را از سال ١٣۴۵ ميشناسد. بهروز از رهبران "به نام" (تو گويى بقيه رهبران بىنام بودند) سازمان چريکهاى فدايى خلق بود. "او" در زندان بود که خبر شهادت بهروز در درگيرى با مأموران ساواک را شنيد و بى اختيار ياد جعفر آقا (پدر) بهروز افتاد و اين که پيرمرد با آن طبع لطيف و هنرمندانه اش چه دردى کشيده است و بس و ياد سارا و بهزاد نمىافتد که در فقدان يار و همراه و پدر با چه مسائلى روبرو خواهند بود، حتا به اين مسئله نمىانديشد که اگر بهروز رفت خودم چرخ خانوادهاش را مى چرخانم، البته او در آن شرايط نمىتوانست با وجود زندگى پر ماجرايى که داشت به اين مسائل فکر کند، کسى که زندگى سياسىاش مانع حتا ارتباطگيرى با دخترى بوده که شايد ميتوانست با او ازدواج کند. در اينجا نيز ازواج "تقريباً" موفق خود را از نظر تاريخى نشانهاى براى دستگيرى خود ذکر ميکند، قيد تقريباً به اين دليل آمد که تا آخر کتاب و بعد از سفر به شوروى اشارهاى به سارا نرفته است.
دوباره زندان _ دوباره در اوين
در اين بخش به يکى از مواردى برخوردم که باز هم تداخل راوى و "او" را به نمايش ميگذارد در صفحه ٣۹۹ از ابتداى صفحه تا صفحه بعد به جز نقل قولهايى که از لاجوردى آورده شده توضيحات شرايط زندان به گونهاى است که من نفهميدم اين جملات از زبان چه کسى است. اما اگر از زبان "او" بود برايم بيشتر قابل درک بود، چون روايت راوى است نشان مىدهد که حمزۀ فراهتى در پرداخت "او" هنوز احتياج به تمرين دارد. البته اين اشتباهى است که او در جاهاى ديگر کتاب نيز به آن دچار شده است اما در بيشتر موارد در جاهاى است که از نظر روحى وضعيت خوبى ندارد و يا رويدادهاى اطراف بخصوص در زندان و تفسير و تعريف آنها مرز بين حمزۀ فراهتى راوى و "او" را خدشهدار مىکند _ نگاه کنيد به صفحه ۴٠۵ و صفت "... تازه شاش کف کرده..." براى آن طلبه جوان که معلوم است انشاى راوى زندانى سياسى حمزۀ فراهتى است که سخن مى گويد.
مى رسم به محسن درزى و آن شبى که او تماشاگر مرگ خود بود، همانطور که پيشتر اشاره کردم نقل قولها و آوردن بخشهايى از کتب تاريخى بدون نشان دادن تأثير آن رويدادها در زندگى "او" از نقاط ضعف کتاب است. روايت محسن درزى از آن شب روايتى تکاندهنده است و در وهلهى اول اين آرزو را در من بوجود ميآورد که اى کاش محسن نيز خاطرات خود را روى کاغذ بياود چون او را از نزديک ميشناسم و ميدانم اگر شروع به تعريف و روايت کند بدون هيچ اما و اگرى و بدون کليشههاى اخلاقى خواهد نوشت. اما مسئلهاى که اينجاى کتاب خود را نشان ميدهد نبودن هيچگونه رابطهاى بين روايت محسن درزى و روايت "او" است من چاپ روايت محسن درزى در اين کتاب را دفاعيهاى براى رد اتهام از او ميدانم که اگر چنين باشد اين امر را موجه جلوه ميدهد و در غير اينصورت روايت محسن درزى در مورد آن شب هر چند که در جاى خود در خور توجه و خواندنى است اما اينجا ضرورتى ندارد.
_ضربه به حزب توده و باز هم دربدرى.
در صفحه ۴۵۶ آمده است که انوشيروان لطفى در تابستان ۶٢ دستگير شد او مسئول کل تشکيلات نظامى سازمان بود. اکتفا کردن به اين جمله و ختم دستگيرى انوش بدون ذکر کانالى که انوش از آن طريق لو رفت يک علامت سئوال بزرگ برايم ايجاد مى کند و درست در اين بخش از کتاب، خود عنوان اين بخش اين سئوال را برايم پيش مى کشد که چرا ضربه به حزب توده بايد باعث دربدرى "او" و هزاران "او" ديگر گردد و نه تنها دربدرى بلکه در به دام افتادن و دستگيرى عدهاى از رفقاى فدايى گردد که همگى مىدانيم با چه سرنوشتى روبرو شدند، آيا اعترافات و گزارشات مهدى پرتوى مسئول و رابط سازمان نظامى و کميتهى مرکزى حزب تودۀ ايران در اين مورد نقش نداشتند؟ و باز در اين صفحه در چند سطر بعد آورده شده... "متعاقب پلنوم وسيع تاشکند، طى ضربهاى گسترده در سال ١٣۶۵ عدۀ زيادى از اعضا و کادرهاى سازمان دستگير و بعداً بخش بزرگى از آنان اعدام شدند "سؤال اينجاست که چه چيز باعث اين دستگيرى شد؟ پلنوم که در تاشکند بود و نه در ايران در اين که دستگاه اطلاعاتى و امنيتى رژيم از هيچ تلاشى براى درهم کوبيدن تشکيلات سازمان دريغ نمىکرد، شک نمىتوان کرد، اما سؤال مطروحه بيشتر از اين جهت نمود میيابد که راوى مقطع پلنوم وسيع ١٣۶۵ تاشکند را در يک جمله با دستگيرى گسترده اعـــضا و کادرهاى سازمان بــــازگو مىکند. عدم اجراى کدام تدابير امنيتى باعث اين دستگيريها شدند، تجربه محمدرضا غبرايى کافى نبود و اين بار ميبايست براى پيشبرد سياستهاى هيئت سياسى جانهاى ديگرى به خطر ميافتادند؟ سياستى که هنوز مثل همان پسر بچه ١٢ ساله هر را از بر تشخيص نداده اما طرفدار مصدق بود.
به نظر من در بازگويى خاطرات از حقوق مسلم راوى است که به موضوعى نپردازد، به دليل آن که رويدادها متعلق به گذشته ميباشند و مىتوانند از حافظهى راوى پاک شده باشند. اما وقتى به موضوعى اشاره مىشود اين حداقل انتظار وجود دارد که به تمامى بازگو گردد. البته مىتوان در بهترين حالت علت اين سربستهگويىها که اينجا و آنجا در خاطرات فدائيان به چشم مىخورد را درک کرد اما اين تحمل هم حد و مرزى دارد.
_ موضوع ديگرى در اين بخش شايعه و افترا است_ باز هم سربستهگويى و مخفىکارى، اين بخش بدون آوردن حتا يک مثال خيلى محرمانه است، دليلش هم شايد افکارى است که برخورد راوى مستولى بوده و حکايتش هنوز دردآور مىباشد. تا وقتى که حداقل يک مثال آورده نشود و دليل و برهان براى پديده بهتان و شايعه و افترا ذکر نشود اين امر فقط در حد يک مارک زدن به بخش به اصطلاح "عامى“ سازمان است، عامىترين بخش يعنى چه کسانى؟ شايد اگر کنکاش بيشترى صورت گيرد، معلوم شود"خواص" نيز به آن مبتلا بوده اند
در ادامه ميرسم به سالهاى مهاجرت و ميهمانى سوسياليسم و به شکستن آنچه که ما برايش تلاش مىکرديم و مىخواستيم به مردم کشورمان نيز هديه کنيم، همان "دائى مهربان" و وصله ناجور اما خوش رنگى که به برادر خويش هم رحم نکرد چه رسد به برادرزاده چموش و عصاينگرش نگارندۀ اين سطور وقتى از طريق کشورهاى شرقى وارد آلمان شرقى شدم در بين راه اقامتى در صوفيه داشتم که روايتش خالى از درد نيست اما اينکه اين بتها و آمالها چگونه در ما فدائيان به يکباره فرو ريختند سؤالى است که هر يک از ما ميبايست به شيوۀ شخص خودش به آن پاسخ دهد پيششرط پاسخگويى اما داراى ظرفيت نگرش نقادانه و عدم هراس از نشان دادن پيراهن چرکين است، پيش شرطش اما ديدن آرزوهاى انسانى و حقوق طبيعى مردم اروپاى شرقى و پاسخ سربى به آن است و در ميان دود و آتش و باروت و يا ديوار برلين بدنبال توطئه امپرياليسم و بهانه کردن آن نبودن است. متأسفانه اين پيششرط را هنوز خيلى از فدائيان به رسميت نمىشناسند. در همين مهاجرت است که براى راوى حقايق تلخى خود را به وضوح تمام به نمايش ميگذارند اما از بين روايتهاى کتاب مسائل مختلفى مطرح نمىشوند، قصد در اينجا دخالت در زندگى خصوصى حمزۀ فراحتى نيست، هدف برشمردن و پرداختن به آن لحظاتى است که فدائى اکثريتى يا با خود خلوت کرده است يا با رفيق ديگر به درد دل نشسته است. از مسائل و مشکلات کارى و حرفهاى که بگذريم (البته در اين زمينه نارضايتىها بسيار وجود داشته و در کتاب نيز از آن به عنوان بيگارى نام برده شده، اين خود بحث مفصلى را مىطلبد) پرداختن به زندگى در مهاجرت آن هم در کشور شوراها، در کشور دوست و برادر از ضوابط بسيار "جالبى“ برخوردار است به عنوان مثال چون دولت شوروى آن زمان ورود غير قانونى مهاجرين به کشور خود را انکار مىکرد لذا ميبايست از طريق ديگر براى بستگان در داخل کشور نامه فرستاد و البته که پاکت نامهها هم ميبايست باز باشد تا قبل از اينکه توسط ساواما کنترل شود. از نظر رفقاى ک گ ب نيز گذرانده شود. وجود رشوه و رشوهخوارى، مراتب ادارى فاسد و دست و پاگير، دروغهاى شاخدار هر کدام تا کجاى روح و حس رفقاى فدايى تأثير گذاشتهاند؟ سؤالى است که ميتوان براى جواب دادن به اين بخشها مراجعه کرد.
_ وقتى آب در خوابگاه مورچکان جريان پيدا مىکند و "او" هم معترض مىشود، مسئوليتهايش محترمانه از او پس گرفته مىشوند و او ميبايست خود را براى رفتن به پراگ آماده کند، که البته معلوم نيست که اعزام او به پراگ بخاطر آشنايىاش با زبان انگليسى است يا اينکه رهبرى وقت خواسته از شرش خلاصى پيدا کند؟
البته هر چند نام اين بخش سفر نافرجام به پراگ است، اما از آنجا که اشارهاى به اختلافات درونى رفته لذا انتظار داشتم در اينجا نيز علنيت و شفافيت بيشترى بکار گرفته مىشد. نکته قابل توجه زندگى در اواخر اقامت در شوروى اين است که وقتى رفقاى فدايى از غرب به شرق باز مىگردند با خود وسائلى را براى فروش به همراه ميبردند و به نحوى که خود صلاح مىدانستند از آشفته بازار آنجا بهرهاى نصيب خود و خانواده مىکردند، البته احترام نگذاشتن به قوانين در بين ما ايرانيها امرى نيست که فقط به يک گروه مربوط گردد، افراد سياسى با سابقه نيز نه تنها در شرق بلکه در غرب نيز با در نظر گرفتن امکانات موجود تا آنجا که در زمينههاى کارى مشخص مىتوانند از رعايت قوانين مالياتى سرباز ميزنند که البته اين امر ريشه در جاى ديگر دارد و در اين نوشته نمىگنجد.
ميرسم به صفحه ۵٢۴ و به خلوتى که او با خود کرده است، در تاکسى نشسته منتظر آخرين مسافر است، سيگارى دود مىکند و در فاصلهى کشيدن سيگار دچار آذرخش خاطرات مىشود گاهى با خود فکر ميکند: اگر دوباره به دنيا مىآمدم چگونه ميزيستم؟ به قطعيت ميداند که چنين نخواهد زيست اما به تلخى در ميابد که نوع ديگرى از زيستن را نيز نمىشناسد ولى واقعيت ديگرى وجود دارد و آن اين که "او" در حال حاضر به گونهاى ديگر زندگى مىکند، اما نمىخواهد آنرا جدى بگيرد او به ياد ميآورد که آمدن به آلمان لحظه پايان سفرى طولانى براى رسيدن بود به آن نقطهاى که از آن به بعد همه چيز روى خط مستقيم پيش مىرود. مانند خط مستقيمى که روى صفحهى دستگاه الکتروکارديوگراف ديده مىشود لحظات شبيه به همديگر بلاوقفه ميآمدند و سپرى مىشدند. لحظات مانند رويدادى که در يک عکس براى هميشه و بىحرکت ثبت مىشود، ثابت ماندهاند. اما در همين ثبوت زندگى است که خاطره و تصاوير کودکىاش دوباره شکل مىگيرند و پى مىبرد به اينکه زندگى از اين نقطه تا آن نقطه است. مسافتى چنان کوتاه که در ابعاد بىانتهاى خودش _اين جهان_ از هيچ هم هيچتر است. بايد زندگى را در لحظه لحظهاش مزه مزه کرد و چون عاقبت کار جهان بدون تو نيستى است پس در اين جهان تا هستى خوش باش!
ژانويه ٢٠٠۷
هامبورگ