نامه نهم فرود سياوش پور به اکبر گنجی ((کاوه پور))



اکبر جان، امروز روز شصت و پنجم اعتصاب غذای تو و روز هفدهم اعتصاب غذای من است و خبرهایی که از تو می رسد ضد و نقیض است. از سناریوی "سپید" که از خلال نوشته‌ی همکارم حسام به نظر می‌رسد تا سناریوی خاکستری که از خلال اقوال دیگران شنیده می شود و حتا سیاه که امیدوارم تنها کار شایعه‌پردازان باشد، همه چیز به گوش می‌رسد. میگویند که در بخش مراقبت های ویژه بستری هستی. پزشکان مراقبت خبر دقیقی از وضعیت هشیاری‌ات نمی دهند. هنوز برای کسی چون من که به هر طریق ممکن می کوشد بر مبنای اطلاعات موجود حدس زند که در چه وضعیتی هستی روشن نیست که چه بر تو می گذرد. منی که هم مغز تو را میخواهم که تلاشگر دستیابی کشورمان به آزادی، دموکراسی و تامین حقوق بشر باشد و هم جسمت را که حافظ مغز پرتلاشت باشد. شنیدم که علاوه بر گوشت و جوارح، مغز استخوان می سوزانی و نگرانی ام نسبت به حالت بیشتر شد. مگر پزشکانی که مستقیمن مراقبت تو را به عهده گرفته‌اند وظیفه‌ی خود نمی‌ دانند که تصویر کاملن روشنی از وضع تو به عزیزان تو بدهند. آیا ایشان نیز مسئولیت شغلی و انسانی خویش را فراموش کرده اند؟ حال که همسر، فرزندان، مادر کهنسال تو و بستگان و دوستان و وکیلان و پزشکان مورد اعتماد تو بر بالینت نمی توانند حاضر شوند، آیا پزشکان «تسخیری»‌ات ندای وجدان خویش را نمی‌شنوند؟ آیا وقت آن نرسیده است که مدیر و پزشکان و پرسنل «نه‌چندان‌بیمارستان» میلاد، "همراهان" مزاحم توی بیمار را جواب کنند تا تو و همراهان واقعیت به کمک هم و با فراغ خاطر به درمان آلام تو بپردازید؟
رابطه مان بد جوری یک طرفه شده است. اندکی از خودم بگویم. فاصله ی نوشتن این نامه از نامه قبلی زیاد شد. شش روز کامل. در این روزها یک لحظه از ذهن من خارج نشدی و تمام برنامه های زندگی ام را با تو تنظیم کردم. هر روز با دیدن لبخند زندگی بخش مادر، بر سر کار خود یا کار مشترکم با تو رفتم و شب با دیدن لبخند شامگاهی اش یا بوسه ای بر گونه اش اگر که خواب بود به کاشانه آمدم. پس از سکته مغری ناغافلی که دو سال پیش داشت و نصف بدنش فلج شد و روند نسیانش سرعت گرفت، لبخندها و چشم‌های مهربان این زن در کنار زن دیگر و شریک زندگی‌ام به حیاتم مفهوم می‌بخشد. هر روز صبح تا شب نام عزیز ترین عزیزانش را تکرار می‌کند که اگر سراغی از او گرفتند، خجل فراموشی آن نشود و گاه مردد از من می‌پرسد که من خودم هستم یا دیگری؟ با این حال هرگاه که او را می‌بینم می‌پرسد «گنجی حالش خوب است؟» کسی که اسم فرزندان و نوه‌هایش را تمرین می‌کند نام تو از یادش نمی‌رود چون می‌داند که جان من و تو پیوند معینی به هم خورده است. هر روز دشنام‌هایش را هنگامی که به زور چند قدمی راه می‌برمش به جان می‌خرم تا زمینگیر نشود. مدام آرزوی مرگش را بیان می‌کند ولی می‌دانم که هنوز نیز سرشار از میل به ادامه‌ی آن برای دیدار دوباره‌ای با عزیزی و از جمله من در میان آنها است. "خیراندیشان" بسیاری از من خواسته‌اند که او را به حال خود رها کنم یا برای نگهداری به جاییش بسپارم. ولی من او را وانمی‌گذارم همچنانکه تو را به حال خود و دنیایی درونی که برای خود ساخته‌ای، وانمی‌گذارم. احمد نوشته ‌است که مادر پیر و بیمار تو هنگامی که صدها دوستدارت به عیادتت آمدند، بی آنکه نای صحبت داشته باشد، به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. کاش می گذاشتند که تو و مادرت به لبخندی به هم نیروی تداوم زندگی بخشید و با لب به گونه ی یکدیگرساییدنی آب حیاتتان از جانی به جان دیگر جاری و صدچندان می‌شد.
دوشنبه که از سفر بازگشتیم بلافاصله تحصنی را در برابر مقر آژانس بین المللی انرژی اتمی که در واحد سازمان ملل متحد در وین قراردارد و شورای حکام آن در اجلاس فوق العاده خود بررسی پرونده ی هسته ای جمهوری اسلامی را در دستور داشت، تدارک دیدیم. سه روز ممتد در حد امکانات خود تلاش کردیم که با اعضای شورای حکام و کارکنان سازمان ملل تماس گیریم و برایشان روشن کنیم که مسئله حقوق بشر و زندانیان سیاسی به هیچ وجه اهمیتی کمتر از مسئله ی هسته ای در کشورمان ندارد و آنان در مذاکراتشان با هم و با هیئت نمایندگی جمهوری اسلامی لحظه ای این مهم را نباید ازیاد برند. عکس تو قبل و بعد از اعتصاب غذا هم آیینه ی شفافی بود از نقض حقوق بشر در کشورمان.
حال اغلب کارکنان سازمان ملل در وین میدانند که گنجی کیست و برای چه میکوشد. در روز پایان اجلاس وهم زمان با حضور صدها نفر از دوستدارانت در جلو و داخل "بیمارستان" میلاد به قصد دیدار تو، اغلب ما در تظاهرات ایستاده ای که در برابر وزارت امور خارجه ی اتریش در اعتراض به کشتارهای بیرحمانه اخیر در کردستان برگزار شده بود شرکت کردیم.
دوستان دیگرت در دیگر بلاد انیران نیز در این مدت دست به اقداماتی زدند. حرکات بسیارند و تنها عمده ترین آنها به گوش من رسیده است که برایت بازمی گویم:

در کلن جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی جمعه شب سومین شب همبستگی با تو و دیگر زندانیان سیاسی برگزار کرد.
حدود ١٠٠ نفر از دوستان با برافروختن ده ها شمع به ياد هر آزادی خواه به خاک افتاده در کردستان و برای دفاع از جان و آزادی تو و همه زندانيان سياسی در سراسر ايران به شمول خانم دکتر ديانا مسئول حزب سبزها در ايالت راين شمالی- فالن غربی گرد هم آمدند. خانم دیانا که عکس هايی از دوستداران خواهان ملاقات با تو را در برابر بيمارستان ميلاد با خود به همراه آورده بود، حمایت قاطع حزب خود را از تو و اقداماتی که برای نجات جان تو صورت می‌گیرد اعلام کرد و گزارش تلاش‌هایی که در این راستا انجام می‌دهند ارائه داد.

در برلين نیز ٢٠٠ نفر با سرود و ترانه از تو ياد کردند، چمن مقابل محل تجمعشان را شمع آجين و عکس هايی از تو و ناصر زرافشان زینت‌بخش آن کردند. ابتکارات هنری نيز مکمل کارشان بود. در آنجا چهار گرد سپاه فريدون چند روزی است که در برابر مقر حزب سبز های آلمان در اعتصاب غذايند و از حمايت رهگذران پر بهره. ايشان توانستند با فيشر وزير خارجه آلمان نيز در آنجا ديدار داشته باشند و شرح آخرين وضع تو را به او بازگويند.

در پاريس ده‌ها دوستدار تو گرد هم آمدند و با نوشتن نامه‌ای به تو از تشکیل کمیته‌ای برای دفاع از حقوق تو و دیگر زندانیان سیاسی اعتصابی خبر دادند و هم‌صدا با همسر و خانواده‌ات از تو خواستند که به اعتصاب غذای پیروزمندانه‌ی خود پایان دهی.

در استکهلم هم صدها تن از هم ميهنانت شب هايی را در ميدان اصلی سرود خوانان، با شمع و گل و پروانه ای که تو باشی در کنار هم گذراندند.

در هانوفر نيز دوستانی با ياد تو و زندانيان سياسی ديگر و خشمناک از کشتار هم ميهنان کرد در کنار هم شبی را تا صبح زنده داشتند.

از جنبش نافرمانی مدنی در آفریقای جنوبی و هند بیشتر سخن رفته‌است. ولی تو به خوبی می‌دانی که سیاهان آمریکا با کاربرد چنین سیاستی به دست‌آوردهای زیادی نائل شدند. مارتین لوتر کینگ قهرمان مبارزات ضد تبعیض نژادی در این کشور و استاد به کارگیری روش نافرمانی مدنی نطقی تاریخی دارد که به ترجیع « من یک رویا دارم» آغاز می‌شود.

بر آن سیاق من نیز می‌‌گویم و بارها تکرار می‌کنم:

« من یک رویا دارم»:

کاش در جناح راست سپاه ماردوش که از دیو و دد و اجنه و شیاطین مملو است و سرکرده آن امروز تازه فکر تک تازه‌ای به سپاه فریدون و به‌ویژه جناح چپ آن را که روبرو دارد در سرمی پروراند، «دوراندیش»ی یافت می‌شد و ماردوش بی‌تدبیر را به تدبیر فرامی‌خواند که مارهایش را یک روز هم که شده به خوردن مغز گوسپندانی به جای مغز تو راضی کند و یک‌طوری کلاه شرعی «عفو ملوکانه» بر سرش گذارد.

« من یک رویا دارم»:

کاش «شعبان- طیب تاج-عمامه‌طلایی بخش»، سرکرده ی جناح میانه سپاه ماردوش، به جای آنکه بخواهد «نجابت» نداشته‌ی خود را بخواهد به سپاه انیران نشان دهد، حداقلی «طیبی» میکرد و با طرد«بی‌مخی» نشان می‌داد که از «دوراندیش» احتمالی جناح راست چیزی کم ندارد.

« من یک رویا دارم»:

کاش «"سالار" صاحب‌کروب» (به قیاس سلطان صاحب‌قران) سرکرده‌ی جناح "چپ" سپاه ماردوش حداقل با همخونان دورترش مختصرهم که شده، تظاهر به همدردی می‌کرد و در مورد سرکوب وحشیانه هم‌میهنان کرد کشورمان لب از لب می‌گشود و یا شاخ و شانه‌کشی ظاهری هم که شده، شکوه‌ای از ماردوش می‌کرد و آزادی تو را از او التماس می‌کرد. از او که انتظار بیشتری نیست. ولی کاش در این جناح سپاه ماردوش، حری پیدا می‌شد که رستم‌وار تیر دوشاخ بر چله کمان می‌نهاد و به چشمان بی‌فروغ «تدبیر» ماردوش که شب‌ها خواب اسفندیار زمانه بودن را می‌بیند می‌زد و همچون حر آزاده‌ای به سپاه فریدون می‌پیوست.


« من یک رویا دارم»:

کاش سربازان لشکر «معین» که از حضور در جناح "چپ" ماردوش دل نمی‌کند، خواب‌نما می‌شدند و نور تو بر دلشان می‌تابید و پیوستن به جناح "راست" فریدون که تو سالار آنی و فداکاری در راه تو و فریدون را به خفت جیره‌خواری از سپاه ماردوش ترجیح می‌دادند.

« من یک رویا دارم»:

کاش نایب‌السلطنه معزول ماردوش پیشین که به خلوت آشپزخانه‌ی او راهی داشت و با زد وبند با آشپزباشی توانسته بود جوانان در بندی را رها کند، (همانانی که در سپاه فریدون هر روز به تمرین رزم‌ می‌پردازند) گالشش را به پا کرده، عصا در دست می‌گرفت و به دیدارت می‌شتافت. حتمن خواهند بود جوانانی که دست او را در این راه بگیرند و یاری‌اش کنند.

« من یک رویا دارم»:

کاش امیر انتظام، سالار سرافراز جناح میانه سپاه فریدون که با زجر ده ها زخم کاری سیاهچال ماردوشان شب ها سر به بالین می گذارد، این‌بار بتواند شخصن با دوستداران دیگرت به دیدارت بیاید و به حضور ملکی سردار بزرگ این جناح بسنده نکند.

« من یک رویا دارم»:

کاش ناصر زرافشان سالار جناح چپ سپاه فریدون در اسارت هم که شده، پیام ضرورت پایان اعتصاب را که از فریدون گرفته، به تو نیز برساند.

« من یک رویا دارم»:

کاش هزاران یار جوان، میانسال و کهن‌سالت بار دیگر به سویت بیایند و عیادتت را جویا شوند و اینقدر این‌کار را تکرار کنند که دیوارهای «بدتر از زندان» شکاف بردارد.

« من یک رویا دارم»:

کاش کسی از آنهایی که تو را می‌بینند، نامه‌هایم را به تو دهند و کسانی که احتمال می‌دهند که شاید بتوانند تو را ببینند، نامه‌های مرا به تو همیشه در دسترس داشته باشند.

هم می بود که نامه های مرا به دستت برساند و با پاسخ تو کشتی من با تو آغاز شود.

« من یک رویا دارم»:

کاش از وضعیت منوچهر محمدی و بینا داراب زند و دیگر زندانیان سیاسی زندان‌های کشور خبرهای بیشتری به گوش می‌رسید.

« من یک رویا دارم»:

کاش طبل جنگ در کردستان هر چه زودتر از صدا می‌افتاد، زندانیان روزهای اخیر آزاد می‌شدند، عوامل جنایات اخیر شناسایی و محاکمه می‌شدند و در ازای جان‌های از دست رفته، آزادی و سعادت نصیب بازماندگان و یاران ایشان می‌شد.


فردا آخرین روز تعطیل آخرهفته‌ی بلندی است که اکنون می‌گذرانم. با سرداران دیگری از سپاه فریدون نیز امروز دیدار داشتم. برنامه‌هایی را برای هفته‌ی پیش رو و هفته‌های پس از آن تدارک دیدیم. اگر بشود تحصنی را در برابر وزارت خارجه اتریش، کشوری که تا یک سال و نیم دیگر عضو ترویکای اروپا است، تدارک خواهیم دید. من تو را مدام در جریان آنچه که پیرامونمان می‌گذرد قرار خواهم داد ولی کاش می‌شد که پاسخی از تو به نامه‌های اخیرم می‌داشتم. پاسخت به نامه‌ی اول و شاید دوم، قانع‌کننده نبود ولی حیف که نشد گفتگویمان ادامه پیدا کند.

در هر حال منتظر پاسخ دلخواهم از جانب تو هستم.

شامگاه یکشنبه ٢٣ مرداد ١٣٨٤
فرود سياوش پور



نامه ی هشتم فرود سياوش پور به اکبر گنجی ((کاوه پور))


اکبر جان، امروز روز پنجاه و هشتم اعتصاب غذای تو و روز دهم اعتصاب غذای من است. دیگر نسبت ها دارد به هم نزدیک تر می شود. نوشتم که نه روز دیگر هم همراهت بودم. البته وقفه ای هم در میان بود. آن خشکه و این دو نیمه خشکه را هم یک جوری حساب کن که کمی مرا نزدیک‌تر به خود احساس کنی. تازه از امروز هم یک چیز جدید من و تو را نزدیک تر میکند. نوشته بودم که آمده ام پیش چندده نفری از لشکری که برای فریدون (بازهم یادآوری گذشته فراموش نشود- از تکرار خیلی بدم می آید ولی خیلی برایم مهم است که فراموش نشود) مهیا می شود. اینجا مثل خانه و محل کار من نیست. بعضی سیگاری هستند و بعضی نه. قرار و قانون است که کسی درمحیط بسته سیگار نکشد ولی سیگاری اند دیگر و در محیط باز حق دارند سیگار بکشند. ولی دودی که آرام آرام پس از کشیدن سیگار از ریه شان در می آید مرا هم مثل تو آزار می دهد و به سرفه می افتم . شنیدم چند سال پیش که در برلین بودی تو هم با سیگاری ها با فاصله صحبت می کردی. حالا من هم شده ام عینن مثل تو. این شرح مصیبت را گفتم که مرا نزدیک تر به خود احساس کنی.
نامه های من به تو هم شده است یک طرفه و مثل رمان بابا لنگ دراز. ولی قرارمان این نبود که این بخشش اینقدر طولانی باشد و میدانم که فعلن زیاد هم تقصیر تو نیست. آخر تو که خبر نداری ولی من دیده ام همه کسانی که داستان ما را تعقیب میکنند منتظر پایان خوش هرچه سریعتر آن هستند.
چند روزی است روزنه ای که تو و دوستدارانت را از طریق معصومه خانم به تو گشوده میدیدند بسته شده است. دخترانت هم نگران تر از همیشه هر روز در برابر دژ با درهای سربی این «بدتر از زندان» میلاد انتظار دیدارت را میکشند. «بدتراززندان» چرا که به گفته همسرت در زندان هواخوری داشتی وکیلانت به تو سر می زدند و همبندان دیگر را میدیدی و به هم روحیه میدادید و «نه‌بیمارستان» چرا که همسر و دختران و بستگان و دوستانت اجازه ملاقاتت را ندارند. به شیوه ی دایی جان ناپلئونی آقا ماردوشه و دیگر مبتلایان به بیماری پارانوئید که پیرامون او فراوان اند و بدترینشان بازجوهای سازمان اطلاعات موازی هستند، اگر بخواهم بگویم لابد سهمی هم از گنج نفت کشور که آقای ماردوش مصادره اش کرده است چیزی به رئیس و سهامداران آن میرسد که ریسک بدنامی موسسه اقتصادی خود را می پذیرند و زندانبانانت را جواب نمیکنند تا اسیر مجروح را رها کنند تا جانی بگیرد.
جز این چربی‌سوزی و «انباشته‌اشک‌‌ریزی» در فراق تو فعلا که کاری از دستم بر نمی آید. پس من هم دست به دامن خواب و خیال و آرزو شوم.
کاش یکی از مارهای ماردوش در گوش او بخواند که دستکم اینطور ضعیف، آزرده و وارفته اشتهای خوردن مغز تورا ندارد.
کاش «شعبان- طیب تاج بخش» که ساده لوحانه به حساب اینکه خود قدرت اصلی باقی میماند «تاج-عمامه‌طلا» را سر ماردوش گذاشت و همین دو ماه پیش نیش دیگری از یکی از مارهایش خورد، غیرتی میکرد و اندکی «طیبی» میکرد و «بی‌مخ» تا آخر داستان کرنش کنان به همراه او به دوزخ نمیرفت. نگران نباشد. سرنوشتی چون طیب در انتظارش نخواهد بود. مارهای ماردوش خوش سلیقه تشریف دارند و هر چیزی را راحت نمی توان به خوردشان داد.
کاش اویی که می خواست سکه پنجاه هزارتومانی به نامش زنند و اولش هم پس از خنجر خوردن از ماردوش هارت و پورتی کرد ولی با جزیی ترین تهدیدها دمش را روی کولش گذاشت قطره ای از خون هم‌قومانش که به غیرت و صداقت شهره هستند در رگهایش جاری باشد و در مقابل ظلمی که به تو روا می‌شود کارجدی تری کند.
کاش معین که زمانی پزشک مورد اعتماد تو بود و این یکی دیگر دو خنجر از ماردوش خورده است یعنی با نوک تیز خنجر به پیشگاه ماردوش آورده اندش تا خنجر کاری و اصلی را به ا و زند، درد خنجرها را بر پشتش حس کند و باز به همان شکل که برای خودشیرین‌کنی به خانه ات آمده بود به بالینت بیاید. هر قدر هم که خوب کارکرد مبادا که او را باز طبیب محرم خود کنی.
کاش حجاریان که گفت دیگر کاری از دستش بر نمی آید و به این رسیده است که چانه زنی از بالا این بارهم به جایی نرسیده است، یک کمی فشار از پایین می کرد و در کنار همسر و فرزاندانت منتظر ملاقات بست می نشست و در هر حدی که حالش اجازه می داد اینکار را تکرار میکرد تا در دیوار سربی روزنه این گشوده شود.
کاش سروش که از مراجع و مشایخ خواسته است کاری کنند، حال که بازتابی از حرکت آنان مشهود نیست، خود نیز امکانی می یافت و به ملاقاتت می آمد.
کاش منتظری با تمام دشواری‌هایش کوتاه هم که شده با خواست دیدار تو سعی بین قم و «میلاد» میکرد.
کاش امیر انتظام سالار سرافراز جناح میانه سپاه فریدون که با زجر ده ها زخم کاری سیاهچال ماردوشان شب ها سر به بالین می گذارد با وجود درد زانوی شدیدش به سوی تو می آمد تا سالار اسیر و مجروح جناح دیگر را به اردو باز آورد و زخم هایش را التیام بخشد.
کاش ناصر زرافشان سالار جناح چپ سپاه فریدون که او هم باز به اسارت گرفته شده است به تو می گفت که تو نیز چون خودش ماراتون آزادگی شرف و بزرگ تر از هر دو زندگی را فتح کرده ای و باید هر دو راه فرار از زندان را بیابید که رزمندگان دو جناح چپ و "راست" سردارانشان را انتظار می کشند.

کاش هزاران یار جوان، میانسال و کهن سال دیگرت به دیدارت میشتافتند.
کاش از این همه عزیزان کسی هم می بود که نامه های مرا به دستت برساند و با پاسخ تو کشتی من با تو آغاز شود.
این دو روز در جمع سردارانی از جناح چپ اردو بودم. خواستم تصویرکم رنگی از تو باشم تا هرگاه که چشمشان به من می افتد یاد تو بیفتند. این سرداران هم نامه ای به تو نوشته اند که امیدوارم آن نیز به دستت برسد.
همه به محبت به من که همان محبت به توست دست به شانه ام مینهادند. این سرداران سرداران بسیاری را در گروه های دیگر سپاه فریدون آشنا دارند. حتمن به سراغ ایشان خواهند رفت که با کمک آنان تلاشمان را برای آزادی تو و منوچهر و بینا و سایر زندانیان سیاسی چند برابر کنیم.
امروز تا پایان حضورم در جمع دوستان «انباشته اشک‌ریزی» خود را ادامه خواهم داد که آخرین تصویری که از من درذهنشان باقی می ماند به اصل که تو باشی هر چه نزدیک تر باشد و انگیزه شان بیشتر برای کمک به تو و من.
بعد از آن اعتصاب غذای «نیمه خشک نیمه تر» خود را به تر تبدیل خواهم کرد که به هم نزدیک تر شویم. نشد که در این فاصله گفت و گویی داشته باشیم.
به لیست آرزوهایم اضافه کنم:
کاش تا دیر نشده کسی به منوچهر محمدی برساند که بیست عدد قند در روزش را فراموش نکند.
کاش دوستان بینا داراب زند تلاش کنند که او دوباره امکان ملاقات بیابد.
امروز دوباره به اقامتگاه باز میگردم. آنجا قرار است که جلسه ی اضطراری شورای حکام برگزار شود. اگر بتوانم کار را به دیگری بسپارم و دوستداران تو و من تحصنی برابر سازمان ملل را در روزهای آتی سامان دهند، تصویر هرچند کمرنگی از تو در آنجا خواهم بود. باشد که امر حقوق بشر نیز گوشه ذهنشان را بگیرد و بر تصمیماتشان تاثیرگذار.
کماکان و در هرحال بیصبرانه منتظر پاسخ دلخواهم از جانب تو هستم.
نیمروز یکشنبه ١٦ مرداد ١٣٨٤

فرود سياوش پور

نامه ی هفتم فرود سياوش پور به اکبر گنجی ((کاوه پور))




اکبر عزيزم، امروز روز پنجاه و ششم اعتصاب غذای تو و روز هشتم اعتصاب غذای من و آغاز صدمين سال مشروطيت است. ٩٩ سال گذشته است و هنوز سلطانی مستبد بر ميهن مان حکمفرمائی می کند. نمی آيی دست به دست هم دهيم تا شايد سال ديگر در چنين روزی او را در شيشه کرده باشيم؟ نمی خواهم بروی. با ما بمان. کار زیادی پیش روست.
چند روزی است که هيچ خبری از تو نيست و من به شدت دل‌نگران. این روزها مته ی قوی تری را انتخاب کرده ام تا بالاخره این ديوار سربین را سوراخ کنم و به بالينت بيايم. تنها می توانم حدس زنم که چه سناريوی سفيد یا سياه یا خاکستری رنگی در پشت ديوار زندان ميلاد نگارش است. من به خاکستری و سياهش حتا نمی خواهم لحظه ای بينديشم. امروز نرسيدم که اعلاميه های در هوا پرتاب شده را بخواهم. خواندم که امروز هم همسر و دختران نگرانت به ديدارت نائل نشدند. به آنجليکا بير که از اين سوی دنيا ديدارت را مشتاق است تذکره نداده اند. خبرگزاری فارس که می گويند نزديک ترين مناسبات را با مرتضوی دارد در چند پاراگراف، پريشان گویی های غريبی کرده است. آسمان و ريسمانی را به هم بافته است که تنها از ذهن پريشان انديشانی مثل مرتضویٍ حسین شریعتمداری و امثال آنها می تواند تراوش کند. زحمتت ندهم مثل آن که گفته باشند خسن و خسين دختران معاويه هستند.
گفتم که از ديروز اشک ريزشی را آغاز کرده ام که اميدوارم هرچه زودتر با رسيدن نامه هايم به دستت و گرفتن پاسخ مورد انتظارم از جانب تو پايان يابد.
چربی گيری را ادامه خواهم داد. نمی دانم که ميدانی یا نمی دانی که چربی گيری چيست؟ در آخرين سال های حکمرانی سلطان اسبق در خوابگاه ها، دانشجويان به تصور جوانانه خود برای اينکه مقاومت يکديگر را در برابر شکنجه های احتمالی آينده در زندان شاه بسنجند به "شوخی" و بازی چند نفره سر يک نفر می افتادند و تا می توانستند نيشگون های محکم از او می گرفتند. حالا هم خيلی از ياران آن هنگام شايد با "صبر" خود چربی دهی زندانيان سياسی را سنجش می کنند تا در دفتر محاسبات خود نمره ی دلخواه را به آنان دهند. اکبر جان تو نمره ی بيست را در امتحان آنها مدتهاست که گرفته ای. ما در سيستم آموزشی خود از ٢٠ بالاتر نداريم. تو چه اصراری داری به گرفتن نمرات بالاتر از ٢٠؟
تو بعد از سوزاندن تمام چربی خود، گوشت و جوارحت را هم بيشتر از حد سوزانده ای. باور کن که الان نوبت اندکی توقف است، به کجا چنين شتابان؟ هر چه در اين جهت پيش روی من خود را ملزم میبینم که با سرعتی بيشتر به سويت بشتابم با ترکيبی از چربی سوزی و "آب بازی" با تو تا خميره ی مختصری از اکسير حياتی که در اين سال ها در خود اندوخته ام، نوش جانت کنم. اما اين اکسير هم لايزال نيست.
به خودت بيا عزيزم آخر. به همسر و دخترانت بيشتر بينديش، مرا هم چون برادری در نظر بگير. در اين سو برادر ديگرت ابراهيم را می بينم و الحق که چه نامه ی قشنگی به همسرت نوشته است. در آن سو هم حتمن خيلی ها هستند ولی من خبر ندارم. خاله و دايی زاده ها، عموها و عمه زاده هايت هم کم نيستند و به شدت نگران تو. دستکم عفت و رويا و بهاره و رضا و عباس و نسیم را من می شناسم. از ديروز در سفرم و مبادا فکر کنی از تو دور می شوم. نمی توانم از حمايت قطعی دوستانت در اين سوی تير به ميان درخت نشسته ی آرش گزارشی به تو بدهم تا قوتی باشد برای قلب مهربانت. اين روزها زياد به پر و پای آقای ماردوش، مقام معظم ابلهی پيچيده ام. اين رسم من نيست چون همانطور که گفتم عدوی او نيستم و تنها منکر پيگير اويم. من کند ذهنان و روانپريشان فراوان مداوا کرده ام يا در مداوايشان شريک بوده ام. ولی امروز لازم می بينم که خشم و خشونت کور او را که بر رويت متمرکز کرده است منحرف کنم. هرچند به سوی خودم باشد و کار به اندازه کافی دشوار مرا با تو دشوارتر سازد.
می دانم که "مسئله گنجی" این روزها دغدغه جدی اوست. امیدوارم که حواسش جمع باشد و ببيند که "مسئله گنجی" می تواند با مسئله ی ديگری مشابه آن هم همراه شود. انتظار من این است که او هرچه زودتر مسئله ی اول را به سرعت حل کند تا امکان پيدايش مسئله ی جدی جديدی برايش کاهش پيدا کند. ميشائيل نياورانی که از مشاهير و نخبگان فرهنگی کشورهای آلمانی زبان است چندی پيش در برابر اين سوال که خود را بيشتر ايرانی می داند يا اتريشی گفته بود ١٠٠ درصد ايرانی و ١٠٠ درصد اتريشی. من می توانم او را درک کنم. امیدوارم آقای ماردوش بداند که انبوهی از ایرانیان در انیران خود را کماکان کاملن ایرانی میدانند ولی از حقوق انیرانی خود نیز برخوردارند. از تسلط خوب آقای ماردوش بر زبان فارسی آگاهم. اگر اوضاع طور گونه ای پيش می رفت امروز شايد یک دبير خوب ادبيات فارسی در يکی از دبيرستان ها می بود. او حتما شاهنامه خوانده است و می داند که فرود از پدر ايرانی و از مادر انيرانی است. اميدوارم برحذر باشد که مسئله ی ديگری شبيه گنجی می تواند برايش گرانتر از آنچه تصور می کند تمام شود. اگر عقلش الان درست کار کند حل اين مسئله را در اولويت اولش قرار می گيرد. هر چند می ترسم که اين روزها بزرگ ترين دغدغه اش توجه دائم به پشت دست چپ و سابش مکرر آن باشد تا نکند مار جديدی از آنجا برويد. اين ترس از بوسه شايد باعث عکس العمل سريع او در دست کشيدن چند روز پيشش بود.
اکبر جان اين نامه نيز طولانی شد. آخر فردا به ديدار چند ده نفری از لشگريان فريدون (يادآوری پيشين فراموش نشود) می روم. همان ها که در آخرين لحظه خود را از چنگال شکارچيان مغز انسان رهانيدند ، می رويم تا با هم شوری کنيم. شايد نامه ی بعدی ام اندکی ديرتر ارسال شود. ولی کماکان تمام دلم با توست و هر لحظه فرصت کنم پی جويت خواهم بود. پاسخ دلخواهم را هر طور که توانستی ابراز کن. اين يک ليتر اشکی که هر روز از چشمانم جاری خواهد شد. توانم را محدود و محدودتر خواهد کرد. مرا در ياب.
اکبر جان حق داشتن پزشک معتمد و بستری شدن در بيمارستان دلخواه يک حق بشری است. فاصله ی پزشک و بيمار نزديک ترين روابط است و انسان خود را به هر کسی نمی سپارد.
از تو تقاضا میکنم که فقط پزشک و بيمارستان مورد نظرت را تعيين کنی. اگر مرا نيز شايسته بدانی در خدمتت هستم. در بيمارستانی کار نمی کنم ولی می توانم ترتيب درمان و توانبخشی تو را در بهترين بيمارستان های کشورمان را بدهم حتما همکاران زيادی از من در ايران و انيران هم می توانند پيشنهاد مشابهی به تو بدهند. به همه پیشنهادهایی که به تو میشود بیندیش عزیزم.
بی صبرانه منتظر پاسخ دلخواهم هستم.

شامگاه جمعه ١٤ مرداد ١٣٨٤

فرود سياوش پور

نامه ی ششم فرود سياوش پور به اکبر گنجی ((کاوه پور))




اکبر عزيزم، امروز روز پنجاه و پنجم اعتصاب غذای تو و روز هفتم اعتصاب غذای من است. نامه ی اين دفعه را اندکی ديرتر می نویسم. معمولا ظهرها فرصتی شده است که کوشش کنم به بالينت بيايم ولی امروز ناگهان نزديک ظهر مطب شلوغ شد و تا آمدم به خودم بيايم شد ساعت ٣ بعدازظهر. چند دقيقه پيش ليوانی چای نوشيدم و با سه ساعت تاخير در قراری که برای خودم با تو گذاشته بودم اعتصاب غذای "نيمه تر، نيمه خشک" خود را آغاز کردم. در اين مدت تنها روز دوم پس از گذشت حدود بيست ساعت از اعتصاب غذای خشک و يک کمی هم ديشب حالم بد شده است.

ديروز آخر برای من و آينده روز غريبی بود. آنچنان سرگرم اين بوديم که تعداد بيشتری گرد هم آيند که از خودمان غافل بوديم و آينده هم که هميشه شش دانگ حواسش به من هم هست ديروز يکی دو دانگ کم آورد و خودم هم حواسم نبود یا آب کم خورده بودم یا چند قندی یا آدرنالین بیش از حد ترشح شده بود. بهاره جوان که او هم نامه پرشوری برای تو و همسر و فرزندانت نوشته و در دوران کودکی طعم زندان را چشيده است، می گويد که آينده را از من و خانم شفيعی را از تو بيشتر دوست دارد. با احساسش در آن بخش اول مشترکم و بخش دوم را هم خودتان با هم حل کنید.

از حال و روز تو که خبری در دست نیست. همسرت هم خبر چندانی از تو ندارد. شنیدم که امروز قرار است هر طور شده به بالينت بيايد و از حال و روزت خبردار شود. کاش فرزندانت هم همراهش باشند که با دیدن رویشان از سوی تو امید زندگی در تو و از طریق تو در من افزایش یابد. این نامه را هم چون نامه های قبلی با امید رسیدن به مقصد نهایی یعنی بالین تو و گرفتن پاسخ از تو می نویسم ولی چه کنم که تا در زندان هم به سختی راه پیدا میکند. هر طور که شده توانستم نامه ها را به همسرت برسانم ولی ا