ماجراهاى مراسم چهلم اکبر محمدى
از وبلاگ کيانوش سنجرى:

با خود گفتم شايد امنيت چى ها انتظار داشتند پدر و مادر داغديده ى اکبر پشت ميکروفون مى رفتند و از بابت مرگ فرزندانشان در زندان جمهورى اسلامى، از مقامات عالى رتبه ى نظام تقدير و تشکر مى کردند و از حضار مى خواستند براى سلامتى مقام معظم رهبرى صلوات بفرستند!


از تهران ٣ ساعت راه طى کرديم، ساعت ٢ بعد از ظهر بود که رسيديم آمل. کنار ميدان قائم نگه داشتيم تا خانم "م" که در ميانه هاى راه بود خودش را برساند به جمع ما. او که رسيد ماجراهاى پليسى روز ِ چهلم آغاز شد:
با آقاى "الف" و خانم "م" داشتيم ناهار مى خورديم که متوجه شديم سر و کله ى ماموران مراقب (که همه جا با ما و در کنار ما هستند) پيدا شد. سوار بر پرايد مشکى رنگى بودند، درست مقابل ما در آنطرف ميدان. غذا را خورديم، سوار ماشين شديم و حرکت کرديم به سمت جاده ى قديم آمل به بابل تا برسيم به روستاى چنگميان. از توى آينه مى ديديمشان که داشتند مى آمدند دنبالمان. اما وقتى متوجه شديم که جاده ى اصلى را گم کرده بوديم و به بى راهه زده بوديم، ماجراى پليسى، رنگ کمدى به خودش گرفت. چرا که حالا "امنيت چى“ ها دنبال آدم هايى افتاده بودند که دور خودشان مى چرخيدند، مى ايستادند، آدرس مى پرسيدند، يک جاده را دو سه بار بالا و پايين مى رفتند، و خلاصه داستانى بود ديروز. پس از يک ساعت دور خودمان چرخيدن، بلاخره جاده اصلى را پيدا کرديم و رسيديم به چنگميان.
پليس و امنيت چى ها جاده ى منتهى به قبرستان را مسدود کرده بودند. جمع زيادى از مردم که از تهران و جاهاى ديگر خودشان را رسانده بودند به چنگمان، در ميانه ى راه ِ روستا توقيف شده بودند. پلس کارت شناسايى افراد و مدارک اتومبيل ها را ضيط مى کرد. "فراهى شانديز" مانند هميشه در چنين مواقعى، به دست لباس شخصى ها گرفتار آمده بود. دور از چشم ماموران، دستش را گرفتم کشيدمش توى ماشين. اما مامور ِ لباس پلنگى پوش آمد و از ماشين کشيدش پايين. هر چقدر خواستيم بگذارند با خودمان ببريمش نگذاشتند. خليل بهراميان هم از راه رسيد. سميه همسر احمد باطبى به همراه چند نفر از دوستان احمد را هم ديديم که در صف پليس گرفتار آمده بودند. بهراميان کارت وکالت اش را نشان ماموران داد و توانست از سد ماموران عبور کند و راهى قبرستان شود. و بالاخره پس از مدتى انتظار، پشت سر اتومبيل ِ يکى از اقوام محمدى راه افتاديم و از طريق جاده ى فرعى ديگرى که در ميان مزرعه و جويبار بود، خودمان را رسانديم به قبرستان.
ساعت از ٣ گذشته بود. مردم جمع شده بودند. يکراست رفتيم پيش اکبر، که آرام گرفته کنار مزرعه، کنار سبزه و گل، همجوار ِ جويبار و آرامش. روى سنگ سياه رنگى چهره ى مظلوم اش کنده کارى شده بود. مادر اکبر که لباس سرخ را هنوز بر تن پوشيده داشت در ميان زن هاى سياه پوش نشسته بود، عکس چهره ى فرزندش را در آغوش کشيده بود و زير صداى غمناک ِ سروده هاى محلى مازنى اشک مى ريخت و داغ مى ديد. زن ها گرد هم روى زمين قبرستان نشسته بودند و آواى غم سر مى دادند. زبانشان را نمى فهميدم اما همراهشان اشک مى ريختم.
شقايق برادر زاده ى اکبر ميان مردم رفت و نامه اى براى عمويش خواند. شايق به عمويش گفت عمو جان چهل روز است که پرواز کردى و من شب ها به آسمان نگاه مى کنم و ستاره ها را مى بينم. تو کدام ستاره هستى؟ شقايق ِ کوچک گفت من گلو و فرياد خاموش تو هستم عمو جان، دوستت دارم.
و بعد نوبت به پدر اکبر رسيد. شعر خواند و با فرزند ِ به زير خاک رفته اش حرف زد و اشک ريخت. و نيز گله کرد، از امنيتى چى ها، که تهديدش کرده بودند، و هشدار داده بودند که نبايد مراسم چهلم فرزندش رنگ و بوى سياسى و ضد حکومتى به خود بگيرد. او گله کرد و گفت دست از سرشان بر نمى دارند. شايد به خاطر ابراز اين گله مندى بود که مردى (که شنيدم مى گفتند مسئول اداره ى اطلاعات استان مازندران است) هجوم برد سمت فيلم بردار مراسم و دوربينش را گرفت. و وقتى با اعتراض پدر محمدى روبرو شد، به او گفت تو نبايد گله مى کردى! و من با خود گفتم شايد امنيت چى ها انتظار داشتند پدر و مادر داغديده ى اکبر پشت ميکروفون مى رفتند و از بابت مرگ فرزندانشان در زندان جمهورى اسلامى، از مقامات عالى رتبه ى نظام تقدير و تشکر مى کردند و از حضار مى خواستند براى سلامتى مقام معظم رهبرى صلوات بفرستند!
هجوم مرد ِ امنيت چى به سمت فيلمبردار مراسم (که از بستگان خانواده ى محمدى بود) باعث شد بين پدر و مادر اکبر و ماموران امنيتى جر و بحث دربگيرد. رباينده ى دوربين از قبرستان خارج شد و چند نفر از بستگان خانواده ى محمدى به دنبالش دويدند. اما نفهميديم عاقبت چه شد؟
ساعت ۶ شده بود. مراسم به پايان رسيده بود. بازگشتيم به خانه ى محمدى. منوچهر تلفن کرد. باخبر شده بود از مراسم. دلتنگى از صدايش مى باريد. با پدر و مادرش حرف زد، سبک شد. دور هم نشسته بوديم. سيامک دوست قديمى اکبر، شعرى خواند و تابلوى نقاشى اش را به خانواده ى محمدى تقديم کرد. درون تابلوى نقاشى سيامک پرنده ها پرواز مى کردند، هرچند با بال هاى شکسته و خونين.