|
|
در پيوند با پنجاهمين سالروز مرگ برشت!
Bertolt Brecht 1898 – 14.8.1956
برشت ما، برشت شما!
نصرت شاد
Nushad@noavar.com
از آمريكا همچون طاعون بدش مىآمد، كشورى كه او را به بهانه كمونيست بودن به دادگاه كشاند. او طرفدار انقلاب جهانى و مخالف استثمار و استعمار بود. او خواهان حقيقت و هنر، زيبايى و رفاه انسانها بود. به نويسندگانى چون گوركى، پوشكين، چخوف، هاينه، ايبسن و بالزاك احترام ميگذاشت و براى ما، او عظمت نامهايى چون هومر، سقراط و گاهى هم بودا را دارا بود
برشت شما كتهاى چرمى ميپوشيد، سيگار گران هاوانا مىكشيد، ميخواست پزشك شود، شماره پساندازى در بانكهاى سوئيس داشت، علاقه به كلكسيون و جمعآورى ماشينهاى مدل قديمى داشت، عاشق زنان هنرمند و روشنفكر غيرفمينيست بود، مخالفتى علنى با رفيق استالين نداشت، با جناب خروشچف رويزيونيست، چاى مينوشيد، يك خانه ييلاقى، لب درياچه، حومه برلين شرقى داشت، اجازه سفر به كشورهاى آنزمان عضو پيمان ناتو را داشت، پول اقامت در هتلهاى دولوكس را بهراحتى مىپرداخت، ويسكى مينوشيد، بعضى از نمايشنامههايش را با كمك معشوقههايش نوشت، از برادر بزرگتر، يعنى كشور شوراها، جايزه گرفت، در شهرى در شمال مونيخ بهدنيا آمد، جايى كه اردوگاه اجبارى قربانيان هيتلرى شد؛ در بزرگترين تياتر شهر اجازه اشتغال يافت، حزبى بود، اشعار ايدئولوژيك مىسرود، در ميانهسالى، در سن ۵٨ سالگى، همچون ساعدى - و نه مثل بزرگ علوى و جمالزاده، در سن ۹٠ سالگى، جان به جان آفرين داد. از طريق سازمان امنيت كشورش -آلمان شرقى- شكنجه نشد، از دست نازىها به آمريكا پناه برد و نه به كشور كارگران و دهقانان، يعنى ميهن شوراها!
تمام اين حرفها و ادعاها را اكنون بعد از پايان جنگ سرد بين دو بلوك، بعضى از منتقدان ادبى آمريكايى، در كتابهاى جديد قطورشان مىنمايند و در كشور "شاعران و متفكران"، اينگونه آثار ترجمه شده را بهصورت كتاب پرفروش سال، در وسايل ارتباط جمعى، شب و روز تبليغ ميكنند.
ولى برشت ما، اديبى بزرگ بود. شاعرى منتقد، نمايشنامهنويسى انقلابى، متفكرى ديالكتيكى، انترناسيوناليست، انساندوست، با نظراتى سياسى پيشگويانه بود. او براى خدمت به عدالت دست به قلم برد و براى خدمت به آزادى و ترقى، در فقر و گوشهگيرى زندگى نمود، در ساختمانهاى يك اتاقه دولتى. به جاى اتومبيل ضد گلوله ولوو سوئدى، سوار اتوبوس شهرى و دوچرخه قديمىاش ميشد. ماركس و انگلس و لنين و مائو، گاهى هم هگل؛ ميخواند. به انسانها احترام و توجه خاصى داشت. بعضى ازآثارش را از طريق كار جمعى، بهصورت گروهى نوشت، نه با كمك زنان هنرپيشه همكار. از آمريكا همچون طاعون بدش مىآمد، كشورى كه او را به بهانه كمونيست بودن به دادگاه كشاند. او طرفدار انقلاب جهانى و مخالف استثمار و استعمار بود. او خواهان حقيقت و هنر، زيبايى و رفاه انسانها بود. به نويسندگانى چون گوركى، پوشكين، چخوف، هاينه، ايبسن و بالزاك احترام ميگذاشت و براى ما، او عظمت نامهايى چون هومر، سقراط و گاهى هم بودا را دارا بود. بهجاى بازى در تياتر دولتى شهر، ما ميخواستيم او را در كارخانهها، مدارس و در خيابانهاى شهر به نمايش بگذاريم. در ميان پابرهنهها، كلاهنمديها، و آسمانجلها! .
در آن زمان، دوره جنگ سرد بين ابرقدرتها بود. آمريكا و شوروى تا دندان مسلح، روبروى هم به صف ايستاده بودند. ماركس و مائو ممنوع بودند. برشت و گوركى تا حدودى آزاد. ما آنها را نويسندگانى جالب يافتيم، چون آنها با وجود سانسور، توانسته بودند از ديوار خفقان بگذرند و به ما دلگرمى بدهند.ما با پارهاى از آثار برشت چون: آدم، آدم است؛ مادر؛ زندگى گاليله؛ روزهاى كمون فراز و فرود حكومت رايش سوم؛ داستانهاى آقاى كوينر؛ از طريق دوستان يا در بعضى از كتابفروشیهاى شهر آشنا شديم. انسان براى دمكراسى به روشنگرى نياز دارد و ما براى روشنگرى، سراغ مرحوم برشت رفتيم. امكان ديگرى نبود، آثار جالب قدغن بودند و آثار مبتذل را كسى نمىخواند. فقر و جهل و بيسوادى در جامعه ايرانزمين، حاكم بود و ما پوپوليستها و اتوپيستهاى زمان خود شديم. ما در حوالى ادبيات جوياى ناجى و مرهمى شديم. نقد و جامعهشناسى ادبى ميبايستى دستكم ما را از نظر روحى و زبانى تقويت مىنمود و به ما اميد و دلگرمى ميداد. ادبيات مسئول و مبارز و مقاوم براى ما، قهرمانان زمان خود!؛ مانند يك مذهب، آرامبخش بود. گاهى هم حالتى مقدسانه بهخود ميگرفت.
سبكهاى ادبى و هنرى مانند اگزيستانسياليسم و ادبيات سرگرمكننده و مكتب هنر براى هنر! در نزد ما قابل سرزنش بودند. ادبيات مىبايستى ما "پيشگامان" را از زنگهاى جامعه ديكتاتورى-ايلياتى پاك و تميز مىنمود و عادات فردگرايى و منفعتطلبى را به كنار ميزد. همه چيز مىبايست در خدمت مبارزه و انقلاب و در راه "جنبش آزادىبخش" مىبود.
فكر كنم وضع شما در خارج از كشور، بهتر از ما مىبود. لابد بستنى ايتاليايى مىخورديد و همراه خوبرويان، عصرها به ديسكو ميرفتيد. آثار بورخس، لوركا، ماركز و نرودا را ميخوانديد و در خيابانها شعار:
هو، هو، هوشى مين - چه، چه، چه گوارا، را سر ميداديد.
و ما در شبنامهها، شعارهاى آتشينى چون:
مرگ بر ديكتاتورى! مرگ بر بورژوازى كمپرادور!
زنده باد آزادى خلق!، آزادى براى سخن!
يانكى گوو هوم!، ايران را سراسر ويتنام ميكنيم، ايران را سراسر سياهكل مىكنيم!، و غيره مىنوشتيم.
ما مجبور شديم اغلب ادبيات و هنر را سياسى نماييم و مىخواستيم با بعضى از آثار برشت، فشار ديكتاتورى عريان را قدرى تحملپذير نماييم. و اكنون در ميان شما "خارجنشينان" تمرين پلوراليسم، دمكراسى، و جمهوريخواهى لائيك! مىكنيم تا شايد اين بار مكتب آزادى در مملكتمان عملى شود.
ما در آن روز فقط به نيكى از برشت، گوركى، صمد، خسرو؛ و ادبيات ياد خواهيم كرد و در ميدانهاى شهرها، مجسمههايى از آنان برپا خواهيم كرد، همانطور كه بعضى از غربيها، مجسمههاى حافظ، خيام، و رومى را در پارهاى از شهرهاى فرهنگىشان برپا نمودهاند!.
|
|
|