افسانه اتيوپيائی
راستی، دروغ
ترجمه از نروژی: ش _ سيامک


در زمانهای خيلی قديم در سرزمينی که حالا ديگر مشکل است بگوئيم کجا، "راستی"، "دروغ"، "آب" و "آتش" با هم در سفر بودند

در زمانهای خيلی قديم در سرزمينی که حالا ديگر مشکل است بگوئيم کجا، "راستي"، "دروغ"، "آب" و "آتش" با هم در سفر بودند. يکروز بناگاه در سر راه به يک گله بزرگ از حيوانات برخورد ميکنند. ميل داشتن گله بر آنان چيره شده و هر کدام ميخواهد که آنرا داشته باشد. سرانجام بعد از يک بگو مگوی طولانی به اين فکر ميافتند که بطور عادلانه گله را ميان خودشان تقسيم کنند، و اين چنين آنرا چهار قسمت کرده و هر کدام صاحب سهم خود ميشود.
اما دروغ حريص بود و ميخواست سهم بيشتری به او تعلق بگيرد. بنابراين پيش "آب" رفت و درگوشی به او گفت: "مواظب خودت باش! "آتش" در اين فکر است که سهم تو را هم از آن خود کند. او ميخواهد همه درختان و گياهان محلی را که تو در آن زندگی ميکنی بسوزاند، و اين چنين حيوانات تو را فراری دهد. بنابراين فکر ميکنم که تو زود بايد "آتش" را خاموش کنی. بعد ما ميتوانيم سهم او را هم ميان خودمان تقسيم کنيم."
"آب"، "دروغ " را باور کرده، خود را روی "آتش" انداخته و خاموشش کرد. سپس "دروغ" پيش "راستي" رفت و به او گفت:"ديدی "آب" چه کاری با "آتش" کرد؟ ما نبايد بيشتر از اين با او همراه باشيم. بايد همه حيوانات را برداشته و به بالای کوه ببريم."
"راستي"، "دروغ" را باور کرده و با هم همه گله را به بالای کوه ميبرند. "آب" فرياد ميزند:"منو تنها نگذاريد، صبر کنيد منم ميام!". "آب" اينرا گفت و بدنبالشان دويد اما نتوانست از کوه بالا برود. هر بار باز به جای خود باز ميگشت.
وقتی به بالای کوه رسيدند. "دروغ" برگشته و به "راستي" گفت:"احمق! من تو را گول زدم. گله ات را به من بده و بنده من شو! و الا خوردت ميکنم!" راستی گفت:"آری تو منو گول زدی، اما هيچگاه نميتوانی منو بنده خودت کنی." بعد با هم گلاويز شده و به زدو خورد پرداختند. دعوا، چندين روز به طول کشيد. هيچکدام سر عقب نشينی نداشت و هيچکدام توان پيروزی بر ديگری را نه. سرانجام ناچار شدند از "باد" بخواهند که بگويد کدام برنده اين دعوا است. باد که با سرعت زياد از دامنه ها بالا ميامد و به هرکجای کوه بلند سر ميکشيد، گفت:"در چنين دعوائی هيچ برنده و بازنده ای وجود ندارد. شما دو تا بايد تا ابد با هم بجنگيد. يک بار "راستي" ميبرد، بار ديگر "دروغ"، و بعد "راستي" مجبور ميشود که باز به جنگ "دروغ" برود و بدين ترتيب جنگ و دعوا ادامه مييابد. "راستي" بايد تا ابد عليه "دروغ" بجنگد و بايد همچنان هميشه مواظب خودش باشد که يکبار برای هميشه در مقابل "دروغ" نشکند." و چنين است که تا امروز هم "راستی" و "دروغ" در جنگ مداوم اند عليه يکديگر.


بيستم دسامبر ٢٠٠٥