زنان سرزمین من با عشق میمیرند!
محمود خلیلی


تقدیم به زنان مبارزی که عاشقانه
در برابردژخیمانه سرمایه می ایستند
وبا نه سترگ خود لرزه براندام دژخیمان
می افکنند.


سرما تمام جانش را پرکرده بود. یک لحظه فکر کرد که با سر برود توی شیشه و همه چیز روتمام کند دیگر خسته شده بود. از وقتی که آمده بود تهران این چندمین باری بود که به دادستانی انقلاب احضار می شد. وقتی که از زندان آزاد شده بود بخاطر شرایطی که توی شهرستان حاکم بود. مثل گاو پیشانی سفید بود و مجبور بود گوشه خانه بشیند.

سرما تمام جانش را پرکرده بود. یک لحظه فکر کرد که با سر برود توی شیشه و همه چیز روتمام کند دیگر خسته شده بود. از وقتی که آمده بود تهران این چندمین باری بود که به دادستانی انقلاب احضار می شد. وقتی که از زندان آزاد شده بود بخاطر شرایطی که توی شهرستان حاکم بود. مثل گاو پیشانی سفید بود و مجبور بود گوشه خانه بشیند. چند بار دنبال کار رفته بود ولی چون تقریبا" همه می شناختنش بهش کار نمی دادند یک بار که مدتی توی شرکت یکی از اقوامش کار گیر آورده بود دردسری برای صاحب شرکت درست کردند که عطاء کار را به لقاش بخشیده بود. بیچاره را بجرم دایر کردن مرکز فساد مدتی باز داشت کرده بودند وبا کلی پارتی بازی وحق وحساب توانسته بود خودش را نجات بدهد.
یاد آن روزی افتاد که جلو مغازه پدرش ایستاده بود تا او برود دستشوئی و برگردد. دوسه تا از لات ولوتهائی که توی بسیج و سپاه بودند دوره اش کردند و با متلک وشتلک سر به سرش گذاشتند، یکی شان می گفت: من اینومی شناسم از زمان شاه بی حجاب بوده توی ده (روستا)هم که درس می داد دخترای ده را از راه بدر می کرد. آخه اون پدر مادر درست حسابی ای که نداره تا جلوش را بگیرن. برادراش هم ضدانقلابن.
در حالی که خون خونش را می خورد سعی کرد به داخل مغازه برود و آنها را کم محل کند ولی این جانورها دست بردار نبودند .
درب مغازه ایستاده بودند و لیچار می گفتند که پدر سررسید.
پدری که یک عمر با رنج و زحمت بچه هایش را بزرگ کرده بود و درعین بی سوادی تمام تلاشش ادامه تحصیل بچه ها بود و همراه و همراز آنها. با جثه کوچک ونحیفش راه را باز کرد و داخل شد با خونسردی به گوشه مغازه رفت و چوبی را که شبها کرکره مغازه را با آن پائین می کشید برداشت وبا فریادی به سمت آنها حمله کرد .
تازه متوجه شده بود که پدر ارجیف آنها را شنیده و از کوره در رفته است. با شتاب خودش را جلوی پدر رساند وبا داد و فریاد که: از جان من چی می خواهید؟ غلط کردید از زندان آزادم کردید، حالا برایم دردسر درست می کنید مردش هستید بیایید جلوتا چشمهاتونو از کاسه دربیاروم .
با داد و بیدای که راه افتاده بود رهگذرها ومغازه دارهای اطراف جمع شدند وبا هوکردن وفحش وفضاحت باعث فرار آنها شدند.
اما هفته بعد که به سپاه رفته بود برای معرفی ماهانه دوباره چشم بند بهش زدند وبه اتاق بازجوئی بردند ویک هفته توی انفرادی نگهش داشتند بدون اینکه بگویند برای چی وچرا ؟
البته خودش از مشکلاتی که برای خانوادهاش فراهم کرده بودند خسته شده بود واز اینکه یک هفته بود نگهش داشته بودند راضی بود. خیلی دلش می خواست دیگه آزادش نکنند برای همین هم تصمیم داشت اگر خواستند بازجوئی بکنند طوری برخورد کند که باعث ماندنش توی زندان بشود .
بعد از یک هفته که به دفتر سپاه بردنش کریمی فرمانده سپاه بهش گفته بود: می توانی بروی بیرون. پدرت منتظرت است ولی یادت باشد باید هر15روزیکبار خودت را معرفی کنی.
اوهم با عصبانیت دادزده بود: من دیگه حاضر نیستم بروم بیرون ومی خواهم اینجا بمانم اگر از در بروم بیرون دیگر با پای خودم اینجا نمی آیم . من حاضر نیستم هر 15روز یکبار خانواده ام را زجر بدهم .مرگ یک دفعه شیون هم یک دفعه وقتی منو اینجا نگهدارید، دیگر خیال خانواده ام راحت است که من اسیرم و برایشان عادی میشود. ولی هرچند وقت یکبار که می آیم خودم را معرفی می کنم تا برگردم آنهانصفه جان شده اند.
کریمی باعصبانیت داد زد: این دیوانه رابیرونش کنید بعد حالیش می کنم که چطوری باید بیاید با التماس خودش را معرفی کند.
دو تا پاسدار زن به زور او را کشیدن تا دم در وقتی که پدر را با لبخندش دید سعی کرد خودش را محکم وسرپا نشان بدهد. خلاصه به خانه رفتند و دیگر برای معرفی نرفته بود تا به تهران آمده، به امید کار و تلاش و زندگی دوباره در رود پر تلاطم جمعیت تهران تلاش را آغاز کرده بود.
برای مدتی خانه خواهرش اقامت کرده بود با تمام مشقات و حرف و حدیث ها ،کاری پیدا کرده بود توی یک تولیدی پوشاک .
صاحبکا ر خوب وروشنی داشت. خیلی دلش می خواست به او کمک کند واز طریق همان صاحبکار بود که کاری توی مطب دکتر پیدا کرد و توانست برای خودش خانه ای اجاره کند. اما همه چیز به راحتی که به نظرمی رسید نبود. خیلی زود دردسرها شروع شد.
اوائل به اسم اینکه مریض دارند یا خودشان مریض هستند به مطب می آمدند وهمه چیز را زیر نظر داشتند. ولی بعد از مدتی خیلی عریان وعلنی می ریختند داخل مطب و با عنوان بد حجابی وبی حجابی هرچی دلشان می خواست بارش می کردند .
این حکایت چندی بود شدید تر شده بود. بطوری که دیگر تا نزدیکی خانه تعقیبش می کردند. همیشه این نگرانی را داشت که نصف شبی، وقتی بریزند توی خانه وکلکش رابکنند.
یکی از روزها که از مطب تعطیل شده بود و به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می کرد جوانی که برای مداوا قبلا" به مطب آمده بود. جلویش سبز شد و از نتیجه آزمایش و نظرات دکتر پرسید.
در همین زمان تعدادی پاسدار آنها را محاصره کردند و هرکدامشان را داخل اتومبیلی چپاندند.
داخل ماشین متوجه شد این جوانک مریض مامور بوده وحال می خواهند او را اذیت کنند .
پس از طی مسافتی و پرسیدن چگونگی ارتباط و تهدید به اینکه با این جوان روابط نامشروع داشتی، روشن کردند اینها فقط بهانه است و کنجکاو این هستند که چرا به تنهائی در تهران زندگی می کند و با چه کسانی ارتباط دارد .
همه این سئوال و جوابها و تهدیدها را سعی کردند تحت منکرات و بدحجابی توجیه کنند و با تذکری او را پس از چند ساعت کنار خیابان رها سازند. ولی او متوجه شده بود چند نفر در تعقیب او هستند با دلهره و نگرانی خودش را به خانه رسانده بود و می دانست صاحب خانه در منزل نیست و اگر اینها از دیوار وارد خانه شوند هیچکاری از دست او بر نمی آید. از ترس و دلهره چراغ راروشن نکرده بود و در کنج اتاق شب را به صبح رسانده بود.
بعد از این موضوع یکبارهم او را بهمراه چند زن بیمار بعنوان بد حجاب دستگیر وبه پل رومی برده بودند.
چندی بود که از دادستانی انقلاب چهارراه قصر زنگ می زدند و او را برای روز و ساعت مشخصی احضار می کردند و وقتی او به دادستانی می آمد پس از چند ساعت معطلی به او می گفتند می توانی بروی از این رو دیگر به این موضوع (تلفنها) اهمیت نمی داد.
تا چندی پیش که شخصی بنام موسوی زنگ زده وبا فحاشی تهدید کرده بود: اگر در تاریخ تعیین شده به دادستانی مراجعه نکنی، به محل کارت می آئیم و یکسره تو را به اوین می بریم.
از این رو بناچار امروز هم از کارش زده وبه دادستانی آمده بود .
هر وقت به این محل می آمد خشم وکینه سرتا سر وجودش را همراه با ترسی ناشناخته پر می کرد .آرزو می کرد کاش با دیگر رفقایش اعدام شده بود.
چهره کریه بازجوهائی که حالا در قالبی اداری فرو رفته بودند باعث چندشش می شد .
خلاصه بعد از یک ساعت ونیم پاسداری به سراغش آمد و او را به اتاقی راهنمائی کرد .در بدو امر کسی داخل اتاق نبود و پاسدار بلافاصله چشم بندی به او داد که به چشمانش بزند. ابتدا مخالفت کرد ولی پاسدار به او گفت: برادر موسوی شخصا" گفته است باید چشم بند داشته باشی.
با اکراه چشم بند را به چشمش زد و روی صندلی کنار درب نشست.
چند دقیقه بعد صدای قدم های دوسه نفررا شنید که وارد اتاق شدند و درب را بستند.
پس از چند لحظه کسی با پرخاش گفت : مگه توآدم نیستی چند بار با تو تماس گرفتیم وگفتیم خودت را به دادستانی معرفی کن؟ چرا اینکار را نکردی ؟حتما"باید زور بالای سرتان باشد؟
با اینکه خون خونش را می خورد جوابی نداد.
در همین هنگام ضربه ای به سرش خورد که برق از چشمانش پرید و داد و بیداد کسی دیگر که :جنده خانم دنبال یللی تللی می رفتی که نیامدی ؟ چرا لالمونی گرفتی؟ وقتی از توسئوال میشه باید زبون باز کنی همانطوری که توی تاکسی و اتوبوس ورور می کنی .
به آرامی گفت : من کارمی کنم و وقتم دست خودم نیست که هر زمان شما گفتید بلند شوم بیایم اینجا در ضمن من چه وروری کردم که خودم خبر ندارم (می خواست تست کند که در مورد چه مسئله می خواهند صحبت کنند). در ضمن من هر دفعه که اینجا آمدم چند ساعت علاف شدم بدون اینکه بدانم برای چی احضارم کرده اند وکسی ازمن چیزی پرسیده باشد. طبیعیه که دیگر به این تلفنها اهمیت ندهم .
ضربه ای دیگر به سرش خورد واز صندلی به زمین افتاد .
با تاملی از روی زمین بلند شد لحن صحبتها مقداری تغییر کرد و فرمی به دستش دادند و گفتند کمی چشم بندت را بالابزن و جواب سئوالات نوشته شده را بده .
با دلخوری کمی چشم بند را بالازد وخواند . نام ... نام خانوادگی ....تاریخ تولد....تاریخ دستگیری .... مدت زندان.... اتهام....در زیر این سئوالات که چاپی بود با خودکار و بد خط نوشته بود چرا به تهران آمدی ؟
اونوشت برای کارکردن.
شخصی که کاغذ را ازدستش گرفت با عصبانیت گفت : برای فاحشگی نه برای کار کردن .
او که به شدت عصبانی شده بود داد زد: کسی که کار می کند و زحمت میکشد فاحشه است !!!؟ برای چی توهین می کنی شما حق ندارید توهین کنید .در ضمن اگر کسی فاحشگی می کند نباید ناراحت با شد چرا که زیر سایه حکومت شما به این روز افتاده است. شما باید خجالت بکشید که توی حکومتی که دم از عدل وعدالت می زند، زنی مجبور به فاحشگی شود .
با لگد به صندلیش زدند و یکی داد: زد خفه شو، خیلی بلبل زبونی می کنی کاری نکن بفرستیمت اوین .
با پوزخند گفت : فکر می کنید اوین از این زندگی که شما برایم درست کرده اید بد تره، منو از چی می ترسانید دیگه جان به لبم رسیده هرروز هرروز یک بازی جدید سرم در می آورید .من امروزصبح را هم با مصیبت مرخصی گرفتم ساعت 2باید برگردم سر کارم ...
کسی کاغذ را دوباره به دستش داد و گفت: ما تعیین می کنیم کی باید بروی یا نباید بروی، تو فقط باید به سئوالات جواب بدهی.
کاغذ را نگاه کرد نوشته بود، با چه کسانی از همفکرانت روابط داری؟ آنها را چگونه ملاقات می کنی ؟ نام وآدرس آنها رابنویس.
سئوال بعدی نوشته بود روابط خود را با عمویت بنویس و سئوال بعدی نوشته بود ... یکبارخواند... بازدوباره خواند نوشته بود: با چه کسانی رابطه نامشروع داری!!!؟ آیا حاضر به همکاری با ارگانهای اطلاعاتی هستید یا نه ؟
در حالی که تمام بدنش از خشم می لرزید از جا بلند شد. چشم بندش رابرداشت و کاغذ را بطرفشان پرتاب کرد و بطرف درب رفت که درب را باز کند .
از پشت سر دستش را گرفتند و کشیدند به وسط اتاق در حالی که جیغ می زد گفت: کثافت برای چی به من دست می زنی دستت را بکش وفقط جیغ می کشید .
یکی از آنها با دست جلوی دهانش را گرفت وشخصی که مسن تر بود وبعد فهمید همان شخصی است که بنام موسوی تلفنی خودش را معرفی کرده بود. با خواهش و ملایمت تقاضا می کرد جیغ نزند و آرام باشد و در حالی که ظاهرا" به آن دو نفر پرخاش می کرد که این چه رفتاری است که شما با یک زن دارید!!!؟ همچنان اورا دعوت به آرامش می کرد.
وقتی او را رها کردند و دست از دهانش برداشتند موسوی به آنها گفت: اتاق راترک کنند و خودش طوری وانمود می کرد که انگار شاهد ماجر انبوده و با جیغ وداد او وارد اتاق شده است .
بعد از چند لحظه در حالی که لبه میز نشسته بود گفت : خواهرم چی شده که اینقدر عصبانی هستی؟
او باخشم گفت: من خواهر تونیستم ، خودت بهترمی دانی.
موسوی در حالی که لبخند می زد گفت: این احمقها را اگر دنبال کلاه بفرستیم سر می آورند. من تلفنی از شما خواهش کردم به اینجا مراجعه کنید ( در حالی که یادش رفته بود پشت تلفن چه فحشهایی که نداده بود) حالا من سئوال دارم چرا شما به احضارهای ما توجه نمی کردید؟
او باز با لحنی عصبانی گفت: من کار می کنم و نمی توانم چند وقت یک بار مرخصی بگیرم و به شما مراجعه کنم .
باز موسوی با ملایمت گفت : بما ربطی ندارد که تو کار می کنی یا نه !!!هر زمان که احضارت کردیم باید بیائی و خودت را معرفی کنی .
او گفت: من تصمیمم را گرفته ام و این بار آمده ام برای همیشه خودم را معرفی کنم .
تن صدای موسوی یواش یواش بالا می رفت گفت: این چرت و پرت ها چیه، حرف منو اگه حالیت نشده بگو تا دوباره برات تکرار کنم .
او با خنده گفت: نه من آمده ام که زحمت تلفن کردنتان را کم کنم .آمده ام اینجا بمانم که هم شما نخواهید تلفن بزنید وهم از مزاحمت های هرروزه تان به اسم های مختلف نجات پیدا کنم. هرروز هرروز یک بازی سر من در می آورید. تمام مریض ها هم مشکل پیدا کرده اند. دکتر هم اخطار داده اگه یکبار دیگر بعنوان امر به معروف ویا هر کوفت و زهر مار دیگری کسی به مطب بیاید حق کار کردن اینجا را نداری. من هم خسته شدم و ترجیح می دهم زندان باشم .
موسوی داد زد: خیلی روتو زیاد کردی به موقعش خدمتت می رسیم حالا خوب گوش کن به حرفای من آیا حاضری با ما همکاری کنی ؟ یا نه ؟
خیلی محکم گفت: نه. همین که سرم توی لاک خودم است و کاری بکار کسی ندارم بزرگترین همکاری است. من فقط می خواهم راحتم بگذارید کاری بکارم نداشته باشید.
موسوی گفت: ارواح بابات، فکرکردی، کاری می کنیم یا بیای التماس کنی یا اینکه سرت را بزاری زمین بمیری حالا هم پاشو گورت را گم کن، ولی دفعه دیگر که احضار شدی بدون تلف کردن وقت خودت را معرفی می کنی.
با عصبانیت گفت: من نمی روم و اگرم بروم دیگر خود