يادداشتى بر رمان ناتالى ساروت از ژان‌پل سارتر
(مقدمه‌ی ژان پل سارتر بر رمان ناتالى ساروت)

برگردان: کاوه ميرعباسى
برگرفته از سايت ديباچه

نبايد در کتاب‌هاى ناتالى ساروت به جست‌وجوى چيزى برآييم که او قصد و تمايل عرضه آن را ندارد، براى او، انسان يک خصلت اخلاقى، يک سرگذشت و حتى مجموعه‌اى از عادات نيست: او انسان را هم‌چون رفت و آمدى می‌بيند مداوم و کند ميان خاص و عام. در پاره‌اى اوقات، صدف خالى است، ناگهان سروکله «آقاى دومونته» نامى پيدا می‌شود، که خردمندانه خود را از شر خصوصيت‌ها خلاص ساخته و اکنون چيزى نيست به‌جز ترکيبى دل‌فريب و پرتحرک از عموميت‌ها

يکى از منحصر به فردترين مشخصه‌هاى دوران ادبى معاصر، ظهور گاه‌به‌گاه آثارى است پرطراوت وکاملاً نفى کننده «negatives» که می‌توان آن‌ها را «ضد رمان» ناميد. از نظر من آثار«نابوکوف»، «اولين وو»(١) و از برخى جهات رمان «سکه سازان»(٢) در اين گروه جاى می‌گيرند. اين نوشته‌ها مانند قدرت رمان، به قلم «روژه کايووآ» ـ که من آن را با نامه‌اى در مورد نمايش، نوشته ژان ژاک روسو، قابل مقايسه می‌دانم، البته با در نظر داشتن گستره تأثيرگذارى محدودتر آن ـ رساله‌هايى بر عليه ژانر «داستاني» نيستند. ضد رمان‌ها شکل ظاهرى و خطوط کلى رمان را حفظ می‌کنند و آثارى هستند تخيلى که در آن‌ها شخصيت‌هايى غيرواقعى به خواننده معرفى می‌گردد و ماجراهايى که بر آن‌ها می‌گذرد روايت می‌شود. اما غرض از حفظ ظاهر، بهتر فريب دادن و عميق‌تر مأيوس ساختن است: در اين‌جا رمان از طريق خود رمان مورد انکار قرار می‌گيرد، وانمود می‌کنند که در حال ساختن يک رمان هستند و در عمل آن را در برابر ديدگان ما ويران می‌سازند، اين رمان‌ها شرح رمانى هستند که نوشته نخواهد شد چرا که نوشته شدنى نيست، اين آثار تخيلى درمقايسه با رمان‌هاى بزرگ «داستايفسکی» و «مرديت»(٣) همان موقعيتى را دارند که تابلوى «ميرو»(۴)، تحت عنوان قتل نقاشى، در قبال شاه‌کارهاى «رامبراند» و «روبنس» داشت. اين آثار شگفت، که به دشوارى قابل طبقه‌بندى هستند، خبر از ضعف و ناتوانى ژانر داستانى نمی‌دهند بلکه صرفاً بيان‌گر اين معنا هستند که دوران ما عصر تأمل است و رمان نيز گزيرى ندارد جز آن که در مورد خود به تأمل و تعمق بپردازد. کتاب «ناتالى ساروت» اين‌چنين است: يک ضد رمان که در هيبت ظاهرى يک رمان پليسى عرضه شده است. داستان ناتالى ساروت در حقيقت نقيضه و مضحکه‌اى است که رمان‌هاى «کاوشگرانه» که در آن يک کارآگاه پرشور و آماتور مجذوب يک زوج کاملاً عادى و پيش پا افتاده ـ يک مرد سالخورده و دخترش که پا به سن گذاشته است ـ می‌شود و آن‌ها را زير نظر می‌گيرد، تعقيب می‌کند و پاره‌اى اوقات، از طريق نوعى ارتباط و انتقال افکار، حضورشان را حدس می‌زند، بی‌آن‌که هرگز به درستى دريابيم که آن‌ها کيستند و او در جست‌وجوى چيست. يک دگرديسى درونى موجب می‌شود که «کاوش» در مورد زوج غريبه را ناتمام رها کند: مجسم کنيد اگر کارآگاه «آگاتا کريستي» در آستانه کشف جرم، به يکباره جنايتکار از آب درآيد، چه خواهد شد؟
آن چه ناتالى ساروت از آن بيزار است، «سونيت» رمان‌نويس است سونيتى که «اجتناب‌ناپذير» و «ضروری» است. آيا رمان‌نويس در «کنار» شخصيت‌هايش قرار دارد يا در «پشت» آن‌ها و يا بيرون از آن‌ها؟ و هنگامى که در پشت آن‌ها قرار می‌گيرد، آيا وانمود نمی‌کند که در درون و يا بيرون آن‌ها جاى گرفته است؟ به واسطه اين کارآگاه و کاوشگر «روان‌ها» که در اثر برخورد با «بيرون» و لاک اين «کرم‌هاى عظيم» راهش سد می‌شود و از کندوکاو باز می‌ماند و از «درون» آن‌ها فقط تصورى مبهم وغير ملموس دارد، ناتالى ساروت می‌کوشد تا «حسن نيت» خود را به عنوان روايت‌گر حفظ کند. او نه از درون به شخصيت‌هايش می‌پردازد و نه از بيرون، چرا که ما چه براى خود و چه براى ديگران کاملاً و در آن واحدهم بيرون هستيم و هم درون. بيرون عرصه‌اى است خنثى و ما می‌خواهيم که براى ديگران همان چيزى باشيم که «درون» است و می‌خواهيم که ديگران ما را تشويق کنند که براى خود نيز همان باشيم. اکنون زان اقتدار «مکان عام» است. اين واژه خوش‌آهنگ دربردارنده‌ی مفاهيم متعددى است: بی‌ترديد بر انديشه‌هايى تکرارى و نشخوار شده دلالت دارد که به محلى براى گردهمايى و پيوند جمع بدل شده است. در آن همه‌کس خود و ديگران را باز می‌يابد. «مکان عام» از آن همگان است و از آن من، به واسطه من به همگان تعلق دارد و حضور همگان است در من. فی‌النفسه، «عموميت» است، براى اکتساب آن بايد از خصوصيات خود به درآيم و به عموم بپيوندم و به عموميت بدل شوم. بسنده نيست که «شبيه» همگان باشم، بلکه بايد همگان را در خود «تجسم» بخشم و بگذارم تا همگان در من «حلول» کنند. اين ملاصقه اجتماعى موجبى است براى آن که در پناه عدم تمايزى جهان‌شمول خود را با ديگران هم‌ذات و يک‌سان بيابم. چنين به نظر می‌رسد که ناتالى ساروت براى عموميت سه حيطه متحدالمرکز قايل است: حيطه خصلت و شخصيت فردى، مکان عام اخلاقيات، حيطه هنر و من‌جمله رمان. اگر مانند پدر پير رمان «تصوير يک ناشناس» انسان نيک رفتار تندخويى باشم در حيطه نخست قرار می‌گيرم، اگر ديدم پدرى از دادن پول به دخترش مضايقه دارد و ابراز عقيده کردم که:«واقعاً عجب روزگارى شده... تازه همين يه بچه رو بيش‌تر ندارده... مگه آدم جز يک کفن چى با خودش از اين دنيا می‌بره؟...»، در اين حال در حيطه دوم جاى خواهم داشت، اگر در مورد زنى جوان گفتم که همانند مجسمه‌هاى «تاناگرا»(۵) است، يا براى توصيف منظره‌اى آن را به نقاشی‌هاى «کورو»(۶) تشبيه کردم، يا آن که اظهار داشتم که روابط خانوادگى فلان کس «بالزاک گونه» است، در اين صورت خود را به حيطه سوم رسانده‌ام. نتيجه آن که، آن دسته افرادى که نسبت به اين حيطه‌ها شناخت داشته باشند مرا تأييد و درک خواهند کرد. آن‌ها با منعکس ساختن رفتار من، قضاوت من يا تشبيهى که به کار برده‌ام به آن تقدس می‌بخشند. اين موقعيتى است که اطمينان بخش براى ديگران و براى خود، زيرا به منطقه‌اى خنثى وعام پناه برده‌ام که نه کاملاً برونى است، چرا که به هر جهت ذهنيت من نيز در آن دخيل است، و نه کاملاً درونى، چرا که همگان به آن دسترسى دارند و قادرند تا خود را در آن بازيابند، هم از اين رو به‌جا خواهد بود که آن را ذهنيت عينى و يا عينيت ذهنى بناميم. از آن جايى که ادعا می‌کنم جز اين نيستم و فرياد برمی‌آورم که رازى در درون نهفته ندارم، مرا مجاز خواهند داشت تا در اين عرصه گپ بزنم، به هيجان بيايم، معترض و خشمگين باشم، «شخصيتی» از خود نشان بدهم و حتى براى خود «اصالت» داشته باشم، يعنى اين که مکان‌هاى عام را به گونه‌اى مبتکرانه با يک‌ديگر تلفيق کنم: بايد توجه داشت که حتى «تناقضات عام» نيز وحود دارد. نهايت آن که، مرا مجاز می‌دارند تا در محدوده عينيات و برون‌گرايى، ذهنى و درون‌گرا باشم، و هرچه در ميان مرزهاى تنگ برون‌گرايى، درون‌گراتر باشم بيش‌تر سپاس‌گزار من خواهند بود: چرا که از اين طريق به اثبات رسانده‌ام که ذهنيات چيزى نيست و دليلى ندارد که از آن بيمناک باشيم.
ناتالى ساروت در نخستين کتاب خود، گرايندگى (Tropisms)، نشان داده بود که چه‌گونه زن‌ها زندگى خود را به «تبادل نظر» در مکان عام می‌گذرانند:
«حرف می‌زدند:«نمی‌دونى چه‌طور به جون هم می‌افتن، سر هيچ و پوچ دعواشون می‌شه. راستشو بخواى من بيش‌تر دلم به حال مرده می‌سوزه. گفتى چه‌قدر بهش رسيده؟ حداقل دو ميليون. تازه اين فقط ارثيى که از خاله ژوزفين می‌بره... نه بابا... اين چه حرفيه می‌زنى؟ محاله دختره رو بگيره. اون خودش هم حاليش نيست، ولى من می‌دونم که يه زنى به‌دردش می‌خوره که اهل خونه و زندگى باشه... آره يه زن خوب و خونه‌دار... خوب و خونه‌دار...» اين را همواره به آن‌ها گفته بودند. آن‌ها اين موضوع را همواره شنيده بودند، آن‌ها اين مطلب را خوب می‌دانستند: احساسات، عشق و زندگى قلمرو آن‌ها بود. به آن‌ها تعلق داشت.»
اين همان چيزى است که هايدگر از آن به عنوان «پرگويی» ياد می‌کند و می‌توان آن را استيلاى «عدم اصالت» دانست. بی‌ترديد بسيارى از نويسندگان اشاره‌اى به اين مقوله داشته‌اند و يا به هنگام گذر با ديوار «عدم اصالت» تماس و اصطکاکى پيدا کرده‌اند، ليکن هيچ يک از آنان به عمد و با قصد قبلى آن را موضوع يک کتاب قرار نداده است: زيرا «عدم اصالت» فاقد خصلت‌هاى داستانى و روايتى است. رمان‌نويسان، به عکس، می‌کوشند ما را متقاعد سازند که جهان از افرادى تشکيل يافته است غيرقابل جايگزينى، برگزيده، شوريده و خاص ـ و اين خصوصيات حتى افراد خبيث را هم شامل می‌شوند. ناتالى ساروت ديوار «عدم اصالت» را به چشم ما می‌کشد و ما را وامی‌دارد که در همه‌جا آن را ببينيم. و در پس اين ديوار چه چيزى نهفته است؟ هيچ. يا شايد تقريباًهيچ. تلاش‌هايى مبهم براى گريختن از چيزى که وجودش را در ميان سايه‌ها حدس می‌زنيم. «اصالت»، ارتباط راستين با خود، با ديگران، با مرگ در همه‌جا مطرح می‌شود اما قابل رويت نيست. وجودش را احساس می‌کنيم چرا که از آن بيم‌ناک و گريزانيم. اگر دعوت نويسنده را اجابت کنيم و نگاهى به درون انسان‌ها بيفکنيم، شاهد جنب‌وجوش گريزهايى سست و رخوت‌زده خواهيم بود. گريز به جانب اشيايى که در آرامش، ثبات و عموميت را منعکس می‌سازند، گريز به جانب مشغوليت‌هاى روزمره، گريز به جانب حقارت و ابتذال. کم‌تر نوشته‌اى را ديده‌ام که از حيص زيبايى هم‌پاى سطورى باشند که شرح می‌دهند چگونه «پيرمرد» براى گريز از هراس مرگ با پاى برهنه و لباس خواب به آشپزخانه مى رود تا مبادا دخترش پنهانى از او صابون بدزدد. ناتالى ساروت در جست‌وجوى راه يافتن به هسته جاندار و مايه زنده‌اى است که جهان درونى ما از آن حيات می‌گيرد:«مکان عام» سرپوشى بيش نيست، آن را به کنارى بزنيد و در زير «توده‌هاى سيال، بزاق‌ها، مواد مخاطى و حرکت‌هاى ترديدآميز و «آميب گونه» را خواهيد ديد، هيچ چيز جامد نيست و استحکامى ندارد. واژگان او براى توصيف خزش‌هاى کند و گريزان از مرکز اين اکسيرهاى لزج و جاندار غنايى کم‌نظير دارد:«انديشه‌هاى آن‌ها هم‌چون بزاقى لزج در او نفوذ می‌کرد، به او می‌چسبيد و درونش را مفروش می‌ساخت.» (گرايندگى ص١١). و زن/ دختر منزه چنين توصيف شده است:«ساکت در زير چراغ نشسته است، همانند يک گياه دريايى شکننده و لطيف و پوشيده از اندامواره‌هايى جنبنده» (همان کتاب ص۵٠). روابط ما با سايرين نيز از قماش همين گريزهاى کورمال کورمال و شرم‌آور هستند که جرأت نمی‌کنيم نامى برای‌شان متصور باشيم. هر گفت‌وگو، که با مثابه مبادله آيينى کلمات است در محدوده‌ی «مکان عام»، يک «زيرـ‌گفت‌وگو» (گفت‌وگوى درونى) را در خود نهفته دارد که در آن اندامواره‌ها يک‌ديگر را لمس می‌کنند، می‌ليسند، می‌بويند. نخست تشويش پيش می‌آيد: اگر احساس کنم که شما تماماً و صرفاً متعلق به مکان عامى که «ادعا» می‌کنيد نيستيد، به يک‌باره هيولاهاى لزج درون من بيدار می‌شوند، احساس ترس می‌کنم:
«زن در کنج صندلى راحتى چمباتمه زده بود، گردنش را پيچ و تاب می‌داد، چشمانش ورقلمبيده بودند و مرتب می‌گفت:«بله، بله، بله» و هر جز از جمله را با يک حرکت سر تصديق می‌کرد. زن ترسناک، ملايم، صاف و کاملاً ليز بود و تنها چشم‌هايش ورقلمبيده بودند. زن حالتى دلهره‌آور و نگران‌کننده داشت و ملايمتش تهديدآميز به نظر می‌رسيد. مرد احساس می‌کرد که بايد او را، به هر قيمت که شده، آرام و مهار نگاه دارد، اما اين کار فقط از عهده کسى ساخته بود که نيرويى فوق انسانى داشته باشد... مرد می‌ترسيد، نزديک بود ديوانه شود، نمی‌بايست حتى يک لحظه را براى استدلال و چاره‌جويى تلف می‌کرد. شروع کرد به حرف زدن، يک بند و بلاوقفه، از زمين و زمان می‌گفت، آسمان و ريسمان را به هم می‌بافت، پروبال می‌زد (مانند مار در برابر موسيقى؟ مانند پرندگان در مقابل مار بوآ؟ خودش هم نمی‌دانست و ديگر چيزى نمی‌فهميد) بجنب، بجنب، معطل نشو، حتى يک ثانيه را از دست نده، تندتر، تندتر، تملقش را بگو تا ساکت شود، تا وقت باقى است سعى کن تا آرامش کنى.» (همان کتاب، ص٣۵)
کتاب‌هاى ناتالى ساروت مملو از اين‌گونه هراس‌ها هستند: حرف می‌زنند، چيزى در شرف انفجار است که به يک باره زمينه زنگار گرفته روان کسى را روشنى خواهد بخشيد و سايرين احساس می‌کنند که چيزى در لجن‌زار درون‌شان به جنبش درآمده است. سپس، تهديد برطرف می‌شود، ديگر خطرى در ميان نيست، دوباره با آرامش و رد پناه مکان عام تبادل کلمات را از سرمی‌گيرند. اما گاه اتفاق می‌افتد که حصارهاى مکان عام فرو می‌ريزند و برهنگى هولناک جان آشکار می‌شود:«به نظرشان چنين می‌آيد که طرح کلى وجودشان در حال فروپاشيدن است، شکل می‌بازد، پوسته‌هاى بيرونى ترک برمی‌دارند، زره‌شان از هر سو در هم شکسته می‌شود، به ناگاه خود رابرهنه می‌يابند و بی‌دفاع، به آغوش يک‌ديگر پناه می‌برند؛ نيرويى از اعماق، آن‌ها را به درون می‌بلعد، گويى در چاهى هستند و هر لحظه فروتر می‌روند... مکانى که در آن فرود آمده‌اند همانند چشم‌اندازى زير دريايى است، اشيا لرزانند و در نوسان، غيرواقعى به نظر می‌رسند و در عين حال از وضوحى هولناک برخوردارند، درست مانند اشيايى که در کابوس می‌بينيم، پف می‌کنند و ابعادى شگفت به خود می‌گيرند... جرمى عظيم و لزج بر روى او می‌افتد و او را زير فشار خود له می‌کند... ناشيانه می‌کوشد تا خود را از زير وزنه‌اى که بر رويش افتاده خلاص کند، صداى خود را می‌شنود، صدايى عجيب و بيش از اندازه خنثى...» البته اتفاقى نمی‌افتد: در واقع هيچ‌وقت اتفاقى نمی‌افتد. با توافقى مشترک، مخاطبين اين نقصان گذرا را در پشت پرده عموميت پنهان می‌سازند.
نهايت آن که، نبايد در کتاب‌هاى ناتالى ساروت به جست‌وجوى چيزى برآييم که او قصد و تمايل عرضه آن را ندارد، براى او، انسان يک خصلت اخلاقى، يک سرگذشت و حتى مجموعه‌اى از عادات نيست: او انسان را هم‌چون رفت و آمدى می‌بيند مداوم و کند ميان خاص و عام. در پاره‌اى اوقات، صدف خالى است، ناگهان سروکله «آقاى دومونته» نامى پيدا می‌شود، که خردمندانه خود را از شر خصوصيت‌ها خلاص ساخته و اکنون چيزى نيست به‌جز ترکيبى دل‌فريب و پرتحرک از عموميت‌ها. پس همگان نفسى به راحتى می‌کشند و اميد باخته را باز می‌يابند: يعنى ممکن است؟ پس هنوز ممکن است؟ با ورود او، آرامشى مرگبار بر اطاق سايه می‌افکند.
هدف از سطور فوق تنها هدايت خواننده بود براى راه يافتتن به اين کتاب دشوار و خارق‌العاده و به هيچ‌روى قصد پرداختن به همه جنبه‌هاى اثر را نداشته‌ام. برجسته‌ترين قابليت ناتالى ساروت، سبک لغزنده و کاوش‌گر اوست که سراپا صداقت و سراپا ندامت، با احتياطى پرهيزگارانه به اشيا نزديک می‌شود و به ناگاه از آن‌ها روى برمی‌گرداند که گويى در برابر پيچيدگی‌شان شرم‌زده و خجول باشد و سرانجام، با جادوى يک تصوير، به گونه‌اى کاملاً غيرمنتظره، هيولا را کف بر لب آورده در معرض ديد ما قرار می‌دهد. آيا اين روان‌شناسى است؟ شايد ناتالى ساروت، که از ستايش‌گران پرشور داستايفسکى است، مايل باشد چنين باورى را به ما القا کند. به عقيده من، او با نماياندن اين که اصالتى وجود دارد که به چنگ آمدنى نيست، با نشان دادن آمد و شد مداوم ميان خاص و عام و با تلاش براى به تصوير کشيدن جهان اطمينان بخش و حزين عدم اصالت، موفق به ايجاد تکنيکى شده است که واقعيت انسانى را نه در در عرصه روان‌شناسى بلکه در «موجوديت» (Existence) آن دست‌يافتنى می‌سازد.

-------------------------------------------
پانويس‌ها:
١. Evelyn Waugh (Arthur st john) (١۹٠٣-١۹۶۶)، رمان نويس انگليسى که با نگارش رمان‌هاى هجوآميز اجتماعى به شهرت رسيد. در سال ١۹٣٠ به کاتوليسيسم گرويد و از آن‌پس موضوعات مذهبى در آثارش جايگاهى ويژه يافت. از رمان‌هاى او می‌توان «انحطاط و سقوط»، «يک مشت شن» و تريلوژى او در مورد جنگ را نام برد که از سه رمان «مردان اسلحه برمی‌گيرند»، «افسران و نجيب‌زادگان» و «تسليم بلاشرط» تشکيل يافته است.

٢. Les faux-monnayeurs، رمانى اثر «آندره ژيد» که براى نخستين‌بار به سال ١۹٢۶ انتشار يافت.

٣. George meredith (١٨٢٨ - ١۹٠۹)، شاعر و رمان نويس انگليسى. از آثار معروف او بايد به رمان‌هاى «خودخواه» و «بازيگران تراژيک» اشاره کرد.

۴. Joan miro (١٨۹٣-١۹٨٣)، نقاش سوررآليست اسپانيولى الاصل، متولد بارسلون.

۵. Tanagra، مجسمه‌هايى از گلِ رس متعلق به ٣٠٠ سال قبل از ميلاد که در جزيره يونانى تاناگرا يافت شدند وبه سبب چيره‌دستى و ظرافت در ساخت شهرت دارند. موضوع اکثر اين مجسمه‌ها، زن‌ها هستند در حالات مختلف زندگى روزانه.

۶. Jean baptiste Camille coror (١۷۹۶-١٨۷۵)، نقاش منظره‌پرداز فرانسوى.