سربلند و سبز باش اى جنگل انسان
فيض مهدوى و ديگر اسيران نبود آزادى
على‌رضا جبارى (آذرنگ)

شگفتا در اين ميان شمارى از فرزندان اسير مردم از ستم اين کارگزاران به جان مى‌آيند و راه رهايى از سياه‌چال‌ها را درايثار نقد جان‌شان مى‌يابند و از شيوه‌ى مبارزه‌ى منفى براى شتاب بخشيدن به وصل رهايى بهره مى‌جويند و حال آنکه مردم ما به وجود وانديشه‌شان براى پيمودن راه دشوار تحول تاريخى از ديرباز معوق مانده‌ى کشورمان نيازمندند

اکنون، با فاصله‌ى کوتاهى از درگذشت جانسوزاکبر محمدى، زندانى سياسى دانشجويى در زندان اوين، پس از نزديک به دوهفته اعتصاب غذا و دچار شدن‌اش به حمله‌ى قلبى در زندان اوين، خبر ناگوار ايست قلبى و سپس مرگ مغزى ولى‌الله فيض مهدوى را در زندان رجايى شهر، به سبب در پيش گرفتن اعتصاب غذاى بلندمدت مى‌شنويم. اين رخدادهاى فاجعه‌بار در زندان‌هاى حکومت مهرورزى که يکى پس از ديگرى رخ مى‌نمايد اگر نشان ميل و اراده‌ى کارگزاران قضايى و امنيتى به از سرواکردن دگرانديشان به مرگى ناباور و نابه‌هنگام نباشد، دست کم نشان از بى‌توجهى آنان به جان اين به بندکشيدکان دارد. آيا کارگزاران حکومت که حق استفاده از آزادى بيان اين افراد را جرم تلقى کرده‌اند، بازگرداندن شان به جامعه را وظيفه خود نمى‌شمرند؟ بى‌شک تاکيد لازم نيست که از نگاه صاحبان انديشه، اين انسان‌هاى دربند هيچ جرمى نکرده‌اند، آنها تنها ازحق آزادى انديشه و بيان و ديگر آزادى‌هاى شهروندى مندرج در اعلاميه‌ى جهانى حقوق بشر استفاده کرده‌اند. با اين وجود در بند هستند و طبق هر ملاکى، بايسته است که پس از گذراندن دوره‌هاى زندان خويش، در سلامت کامل و با حفظ حقوق شهروندى شان از بند رها شوند و به آغوش خانواده‌ها و مردم‌شان باز گردند.
يک بار براى هميشه بايد اين حقيقت بر مردم ايران و جهان آشکار شود که آيا مردم غيور و شرافتمند ايران حق آزاد زيستن و آزاد مردن و بيان آزادانه‌ى خواست‌ها و انديشه‌هاى خويش را دارند؟ يا اينکه کارگزاران دولتى که مشروعيت خود را از راى مردم کشورمان دارند و خود را نمايندگان آنان به حساب مى‌آورند حق دارند هرگونه که خود مايل اند و مصالح‌شان اقتضا مى‌کند با آنان رفتارکنند و کسى هم ضامن مرگ و زندگى مردم و برخوردارى‌شان از امنيت نيست.
اگر مردم ايران حق انديشيدن و بيان خواست هاى خويش ومطالبه‌ى وضعيت بهتر براى خود را ندارند و نبايد بر کارکرد نيروهاى حاکم بر کشور نظارت و در باره‌ى آن اظهار نظر کنند، پس اين وظيفه از آن کيست؟ چه کسى جز کارگزاران نظام بايد شاهد و ناظر اين رخدادها باشد و بر کرده‌ى دولتيان انتقاد روا دارد؟ با تداوم ابدى شيوه‌هاى حکومتگرى و بدون بازسازى و نوسازى آن‌ها و انطباق بخشيدن آنها بر نيازهاى زمان، شگفت است اگر سنگ بر روى سنگ بناى حاکميت در سرزمينى بماند.
دست يازيدن به شيوه‌هاى خشونت و ارعاب و ايمن نبودن مردم بر جان خويش، به سبب دگرخواهى و دگرانديشى بى‌ترديد، تنها نقض آشکار حقوق و آزادى شهروندان دهکده‌اى به نام جهان که اعضاى آن به کمک انواع و اقسام رسانه‌ها با هم پيوند يافته‌اند و هيچ يک از آنان نه مى‌تواند و نه مى‌بايد نسبت به سرنوشت ديگران بى‌توجه و بى‌اعتنا بماند نيست، که بى‌ترديد بر سرنوشت عاملان خود نيز تأثيرى آشکار مى‌گذارد:

بنى‌آدم اعضاى يک‌پيکرند
که در آفرينش زيک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوهارا نماند قرار
تو کز محنت ديگران بى‌غمى
نشايد که نامت نهند آدمى.

و شگفتا در اين ميان شمارى از فرزندان اسير مردم از ستم اين کارگزاران به جان مى‌آيند و راه رهايى از سياه‌چال‌ها را درايثار نقد جان‌شان مى‌يابند و از شيوه‌ى مبارزه‌ى منفى براى شتاب بخشيدن به وصل رهايى بهره مى‌جويند و حال آنکه مردم ما به وجود وانديشه‌شان براى پيمودن راه دشوار تحول تاريخى از ديرباز معوق مانده‌ى کشورمان نيازمندند.

شما اى همه‌ى عزيزان دربند انديشه و بيان که در به آغوش گرفتن دلارام بى‌همتاى رهايى بى‌تاب شده ايد، برجاى بمانيد و براى رسيدن به هدف بر حق خويش از تلاش و پويش بى‌امان دريغ مداريد و بدانيد که در سرانجام اين راه دشوار به آرزوهاى معوق‌مانده‌تان خواهيد رسيد.

تهران - ١٢شهريور١٣٨۵ (سوم سپتامبر ٢٠٠۶)