در فراق سپيده و آتش
طنين


"شعر من آواز مستمر وجود من است. در جهانی که وجود مرا از وجود ديگران می پردازد و ادامه می دهد. ديگرانی که پيوسته به هم و. .. تنهايند. چون تنهايند به هم پيوسته اند. تنهايی می شود شعرشان."

فراقی

سپيده که سر بزند
نخستين روز روزهای بی تو
آغاز می شود
آفتاب سرگشته وپرسان
تا مرا کنار کدام سنگ
تنها بيابد به تماشای سوسنی نوزاد
به نخستين دره سرگشتی هام
در انديشه تو ام
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گريبان
که انگشت اشاره ات
به تهديد بازيگوشانه
منقار می زند به هوا
و فضا را
سيراب می کند از شبنم و گياه
سپيده که سر بزند خواهی ديد
که نيست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم
آخرين ستارگان کهکشان شيری را
تا خوابگاه آفتابيشان
بدرقه می کردند
سپيده که سر بزند
نخستين روز روزهای بی مرا
آغاز خواهی کرد
مثل گل سرخ تنهايی
آه خواهی کشيد
به پروانه ها خواهی انديشيد
و به شاخه سدری
که سايه نينداخته بر آستانه ات

آتشی افسرده می شود. آتشی خاموش می شود. و آن چه باقی می ماند خاکستر نشسته بر شهر دودآلود غم زده ای است که شاعران بزرگش را به خاک می سپارد. منوچهر آتشی نامدار شاعر معاصر چشم از جهان فرو بسته است و ورطه ی شعرامروز ايران بار ديگر قدرشاعری را از دست می دهد که به سختی جايگزين می شود.
آتشی در باره ی زنده گی و روزگار خود چنين می گويد:
«دوم مهرماه ١٣١٠ در روستای "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم، خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود ٤ نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگی من به دليل اينكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود "آتشی" شد، پدرم فردی باسوادی بود و به دليل علاقه‌‏ای كه سرگرد اسفندياری كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، به پدرم داشت او را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد. در سال ١٣١٨ به مكتب خانه رفتم در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدی را ياد گرفتم ولی به دليل شورشی كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسی بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم. كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم، در اين سال‌‏ها بود كه هوايی شدم و دلم برای روستا تنگ شد و با مخالفت‌‏هايی كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است. البته مساله علاقمندی من به شعر و شاعری به دوران كودكي‌‏ام باز مي‌‏گردد خيلی كوچك بودم كه به شعر علاقه ‏مند شدم، اما اولين تجربه عشقی در چاهكوه اتفاق افتاد. او نيز توجهی پاك و ساده دلانه به من داشت. آن دختر خيلی روی من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.»
آتشی در ادامه زندگی نامه خود نوشتش آورده: "در آن سال‌‏ها ترانه‌‏های زيادی سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطانی كه بعدها به آن دچار شد رد پايی اين عشق در تمام اشعار من به چشم مي‌‏خورد. پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم، در آن سال‌‏ها بود كه اشعارم را روزنامه ‏های ديواری كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر مي‌‏كردم و حتی در اين سال‌‏ها در چند تئاتر نيز نقش‌‏ هايی ايفاء كردم."
آتشی پس از پايان دوره دبيرستان به دانشسرای عالی راه پيدا می کند و به عنوان معلم مشغول به کار می شود: "در همين سال‌‏ها اولين شعرهايم را در مجله فردوسی منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگی در كوه‌‏ ها و دره ‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده ‏اند.آشنايی با حزب توده تاثيرات بسيار زيادی بر آثار من گذاشت و شعرهای زيادی برای اين حزب با نام‌‏های مستعار در روزنامه‌‏ های آن روزها منتشر كردم و حتی در ٢٩ مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران برای شورش نقش به سزايی داشتم، ولی با مسائلی كه برای حزب به‌‏ وجود آمد؛ از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدی سياسی من به نوعی پايان يافت." او درباره زندگی خانوادگی اش نوشته: "تاكنون دوبار ازدواج كرده ‏ام كه هر دو بار بي‌‏ثمر بوده است، همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم [البته پسرم مانلی به دليل بيماری كه داشت فوت كرد] به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال ١٣٦١ ازدواج ديگری داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم."
"آهنگ ديگر" در سال ١٣٣٩ در تهران چاپ شد و پس از اين مجموعه، دو مجموعه ديگر با نام‌های "آوای خاك" [تهران، ١٣٤٧] و "ديدار در فلق"تهران١٣٤٨] ] از او انتشار يافت. جز اين مجموعه‌های شعر، داستان "فونتامارا اثر ايگناتسيو سيلونه" را هم به زبان فارسی ترجمه از وی همچنين مجموعه‌های "وصف گل سوري" [١٣٦٧]، "گندم و گيلاس" ١٣٦٨، "زيباتر از شكل قديم جهان" [١٣٧٦]، "چه تلخ است اين سيب" ١٣٧٨ و "حادثه در بامداد" ١٣٨٠، ترجمه‌ آثاری چون دلاله [تورنتون وايلدر] و لنين [ماياكوفسكی] برخی از آثار منتشر شده آتشی هستند. او البته آثار ديگری در نقد و تفسير شعر نيز منتشر کرده و چند کتاب ديگر هم آماده انتشار است.
منوچهر آتشی دوست واژه ها و دلداده به کلمات بود. در روزگار غريبی و تنهايی واژه گان هم او بود که صفحات پربار شعر ماهنامه ی کارنامه را سر و سامان می داد و جايزه شعر کارنامه را راه انداخته بود. مرد خونگرم جنوبی آتش کار و بار شعر امروز را عليرغم همه ی رنج ها و ملامت ها و سختی ها روشن نگه داشته بود. حتی درد جانکاه بيماری و تلخی حوادث روزگار مصيبت بار ميهن هم نتوانسته بود او را از تلاش پيگير و کوشش خستگی ناپذيرش باز دارد. بی گمان بسياران شاعران مطرح روزگار ما الفبای سرودن را در مکتب او آموخته بودند . به هر روی منوچهر آتشی بيش از پنجاه سال سرود و آموخت و آموزش داد و جنگيد. در هفته های آخر زنده گی چهره ی ماندگار شناخته شد و از او تجليلی نه چندان درخور شد. پس از آن روزنامه ی کيهان به سياق هميشگی شاعر را مورد تهاجم قرار داد. چند روز بعد آتشی در بيمارستان بستری شد. درد و رنج را هفته ای بيش تاب نياورد.
افسوس که اين بار واژه ها نه آييژکی ,نه شراره ای و نه شعله ای پديد آورند. آتش فروزان هستی شاعر آرام و به يک باره افسرده شد. خاموش شد.
آتشی خاموش شد و خاکسترش بر وجود ما و همه ی واژه های ناب روزگار ما نشست.