|
|
دى. اچ. لاورنس Lawrence , D. H ١٨٨۵ – ١۹٣٠
ادبيات و نيازهاى ديگر انسان
يا انتقاد ادبيات عشقى-اروتيك، از سرمايه دارى !
نصرت شاد nushad@noavar.com
گروهى به لاورنس لقب نويسنده فيلسوف يا روانشناس نويسنده دادند. او نظرات فلسفى، سياسى يا اخلاقى خودرا بصورت مقاله مطرح ميكرد و آنان را خردگرايى پسامدرن خلاقيت ناميد. از جمله سخنان مشهور او اين بود كه ميگفت؛ جهان ظاهر، واقعى نيست، و جهان غيرظاهر، واقعيت دارد
دى. اچ. لاورنس بين سالهاى ١٨٨۵ و ١۹٣٠ زندگى نمود. اودر انگليس بدنيا آمد و در جنوب فرانسه براثر ابتلا به بيمارى سل درگذشت. خاكسترش را بدليل هوادارى او از يك فرقه شبه بوديستى-سرخپوستى، در رودخانه اى درمكزيك پخش نمودند. پدرش كارگر معدن و مادرش معلم دبستان بود. لاورنس خود چندسالى آموزگار دبيرستان درانگليس شد. اوازسال ١۹١۴ با يك زن آلمانى بنام فريدا ازدواج نمود. در زمان جنگ جهانى اول به سبب اتهام جاسوسى براى آلمان، او به كشورهاى: سيلان، استراليا، آمريكا و مكزيك فرار نمود. لاورنس درتمام عمر درحال سفر، فرار و مهاجرت، در فقر و تنگدستى زندگى كرد. او گويا نقاشى نيز مينمود و در سال ١۹٢۹ نمايشگاه تصاويرش را بهم زدند و از نشان دادن آنها در انگليس جلوگيرى كردند.
كتاب رنگين او حدود ٣٠ سال سانسور شد و اجازه نشرنيافت. گرچه لاورنس فرزند يك كارگر معدن و در فقر و تنگدستى زيسته بود، ولى او به جاى شعارهاى معمولى و ابتدايى: نان – كار – مسكن – آزادى!، سراغ نيازهاى غريزى-طبيعى و عشقى-جنسى، انسان غربى رفت و كوشيد تا با طرح آنها در ادبيات، خشم سرمايه دارى و كليساى مسيحى پوريتانى را برانگيزد، و سرانجام در حين جنگ جهانى اول، به اتهام جاسوسى براى آلمان پروسى، او را وادار به فرار و مهاجرت از كشورش نمودند. لاورنس يكى ازمنتقدين عوارض صنعتى شدن جوامع غربى در آغاز قرن بيست بود. او پروسه صنعتى و مكانيكى شدن جوامع و انسانها را مرگ آورناميد، چون شور و شوق و عشق و محبت به تدريج در روابط انسانى بطور سيستماتيك نابود ميشوند. لاورنس نظم طبيعت و ريشه طبيعى انسانيت را مهمتر ازترقى اقتصادى و فردگرايى درنظام سرمايه دارى ميدانست.
غير از عواقب صنعت،اوبه انتقاد از بنيادگرايى مذهبى مسيحيت انگليس پرداخت كه غرايز طبيعى انسان راسركوب ميكنند. و سرانجام به نقل از منتقدين ماركسيست، او زير تاثير خردگريزى اواخر دوره بورژوازى، به متافيزيك پناه برد و با تكيه بر روابط انسانى به انتقاد از سودجويى سرمايه دارى، اصول و اخلاق بورژوازى پرداخت. او در آثارش به مسائل جنسى در رابطه با توليد مثل و ازلى دانستن نيروهاى طبيعى، اهميت اغراق آميزى داد. لاورنس اخلاق مسيحى بورژوازى را مخالف غرايز و قوانين طبيعى و روان ناخودآگاه انسان ميدانست. او با مطرح نمودن مسائل: عشقى، احساسى، اروتيك در ادبيات، موجب خشم سردمداران فرهنگى جامعه گرديد. لاورنس از نابودى: محيط زيست، طبيعت بكر، روابط رومانتيك جوانى، روابط زناشويى و خانوادگى، در رابطه با سركوب غرايز، طبيعت گرايى، و ساده گرايى انسان اوليه، سخن راند. او در مورد رابطه زن و مرد گاهى وارد فلسفه و حوزه عرفان ميشد. هرمان هسه مدعى شد كه لاورنس از موضع ناتوراليستى به انتقاد از جهان صورى، مجازى و مرده، و عناصر: پول و ماشين، در سرمايه دارى مى پرداخت.
او در تمام عمر به بيمارى سل مبتلا بود و آنرا مزاحم خلاقيت ادبى دانست. با اين وجود مورخين ادبى حجم آثاراو را با حضور دائم: آوارگى، مهاجرت، فقر و اختلافات زناشويى و بيمارى، قابل تحسين ميدانند. او در زمينه هاى: شعر، رمان، نوول، داستان كوتاه، مقاله، نمايشنامه، سفرنامه و نظرات فلسفى، دست به قلم زد. خواننده در آثارش شاهد سمبولهاى: جانورى، گياهى، رنگ، صدا و منظره ميشود كه اغلب احساسات و شرايط روحى قهرمان داستان را درميان ميگذارند. آثار لاورنس جنبه هاى قوى شخصى و اتوبيوگرافيك دارند. او را ميتوان پايان و تكميل سنت عظيم رمان قرن بيست انگليس دانست. لاورنس از سال ١۹۵۵ نماينده ملى و بين المللى ادبيات كلاسيك مدرن انگليس نيز بشمار مى آيد.
گروهى به لاورنس لقب نويسنده فيلسوف يا روانشناس نويسنده دادند. او نظرات فلسفى، سياسى يا اخلاقى خودرا بصورت مقاله مطرح ميكرد و آنان را خردگرايى پسامدرن خلاقيت ناميد. از جمله سخنان مشهور او اين بود كه ميگفت؛ جهان ظاهر، واقعى نيست، و جهان غيرظاهر، واقعيت دارد. سالها به او اتهام داشتن عقده تربيتى- روانشناسى “اديپوس“ زده شد، تا اينكه سرانجام او درسال ١۹١۵ به انتقاد از تحليلهاى ادبى روانشناسانه پرداخت. كتاب “سكس و گفتمان“ ميشل فوكو را تحت تاثير نظرات اخلاقى- سياسى و طبيعت گرايى-ساده گرايى، پورنوگرافى و آزادى روابط جنسى لاورنس ميدانند. او درسالهاى مهاجرت از موضع تلخ و سرخوده گى به انتقاد از: سوسياليسم، دمكراسى و فعاليت سياسى پرداخت و گاهى نظرات شبه فاشيستى را تبليغ مى نمود. و ميگفت كه در غرب مقوله هاى: اسطوره، دين، و رهبرى بايد جامعه را متحد نمايند و به جاى ايدئولوژى نژادى فاشيسم،از ايدئولوژى نژادى جهانى-آسمانى! سخن گفت.
لاورنس يكى از نويسندگان مورد اختلاف صاحبنظران درقرن بيست بود. يوسف كنراد او را مبتذل ناميد. جويس نوشت كه لاورنس، نويسندهء واقعا ضعيف و بدى است. ولى طرفداران لاورنس نظرات ديگرى را نمايندگى ميكردند. آرمين آرنولد درسال ١۹۷٢ نوشت كه آثار لاورنس رابايد درمدارس تدريس كرد چون او مثل ديكنز نه تنها لذت آور بلكه مفيد براى همه ميباشد. فمينيست ها به او فيلسوف شاعر لقب دادند.
ازجمله آثار او: رنگين كمان، عصا، خانم چاترلى و معشوقهايش!، زنان عاشق، پسران و معشوق ها، طاووس سفيد، دختران ازدست رفته، مجموعه مقالات (بازى و نقش روان نا خودآگاه)، كانگرو، مار پردار و صبح هاى مكزيكى، هستند. دو رمان رنگين كمان و خانم چاترلى، سالها در غرب ممنوع شدند. طاووس سفيد، اولين رمان لاورنس بود. سه مجموعه داستان او را مهمترين آثارش ميدانند. به رمان رنگين كمان كتاب نسل ها لقب دادند. پسران و معشوقه هاى زن را رمانى آموزشى و اتوبيوگرافيك بشمار مى آورند. از لاورنس دو سفرنامه جالب نيز به جا مانده است.
|
|
|