هفتادمين سالگرد قتل گارسيا لوركا
Garcia Lorca , Fedrico 05.06.1898 – 19.08.1936

گارسيا لوركا – شاعر اعدامى از اندلس
آرام بختيارى

او در مصاحبه‌اى گفته بود:“من هيچگاه سياسى نبودم، بلكه انسانى انقلابى، چون هيچ شاعر واقعى غير انقلابى يافت نميشود. در شرايط سخت و ناگوار، شاعر بايد با مردم خنده و گريه كند. در صورت نياز او بايد گلدان خوشبوى خود را به زمين بگذارد و براى نجات بيچارگان وارد باتلاق گنديده جامعه شود“!

گارسيا لوركا،شاعر و نمايشنامه‌نويس اسپانيايى،سى و هشت ساله بود كه از طريق فالانژيست‌هاى راستگراى طرفدار ژنرال فرانكو، در آغاز جنگ داخلى اسپانيا ربوده شد و يكروز بعد به قتل رسيد. روزنامه‌هاى فاشيستى آن‌زمان،دليل اعدام او را غير از فعاليت انقلابى واجتماعى، مسئله شخصى او يعنى همجنس‌گرايى‌اش اعلام كردند. لوركا بين سال‌هاى ١٨۹٨ تا ١۹٣۶ ميلادى زندگى نمود. پدرش از زمينداران كلان و مرفه ايالت اندلس در جنوب اسپانيا و مادرش معلم مدرسه بود. به‌قول يارانش، در اندلس هنوز كه هنوز است، آوازخوانان در غم مرگ جانگداز لوركا گريه ميكند. از خصوصيات اين استان تاريخى؛ زيبايى طبيعت و ادبيات فولكلوريك كولى‌هاى آن هستند كه لوركا را از دوران كودكى تحت تأثير قرار دادند. امروزه دشت‌هاى وسيع حاصل‌خيز و برف‌هاى قله سيرانوادا در آنجا، از عوامل جذب جهانگردان باسليقه! هستند. لوركا ميگفت كه از روى بالكن خانه پدرى ميتوانست در دوران كودكى، برف‌هاى قله سيرانوادا را به تماشا بنشيند. او همچنين مينويسد كه به علت طبيعت سرسبز و معطر و پرگل دشت‌ها، اغلب صبح‌ها با سردردى شاعرانه! از خواب بيدار ميشد.
اندلس، نقطه تلاقى سه فرهنگ: اروپايى، آفريقايى و آسيايى؛ همجوار درياى مديترانه است. گوته گفته بود كه در اندلس فرهنگ غرب و شرق را نميتوان از هم تشخيص داد. اندلس نه تنها زير تأثير فرهنگ مسيحى و اروپايى بلكه تحت نفوذ فرهنگ شرقى و اسلامى نيز بود. قوم مور الجزايرى در سده‌هاى ميانه، فنيقى‌ها و كارتاژها در دوران باستان قرن‌ها مقيم اندلس بودند. شهرهاى گرانادا و قرطبه و قلعه الحمرا از ديدنی‌هاى زمان حال اندلس هستند. شايد به دليل حضور محسوس فرهنگ شرقى، لوركا هم مانند گوته يكى از دوستداران شعر حافظ شد. شعر لوركا تركيبى است از درام و صنعت شعرى، مدرن و سنتى، اروپايى و شرقى، خشن و لطيف، مهاجم و دوستانه.
لوركا خود ميگفت كه تنها موضوع شعرش، درد است؛ دردى كه بر اثر جراحات ناشى از احساسات عدالت‌خواهانه انسانى، موجب شد، اگر چه معمولن موضوع شعر مدرن، تنهايى فرد بود. او در مصاحبه‌اى گفته بود:“من هيچگاه سياسى نبودم، بلكه انسانى انقلابى، چون هيچ شاعر واقعى غير انقلابى يافت نميشود. در شرايط سخت و ناگوار، شاعر بايد با مردم خنده و گريه كند. در صورت نياز او بايد گلدان خوشبوى خود را به زمين بگذارد و براى نجات بيچارگان وارد باتلاق گنديده جامعه شود“!. عشق لوركا به ادبيات كولى‌ها و فرهنگ فولكلوريك اسپانيا باعث شد كه عده‌اى او را شاعر كولى‌ها بنامند. پاپلو نرودا ميگويد كه در شعر لوركا عشق و مرگ، دست در دست به رقصى وحشيانه مى‌پردازند؛ گاهى لخت و عريان و گاهى ماسك به چهره و پوشيده، شعرش نه تنها حامل الهام بلكه شامل خرد نيز هست. لوركا از طريق مادرش در نوجوانى با شعر مدرن فرانسه از جمله آثار: بودلر، مالرمه، و والرى آشنا گرديد. او با نقاشان و هنرمندان نوگراى آن‌زمان اسپانيا يعنى پيكاسو و دالى نيز رفت و آمد داشت. شايد به اين علت عده‌اى آثار او را تصويرى حقيقى از واقعيت‌هاى اجتماعى ميدانند.
لوركا ميگفت كه تئاتر نيز شعرى است كه انسانى شده، تئاتر محلى است براى به خنده انداختن يا گريه آوردن تماشاچى. او با كمك تاتر،آينه‌اى در مقابل جامعه و نظام آن‌دوره اسپانيا قرار داد تا آن‌ها خود را در آن دوباره بيابند. او از تئاتر به‌عنوان مدرسه‌اى براى آموزش مردم و تربيت انسان‌ها استفاده نمود و تئاتر را تبديل به تريبونى براى پيشرفت و آگاهى اجتماعى كرد. لوركا ميگفت كه خلقى كه به تئاتر خود كمك نكند و يا از آن حمايت ننمايد، اگر نمرده باشد، حتمن در حال نقاهت است. منتقدين، آثار او را تحت تأثير استتيك و زيبايى‌شناسى كارهاى ويكتور هوگو ميدانند، عده‌اى هم نمايشنامه‌هاى او را جامعه‌شناسانه و يا فولكلوريك به‌حساب مى‌آورند.
يكى از نمايشنامه‌هاى گارسيا لوركا، جشن عروسى خونين، نام دارد؛ عنوانى كه پيشگويى غيب‌گويانه از ربودن و اعدام شاعران و نويسندگان مخالف در كشورهاى شبه‌فاشيستى ديگر شد. او در كشورى زيست كه فرهنگش آن‌زمان، فرهنگ مرگ نام گرفت. او درجامعه‌اى قربانى شد كه نمايشگاه نقاشى پيكاسو را بنيادگرايان مذهبى به هم ميزدند. حتا افشاى قتل ناجوانمردانه او نيز به دليل سرشناس بودنش، سبب كشف قتل هزاران مبارز گمنام ديگر درآن سال‌ها شد. مونتاژ شعرى از او پيرامون گروه‌هاى فشار نيمه‌دولتى و فالانژ و نيروهاى امنيتى زمانش به‌صورت زير است:

مغزهاى سربى
روح‌هاى لاكى
با اسب‌هاى سياه
و نعل هاى تيره.
به اين سبب
خود اشكى نمى‌ريزند!