نجاتم دهيد!
کبرا رحمانپور

وقت تنگ است و روزها از پى هم سپرى ميشود و هر تيک تيک ساعت، براى من صداى نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم

من يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بى روحى هستم که ترس طناب دار، خنده وشادى را از يادم برده است. خيليها به من ميگويند که تو اينهمه معروف هستيد، هنوز در زندان هستى؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمى مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن ميترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.
همنوعان، انسان دوستان!
پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلى نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاى شما گرم بوده است. من خيلى وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگرى پيش ميرفت. کاش ميتوانستم، درسهاى پيش دانشگاهى را تمام کنم. کاش مجبور نميشدم کار کنم و به مستخدمى خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولى من خيلى عذاب کشيدم و خيلى اذيت شدم. من واقعا قربانى هستم. و الان همين قربانى را ميبرند تا با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست.
من در اين روزهاى وحشت و ترس، دوباره دست يارى به سوى شما دراز ميکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمى که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر ميکنم. اينبار شايد براى آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادى را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگى خوب بعد از آن فکر ميکنم. من به اندازه کافى رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکى که خيلى وقتها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملى نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه ميتوانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پى هم سپرى ميشود و هر تيک تيک ساعت، براى من صداى نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من ميخواهم زنده بمانم. تمام راههاى ديگر به روى من بسته است. کسى به داد من نميرسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم ميخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
در پايان از زحمات خانواده ام و همه کسانى که براى نجات من تلاش ميکنند متشکرم.

کبرا رحمانپور از زندان اوين
شهريور ۱۳۸۵