سخنى با رفيق سپيده صلحجو
آزادى ودمکراسى و سوسياليزم باهم مغايرت دارند
على اکبرآزاد
آزادى ودمکراسى از هم تفکيک ناپذيرند. دمکراسى بدون آزادى مىتواند سيستمى بوروکراتيک پديد آورد و سرنوشتی چون سيستمهاى ديگر اداره جامعه پيدا کند. آزادى است که به دمکراسى يعنى حکومت مردم، حکومت آزاد مردم را مىدهد. در جوامع پيشرفته دمکراتيک هرروز سعى مىشود به سوى آزادى بيشترگام برداشته شود
رفيق سپيده صلح جو از طرف بخشى ازهواداران سازمان درداخل کشور به مسئله دفاع ازسوسياليزم پرداخته است. تلاش اين رفيق يا رفقا قابل تحسين است. چرا که با نبود آزادى درايران، آنها نمىتوانند از امکانات برابر در بحث با آنها که در خارج ايران هستند و دست بازترى برای مراجعه به منابع دارند، برخوردار باشند. آنها که در خارج هستند راحتتر توانستهاند، ببينند و قضاوت کنند. براى همين هم هست که اکثر نيروى نيروهاى چپ ايرانى وقتى به غرب مىآيند، ازگذشتهشان کنده مىشوند. ريزش نيرو در خارج کشور شايد بيشتر از داخل کشور باشد. همه نيروهاى چپ، چه افراطى و چه ميانه و چه معتدل اين ريزش نيرو در ميانشان ديده مىشود.
اين نوشته را براى نشريه کار مىفرستم، چون مقاله سپيده صلحجو درآن چاپ شده است و جا دارد که اين نوشته هم در آن چاپ شود. اين نوشته درمقام پاسخگويى بر نمىآيد، چون نويسنده در خود آن توانايى را نمىبيند که کسى يا کسانى را به امرى که خود رسيده است، برساند و قانع کند. گذشت زمان ونحوهء ديد هر انسانى به او کمک مىکند تا راهش را انتخاب کند. هدف اين نوشته تنها پرداختن به موضوع مطرحشده است وآنهم به شيوهء خود و کوتاه ومختصر.
ابتدا اين سوال را در برابر اين نوشته قرارميدهم، که آيا آزادى ودمکراسى مىتوانند با سوسياليزم بهعنوان يک نظام سياسى اقتصادى بسته همخوانى داشته باشند؟ جواب من به اين سوال نه است. چرا؟ چون آزادى و دمکراسى همچنان که از نامشان پيداست باز هستند و بر باز بودنشان استوار هستند و نظام سوسياليستى باز نيست. نظام سوسياليستى نمىتواند با دمکراسى همراه باشد. چون دمکراسى نظام انتخابهاست. دردمکراسى راه براى هر انديشه سياسى و اجتماعى و نهادهاى آنها باز است تا انتخاب شوند وانتخاب کنند. براى مردم قانونى از پيش نوشته نشده است تا شما تابع تام آن باشيد. يکى از اصلهاى دمکراسى شرکت همه در امور جامعه است. در دمکراسى همه جامعه هستند که انتخاب مىکنند و انتخاب مىشوند و سرنوشت جامعه را رقم ميزنند. در سوسياليزم قشر خاصى مىتواند بر جامعه مستولی شده وآن را در جهت تعيينشده تغييردهد.
آزادى امرى است که مانند دمکراسى نيست. آزادى دامنهاش مىتواند گستردهتر و يا محدودتر باشد. آزادى را هر قشرى مىتواند بنا به سليقه خود و براى خود انتخاب کند. اين آزادى مىتواند گاه به آزادى نفى آزادى هم منجر شود. اما وقتى منظور از آزادى، آزادى اجتماعى است، ديگر در اينجا با اجتماع سر وکار داريم. در آزادى اجتماعى، انسانها مىتوانند در اجتماعشان آزاد باشند. اين آزادى در همه عرصههاى اجتماعى روى مىدهد و اقتصاد یعنی همان ليبراليسم اقتصادى معروف را هم شامل مىشود. اين مىتواند در آزادى فرهنگ هم باشد. دمکراسى قوانين خاص خود را دارد که آزادى را شکل مىدهد. اگر دمکراسى نباشد، آزادى مىتواند جامعهای شبيه جنگل را بهوجود آورد که در آن هرکس هر کارى را که دلش خواست مىکند و به کس ديگرى هم وقعى نمىگذارد.
اما آزادى ودمکراسى از هم تفکيک ناپذيرند. دمکراسى بدون آزادى مىتواند سيستمى بوروکراتيک پديد آورد و سرنوشتی چون سيستمهاى ديگر اداره جامعه پيدا کند. آزادى است که به دمکراسى يعنى حکومت مردم، حکومت آزاد مردم را مىدهد. در جوامع پيشرفته دمکراتيک هرروز سعى مىشود به سوى آزادى بيشترگام برداشته شود. زمانى که انسان در دمکراسى به رشد و بلوغ خود رسيد، بند قوانين هم شل مىشود و دست آخر آزادى کامل برقرار مىگردد. اين آزادى خردمندانه مورد استفاده قرارمىگيرد. در جوامع پيشرفته ابتدا دمکراسى حاکم بوده است. جامعه بهوسيله احزاب و پارلمان انتخاب مىشدهاند و مىشوند. اما هرچه پيشتر مىروند، انسانها استقلال بيشترى مىيابند و اين استقلال در جهت آزاد شدن انسان از قيد وبندها ست.
اما سوسياليزم نظامى است که قوانين دمکراسى را نمىتواند رعايت کند. اين نظام آزادى را براى قشر خاصى مىخواهد که وظيفه تغيير جامعه را به سوى آنچه خود مىدانند، دارند. آزادى براى سوسياليزم محدود است و برای همه جامعه نيست. قوانين اقتصادى مالکيت عمومى، جلوى مالکيت خصوصى انسان را که بخشى از آزادى انسان است، مىگيرد. مالکيت خصوصى انسان با استثمار انسان فرق دارد. استثمار انسان مىتواند در هر جامعهاى باشد. استثمار انسان يعنى استفاده از کار او و ندادن همهء ارزش کارش. در سوسياليزم هم بنا به تعريف خودشان انسان نمىتواند از کارش به تمامى استفاده کند. اين همان استثمار است بهعلاوه اينکه انسانى که کار مىکند بر فکر خود هم نمىتواند مالک باشد. در دمکراسى اين طور نيست و انسان هم مىتواند کارش را داشته باشد وهم فکرش را. انسان مالک هر دو است. قطعی نيست که در دمکراسى استثمار انسان بهطور کامل از بين برود، اما راهى که دمکراسى براى آزادى انسان هموار مىکند، در جهت نابودى اين استثمار هم هست. در دمکراسى، انسانى که مىتواند بر سرنوشت خود به جهتى موثر باشد و از آن طريق بر سرنوشت جامعه هم تاثير بگذارد، بهراحتى استثمار نمىشود. اين جامعه احتياج به پرورش انسان دارد وهمين پرورش به انسان ياد مىدهد که براى اينکه بر سرنوشت خود و جامعه تاثير بگذارد، بايد چگونه وچرا ها را بپرسد.
سخن کوتاه تلاش بسيارى از ما در سازمان هم همين است، که سازمان به راهى برود که تلاش کند به انسانهاى جامعه در راه تعيين سرنوشت خود کمک کند. سازمان جرقهء اين حرکت را با شفافيت و دمکراسى درون خود و بعضا دورى از تئوريهاى گذشته زده است. اما هنوز سازمان در ابتداى راه است و اگر همه نيروى سازمان صرف اين شود، شايد موفق شويم در جامعه موثر باشيم. اين راه دارد براى سازمان بيمه مىشود و اگر سازمان در اين راه بيمه شود، حداقل نيروى ازجامعه ايران توانسته است راهى را پيدا کند و در اين راه يعنى آزادى و دمکراسى گام بردارد. اين راه با وجود گذشته تئوريک ما ووضعيت جامعه ايران چندان هم آسان نيست. بايد تلاش کرد.
١٠ مرداد ١٣٨۵ برابر با ١ آگوست ٢٠٠۶