سوسياليزم و آينده اقتصادى ايران
دارا گلستان
اين موضوع مهم تاکنون کمتر مورد توجه بوده است که سوسياليزم تا زمانى که تقسيم کار در جامعه اجبارى است جبرا به سرمايهدارى دولتى همچنان که تجربه نشان داده ختم خواهد شد
"مسئله اينست كه به نظر ما به لحاظ دولتى بودن، اقتصاد ايران هميشه به اندازه كافى دولتى بوده است و دقيقا به همين خاطر
تنها يك نظام سوسياليستى قادر است ايران را با درايت و بدون فساد اداره كند.
ادعاى اقتصاددانان يا سياست مداران ليبرال در ايران، فاقد هر گونه وجه منطقى است. وضعيت ايران يك وضعيت استثنائى است. شايد سوسياليسم در تركيه، فرانسه و شيلى در شرايط فعلى قابل پياده كردن نباشد. شايد به لحاظ روابط موجود جهانى در اكثر كشور هاى جهان فقط نظامى مبتنى بر كاپيتاليسم قابل اجرا است ولى استثنائا در ايران چنين نيست." (نامه برخى هواداران...)
نامهء نويسنده محترم "حميد برزگر از سوى جمعى از هواداران سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)"، بدون اينکه با نامشان آشنائى داشته باشم بر خلاف دو نامه قبلى اين رغبت را دامن ميزند که به آن به صورتى جدى تر پرداخته شود. متن حاضر بر خلاف پاسخ نويسنده محترم سهراب مبشرى جامع نيست و از شش محور مورد اشاره نامه اخير اشارهاى کوتاه به يک نکته از يک محور را مورد نظر دارد.
قبل از ورود به اين بحث که به راستى
"تنها يك نظام سوسياليستى قادر است ايران را با درايت و بدون فساد اداره كند.
" يا نه، طبيعى است که درک خودمان را از سوسياليسم به ميان آوريم. اين چيست که تنها او
"قادر است ايران را با درايت و بدون فساد اداره كند."
از جائى که هم من و هم رفقاى داخل ممکن است درکمان از اين پديده نادرست باشد، بحث را از درک کلاسيک از سوسياليزم آغاز ميکنم.
سوسياليزم را در لغت و مفهوم بر سيستمى اطلاق ميکنند که در آن توليد و توزيع کالا و خدمات در کنترل جمعى جامعه باشد. سوسياليزم از جائى که قبلا وجود نداشته طبيعى است که يک سازمان اجتماعى نوين است.
اولين سوال اينکه: "اين سازمان نوين اجتماعى چه نوعى بايد باشد؟" (اصول کمونيسم)
"پاسخ ـ اين سازمان قبل از هر چيز ادارهء صنايع و تمام رشته هاى توليد را بهطور کلى از دست افرادى که به هم رقابت مىورزند خارج کرده آنرا به عموم جامعه مىسپارد که به نفع عمومى و طبق نقشهی عمومى و با مداخله کليه اعضاى جامعه اداره شود." (همانجا)
دومين سوال اينکه: چرا سازمان توليد بايد از دست افراد خارج شده و به کل جامعه سپرده شود؟ پاسخ را همانگونه که در بالا ديديم، اينکار براى از ميان بردن رقابت ضرورت دارد.
سومين سوال اينکه: چرا رقابت بد است و بايد از ميان برداشته شود؟
"پاسخ ـ اولا صنايع بزرگ با آنکه در مراحل اوليه تکامل خود موجب پيدايش رقابت آزاد گرديد [و] امروز خود آن در اثر رقابت آزاد رشد و نمو پيدا کرده است و اکنون اين رقابت آزاد و بهطور کلى اداره توليد صنعتى بهدست افراد براى صنايع مذکور به منزله پابندى شده که بايد گسيخته شود و محققا گسيخته خواهد شد. صنايع بزرگ تا زمانى که بر اساس کنونى اداره شوند، فقط با بىنظمىهاى عمومى که هفت سال به هفت سال تکرار ميشوند، ميتوانند خود را نگهدارى کنند.
اين بىنظمىها هر بار اساس تمدن را تهديد ميکنند
و در اثر آن، نه تنها پرولتاريا به فلاکت مىافتد بلکه عدهى زيادى از بورژوا ها نيز به ورشکستگى سوق داده ميشوند." (همانجا)
بنابراين روشن شد که براى بقاى تمدن بشرى لازم ميشود که مالکيت خصوصى بر ابزار توليد ملغى گردد.
سوال چهارم اينکه: ملغى کردن مالکيت خصوصى بر ابزار توليد در چه زمانى ممکن خواهد شد؟
"پاسخ ـ تا زمانى که ميزان توليد آنقدر زياد نشود که علاوه بر تکافوى احتياجات عمومى، مقدارى هم محصول اضافى براى بالا بردن ثروت اجتماعى و تربيت و تهيه قواى جديد توليد باقى بماند، [تا آنزمان] لازم است که يک طبقه صاحب کليه وسائل اجتماعى باشد و يک طبقه فقير تحت فشار بماند." (همانجا)
نا گفته پيداست که مارکس و مارکسيسم به حکم تاريخ بسيار "سرسختانه" به بررسى موضوع مىپردازند، ولى اينجا "سرسختی“ نيز بخشى از واقعيت گريز ناپذير است.
حال که مختصرأ به سوسياليزم و اينکه چه زمانى قابل دسترس خواهد بود پرداخته شد، به ترجيح شما براى اداره کردن ايران مى پردازم.
همانگونه که شما نيز گفته ايد اقتصاد ايران هميشه به اندازه کافى دولتى بوده است. بنابراين اينکه ميگوئيد
" تنها يك نظام سوسياليستى قادر است ايران را با درايت و بدون فساد اداره كند "
، براى من نامفهوم است، سوسياليزمى که شما از آن نام ميبريد با آنچه اينک موجود است چه تفاوتى دارد؟ شايد مقصود اين است که دولتمران کسانى باشند که بجاى ايدئولوژى اسلامى، مارکسيست لنينيست باشند. در زير مسئله را بازتر ميکنم.
اولين نکتهاى که در تعريف مختصر از "سازمان نوين اجتماعى“ بدست آمد اين بود که در اين نظام يعنى نظام سوسياليستى دولت به بزرگى کل جامعه است. در چنين سيستمى براى اينکه طبقات وجود نداشته باشند يا اينکه تدرجا رو به زوال روند هيچکس صاحب هيچ چيز نيست و همه صاحب همه چيز هستند. اگر چنين چيزى ممکن باشد تقسيم کار در جامعه طبعا بايد محو گردد. چرا که تقسيم کار خود بخود گروهها يا خردهطبقات متمايز از يکديگر را توليد و باز توليد ميکند که در جامعه نقش کماهميتتر يا بااهميتترى دارند و جامعه در يک دور تسلسل هر بار به نقطه آغازين خود ميرسد. اين موضوع مهم تاکنون کمتر مورد توجه بوده است که سوسياليزم تا زمانى که تقسيم کار در جامعه اجبارى است جبرا به سرمايهدارى دولتى همچنان که تجربه نشان داده ختم خواهد شد. تفاوت بنيادى سوسياليزم با رژيم سرمايهدارى دولتى، در اين است که در رژيم سرمايهدارى دولتى، دولتمداران به نمايندگى از طرف دولت، و دولت به نمايندگى از طرف جامعه صاحب همه چيز هستند و جامعه درمقابل صاحب هيچ چيز نيست. چرا؟ چون تا آيندههاى غير قابل پيشبينى جامعهى بدون تقسيم کار و طبعا بدون دولت را نمىتوان تصور کرد. بنابراين اگر درستکارترين انسانها را نيز در دولت به خدمت بگيريم تا زمانى که توليد در تمامى زمينه ها بيش از نياز نباشد در دستگاه دولتى فاسد خواهند شد. همانگونه که پاکترين انقلابيون تاريخ پس از کسب قدرت به فساد کشيده شدند. همانگونه که مردان خدا امروز در ايران جز فساد نميکنند. آدمها بد و ديکتاتور نميشوند چون "ذاتا" بد و ديکتاتور زاده شدهاند، بلکه بد ميشوند چون هنوز تکامل مادى توليد تا زمان ورود به جامعه آرمانى فاصله بسيار زيادى دارد، چون بدون تقسيم کار زندگى اجتماعى غيرممکن است. چون طبقهاى که قادر باشد چنين کند يا هنوز وجود ندارد و يا اگر وجود دارد تا کسب خصلتهاى لازم فاصلهاى نامعلوم دارد. همانگونه که مارکسيسم و تمام تجارب تاکنونى ثابت ميکنند تنها طبقهاى و تنها سازمان اجتماعى که قادر است شرايط مادى و ذهنى رسيدن به آن مرحله را ايجاد کند بورژوازى و مناسبات توليد سرمايه داری است. قبل از اينکه ما به چنين مرحلهاى برسيم سوسياليزم يعنى تقسيم فقر و نه تقسيم ثروت. ثروت بايد آفريده شود و هيچ سازمان اجتماعى بهتر از سرمايهدارى نميتواند چنين کند. قبل از توليد ثروت چگونه ميتوان چيزى را که وجود ندارد تقسيم کرد؟ شکست سوسياليزمى که قبلا وجود داشت به علت عدول لنين و هم فکرانش از ايدههاى مرکزى مارکس بود. روسيهء عقبمانده با مرحله ورود به سوسياليزم فاصلهاى چند قرنى داشت و به همين خاطر بهجاى اينکه کمونيستها، روسيه را به طرف سوسياليزم ببرند، روسيه کمونيستها را به طرف اعمال خشنترين نوع استبداد و فساد کشاند و عاقبت فروپاشيد. و بهجاى انسان طراز نوين انسانهائى را پرورش داد که در مقابل شهروندان غربى به مراتب بىاخلاقتر بودند و امروز پستترين مشاغل در غرب وحشى وحشى را در انحصار خود دارند.
و اما اشتباه بنيادين درکجاست!
اين تصور که هر آدم ثروتمند و پولدارى بورژواست يا راندخواران دولتى را با بورژواها يکى تصور کردن اشتباه مهلکى است. آدمهاى "سرمايه دار" هميشه وجود داشتهاند اما بورژوازى هميشه وجود نداشته است. طبعا تعريف از بورژوازى را بهراحتى ميتوان در جایجاى آثار مارکس و بسيارى ديگر از اقتصاددانان ملاحظه کرد که هنوز معتبرند ولى نه تنها به اين علت که از مارکس يا شخص معتبر ديگرى نقل ميشوند، بلکه به اين خاطر که حداقل در اين رابطه انديشههاى مارکس هنوز از اعتبار برخوردار است.
بدون اينکه لازم به نقل قولى باشد، تنها با رجوع به تمام تجربيات موجود متوجه ميشويم که دموکراسى معلول سرمايه داريست و همراه با رشد آن رشد کرده است. علت اين امر نيز در باور بورژوازى به دولت محدود و نظريه کلاسيک ليبراليسم بورژوازى به برابرى در مقابل قانون است. هيچ تجربهاى تاکنون خلاف اين موضوع را نشان نداده است. بورژوازى "اخلاق" مخصوص به خودش را دارد و هر جا بهقدرت رسيد، "انواع فعاليتهائى را که تا آن هنگام حرمتى داشتند و بدانها با خوفى زاهدانه مینگريستند، از هاله مقدس خويش محروم کرد. پزشک و دادرس و
کشيش [روحانيت]
و شاعر و دانشمند را به مزدوران جيره خوار مبدل ساخت." (مانيفست)
بورژوازى تمامى امتيازات سنتى را ملغى کرد و مذهب را به خانه راند. جائى که بورژوازى قدرت سياسى را بهدست بگيرد غير ممکن است روحانيت يعنى نمايندگان فئوداليسم را در قدرت سياسى تحمل کند. اساسا بورژوازى در نبردى بىرحمانه با آنها به قدرت میرسد.
"در هرجا بورژوازى قدرت سياسى را در دست گرفت، طبقات اشراف و اصناف و همچنين رژيم سلطنت مطلقه [رژيم ولايت مطلقه فقيه] که نماينده اين دوطبقه بود را بهطرف نيستى سوق داد. بورژوازى قدرت اشراف [روحانيت] و قدرت خاندان سلطنتى [ولايت فقها]، را بهوسيله.... لغو امتيازات طبقات عاليه، نابود کرد. بورژوازى با از بين بردن کليه امتيازات اصنافى، قدرت استادان صنفى را از ميان برد. بورژوازى بهجاى هر دو اينها، رقابت آزاد را ايجاد کرد، يعنى وضعيتى در جامعه پيش آورد که در آن.... عدم تساوى اعضاى جامعه وابسته به عدم تساوى سرمايههاى آنهاست...." (همانجا)
حال براى بورژوازى دانستن سازمان اقتصادى ايران بايد ديد رفتار سرمايه داران بورژوا از زاويهء جمع بست مارکسيستى تا چه حد با رفتار حاکمان بر ايران انطباق دارد؟
حاکميت دينى در ايران نه تنها امتيازات اشرافى را از ميان نبرد بلکه آنرا به تمامى عرصههاى زندگى اجتماعى، اقتصادى، حقوقى و فرهنگى جامعه نيز گسترش داد. تفاوت بين فقيه و غير فقيه، تفاوت بين روحانى و غير روحانى، تفاوت بين دينداران و کافران، تفاوت بين مسلمان و اهل ذمه، تفاوت بين شيعه و سنى، تفاوت بين زن و مرد، . ... هيچ جنبهاى از زندگى در ايران وجود ندارد که شامل تبعيض و امتيازات ويژه دوران ماقبل سرمايهدارى براى حاکمان روحانى نباشد. حکومت کردن در انحصار روحانيت است. براى رفتن به دانشگاه بايد از امتحانات ايدئولوژيک روحانيت گذشت. براى داشتن مشاغل خوب بايد آخوند زاده بود. براى رسيدگى به جرائم چندين نوع دادگاه وجود دارد. ايراد به روحانيت موجب عذاب دنيوى است. بخشى از کل ثروت جامعه سهم فقيه بزرگ است. هر فقيهى براى خودش دولتى در دولت با سازمان اطلاعاتى، نيروى ويژه، زندان و.... دارد. تجارت خارجى در انحصار روحانيت است. بين قاريان قرآن و ديگران تفاوت است. جان و مال و ناموس مردم از طرف روحانيت حاکم شيعه و وابستگانش مورد تعرض مداوم است. قانونى جز قانون فقها وجود ندارد. نمايندگان مردم تنها ميتوانند از چاکران دربار فقها باشند. کجاى اين حکومت با تعريف مارکسيستى که هنوز معتبر است همخوانى دارد؟.همه چيز و همه کس در خدمت روحانيت شيعه، اين نظام عقبمانده و استبدادى کمترين شباهتى به نظام سرمايه دارى ندارد. بورژوازى از دل طبقهى متوسط شهرى بيرون مىآيد و رفته رفته با افزايش سرمايهاش و گسترش اين مناسبات قبل ازکسب قدرت سياسى به قدرت واقعى در سازمان اقتصادى جامعه فراميرويد.
وقتى صحبت از "ادعاى اقتصاددانان يا سياستمداران ليبرال در ايران، .." ميشود، قبل از هر چيز به نظر ميرسد دوستان پيشاپيش واقعيت و البته با فاصله زيادى ميدوند.
لازم به گفتن نيست که زمان چنين مباحثى مدتهاست سپرى شده است. اما باب روز بودنشان در ايران اين واقعيت تلخ را عريان ميکندکه ما در چه مراحلى بهسر ميبريم و بين ما و غرب چه فاصلهء غريبى ايجاد شده است. اين احتمال که بتوان در ميان سياستمداران ايران سياستمدارى ليبرال را کشف کرد کمتر از احتمال کشف حيات در سيارات ديگر است. بنابراين ايران هنوز در آستانه تحولات انقلاب بورژوا دموکراتيک قرار دارد و نه پيش تر.