حريف بى‌خبر کجا...؟
على رضا جبارى {آذرنگ}


 به اکبر محمدى و همه‌ى
 رهروان راه عشق 


در اين جهان به سرسرى کسى به جان نمی‌رسد
هزار مست نغمه‌خوان، به گل، خزان نمى‌رسد
به عشق ره نمی‌برند مردمان، ز بيم جان
نرفته شب، به روشن سحرگهان نمی‌رسد
کمين نشسته‌اند بس، کمانگران به راه‌ها
به تيره‌راه سرکش‌اش، به کس امان نمی‌رسد
سپيده کى برون شود ز پشت اين شب سيه
نويد وصل تا سحر به عاشقان نمی‌رسد
بلا کشند رهروان، به صخره‌سنگ‌هاى کوه
وگرنه کس به قله‌ى بلند آن نمی‌رسد
زموج بحر کى رهد کسى که دل به يم نزد؟
طنين ناله تا به اوج آسمان نمی‌رسد
زما و من رهيده‌اى، به ما سوا رسيده‌اى
خوشا! و گرنه پشـٌه‌اى، به کهکشان نمی‌رسد
ز عاشقان بسى فدا، شوند ور نه دست‌ها
در اوج راحت و امان به دل‌ستان نمی‌رسد
مى‌ سبوى مهر را به جام جان کشيده‌اى
نخورده مى، به اين فضاى بى‌کران نمی‌رسد
ز همت‌ات طلب کنم توان وصل را کنون
ز پافتاده رهروى به دوستان نمی‌رسد
حريف بى‌خبر کجا و قصد جان پاک تو
ز بند وارهيده‌اى و بر تو آن نمی‌رسد
رسيده‌اى تو عاشقا به وصل دوست، غم مخور
ره حريف خود - نگر به عاشقان نمی‌رسد
ز شام تيره بگذرم به ياد نام زنده‌ات
به صبحد‌م گذر کنم که شب بدان نمی‌رسد

١١/۵/٨۵{٢٠٠۶/۹/٢}