|
|
فيلولوژی
على اكبر حق پژوه
از آغاز پيدايش دانش زبانشناسى مدرن در تحقيقات انجام يافتهاى که مرتبط با زبانهاى مشرق زمين به ويژه زبانهاى هندو ـ ايرانى مىباشد ما به ندرت به نوشتهاى که در آن به زبان آذرى جايگاه لازمهاى را که اين زبان دارا و شاياى آن مىباشد، داده باشد، بر مىخوريم
در آمد
پژوهش در شناختن سير تاريخى زبان هر قومى، براى دست يافتن به آگاهى از چگونگى روند تکاملى فرهنگ و زبان آن اقوام میباشد، که به گونههاى متفاوت در پروردن فرهنگ انسان معاصر ايفاى نقشى بنيادين داشته است و روشى ديرين از روشهاى معرفتى انسان متمدن به شمار میآيد.
دانش فيلولوژى نيز، روشى براى بهتر شناختن چند و چون مسير تاريخى پشت سر نهاده شدهى زبان هر كدام از اجتماعات انسانى است که در جريان بسترهاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى، تاريخى، به مرحلهى امروزين خود رسيدهاند. پژوهشهاى زبانشناسى تاريخى در رابطه با بسيارى از زبانهاى مهم جهان همانند زبانهاى اسلاوى و لاتين و چينى و هندى و ترکى و فارسى از چند صد سال پيش شروع شده و هنوز هم ادامه دارند. سدهى نوزدهم را میتوان سرآغاز اوج گرايش دانشمندان زبانشناس اروپايى به پژوهشهاى تاريخى زبان دانست.
اكنون دانش زبانشناسى اروپا با دست يافتن به آگاهیهاى لازمه در رابطه با تحولات تاريخى زبانها و پشت سر گذاشتن مسائل سياسى که آن پژوهش ها را تشديد کرده بود در روندى طبيعى به آن مرحلهاى از دانش زبان شناسى گام نهاده است که با فردينان دو سوسور سويسى آغاز گرديده بود؛ بزرگانى چون نوآم چامسکى زبان شناس امريکايى و ديگران با ارائهى نظريات گوناگونى به گرايشهاى عمدهاى كه در پژوهشهاى زبانشناسى مدرن به چشم میآيد، دست يافتن به شناخت واقعيتهاى عينى ملموس که در زبان موجود است، میباشد.
اين گونه پژوهشها خود نيز بر آمده از دل تحقيقات انجام گرفته شده در سدههاى پيشتر میباشند. زبانشناسى مدرن خود تداوم کوششهاى زبانشناسى ديرينگان است که به يافتههاى زبانشناسى تاريخى ـ تطبيقى در قرن نوزده و هيجده منجر شد. اما در اين ميان، پژوهشگران شرق هنوز هم در تحقيقات باستانشناسى، زبانشناسى تاريخى، و ديگر علوم دنباله رو يافتههاى محققان اروپايى است. و نه تنها کارى در خور توجه انجام ندادهاند؛ بلکه در آن مسير آماده و از پيش تعيين شده نيز گام اساسى برنداشته است.
پژوهشگران ميهنمان هنوز هم خودشان را در تحقيقات و مطالعات باستانشناسى و زبانشناسى خود چه در اتيمولوژى چه در آواشناسى و چه در پژوهش در نوشتارهاى ايرانى باستان همانند اوستاپژوهى و نبشتهشناسى به توليدات زبانشناسى جهان غرب نيازمند میبينند و لاجرم به منابع غرب مراجعه میكنند.در صورتى که خود اروپايیها اذعان میدارند که بناى علم زبانشناسى در شرق از اروپا قدمت کهنترى را دارا میباشد و براى رسيدن به يافتههاى تحقيقاتى خود، از پژوهشهاى زبانشناسى در شرق قديم همانند كارهاى زبانشناسان هندى در زبان متون ودايى و زبان اوستا و متون پهلوى ايرانى سود فراوان جسته اند.
هنوز هم در دانشگاههاى ما دانشجويان در هنگام دفاع از پاياننامههاى خود به آنان استناد میكنند و بهترين پژوهش آنهايى هستند كه منابع آنها كتابها و مقالات نويسندگان غرب باشد. اين حقيقت بيانگر آن است كه ما در راستاى بازشناخت تاريخ و فرهنگ و زبان ميهن خود سرمايهگذارى لازم را نكرده و براى شناختن فرهنگ ديرينهى اين سرزمين كه بازماندهى نياكان مشتركمان میباشد آنچه را كه شايسته آن بوده است انجام ندادهايم.
از آغاز پيدايش دانش زبانشناسى مدرن در تحقيقات انجام يافتهاى که مرتبط با زبانهاى مشرق زمين به ويژه زبانهاى هندو ـ ايرانى میباشد ما به ندرت به نوشتهاى که در آن به زبان آذرى جايگاه لازمهاى را که اين زبان دارا و شاياى آن میباشد، داده باشد، بر میخوريم، ما تنها به آنچه که در زبانشناسى ايرانى مورد استناد واقع میگيرد، تحقيقات جسته و گريختهاى است که زندهياد احمد کسروى آن را انجام داده است. بنيان عمدهى پژوهشهاى فرهيختهگان زبان فارسى نيز بر همان تئورى زندهياد کسروى نهاده شده است که با انتشار کتابهاى «آذرى زبان باستانى آذربايجان» و«زبان پاک» به ميان كشيده شد.
در تئورى ارائه شده از سوى زنده ياد احمد کسروى، زبان آذرى به عنوان زبانى که ديگر به خاموش گراييده و از بين رفته است، بهشمار آمده است و آثار باقیمانده از آن تنها در قسمتهايى از آذربايجان (دهاتى همانند: گرينگان و چند دهكدهى ديگر) وجود دارد و گوئيا زبان آذرى گويشى از زبان فارسى بوده است (گاهى نيز لهجهاى) و از زبان آذرى تنها واژههاى انگشت شمارى در زبان کنونى مردم آذربايجان باقى مانده است. اين موضوع يک نوع درهم ريختگى در نام گذارى زبان معاصر آذرى را سبب گرديده است. بدين جهت ما با نام گذاریهاى گوناگونى همانند:زبان ترکى آذربايجانى، زبان ترکى و ترکى آذرى و غيره روبرو ميشويم. و فرد آذربايجانى نمیداند كه بلاخره زبان او چه نام دارد.
در اين کتاب در حد توانايى، به برخى دلايل که در فرآيند تاريخ به اين آشفتگیها منجر شده است با استناد و مراجعه به سير تحول و دگرگونى زبان آذرى پرداختهايم.براى شناختن زبان آذرى در عين نظر داشتن به آثار زبانى به جا مانده در کتيبهها و متون ايرانى (قرن ششم پيش از ميلاد به بعد) و سنگنوشتههاى اقوام ترک مربوط به سدههاى هفتم و هشتم ميلادى و متنهاى ترکى به جا مانده از اقوام ترک که مربوط به هزارهى دوم ميلاد میباشند (از هزار سال پيش به اين طرف) و ديگر نوشتهها، نگاهى تاريخى نيز به اقوام و قبيلههاى ايرانى و غير ايرانى نيز داشتهايم. زيرا بدون در نظر گرفتن حوادث تاريخى به وقوع پيوسته نمى توان به نتيجه درستى دست يافت.
در طول تاريخ زبانشناسى نوين به جرئت میتوان گفت که زبان آذرى از جملهى زبانهايى است که در پژوهشهاى زبانشناسان بيشتر از هر زبان ديگرى مورد تظلم و ستم قرارداده شده است و به اهميت شگرف آن در شکلگيرى و تحول ديگر زبانها توجه لازم داده نشده است، اين شامل همگى زبانهايى است که به نوعى با آن در تماس بوده اند به اين تاثيرات بسزا توجه لازم مبذول نشده است. و اين موجب بروز بعضى نقصان ها در زبان شناسى نوين شرقى گرديده است. اصولا اين پژوهش ها میبايست در وهلهى اول از سوى محققان و پژوهشگران آذربايجانى انجام میپذيرفت تا ديگران. اما به دلايل سياسى و جا افتادن کج مدارى روشهاى پژوهش هايى که از آبشخورهاى سياسى مسئله دار با بنيانهاى اقتصادى برخاسته است که پيشاپيش از آن صحبت رفت. از اين نگرش، به جرئت میتوان گفت که هنوز آذرى پژوهى در ابتداى برداشتن اولين گامهاى خود میباشد و پژوهش هايى که قبلا انجام گرفته بيشتر مرتبط با پارسى پژوهى که تنها بخشى از ايران پژوهى میباشد و ترک پژوهى که مرتبط با مغول پژوهى بوده است و اين پژوهش ها را میتوان در دو ديدگاه متفاوت از هم، مورد بررسى قرار داد:
١ـ ديدگاه رايج در محافل علمى و آکادميک
٢ـ ديدگاه منفردان سياسى و وابستههاى سياسى
ـ ديدگاه آکادميسين ها
اين طيف را افرادى وسيعى که داراى مدارج عالى دانشگاهى میباشند، تشکيل میدهند، برخى از اين افراد با توجه به شگفت انگيز بودن تاريخ ايران و زيبايیهاى تاريخ زبانهاى ايرانى همانند زبان اوستايى و زبان کتيبههاى هخامنشى شيفتهى و تحت تاثير قرار دارند و در پژوهشهاى خود با توجه به بنياد دانش آکادميک ايرانشناسى که در راستاى تحقيقات دانشمندان اروپايى و امريکايى است زبان معاصر آذرى را شاخهاى از زبانهايى که به اورال ـ آلتاى مشهور شده است قرار میدهند. اين پژوهشگران به دلايل اينکه زبان اوستايى را جزو زبانهاى شرقى ايرانى میپندارند و هم چنين خاستگاه اشوزرتشت را به پيروى از دانشمندان و محققان خارجى در شرق بلخ و يا سيستان و در خوارزم جستجو میکنند. اکثراين طيف به جهت اينکه به پيروى از نظريات زنده ياد احمد کسروى زبان آذرى را زبان مرده باستانى آذربايجانيان و گويشى و لهجهاى از زبان فارسى میپندارند، و زبان معاصر آذرى را مرتبط با زبان ترکى میدانند در تحقيقات خود عملاّ هيچ جايگاهى در پژوهشهاى خود به زبان آذرى نمى دهند.اين موضوع اساس به بيراهه رفتن اين اکادميسين ها را سبب میگردد.
ديدگاه منفردان سياسى
ـ ديدگاه علاقمندان به ترکى و ترک نژاد بودن آذربايجانى ها که در پى جستجوى ريشهاى باستانى براى زبان آذرى معاصر هستند. اينان بدلايل علايق سياسى و بعضى نارسايى هايى که از سيستم آموزشى غلطى که در ميهن مان رايج است نشات میگيرد به مطالعه منابعاى که در کشور ترکيه و جمهورى باکو نشر گرديده است روى آوده اند اين طيف با برگرداندن الفبايى کتابهاى به زبان آذرى باكويى را كه پس از فروپاشانيدن اتحاد جماهير شوروى در باکو نشر میيابند. به جستجوى تاريخ و شناسنامهاى متغاير با واقعيتهاى تاريخى، براى آذربايجان هستند. بر خورد اينان با تاريخ و زبان بيشتر احساسى بوده و در عين دلبستگى به بازماندههاى مراسم و آيينهاى باستانى ايرانى همانند جشن نوروز، چهارشنبه سورى، جشن درو، و ديگر نشانههاى فرهنگ ايرانى خواهان پيوند زدن آن با فرهنگ و تاريخ اقوام ترک نژاد میباشند بدين جهت ديده میشود که بعضى از اينها در پى ريشه تراشى و درست کردن شناسنامه سومرى و يا ديگر تمدنهاى باستانى ايرانى براى زبان آذرى هستند. اين طيف با بکارگيرى متدهاى زبانشناسى عاميانه براى رسيدن به هدف خود در تلاش میباشند در متن به بعضى دلبستگیها که منجر به اين کار براى اين طيف روشنفکرى میشود اشاره خواهد شد.
اين طيف از افرادى که گرايشات ترکگرايى دارند در يک سمت اين نگرش ترکپندارى زبان آذرى و در سوى ديگر که نماد آن زنده ياد احمد کسروى بنيادگذار آن بود که از ديدگاه ايشان زبان آذرى که زبان باستانى مردم آذربايجان بوده است، زبانى مرده بهحساب میآيد.
نگارنده با توجه به اين موضوع به نگارش اين نوشتار براى آشنايى دوستداران اين زبان غنى و زيبا دست زده است تا گامى باشد در زدودن بعضى از کجفهمیهايى که از ناآگاهیهايى در مورد مقولهى زبان آذرى و تاريخ آذربايجان سرچشمه میگيرد، تاريخ و زبانى که محصول و فرآيند پروسهى طولانى رشد و تکامل معين و مشخص تاريخى بشر میباشد.
با وجود اهميت اين زبان با توجه به عناصر موجود در آن براى روشن شده بسيارى از تاريکیهايى که در زبانشناسى تاريخى زبانهاى ايرانى و زبانهايى که ترکى و مغولى ناميده میشوند. به دليلى که بعدا به توضيح آن خواهيم پرداخت به اين زبان اهميت لازمه داده نشده است و به نظر نگارنده به دلايلى که بيشتر سياسى بودهاند، اهميت اين زبان از چشم پژوهشگران زبانشناسى نوين به دور مانده است، و به آن بهاى لازم، آن چنان که شايستهى آن بوده است، داده نشده است.
در اين نوشتار ما زبان را به عنوان يک پديدهى مجرد که هيچ تاثيرى از زبانهاى ديگر اقوام نگرفته باشد و خود به خود شکل پذيرفته و رشد پيدا کرده باشد، ننگريستهايم و بدان جهت تاثيرپذيریهاى زبانى اقوام بيابانگرد دامدار ايرانى و اقوام شکارچى زرد مغول را در يکديگر و متعاقب آن تاثيرپذيرى متقابل اين ترکيب آميخته با زبان آذرى را مورد بررسى قرار دادهايم. ما اين پروسهى طى شده دو سويهى زبانهاى ترک ـ مغول و زبان آذرى را در چهار دوره تاريخى مشخص با توجه به بررسیهاى تاريخى دانشمندان ايرانشناس و ترکشناس و پژوهشهاى زبانشناسى تاريخى بازشناسى كردهايم و آن را در پژوهشهاى خود در نظر داشتهايم.
١ـ دوره تاثيرگذارى متقابل اجتماعات قومى بيابانگردان دامدار ايرانى با اقوام شکارچى زرد مغول (نيمههاى اول هزارهى ميلادى)
٢ـ دوره تاثير پذيریهاى بعد از اسلام
٣ـ دوره سرازيرى اقوام مغول ـ ترک آميخته ( بعد از ١٢٠٠ ميلادى)
۴ـ از دورهى فوق به بعد از آن (تا صفويه)
اين نوشتار با توجه به اينکه نگارنده خود، آذریزبان میباشم و هم آشنايیهايى با نوشتههاى باستانى زبانهاى ايرانى باستان (هخامنشى) و زبان اوستايى و در عين حال با زبان سنگنوشتههاى اورخون و ديگر متون ترکى آشنايى دارم، نوشته شده بود، در روند نگارش بر اين باور رسيدم كه براى يك پژوهش جامع، آشنايى با اين زبانها لازم بوده ولى کافى نبوده است. بدين جهت چون لازم میآمد که با زبانهاى باستانى همانند سومرى و ايلامى و هيتى نيز آشنايى لازمه را داشته باشم. اين مشكل را در برنامهى مطالعاتى خود قرار دادم و اين چنين نشر اين نوشته نزديك به ۴ سال به تعويق انداخته شد. در اين راستا به دليل کمبود منابع سومرى و ايلامى و هيتى با سختیهاى بسيارى روياروى گرديدم كه رفع بسيارى از آنها تنها با مسافرتهاى پياپى در داخل و خارج مسير گرديد كه خود هزينههاى كلانى را میطلبيدند.
در اينجا نياز است كه از زحمات بيدريغ دوستان و استادان بزرگوارم نهايت تشكر را داشته باشم كه در بازنگرى بخشهاى مرتبط دانش عميق و وسيع خود را مومنانه بطور شبانهروزى دراختيار بنده قرار دادند و يا كتابهاى مورد نيازى را كه در دسترس نداشتم عرضه نمودند، كمال تشكر را داشته باشم.
على اكبر حق پژوه
فصل اول:
زبان شناسى علمى
زبان شناسى:
زبان شناسى جزوى از دانش بشرى و علمى از علوم انسانى است که با استفاده از روشهاى علمى يعنى با گرد آوردن پديدههاى عينى و واقعيتهاى محسوس زبان که در حوزههاى مفهوم و محتواى و لفظ و.... به بررسى و شناخت زبان وتحول و تکاملآن و تاثيرات زبان در طى شکلگيرى پروسهى فرماسيونهاى اجتماعى و تاريخ روابط اجتماعى و اقتصادى ـ سياسى میپردازد. يعنى زبانشناسى با شناختن عناصر و ابزارهاى مرتبط و طبقهبندى و فهرستبندى آنها با توجه به تئوریهاى و استنتاجات به دست آمده از آنها حقايق علمى و تاريخى زبان را به بيرون کشيده و براى ما آشکار میکند.
زبان به عنوان يک مقولهاى عينى و واقعيتى که به طور طبيعى در حيات روزمرهى انسانها به کار گرفته میشود با وجود پيچيدهگى ها و بغرنجیهايى که در آن وجود دارد، در طى مراحل رسش زندگى انسانها آموخته میشود و ما بدون آنکه خودمان نقشى در انتخاب آن زبانى که آن را زبان مادرى خويش میناميم داشته باشيم از بدو زندگى در محيط پيرامونى مان به آموزش ناخواسته و بدون آگاهى از تعيين مجبور به فرا گرفتناش میشويم اما بعد از آنکه به مرحلهاى از رشد میرسيم با آن الفت میيابيم. اين چگونگى آموزش و آميزش با زبان، ما را در بيان نيازهاى مادى و در پى آن احساسات و عواطف در تعاملهاى اجتماعى و در کسب موفقيتها و ناملايماتیهاى خود نه تنها همراهى میکند؛ بلکه ما را در نحوهى آن ناکامیها و پيروزیها متاثر میکند و به ما يارى میرساند.
پس بدان جهت لازم است به زبان اين نهاد پيچيده، به عنوان يک ابزارى مهم در کنار ديگر عناصرى و ابزارى که نوع بشر در نتيجه پروسهى تکاملى تاريخى خود به آن دست يافته است. از طرف دانش و خرد بشرى مورد شناسايى و آگاهى قرار گيرد. با توجه به نقش متقابلى که ميان دانش و تعالى انسان وجود داشته و دارد زبان در طى پيدايش خود در طول تاريخ موجبات رشد فرهنگى و فرازمندى او را فراهم ساخته است.نقش زبان در انديشه بشرى از آن چنان جايگاه رفيعى برخودار است که دانشمندان رشد و تکامل مغز و انديشه را در سايه نقشگيرى زبان دانسته و به زبان جايگاه بهسزايى در علوم مختلفه دادهاند.
تاکنون نظرات متفاوتى در چگونگى پيدايش و منشاء زبان از سوى محققان و دانشمندان ارائه شده است و هر يک بسته به باورهاى خود خواستهاند که ما را به نوعى از اين موضوع آگاهى دهند. و هنوز با قاطعيت تمام نمیتوان تمامى مراحل تکاملى زبانها و اينکه زبان چگونه به چنين قابليتى و مقامى در زندگى بشرى راه يافته است بشمرد. پروسهاى تکاملیاى که انسان در طى زمان به آن دست يافته است دگرگونى و تحول به وقوع پيوسته در ساختمان جمجمهى او ميباشد.اين روند در نياکان انسان که پيش از پيتکانتروپوسها Pithecanthropus و سينانتروپوسها Sinanthropus شروع شده بود براى او به نهايت جدايى از خانوادهى ديگر دودستان و به سرانجام کنونى آن منجر شده است.
بزرگترين تمايز انسان با ديگر خانوادهى گستردهى دودستان و تمامى پستانداران وجود استعدادى است برآمده از ارگانيسم او در مواجه با طبيعتى که به عنوان پارهاى از آن مجموعه، با آن در مبارزهاى جدى قرار داشته است. اين استعداد يعنى انديشه، يادگيرى با قدرت بالا و انتقال آموختهها و ادراک و احساسات بوسيله سخن گفتن به ديگر هم نوعهاى خود میباشد. و بدين جهات انسان را میتوان از نظر انديشه و ارگانيسم نهايت تکامل محسوب نمود.
نزديکى ارتباط سخن گفتن با انديشه در انسان به حدى است که ارجحيت يکى بر ديگرى مشکل میباشد. اما شايد اغراق نباشد که مقام نيروى گفتار را در تميز انسان از ديگر موجودات بيشتر و رفيعتر از انديشه دانست.
استفادهى انسان از زبان و سير تکاملى آن پديدهاى است که پروسهاى طولانى را طى نموده است. دانش زبانشناسى با آگاهى از اين موضوع، و اينکه مراحل رشد و تکامل زبان به دليل مکتوب نبودن سخن در مراحل مختلف تکاملاش تنها میتواند از روى حدس و تجربه و آزمايش از بعضى از نحوههاى رسش به اين نهايت کنونى زبان اطلاع حاصل نمايد. دانش بشرى تنها از آن زمان که آدمى بوسيلهى نوشتن سخن بر روى الواح و طومارها، انديشه و زبان خود را به يادگار گذاشته است، میتواند به ابراز نظرى نسبتاً قطعى در مورد تحول و سير زبان بپردازد. اين مورد از آن دورانى شروع میگردد که اولين بار نوشتار در تمدن نيل و مياندورود (بينالنهرين) و ديگر نواحى جغرافياى خاور نزديک رواج پيدا کرد. يعنى، آنچه که به دست ما رسيده عبارت است از اسناد و الواحى که از حدود ۶٠٠٠ شش هزار سال پيش به اين طرف از گذشتگان به يادگار مانده است. اين به آن معنا نيست که پيش از اختراع کتابت زبان به نهايت درجه تکاملى لازمهى زمانى خود نرسيده بوده باشد.
به جرئت میتوان گفت که زبانها در همان دوران نيز به حد عاليترى از تکامل زمانى ممكنهى خود رسيده بودهاند و در همان زمان نيز داراى قواعد ساختارى و واژگانى لازم براى بيان انديشه و احساس آدميان آن دورهها بوده است و بغرنجیها و پيچيدهگیها در آنها همسان با زبانهاى رايج کنونى وجود داشته است. اين حقيقت از مقايسه زبان اقواماى که هنوز در دورانهاى ابتدايى مراحل زندگى اجتماعى، در قارهى افريقا و بيابانهاى استراليا و شمال سبيرى و غيره بهسر میبرند، با زبان مردم متمدن میتواند بهدست بيايد.
براى دانش امروزى اثبات میگردد که آنچه پيدا است، زبان به عنوان موجوديتى که در زندگى انسانها نقش شگرفى را ايفا میکند و وجود عينى دارد؛ با توجه به دلبستگى افراد در هريک از گروههاى اجتماعى به زبان مادرى مورد بهرهبردارى و حتى سوء استفادههاى اقتصادى و سياسى و اجتماعى قرار گرفته و میگيرد. يکى از اين موارد سوء استفاده که بيشتر در جامعه مشاهده میگردد، سوء استفاده از زبانشناسى عاميانه است که توسط سياستمداران و احزاب و تشکلهاى سياسى راستگراى مختف انجام میپذيرد و به شکل ارائه نظرياتى که از نظر علمى به طور کلى بیپايه و اساس میباشند، ديده میشود. اين نظريهپردازیها گاهى در برخى جوامع چنان گسترش میيابد که در تعاملهاى اجتماعى و در رسانههاى عمومى روزنامهها و کتابها و راديو تلويزيون و غيره نيز ترويج و تبليغ میشود. و با صدور حکمهاى جزمى در باره خاستگاه زبان و منشاء آن و بويژه نقش زبان مادرى،در تفکيک و جداسازى آن از ديگر گروههاى اجتماعى و در تزريق آن احکام به گويشوران يک گروه اجتماعى و يا قومى از اقوام يک کشور میشوند و با توجه به خواستهاى خود با نوشتهها و اظهارات فاضلمابانهاى در مورد زبان مادرى گروهى از گويشوران و با برتر دانستن آن نسبت به زبان و گويشها و لهجههاى زبانى ديگر، آنها را مورد سخره و تحقير قرار میدهند.
ارائهى چنين تفکرى و تزريق آن به گويشوران يک گروه زبانى، آنان را وادار به انديشههاى برترى قومى و نژادى نسبت به گويشوران گروه زبانى ديگر، به جداسازى و در پى آن با ايجاد خصومتهاى ساختگى دروغين در بين آنها میپردازند گويى زبان و ديگر مظاهر فرهنگى بين اين چند قوم به کلى متمايز و جدا از يکديگرند و هيچگونه پيوند و ارتباطى و يا تاثيرپذيرى متقابلى در ميان آنها وجود ندارد. بدينگونه بهرهبرداریها و سوء استفادههاى سياسى با نيتهاى اقتصادى از زبان آغاز میگردد.
گاهى اين تفکرات را در چنان اشکال غيرانسانى به نمايش میگذارند که اگر شدت پيدا کنند كه به درگيریهاى قومى منجر میگردند و کشتارها و فجايع را به دنبال خود میآورند. اينجاست که بنا به ضرورت، جامعهى روشنفکرى با سود جستن از انديشههاى انساندوستانه خود و نخبگان علمى بنا به نقشى و موقعيت که ارادهى اجتماعى به آنها سپرده است، وظيفه پيدا میکنند که آگاهیهاى دانش زبانشناسى علمى مربوطه را به ميان تودهها ببرند تا با توجه به استفاده از نقش دانش بشرى در ايجاد دوستى ما بين انسانها و پروردن خرد جمعى در ميان تودههاى مردم، از آن در ايجاد نوعدوستى و ايجاد پيوند در ميان گويشوران گروههاى اجتماعى مختلف بهره برند. اين گام عملى در يک جامعه بسته ممکن نمیگردد مگر آنکه در ايجاد آن کوشيد، لزوم رسيدن به آن، ايجاد فضاي باز و دموکراتيک میباشد تا نظرات غيرعلمى كه خود بنا به نهادشان، بینهايت غيرانسانى نيز میباشند، به چالش کشيده شوند.
ارائه نمايش از زبان به عنوان يک پديده مجرد و ثابت و انژکته کردن آبستراکتنگرى به گويشوران يک جامعه زبانى چيزى است که آشكارا به توسط مناديان مليتپرستى آگاهانه انجام میپذيرد. اين طيف با بهرهگيرى از گوناگونى زبانهاى اجتماعات انسانى با ترويج ناسيوناليسم و نمايش دروغين از آن به عنوان يك انديشهى اومانيستى، عملا در خدمت جهان سرمايه قرار دارند.
در صورتیکه زبان به عنوان پديدهاى که داراى ماهيت اجتماعى و زنده میباشد، همانند ديگر پديدهها اجتماعى و طبيعى به طور دائم و به شکل تقريبا محسوس، در سير تحول و تکامل خودخواسته و ناخواسته با دگرگونى گوناگونى روبرو میگردد.
همانطورى که جوامع بشرى به عنوان پديدهاى هميشه يکسان و يكدست و غير متغير نبوده و بهطور مداوم در آن تحولات و انقلاباتى به وقوع میپيوندد که در سير پروسهى مشخص زمانى به تکامل آنها میانجامد. در زبان نيز اين تحولات از کوچکترين اجزاء زبان يعنى فونها (آوا ها) تا واژهها و جملهها و حتى در اجزاء انديشهاى زبان انجام میگيرد. اين تحولات و دگرگونیهاى کمى به گونهاى است که پس از مدتى در مقايسه با زبان مبناى خود بدون استفاده از قوانين و ابزارها و پارامترها و آزمايشات زبانشناسى علمى غير قابل شناسايى میگردد.
زبانشـناسى:
ـ دانش زبانشناسى
ـ نگرشى کوتاه به زبان
ـ زبانشناسى تاريخى
زبان
پيش از آنکه چشماندازى جامعتر از زبانشناسى تاريخى را ارائه دهيم آشنايى نسبى با مقولهى زبان، که زبانشناسى آن را مورد بررسى و پژوهش قرار میدهد گريزناپذير مینمايد. ژرفاى اهميت زبان به عنوان وسيلهاى ارتباطى،آن چنان است که، بدون وجود زبان، شکلگيرى گروههاى اجتماعى غير ممکن بوده است. زبان به عنوان يکى از اساسیترين نهادها و پديدهى تکامل تاريخى اجتماعى انسان است که بنا به ضرورتهاى حياتى انسان با بهرهبرى از شعور و انديشه ـ به عنوان عاليترين بازتاب روانى واقعيت ـ در آميختهگى متقابل و بغرنج زبان با شعور و انديشه، که از فعاليتهاى مغزى و ارگانيسم انسان، از درون شرايط و فعاليتهاى اجتماعى ريشه گرفتهاند و ويژهگى نوع انسان میباشد؛ توانسته است براى ارتباط يافتن با همنوعان خود، آن را به کار ببرد. زبان ابزارى نهادينه شده و نظاممند است که با يارى گرفتن از آن نوع انسان، توانسته است به انديشه و تعمق دربارهى خويش و فعاليتهاى اجتماعى خود و ديگران نيز دست يابد.
زبان از دير باز مورد توجه عالمان و انديشمندان مختلفى قرار داشته است. کاهنان و علماى فلسفه و منطقى دانان کمابيش به نقش زبان در نحوه شناختن و انديشيدن در جهان پيرامونى نظر داشتهاند. براى نمونه:
فيلسوفان به دليل اينکه علم فلسفه بهعنوان شکلى ويژهاى از شعور اجتماعى انسان که کلیترين ارتباط ميان اشياء و پديدهها و عمومیترين قانونمندیهاى جهان هستى و معرفت انسانى و ارتباط ميان انديشه و هستى را مورد بررسى و شناسايى قرار میدهد و براى شناخت و بررسى هستى (انتولوژى) از پديدهى زبان سود میجويد پس با توجه به تعريفى که از زبان نموديم به دليل خصلت درآميختگى بغرنج انديشه با زبان، در اساس زبان هم ماده اصلى و در عين حال ابزار بنيادين براى فيلسوفان محسوب میگردد. و بدين جهت است که فيلسوفان خود در رابطه با زبان به انديشه پرداختهاند. از «پلوتينوس» فيلسوف نوافلاتونى رومى گرفته، تا «هانرى برگسون فرانسوي» در قرن اوايل قرن بيستم، که نظر بر اين داشتند که بدون استفاده از کلمهها با در آميختن و پيوند با واقعيت میتوان حقيقت را درک کرد. اين طيف از فيلسوفان نتيجه میگرفتند که زبان براى شناختن حقيقت مناسب نمیباشد. براى مثال فيلسوف معروف گى يرکه گور(١) با تاثيرپذيرى از ارسطو میگويد هستى معادل است با فرد و آن در فلسفه ارسطو به چيزى گفته میشود که بيرون از سپهر مفاهيم قراردارد.) ارسطو از يک سو میگفت: واقعيت دار «lereel» چيزى فردى میباشد و هر چيزى که فردى است دست کم در اين جهان خاکى بيان کردنى نيست و نمیشود آن را با کلمات توصيف نمود و فيلسوفان ديگرى همانند ويتکناشتاين در موضع مخالف با آنها قرار داشتند.و زبان را براى بيان مفاهيم و مقولات فلسفى کافى میدانستند.
به طور کلى زبان و توانايیهاى زبانى انسان، در طول تاريخ هميشه مورد مناقشه و بحث ميان انديشمندان بيشتر شاخههاى دانش بشرى بوده و خواهد بود.
با آگاهیهاى نسبى که از تاثيرپذيرى متقابل گروههاى اجتماعى ناهمگن با همديگر در پروسهى تاريخیشان پيدا کرديم بر اين موضع نيز آگاهى يافتيم که زبان نيز همانند ديگر پديدههاى اجتماعى در تغيير و تحول طبعى و جبرى قرار میگيرد. اين تغييرات در هر زبانى به وقوع پيوسته است و گزارشهاى علمى ارائه شده، گوياى اين حقيقت هستند. اما اين تغيير و تحولات در هريک از جامعههاى زبانى از يک اصل همانندى پيروى نمیکند، اگر يک گروه اجتماعى همگن به دلايل طبيعى و يا غيرطبيعى به دو دسته مجزا تقسيم گردند و به نقاط متفاوت جغرافيايى کوچ کنند، تغييرات به وقع پيوسته و سير تکاملى هر كدام از آنها نيز متفاوت خواهد بود.
اما نکته اين است که اگر گويشوران يک جامعه زبانى همگن که در پروسهى تاريخى حيات خود در تعامل و روابط اجتماعى با گروههاى ناهمگون زبانى در دراز مدت قرار نگرفته باشند آيا باز هم با اين دگرگونیها و تحولهاى زبانى روياروى خواهند شد؟ از نقطه نظر فلسفى عدم تحول و دگرگونى در هر پديدهاى خصوصا پديدههاى اجتماعى غير ممکن میباشد. به زبانى ديگر هر پديدهاى در طول زمان با مقولهى حرکت روياروى است و چون حرکت میکند، دگرگونى و تکامل در آن امرى ناگريز خواهد بود. اين دگرگونیها بسته به نوع تعاملات و ارتباطات اجتماعى رخداده، میتواند از گونهى کيفى و يا کمى باشند.
يک جامعه زبانى که از نظر اين تعاملات و ارتباطات خود با جامعههاى زبانى ناهمگون در حالتى مشابه سکون نسبى قرار گرفته باشد. نيز با دگرگونى و تحول روياروى خواهد بود. ولى اين تحولات بسيار ضعيف خواهد بود هر چنذ که محسوس نباشند. اينگونه جوامع وجود داشتهاند و نمونههاى از اين نوع براى دانش زبانشناسى معاصر شناخته شده میباشد. براى مثال: زبانشناسان در مقايسهاى که از زبان بربرهاى افريقايى که شاخهى فرعى زبانهاى سامى به شمار میآيد. با نوشتههاى کتيبهاى مربوط به دو هزار سال پيش از زبان نوميديائى باستانى انجام دادند دريافتند که در زبان بربرها در طول دو هزار سال عملا تغييرى رخ نداده است (٢) اين سنجش به معنى عدم تحول و ايست تكاملى زبان بربرها نمیباشد بلكه به گونهاى نتيجهى نبود و يا كمبود تعاملهاى اجتماعى ـ اقتصادى و سياسى بربرها با اجتماعات انسانى پيرامونى آنها بوده است. و گوياى نقش شگرف ارتباطات متقابل اجتماعى در شتاب دادن رشد و تكامل فرهنگى اجتماعات انسانى میباشد.
ما هرروزه در زندگى روزمره خود در جهان معاصر با اين تاثيرپذيریها و دگرگونیهاى زبانى به اشکال متنوعى روياروى میشويم. تنوع در گويشها و لهجهها و دگرگونگى در تلفظ کردن آواها و وامگيریهاى واژگانى و همچنين تغييرات در ساختارهاى هر يک از زبانهايى که در افراد دو زبانه به وقوع میپيوندد، ابتدايیترين و ملموسترين مرحله از تاثيرپذيریها و تغييراتى است که هر روزه در جامعه میبينيم و از سوى افراد دوزبانه ايجاد میشود. به اين مسئله در اصطلاح زبانشناسى برخورد زبانها «Languagein contact»(٣) گفته میشود. که حتى در تنوع تلفظ آواها بهويژه در واکهها و همخوانهايى که هر يک ويژهگیهاى منحصر به خود را دارند، ديده میشود. همهى اين تغييرات گوناگون تحولپذيرى و دگرگونى زبان را به ما نشان میدهد و اينكه زبان، پديدهاى زنده است و هيچگاه در فرم ايستا قرار نمیگيرد.
در يک جمعبندى کلى از نقطه نظر بررسى تاريخى زبان، در رابطه با موضوع تاثيرپذيرى زبان میتوان گفت که در بررسى و مطالعههاى تاريخى زبانشناسانه، پارامترهاى ويژهى همان پروسه را که زبان گروههاى اجتماعى و اقوام در گذر به آن فرماسيون اجتماعى با آنها روبرو شده و سپرى کرده است ـ میبايست در مد نظر قرار داد::
ـ در اقوام و گروههاى انسانى که از نظر خانوادهى زبانى ناهمگن باشند و هر دو کمابيش در يک مرحله از تکامل اجتماعى قرار داشتند (در دوران شکار يا کوچروان دامدار) در هنگام آميختگى گروهى بسته به نوع تعاملهايشان (جنگ،و يا اتحاد يا غيره) هر کدام از آن گروه اجتماعى که از قدرت بيشترى برخوردار باشند در دراز مدت دستور و ساختار و واژههاى زبان خود را به گروه اجتماعى مغلوب تحميل میکنند؛ ولى وقتى زبان همان گروه اجتماعى هر چند داراى قدرت حکمرانى هم باشد. اگر به هر دليلى از ذخيرهى واژگانى کمترى برخوردار باشد، وامگيرى دو سويه خواهد بود و قوم غالب از قوم مغلوب وامگيرى واژگانى و تا حدودى تاثيرگيرى در ساختار زبان خواهد نمود. و از نظر تاثير پذيریهاى آوائى (فونتيک) نيز اين ممکن خواهد بود.
ـ در گذار از مرحله زندگى شکار (کمونى) و يا اشتراکى کوچنشينى، به مرحلهاى بالاتر که بدون داشتن تعامل و ارتباط با يک جامعهى زبانى ناهمگنى انجام بگيرد که قبلا داراى دولت نبوده است به مرحلهاى که در آن قدرت و دولت به شکل ابتدايیاش در آن جارى بوده است. گويشوران آن جامعه زبانى با توجه به داشتههاى خود به واژهسازى از ذخيرههاى واژگانى خود آن زبان خواهد پرداخت. ولى چنين مواردى در تاريخ بشرى به دليل نبودن آثار نوشتارى لازم نمیتواند گزارش شده باشد. هر چند که چنين اتفاقى در تکامل جوامع بشرى رخ داده است. بيشتر گزارشات مستندى که با توجه به بررسى و مطالعهى کتيبهها و آثار نوشته شده اقوام مختلف تهيه شدهاند، حکايت از آن دارند که در گذر به فرماسيونهاى تکامليافتهتر ارتباط و تعاملهاى اجتماعى بيشتر وامگيرى واژگانى و حتى گاهى تاثيرپذيرى ساختارى عملى بوده است. نمونه آن وام گيرى واژههاى مرتبط با مناسب حکومتى و مذهبى توسط امپراتورى هخامنشى از زبان آذرى (مادها) میباشد.
ـ در مرحله گذر يک جامعه زبانى به فرماسيون اجتماعى تکامل يافته پارامترهاى خاص دگرگونى يک جامعه زبانى که در نتيجه آميزش با جامعه پيشرو ناهمگن به آن گام مینهد جامعه بدوى در عين ناگريز به وامگيرى واژگانى که عمدتا از لازمههاى زندگى در آن سيستم جديد است دست خواهد زد، متقابلاً واژههايى را به آن زبان وارد خواهد ساخته و تاثيرات گرامرى را نيز بر ان زبان خواهد داشت.آن گروه اجتماعى زبانى که از مرحله زندگى اجتماعى شکار به فئوداليسم (کشاورزى) گام مینهد واژههاى مربوطه سيستم بردهدارى را به وام میگيرد، و اگر آن گروه زبانى در يک جهش به يک جامعه کشاورزى گذر کند؛ تعداد بسيارى از واژههاى جامعه کشاورزى و شهرنشينى را وام خواهد گرفت. براى نمونه: تمامى واژههاى مرتبط با کشاورزى در زبان قوام کوچرو و شکارچى (ترک ـ مغول) که به ايران آمده بودند از واژههاى ايرانى آذرى به وام گرفته شدهاند ولى در عين حال در اسکانگاههاى خود هم تاثيرات گرامرى داشتهاند و هم واژههايى را وارد زبانهاى آذرى نمودهاند. در صفحات بعدى بررسى گستردهاى از اين پروسه آميزش زبانى ارائه شده است.
البته بايد در نظر داشت که زبان هر قومى در هر يک از مراحل صورتبندیهاى اجتماعى که در آن قرار داشتهاند در نوع خود زبانى کامل بودهاند و هيچ نقصانى در آنها نبوده است. هر يک از جوامع انسانى زمانى بسيار دورتر به آنچه که جهانیهاى زبان ناميده میشوند دست يافته بودهاند. انديشه و تفکر پا به پاى زبان در جوامع انسانى پديد آمدهاند. و به موازات هم رشد کردهاند.
ـ در جهان معاصر خارج از شکل طبيعى دگرگونیهاى زبانى، تاثيرپذيریهايى در عرصههاى فرهنگى و دگرگونیهاى زبان به اشکال متنوعى انجام میگردد براى مثال: به دليل پديد آمدن پديدهى ملت و پروژههاى ملتسازى جهان سرمايه، در کشورهاى عقبمانده و رو به توسعه که داراى منابع غنى هيدروکربور و ديگر مواد کانى هستند و در عين حال گروههاى اجتماعى و قومى مختلفى در درون مرزهاى جغرافياى اين کشورها زندگى میکنند؛ ما با گونهى ديگرى از دگرگونى در زبان ها روبرو میباشيم و اين تاثيرپذيرى و تاثيرگذاریها گاه به اشکال مختلفى توسط رسانههاى تبليغى و جمعى از قبيل: برنامههاى تلويزيونى برنامههاى ماهوارهاى و روزنامه، کتاب، تزريق میشوند و تحولهاى زبانى از حالت و روند طبيعى خارج میگردد. در مورد اين پديده مصنوعى که در رابطه با زبان آذرى انجام میشود در بخشهاى مربوطه به شکل لازم خواهيم پرداخت.
ـ در پژوهشهاى زبانشناسى و يا انديشه در بارهى زبان، به مرور نکاتى بر انديشه ما به صورت سوآلهاى گوناگون و مبهمى سايه میافکند. و ما ناگريز میگرديم. که به آنها جواب قانعکننده بيابيم. بدين جهت در تداوم مطالعات خود مجبور میشويم، نظرات يكى از زبانشناسان را که هر كدام چون اصلى استوار نمايانده میشوند، به عنوان يک اصل قبول نماييم؟ براى نمونه بسيارى از زبانشناسان که در رابطه با تحقيقات زبانها مطالعه و پژوهش میکنند. بر اين اصل در رابطه با مبحث تاثيرپذيرى زبانها، باور دارند که تاثيرپذيرى به مرزهاى ذخيرهى اصلى لغات تجاوز نمیکند همانند:
: اعداد شمارشى، دست، مردن، پاى، خوردن، نوشيدن، زمين، آب، پدر، مادر، کوه، و نظاير آن. و يا قواعد دستورى يک زبان و نحوهى صرف افعال و تصريف و تشکيل لغات و پسوندها و پيشوندها و مانند اينها هم از زبان ديگر متاثر نمیگردد براى نمونه ديده نشده است که زبانى نحوهى صرف افعال و يا پسوندها و پيشوندها و مثلا ادات جمع اسامى را از زبان ديگر گرفته باشد!) رجوع کنيد به مقدمهى فيلولوژى زبانهاى ايرانى ص ٢۷. يوسف ميخائيل اويچ اورانسکى)
و يا از نظر زبانشناس «مى يه» Meillet.Antoine، دستگاههاى دستورى زبان تاثيرگذار در يکديگر نيستند»(۴)
ادوراد ساپيرSapir. Edward زبانشناس مشهور کانادايى باور دارد: هيچ جا جزء تاثير قشرى صرفى متقابل نمیتوان يافت. (۵)
«شوشات» که خود يک زبانشناس نامدارى میباشد با نظرات «ادوراد ساپير»Sapir و «مى يه» Meilletبه مخالفت بر میخيزد و میگويد:
حتى ساختمانهاى همبافت مانند پساويزها در مقابل هجوم عوامل خارجى در امان نيستند: «در راستاى اظهار نظران معاصران در اصل هيچگونه مرزى براى نفوذ صرفى دستگاهى در دستگاهى ـ ديگر وجود ندارد.»
آکادمسين ن. يا. مار و پيروان او نيز معتقد بودند که:
اگر ميان زبانهاى گوناگون از نظر قواعد و دستورى و لغات اشتراک وجود داشته باشد، نمايانگر آن است که اين زبانها در آغاز مشترک بوده ولى بعدها در يکديگر تاثير کردهاند. بنا بر اين زبانهايى که در ابتدا هيچگونه همانندى و وجه مشترکى با يکديگر نداشتهاند ممکن است که بعدها در نتيجهى تاثيرات و اعمال نفوذ متقابل به تدريج، از لحاظ لغات و قواعد دستورى وجوه مشترک پيدا کنند. (۶)
هم چنانکه در فوق مشاهده نموديد، نوعى پريشانى در ميان زبانشناسان ديده میشود. بروز چنين آشفتگى در نگرشهاى دانشمندان زبانشناسى، حکايت از آن دارد که هر کدام از آنها بررسى موقعيت زمانى و سير تاريخى اقوام مشخصى را مورد بررسى قرار دادهاند. شدت و حدت برخورد دو زبان از نظر تداوم روند تاثير پذيرى هر اتفاقى را امکانپذير میسازد.
در تعاملهاى اجتماعى که ميان دو قوم متفاوت زبانى انجام میپذيرد و اين تعاملها به شکل مستمر تداوم داشته باشد؛ میتوان گفت که وامگيرى واژگانى اولين گامى باشد که در تاثير پذيریهاى زبانى آن اقوام رخ میدهد. بويژه نامواژهها از اولين وام واژههاى پذيرفته شده خواهند بود و اگر گويشوران وامگيرنده به هر دليل ممکن، همانند وابستگى به زبان مادرى خود در تداوم تاثيرات زبانى، زبان ثانوى را ياد نگرفته باشد و به فرد دو زبانه تبديل نشده باشد، واژههاى وام گرفته شده را به قالبهاى صوتى و واکى زبان خود در خواهد آورد. و در صورتى که آواهاى آن واژهى وامى با يکى از واژهها و يا تکواژهها و يا واژههاى مرکب زبان خود که همانند آوايى داشته باشد آن را به صورت واژههاى مشابه تلفظ خواهد کرد.
براى نمونه:
بعد از اختراع هواپيما در اوايل قرن بيستم و پرواز هواپيماهاى متفقين بر فراز آسمان ايران گويشوران آذرى تک زبان، بعد از وامگيرى واژهى فرنگى air-plane (هواپيما) آن را ايرى پآلآن ayrǽ pālān)) به معنى (پالانِ کج) تلفظ میکردند، بدين گونه سخنگزاران آذریزبان، با دگرگون کردن آواهاى واژهيair-plane انگليسى، هم آن را به قالب صوتى و واکى خودشان در آورده بود و همچنين آن را به واژهاى قابل فهم در انديشهى خود تبديل کرده بودند.
ـ گاهى ممکن است که تداول در ناهمگونیهاى صوتى در تداوم خود، منجر به تغييرات در صداهاى زبان گيرنده شود و اين تنها میتواند حذف يک آوا يا پيدايش آواى جديدى را در پى داشته باشد و در کل سيستم صوتى آن قوم تغييرات ايجاد نخواهد شد. اگر تعاملهاى قومى شدت پيدا کند و زبان قوم غالب تاثيرات ژرف نحوى بر زبان خواهد داشت اما تاثيرپذيرندگان نحوى نشانههاى از سيستم صوتى خود را خواهند داشت و بدين سان نوعى گويش از زبان قوم مغلوب را پديد خواهند آورد که هم ذخاير واژگانى زبان بومى را خفظ خواهد کرد و هم سيستم صوتى آن را. اين مورد در زبان ما آذریها به وقوع پيوسته است و تنها آنچه که از زبان ترک ـ مغول در زبان ما راه يافته وام گيرى نحوى و اندک لغات مغولى است و از نظر مورفولوژيکى و سيستم صوتى نه تنها ويژگیهاى صوتى خود را نگه داشته است، بلکه به دليل ويژگیهاى جامعه شهرنشينى و کشاورزى بسيارى از واژه ها را نيز به آنها وام داده و در عين حال از نظر ريختشناسى نيز در زبانهاى ترک ـ مغول تاثيرات به سزايى را گذاشته است. در اين مورد، يعنى تاثير گذاریهاى زبان آذرى در زبانهاى ترک ـ مغول از نظر ريختشناسى و بخشهاى عمده صرف ونحو در صفحات آينده به حد لزوم شرح داده شده است.
البته اين بدين معنا نيست که گويشها تنها در نتيجهى تاثيرگذاریهاى تعاملهاى اجتماعى اقوام ناهمگن زبانى در زبان ديگر بهوجود میآيند. بلکه در کنار اين موضوع هر جامعهى زبانى که در پروسه رشد و گسترش جمعيتى خود به گروههاى چندى تقسيم میگردد و در مناطق جغرافيايى گوناگون شهر و دهکده پراکنده میشود، به مرور زمان از عواملى جغرافيايى و.. نيز متاثر میگردد
پیآمد بعدى تعاملات اجتماعى که پيوستگى دارند ـ هر چند آن دو قوم از نظر فرهنگى اجتماعى برابرى داشته باشند.ـ آن قومى که بدليل داشتن قدرت سياسى، به منزلت بالاتر اجتماعى دست يافته است و زبان آن قوم نيز هم سوى با مقام اجتماعیاش از مقام فرهنگى نيز برخوردار خواهد شد و به مرور توارد صوتى در جامعهى آميخته، همهگير خواهد شد. و وامگيریهاى واژگانى گستردهتر خواهد شد و مرزهاى ذخاير اصلى واژگانى زبان اصلى را نيز آشفته خواهد کرد. و بهم ريخته شدن نقشهاى دستورى واژه و واژگونهها و نظم ترکيبات ساختارى را نيز در پى خود خواهد آورد. تاريخ زبانها اين حقيقت را براى ما روشن ساخته است که حتى ساختار دستورى زبان نيز از دست دگرگونى و آميزشها بهدور نيست و اين برعکس مدعاى بعضى زبانپژوهان است که میگويند: «ساختار دستورى زبانها بینهايت استوار است.» اما میتوان گفت که ساختار گرامرى زبان نسبت به ديگر مقولات زبان، مقاومت بيشترى در برابر تاثيرات زبانى تعاملهاى اجتماعى مینمايد. ما به اين موارد با آوردن نمونههاى رخ داده در زبان آذرى و ترکى و تاثيرپذيرى متقابل اين دو زبان در متن خواهيم پرداخت.
فيلولوژى يا زبانشناسى تاريخى:
زبانشناسى تاريخى معادل فارسى کلمهى فيلولوژى میباشد. فيلولوژى خود لفظى يونانى است. که از دو واژهى «فيلو» و «لوژي» شکل گرفته است؛ واژهى «فيلو» در زبان يونانى به معنى دوستدارى است، اين واژه در جزء اول کلمهى فيلوسوفوس نيز بکار رفته که در زبانهاى ايرانى و عربى به فلسفه (دوست دارندهى دانش) دگرگون شده است و «لوژي» همان شکل دگر گون شدهى «لوگوس» به معنى کلام و يا سخن و انديشه میباشد «فيلولوژي» يا «فيلولوگي» در کل به معنى دوست دارندهى لغت و سخن بوده است. به دليل عدم جدا ساختن دانشها و گونهبندى علوم در زمان يونان باستان افراد دانشمند را بدون در نظر گرفتن رشتهى فعاليتهاى علمى آنها «فيلولوگ» يا دوستدار دانش و سخن و آگاه به دانش سخن دوستى نام مینهادند. پس از گسترش دانش بشرى و گونهگونى آنها نياز به جدا ساختن و گونهبندى رشتههاى دانش بشرى موجب گرديد که مرز علم فيلولوژى نيز دستخوش دگرگونى شود.
در قرون وسطى و دوره رنسانس يا عهد نوگرايى در اروپا پژوهشگران و دانشمندان زبانشناس اروپايى نوشتههاى به جا مانده از نويسندگان ازمنهى باستان را به عنوان منبع قرار دادند در اين دوره فيلولوژى مفهوم علم خواندن و دانش تفسير آثار ادبى را به خود گرفت. با توجه به اينکه در گذر زمان، زبان نوشته شدهى اين آثار به زبان مرده تبديل شده بود نياز به پژوهش و مطالعه ژرف و عميق اين آثار و فرهنگ و تاريخ نويسندگان دوران باستانى ناگريز مینمود، ازين سوى لفظ فيلولوژى با مرور زمان به دانشى که پژوهش و مطالعه در فرهنگ هر قومى را که آثارى از آنها به جا مانده بود گفته میشد.
پس از آغاز دوران انقلاب صنعتى در قرن پانزدهم در اروپا که به دگرگونى فرماسيون اجتماعى از فئودآليسم به سرمايهدارى میانجاميد. دانشمندان اروپايى نخستين گامهاى زبانشناسى علمى را براى تقسيمبندى و گونهبندى زبانهاى شرقى، زبانهاى ترکى (اواخرقرن پانزدهم) و زبانهاى ايرانى (قرن شانزدهم) و زبانهاى قفقازى و ايغورى و شرق دور و ديگر زبانها برداشتند.
با گذشت زمان از اواخر قرن هيجدهم و قرن نوزدهم با تحول رشتهى صنعت پروسهى رشد بورژوازى (انقلاب صنعتى در انگلستان و کمون پاريس) شتاب گرفت، که در نتيجه اين تحولها و انقلابها، بقاياى سيستم فئوداليتهاى به تمامى دگرگون شد و با تغييرات کلى در زندگى کشاورزى مردم،. بورژوازى به دليل خصلت ذاتى سودجويانه خود به روند گلوباليزاسيون يا دولت ـ جهانى سرمايه دارى که اينک جهانى شدن نام گرفته است، سرعت بخشيد. گلوباليزاسيون نيازى حياتى براى بورژوازى در جهت تجارت و ارائه کالاهاى توليد شده براى فروش، يافتن بازار مناسب در کشورهاى مصرف کننده بود؛ بستر لازم اين امر با اختراع صنعت چاپ و ماشين بخار که به گسترش راههاى ارتباطى همانند راه آهن و کشتى بخار و جادههاى شوسه، فراهم آمده بود. در تداوم اين موضوع بود که در اروپا تقسيم بندى ها و مرز بندیهاى سياسى جغرافياى جديدى شکل گرفت که منجر به شکلگيرى دولت ـ کشورهاى ملى در اروپا شد و در طى سده نوزده دولتهاى آلمان و ايتاليا در عرصه جهان پا به ظهور گذاشتند و حيات مسقل خود را به دست آوردند. از ميان مميزهايى مختلف که ايدئولوگهاى بورژوازى در عمل براى تمييز ملتى از ملتى ديگر قرار دادند. زبان نيز يکى از همين مميزهاى انفکاک مردم براى تعيين حدود و مرزهاى دولتهاى ملى و تقسيم ثروت و منابع طبيعى تعيين گرديد. (پيش از آن اين تقسيمبندى با استفاده از دين و مذهب صورت میگرفت) براى تئوريسينهاى وقت بورژوازى مسير دادن به پژو هشها و مطالعات زبانشناسى براى بهرهبردارى و کسب سود از اين دانش (همانند ديگر دانشها) لازم ديده شد.و صلاح براين ديده شده که مطالعه و تقسيمبندى بر حول محور زبانهاى زنده که توسط دولتها به عنوان زبان رسمى به کار برده میشد. انجام گيرد از همان زمان اين بنياد کج در زبانشناسى تاريخى گذاشته شد. براى نمونه: براى زبانهاى ايرانى،زبان فارسى معاصر زبان مبنا قرار داده شد و براى آن دسته از زبانهاى ايرانى که در نتيجه آميزش با زبانهاى مغولى در پروسهاى دراز مدت از نظر دستورى در آنها گرايش به سوى پسوندى بودن بوجود آمده بود، زبان ترکى استانبولى زبان مبنا قرار داده شد. البته طبيعتاً زير بنا هايى مهيا شده براى اين تقسيم بندى از پيش نيز وجودداشت و اين در پروسهى مشخصى تاريخیاى که به آميختگى زبانهاى آريايى تورانى (هفتاليانها و طيفى از سکاها و.. ) با زبان مغولى در سدههاى پنجم و ششم ميلادى در مناطق جغرافيايى شمالى چين و استپهاى جنوب سيبرى انجام گرفته بود که محصول و برآمد آن فرآيند، زبانى بود که در قسمتهاى شمالى شرقى ايران (خراسان قديم) رايج گشته بود که به دليل عدم وجود دولت مقتدر ايرانى و حکمرانى و تهاجمات اين اقوام آميخته که خود را ترک میناميدند از آن زمان زبان ترکى ناميده شد و پس از آن نيز با به قدرت رسيدن اعراب که هجوم و سرازير شدن اين اقوام آميخته ـ از نظر نژادى و زبانى نيمه آريايى و نيمه مغولى بودند ـ به ايران که به حکومت رسيدن آنها در ايران را درپى خود داشت اين امتزاج و آميختگى در تداوم خود به دليل اسکان گزيدن آنها در مناطق سرد کوهستانى همانند آذربايجان ايران با زبان ايرانى آذرى به هم آميخت (انتخاب اين اقوام براى مسکن گزيدن در آذربايجان بنا به دليل طبيعت و محيط کوهستانى و سردخيز آذربايجان بود که با خوى و طبيعت خشن پروده شدهى آنها در مناطق سرد شمالى کره زمين بيشتر سازگارى داشت.) در صفحات پسين با آوردن مثال به جزئيات اين آميختگى بيشتر پرداخته شده است.
از ميان شاخههاى زبانشناسى، دانش فيلولوژى يا لغتشناسى تاريخى (زبانشناسى تاريخى)، مجموعهى دانشهايى را گفته ميشود که زبان قومى و يا اقوامى را با توجه به آثار به جامانده از آن قوم يا اقوام همانند آثار ادبى، متون ادبى و فرهنگ فولکلوريک قومى که به وسيله گويشوران آن زبان و يا زبانها پديد آمده است و با در نظر داشتن و سنجيدن آنها با ويژگیهايى همانند تعاملهاى اجتماعى انجام گرفته و شرايط تاريخى و صورتهاى زندگى اجتماعى آن قوم يا اقوام، مورد مطالعه و بررسى قرار میدهد. يعنى نمیتوان بدون نظر داشتن به سير تاريخى و دگرگونیهاى فرهنگى و زبانى متاثر از حيات سياسى ـ اقتصادى و فرماسيونهاى اجتماعى آن قوم به نتيجه شايان توجه علمیاى دست يافت. به زبانى ديگر با سنجش ذخيره واژگانى و ساختار دستورى موجود در زبان امروزين يک قوم در جهان معاصر و تطبيق و مقايسه آن با دخاير واژگانى و ساختار دستورى زبان قومى ديگر در همان عصر نمیتوان به نتيجهى خردمندانه و كاملا منطقى دست يافت اگر چنين تطابقى از سوى هر پژوهشگرى انجام گيرد چيزى غير از يك پژوهش عاميانه از زبان نخواهد بود. بدين جهت است که میگوييم: علم فيلولوژى تنها دانشى است که با توجه به چندين جانبه بودن و داشتن ابزار ها و شيوههاى پژو هشى و روشهاى شناخت علمیاش میتواند ما را در رسيدن به حقيقتها و واقعيتهاى زبان و ناريخ قوم يا اقوام مورد نظر رهنمون سازد.
پيش از تثبت تغيير و تحولات ژئوپلتيکى که در بالا ذکر آن رفت، در عرصهى دانش زبانشناسى تحولات شگرفى رخ داده بود در سال ١۷٨۶ سرويليام جونز از کمپانى هند شرقى خطابهى مشهورى کهدر رابطه با خويشاوندى و پيوندهاى تاريخى در بين زبانهاى سانسکريت (زبانباستانى هندى) از سويى و زبان لاتين و يونانى از سويى ديگر و هم چنين پيوندهاى زبان ژرمنى را آشکار میکرد، ايراد نمود. سر ويليام جونز در اين خطابه معروف خود پيوند اين زبانها را آنچنان به اثبات رسانيد که براى هيچ کسى جاى شبهه و ترديدى باقى نماند.
زبانشناسى نوين در آغاز قرن بيستم که در نتيجه پژوهشها و انديشههاى فرديناندو سوسور و با يارى همکارانش به بار نشست، جرقههاى اوليه آن توسط سر ويليام جونز زده شد بود که از همان ابتدا به نوعى در رشد و باور كردن حس برتریجويى قومى و ناسيوناليسم در اقوام هند اروپايى بیتاثير نبود. اين حس برترى نژادى در تداوم خود به ابزار و بهانهاى در دست جهان سرمايه، براى آغاز فاجعهى جنگ جهانى گرديد؛ تا براى رهايى از بحرانهاى اقتصادى که جهان بورژوازى با آن در رويارويى قرار گرفته بود راه چارهاى گردد و اين چنين جهان متمدن با گونهى مدرنى از وحشیگرى كه زير ايدئولوژى فاشيسم و پانژرمنيسم و.. در کشورهاى آلمان و ايتاليا رخ نمايانده بود آشنا گرديد.
بخشى از نطق ايراد شدهى سر ويليام جونز:
«زبان سانسکريت، پيشينهى باستانیاش هر چه باشد، ساختارى سخت شگفتانگيز دارد؛ کماليافته تر از يونانى است سترگتر از لاتين است و به طرزى خيرهکننده ظريفتر از هر دوى آنها است با اين همه، بدان هر دو، چه به لحاظ ريشههاى فعل و چه به لحاظ صيغههاى دستورى، شباهتى و نزديکى بسيار نزديکتر و چنان قوى از آن دارد که زادهى هيچ بخت و اتفاق بتواند بوده باشد؛ شباهتى آن چنان قوى که هيچ لغتشناس تاريخى (فيلولوگ) نمیتواند به سنجش و آزمودن سانسکريت با يونانى و لاتين بپردازد و آنگاه بدين نکته باور نياورد که اين هر سه میبايد از سرچشمهاى يگانه نشات گرفته باشند، سرچشمهاى يگانه که شايد ديگر اکنون در وجود نباشد. دليلى ديگر هم هست، هر چند نه بدان محکمى که بر اساس آن بتوان چنين فرض کرد که هر دو زبانهاى گوتيک و سلت نيز خاستگاهى يگانه با سانسکريت دارند »
تقسيم بندى زبانها:
با توجه به روند دگرگونیهاى زبانى که هر روزه در جامعه بشرى به وقوع پيوسته و میپيوندد، مواردى که علم تاريخ و جامعهشناسى و زبانشناسى به آنها دست يافتهاند آيا با در نظر داشتن به تقسيمبندیهايى که در رابطه با زبانها انجام يافته میتوان نتيجه گرفت که در اجتماعات انسانى که روى كرهى زمين در پراکندگیهاى وسيع جغرافيايى، زندگى میکنند با توجه به تقسيمبندیهاى زيانى انجام گرفته در ميان اين خانوادههاى زبانى هميشه يک پيوند خونى و نژادى وجود دارد. اگر هر کسى ادعاى دست يافتن به يک چنين نتيجهگيرى غلطى را نمايد. يا از روى جهالت است و يا پشت سر اين تفکرات يک انديشهى راسيوناليستى و شونيستى وجود دارد. چنين تفکراتى در جهان معاصر بسيار عاميانه و غير منطقى و غير علمى و در نهايت ضد انسانى است.
از نظر دانش بشرى و حقايق متقن زبانشناسى وجود چنين ارتباط نژادى به هيچ وجه نمیتواند وجود داشته باشد. براى اثبات اين سهو عاميانه ما دو نمونه را مثال خواهيم آورد:
١ـ مغولان و ترکمنان و قزاقهايى که در منطقه وسيع شمال شرقى آسيا با تاريخ مشخص مکتوب، زندگى میکنند با ويژگیهاى مشترک تيپيولوژيکى که حاکى از نزديکیهاى وراثتى نژادى آنهاست که در مردمشناسى به چنين تيپ هايى مونقولوئيدها (زرد) گفته میشود. اين مردم از نظر تقسيمبندى زبانى به دليل مشترکاتى که از نظر ساختارى و از نظر واژگانى با مردمان آذربايجان (ماد ها) و منطقه قفقاز جنوبى (آلانها و آلبانها، آذریها و تالشها) و مردم ترکيه (ترکيبى از يونانیهاى ترک شده و آذریها و کردها و ارمنیها) که از نظر نژادى با کوکازوئيدها (سفيد ها) در يک شاخه قرار میگيرند ـ حال اين دو نژاد مختلف چگونه میتوانند با توجه به تقسيمبندى زبانى در گروه نژادى واحدى قرار گيرند.
٢ـ سياه پوستان افريقايى که در زمانهاى مشخصى به توسط اسپانيايیها و پرتقالیهايى که به تجارت برده مشغول بودند به عنوان برده براى بهرهکشى با کشتى به امريکا برده شدهاند و اکنون زبان مادرى آنها زبان انگليسى امريکايى است و اين زبان در تقسيمبندى زبانى جزو آن خانواده زبانى قرار داده شده است که هند ـ اروپايى ناميده میشوند. حال چگونه ممکن است که زبان انگليسى عامل و مقياسى براى پيوند نژادى و خونى ميان مردم آمريکا که خود اختلاتى از نژادهاى کاکوزوئيد و منقولوئيد و استرالوئيدها هستند، باشد.
تقسيمبندى مراحل تکاملى زبان از سوى مار (marr):
مار n. j. marr از زبانشناسان مشهور نيمهروسى نيمهگرجى بود که در دهه ٣٠ بسيارى او را بنيانگزار زبانشناسى مدرن شوروى میناميدند. او با ايجاد جلسات ترويج نظريات خود در طى سه دهه موجبات پسروى زبانشناسى اتحادجماهير شوروى را بوجود آورد. او مدعى بود که با به کار بستن و يارى گرفتن از تئورى خويش نه تنها میتواند تاريخ زبانها را تبيين کند، که همچنين میتواند شکلگيرى تمامى زبانها را در پيش از تاريخ نيز توضيح و توصيف نمايد؛ تا اينکه پاى ژوزف استالين رهبر وقت اتحاد جماهير شوروى (سابق) به موضوع کشيده شد. استالين با شرکت در يکى از اين جلسههاى زبانشناسى و با يک سخنرانى پرسش و پاسخ به پوچ بودن نظريات راسيستى تئورى «مار» خط بطلان کشيد. بنياد تئورى «مار» که در عين حال از بزرگترين قفقازشناسان محسوب میشد. براين استوار بود که:
١ـ زبان يک پديدهى اجتماعى و روبنايى است و چيزى همانند: سياست و فرهنگ و اخلاق و حقوق و ديگر روبناهاى جامعه.
٢ـ زبان در جوامع طبقاتى جنبهاى طبقاتى داشته است و جزيى از مشترکات تمام يک ملت نمیباشد
آكادميسين «مار» اين برداشت خود را از بررسیها و مطالعاتى که او در رابطه با قفقازشناسى و زبانهاى قفقازى داشت، استنباط میکرد و میپنداشت که چون در دوران فئوداليسم، در گرجستان و ارمنستان دو زبان وجود داشته است؛ يکى از آنها زبان ادبى و مذهبى بوده است که مورد استفاده طبقات حاکم بوده است و ديگرى، زبان تودهى مردم، که در عين حال اين دو زبان حاكم (زبان فرمانروايان ارمنى و گرجى) به هم ديگر شبيه بودهاند تا زبان اشرافى هر يک از دو ملت به زبانهاى تودهى مردم خود آن دو ملت..
٣ـ زبان يک پديدهى روبنايى است و اين چنين بايد با زيربناهاى اقتصادى خود توافق داشته باشد، سرچشمهى تمامى زبانهاى اقوام جهان از چهار عنصر سال sal بر ber يون yon و روش roshe بوده است. اين چهار عنصر خود در ابتداى پيدايش خود توسط جادوگران براى جادو کردن، مورد استفاده قرار گرفته میشد. و همانند يك ابزارى نبوده که براى رفع نياز مردمان به کار گرفته شود به نظر «مار» پيش از پيدايش زبان صوتى مردم براى رفع نيازهاى ارتباطى خود را با زبان اشاره دستشان استفاده میکردند. او اين چنين استنباط میکرد که آن چهار نماد اورادى گفته شده بودند که جادوگران از آنها استفاده میکردند و بعد ها اين عناصر در اساس کليه زبانهاى جهان را شکل داده اند.
او با اين روش اثبات نشده خود ـ هرچند برخى واقعيتهاى اجتماعات بدوى انسانى در آن نهفته بود ـ واژههاى کاملا مختلف را از زبانهاى مختلف گرفته و با تغيير دادن اصوات آنها را به هم میرسانيد و بين آنها خويشاوندى برقرار میکرد. براى نمونه: بنابه تئورى مار marr واژهى روکاى /рука در زبان روسى به معنى دست با /پورتو/ فرانسه که بمعنى حمل است از يک ريشهاند و دليل سمانتيکى اين نتيجهگيرى از اين رو است که دست آلت حمل است..
۴ـ قسمت ديگر تئورى «مار» اين چنين بود که تکامل زبانها به صورت مرحلهاى بوده است. اگر زبان روبنا است و بر پايه زيربنا قرار دارد و بدين جهت از بدو پيدايش زبان در همهى جهان يک زبان وجود داشته است(عناصر چهارگانه)
«مار» زبانهاى دنيا را از نظر تکاملى آنها اين چنين تقسيمبندى میکرد:
١ـ زبانهاى سيستم دوران اوليه: مانند زبان چينى و زبانهاى زندهى آفريقاى ميانه و درو
٢ـ زبانهاى دوران دوم: زبانهاى اوگرى و فنلاندى زبانهاى ترکى، زبانهاى مغولى
٣ـ زبانهاى دوران سوم که شامل:زبانهاى مردهى يافثى اصطلاحى که مار براى زبانهاى قفقازى نهاده بود) و زبانهاى حامى (افريقاى نزديک و دور)
۴ ـ زبانهاى دوران چهارم: زبانهاى سامى و زبانهاى پرومتهاى يا به اصطلاح هندواروپايى (زبانهاى هندى ـ ايرانى و يونانى، لاتين و زير شاخههاى آنها)
در کنفراس علمى که «استالين» سخنرانى میکرد از او در رابطه با تئورى «مار» سوالى بدين گونه پرسيده شد، که آيا زبان روبنائى است که بر روى زيربنا قرار دارد؟ چنين جواب داد:
ـ نه خير اين موضوع درست نيست. زيربنا عبارت از نظام اقتصادى اجتماع در مرحلهى معينى از تکامل است.... زبان ساخت طبقهى معينى نمیباشد بلکه ساختهى تمام اجتماع و کليه طبقات اجتماعى و ساختهى صدها نسل است....و اين واقعيت بر کسى پوشيده نيست که زبان روسى به همان اندازه که اکنون در خدمت نظام سوسياليستى و فرهنگ سوسياليستى اجتماع روس میباشد بههمان اندازه نيز در قبل از انقلاب اکتبر، مورد استفادهى بورژوازى روس و فرهنگ بورژوازى روس بوده است.
بعداز اين سخنرانى مشهور ژوزف استالين بود كه دانش زبانشناسى انحاد جماهير شورورى (سابق) دوباره به مسير علم و خرد بشرى بازگشت. و اين چنين بر تئورى مار كه در نهاد خود داراى پتانسيل سوء استفادهى از زبانشناسى بود خط بطلان کشيده شد.
انديشهاى را كه آكادميسين «مار» براى زبانشناسى شورورى پیريزى كرده بود؛ هر چند با برخى حقايقى آميخته بود و در ظاهر با شكلى انساندوستانه ارائه میگرديد، اما بر لايههاى بنيادين آن، انديشههاى راسيستى سايه افكنده بود.
تقسيم بندى هاى مختلف از سوى تورکولوژها:
درميان پژوهشگران زبانهاى آلتايى نظريه گوناگونى در تقسيمبندى زبانهاى ابراز شده است که ميان آنها تفاوتهاى بنيادين وجود دارد و اين خود مسئلهاى در خور تامل میباشد. حتى بر سر نامگذارى آن نيز اختلاف نظر وجود دارد برخى پژوهشگران اصطلاح اورال ـ آلتاييک و بعضى آلتاييک را براى زبانهاى ترکى به کار میبرند. اکثر پژوهشگران ترکيه خود دوست دارند که اصطلاح گروه زبانهاى آلتايى را بهکار ببرند.
شايد سخن گزافى نباشد که از استرالنبرگ (در اوايل قرن هيجدهم) افسر سوئدى که مدت چند سالى که به تبعيد به سيبرى از سوى حکومت تزارى روسيه محکوم شده بود (او در جنگ پولتوا به اسارت دولت تزارى در آمده بود) به عنوان اولين فردى نام برد که به برخى از اشتراکات زبانهاى اقوامى که در سيبريه زندگى میکردند پى برد. استرالنبرگ در مدت تبعيد خود با پشتکار به تحقيق در اين زبانها پرداخت و چندين گويش از اين زبانها را گرد آورد. او به تمامى آنها، زبانهاى تاتارى نام نهاده و به تقسيمبندى آنها همت گماشت و در کل آنها را به شش گروه تقسيمبندى کرد:
١ـ زبانهاى فيناوغور: شامل زبانهاى فنلاندى، مجارى، دمورايى و اوستياکى و..
٢ـ تورک ـ تاتار شامل ترکمنى، ياکوتى و زبان چواش، قرقيزى، تاتارى
٣ـ ساموئيدى شامل زبانهاى سيبريايى و زبانهاى قبيلههاى کنار رودخانه يئنى سئى، تانگويى، منکزى، قانسى و قاووى.
۴ـ مغولى ـ منچويى.
۵ـ دونقوز
۶ـ زبان مردم بين درياى سياه و درياچهى کاسپين (خزر) زبان چرکسى، آوارى، گرجى، آوارى،
کاسترن پژوهشگر فنلاندى که چندين سال از زندگى خود را با اين زبانها سپرى کرده بود، مجموعه اين زبانها را آورال ـ آلتائيک ناميد و آنها را در پنج گروه تقسيمبندى کرد:
١ـ زبانهاى فين اوگور
٢ـ زبانهاى ساموئيدى
٣ـ تورک ـ تاتار
۴ـ مغول
۵ـ تونقوز
در سده هيجدهم تابرت و اشميت نيز در اين زبانها به پژوهش پرداختند و در تداوم آن در يک سده بعد از پژوهشهاى ابتدايى استرالنبرگ بود که پژوهشگران زبانشناس اروپايى از کشورهاى آلمان و فنلاند و دانمارک همانند: راسک دانمارکى و مارکس موللر و کارل بروکلمان و...به تحقيق و مطالعه زبانهاى ترکى پرداختند.
گروهبندى که استرالنبرگ انجام داده بر آن انتقادات بنيادينى وارد بود براى نمونه زبانهاى گرجى و آوارى و اوستياکى و. .. به هيچوجه نمیتوانستند جزو زبانهاى ترکى قرار داده شوند و علم زبانشناسى بعدها مشخص کرد که زبان گرجیها جزو خانوادهى زبانهاى قفقازى است و برخى ديگر از زبان آن اقوام همانند زبان اوستياکى با خانواده زبانى هندواروپايى مرتبط هستند. شمارى از اين اشتباهات بعدها توسط پژوهشگران اروپايى همانند: ج. نمت مجارى و دوفرر (آلمانى) به زير سوال برده شده و مشخص گرديدند که نزديکیها و همانندیهايى که ميان بعضى از لغتهاى اين زبانها وجود دارد، ناشى از مراودات وتعاملهاى اجتماعى ـ فرهنگى ميان اقوام کوچرو و اقوام يکجانشين در طول تاريخ بوده است و نمیتوان براى اين مجموعه زبانى منشاء يگانهاى را متصّور بود.
اسکات بعد از مطالعه پرداختن آنها و مقايسه زبانهاى فوق آنها را به دو گروه ١ـ اوراليک ٢ـ آلتاييک تقسيمبندى نمود. اسکات نام تارتار را براى زبانهاى ترک ـ مغول و تونقوز انتخاب کرد و براى گروه زبانهاى فنلاندى و اقورى نام سامويد را مناسب دانست.
بعد از آن نيز و هنوز هم تقسيم بندیهاى گوناگونى از اين زبانها انجام میگيرد. و عموما پژوهندگان زبانهاى اورال آلتاى نتوانستهاند بر قرارى ايستاده باشند که تقسيمبندى آن را انجامى گذاشته باشند. اين موضوع حکايت از مشکلى دارد که تا ابد حل نخواهد شد مگر اينکه از عصبيت غير لازم قومى دورى جسته و بر احساسات دروغين فائق آمده و پاى مسائل ناسيوناليستى و سياسى را از تحقيقات علمى جدا نمايند. عصبيت قومى در اين طيف از تشكلها و افراد نيمه متشكل به مرزى رسيده است که برخى افراد که مدعى ترکپژوهى هستند هنوز نتوانستهاند در نظريهاى علمى و جامع پايدار باشند که از نظر نژادى و زبانى که هستند. آيا ترک هستند يا مغول؟، سومرى هستند يا کلدانى؟ آشورى هستند يا کوتى، لولوبى میباشند، اسکيت، يا سکا؟ بعضى از آنها مدعى هستند که ارارتوها ترک بودهاند برخى ديگر مدعى هستند که مادها ترک و التصاقیزبان بوده اند! و پروفسورهايى از اينان مدعى آن هستند که غير از پارسها و يونانیها، همهى اين اقوام ترکنژاد و ترکزبان بوده اند. حتى اشکانيان را ترک میپندارند.. مخلص کلام اينکه اينان در هر گوشهاى از تاريخ که کمى نارسايى در مورد هر قومى وجود داشته باشد به مصادرهى فرهنگ و تاريخ آن قوم دست میزنند. براى نمونه به بريدهاى از يک چنين نوشتارى را كه يكى از اين پروفسوران بیشمار قلم زدهاند در زير دقت نماييد:
«چون کيده ده قورقود داستانى و اورخونـ يئنى سئى آبيده لرينده، خصوصيله ايسلامدان قاباقکى اشکانيلر دورو، ماناو ماد حکومتلرى يوز ايل ليکلرى،اوراتو، گيلزان، هوررى، سابير، قوتى، لوللوبى، كاسسى، کاسپى، اوتى، ايلام و سومئر حکومتلرينين نئچه مين ايلليك حاكميتلرى دؤورو مدنيت لرينده اولموش و آزى زمانه ميزه گليب چاتميش فولکوريک شعر لر، داستان لار و حتى ادبى آثر لرين هاميسى آذربايجان ادبياتى دا حساب الونور. اونا گورا کى سونرا گورجه ييميز کيمى، بو اثرلرين بير سيراسى بلاواسطه آذربايجان توپراقلاريندا و او زمانکى آذربايجان ائللرى واسيطه سى ايله، واحيد و عمومى تورک ديلينده يارانميشديرسا بويوک حيصه سى او واحيد هنر، صنعت و مدنييت آتموسفرينين محصولودور كى، اودور كى آذربايجان ديارى و خلقلرى او اتموسفئره داخيل الموش و او شرايط ده ياشايب ياراتميشلار.. . ................( ص ۴) ايران تورک لرينين ديلى و ادبياتى (ذهتابى)
ترجمه:
چون که داستان ده ده قورقود و درکتيبههاى اوخون ـ يئنى سئى بويژه دوران اشکانيان پيش از اسلام و سدههاى حکومت مانناها و مادها و در دوران چند هزارهى تمدنها و حکومتهاى اورارتوها، گيلزانها، هورریها، سابيرها، گوتیها، لولوبیها و کاسپیها، اوتیها، ايلامها، و همچنين حكومت چند هزار سالهى سومرها، اين تمدنها بوجود آمده و مقدارى کمى از آنها به دست ما رسيدهاند، که شامل اشعار فولکلوريک داستانها و حتى تمامى آثار ادبى جزو ادبيات آذربايجان محسوب میشوند به آن جهت كه همچنان كه بعدا خواهيم ديد.قسمتى از اين آثار در خاکهاى آذربايجان و توسط اقوام و قبيلههاى آذربايجانى به زبان واحد و عمومى ترکى بهوجود آمدهاند. و بخش اعظم آن هنر واحد و صنعت و تمدن محصول آن اتمسفر میباشد كه در ديار آذربايجان آن روزگاران و خلقهاى آن دوران در داخل همان اتمسفر بوده و در آن شرايط زندگى كرده و آفريدهاند! !!
براستى شگفتآور نيست اين چنين نوشتههايى را بر كتابى گنجاندن و جسارت چنين ادعاهايى را در مخيله پروراندن، كسانى كه با چند وچون زبانهاى ايلامى، هورى و سومرى و اورارتويى و غيره هيچ آشنايى ندارند و در عمر خود يك كتيبه که به زبان باستانى ايلامى و غيره باشد نديدهاند و نخواندهاند و نمیدانند كه اين زبانها كدام ساختار را دارا بوده و ذخيره واژگانى آنها چه بوده، و اين زحمت را به خود ندادهاند كه بروند و بخوانند يا حداقل به نوشتههاى افراد متخصص مراجعه كنند.
نوشتن چنين لاطائلاتى تنها و تنها از دست چنين افراد پرفسورمآب بر میآيد تنها اينگونه عوامفريبان كه براى خواندن يك متن ساده به زبان اشكانى به اوهام و خيالات خام و آرزوهاى دست نيافتنیشان پناه میجويند میتوانند براى بريدهاى كوتاه از تاريكى زمانه، انساناى پاك و صادق ميهنمان را بفريبند و به چنين فتواهايى جاهلانهاى دست بزنند.
تنها با اتكا به ١٠، ٢٠ كلمهاى كه بواسطهى زبان آذرى به زبان تركى ـ مغول راه يافته است و همهى آنها ريشه آذرى ايرانى دارند، نمیتوان چنين احكام بچهگانهاى را صادر كرد. ج كامرون دانشمند زبانشناس معروف در كتيبههاى ايلامى كه مورد بررسى قرار داده بيشتر از بيست و پنج واژه را كه ريشهى ايرانى دارند، گزارش كرده است و جالب توجه است كه بسيارى از اين واژهها نقشهايى را در جملههاى ايلامى ايفا میكنند كه در زبانهاى پیافزودهاى (التصاقى) نمیتوان آنها را به كار برد. براى نمونه: حرف اضافهى «از» كه شكل ايرانى باستانى آن «هچا» بوده است در متون ايلامى به كار برده شدهاند. كه اين موارد برخى پژوهشگران را به اين نگرش سوق ميدهد كه احتمال هندواروپايى بودن زبان ايلامى،وجود دارد. افرادى كه با دستور زبان تركى و بويژه تركى اورخون آشنايى دارند میدانند كه در زبان تركى حرف اضافه وجود ندارد و اين ويژگى زبانهاى هندو اروپايى و سامى میباشد.
غير از آن از نظر ساخت آوايى نيز با توجه به متون اورخون و مقايسه آنها با متون ايلامى نيز از يك خانواده بودن اين دو زبان محال مینمايد. و در زبان تركى اصيل و هم چنين اورخون واجهايى با مخرج /ح/ و /خ/ /ژ/، /و/، /ج/، نيز وجود ندارند ولى در متون ايلامى غير از /ژ/ تمامى اين واجها به كار برده شدهاند قاعدهى همآهنگى اصوات در تركى ازخون و تركى كاشغرى كه به ۹٠٠ سال پيش مربوط است، وجود ندارد،. يكى ديگر از ويژه گیهاى زبان تركى تلفظ سقى مخرجهاى متفاوت /ك/ میباشد كه در اكثر واژههاى تركى به كار میرود ولى در زبانهاى سومر اين ويژهگى وجود ندارد. اكثر اين ويژگیها كه در زبان تركى وجود دارند، بهطور بنيادى ويژگیهاى زبانى نژاد زرد هستند و در آميختگیهاى كه در طى سدههاى پنجم ميلادى و سدههاى هفت و هشت، يعنى؛ از زمان آغاز شكلگيرى زبان مكتوب و ادبى تركى، پديدار شده است. اين دگرگونیهاى آواشناختى در كنار تغييرات ساختار صرفى، به احتمال زياد به دليل نيرومندى فرهنگى ـ سياسى و جمعيتى عنصر زرد مغول در اين جامعه زبانى نو پديد، بوده است. چنانكه بعد از گسترش زبان تركى به غرب آسيا ديگر اين ويژگیهاى آواشناختى به دليل در اكثريت قرار گرفتن عنصر جمعيتى آريايى در مناطق ايرانى و اروپايى در بيزانس با وجود اينكه از نكته نظر عامل سياسى عنصر زرد مغول ـ ترك غالب بوده است از بين میرود و تنها برخى از آثار آن همانند عدم وجود آواى /خ/ در زبان تركى تركيه باقى میماند آنهم در برخى مناطق تركيه نه در نواحى جغرافيايى ايرانى تركيه. وحتى در زبانهاى مردمان آريايى آذربايجان و ازبكستان و جمهورى آرانى آذرى زبان (باكو) هيچ نشانهى تاثيرات آوا شناختى ترك ـ مغولى را نمیتواند از خود به جاى بگذارد.
افرادى كه در رابطه با تطبيق و اشتقاق ذخاير دو زبان پژوهش میكنند بايد در نظر داشته باشند كه براى مقايسه و تطبيق دو زبان ضرورى است كه از مواد و مصالح اوليه آن زبانها (زبان تركى ـ مغول مبنا) استفاده شود نه اينكه از زبان آذرى. و در عين حال سير دگرگونیهاى آنها را در مراحل مختلف زمانى مطالعه و ارائه نموده و بعد آن زبان را با زبانهاى ايلامى يا سومرى تطبيق و مقايسه كنند و غير از آن بايد واژهاى را كه مقايسه میكنند در ديگر زبانهاى هم خانواده آن زبان وجود داشته باشد وقتى كه میگوييم زبانهاى كرهاى و ژاپنى با زبان تركى هم خانواده هستند. بايد مشابههاى آن واژه را كه در زبان ايلامى يا سومرى بكار رفته است با واژهاى كه در زبان تركى قديم وجود دارد و در يكى از زبانهاى همخانوادهاى كه از زبانهاى هند اروپايى تاثير كمترى پذيرفتهاند، همانند: كرهاى يا ژاپنى و يا ياكوتى را ارائه نمايند. و غير از آن تنها با چند واژه نيز نمیتوان ادعاى خويشاوندى آن زبانها را اثبات نمود؛ بلكه دلايل و نمونههايى كافى از ذخاير اصلى واژگانى را نيز بايد تطبيق داد. چه بسا چندين واژه مشابه بهطور اتفاقى هم میتواند در دو زبان، كه با هم خويشاوندى ندارند، وجود داشته باشد.و براى ايجاد پيوند بين دو زبان هنگامى كه با يارى جستن از واژگان انجام میگيرد بايد مراحل رشد و سير دگرگونیهاى واژه را، از نظر تاريخى، ارائه منطقى نمود.
پژوهشگران ترک اساسیترين دليلى را که با استناد به آن، اين مجموعه زبانها را در يک خانوادهى زبانى قرار ميدهند، وندى بودن (التصاقى بودن) آنها اعلام نمودهاند.
پیافزودههاى گوناگونى که در ساختار دستورى صرفى نامها و بعضى از ضمائر و فعلها که در هر کدام يک از گروههاى اين زبانها به شکل متفاوت به کار برده میشوند. در برخى از اين پى افزودههاى تصريفى که عموما شامل آواکها میباشند. همسانیهاى قابل توجيه نسبت به قرابت آنها مشاهده میشود.( در زبان مغولى و ترکى)
از نظر تطبيق واژههاى اساسى مشترک موجود در اين زبانها بهويژه واژههايى که مرتبط با کشاورزى و دامدارى هستند و در نام حيوانات اهلى همسانیهاى موجود به دليل ريشه ايرانى داشتن نمیتوانند مورد استناد قرار گيرند. ما اينگونه واژههاى ايرانى را در اين مجموعهى زبانى به وضوح میبينيم نامهايى همانند: اوکوز، تکه، قويون، قوچ، قوزو، بيز اُو ( به ترتيب: گاو نر اخته، تکه، گوسفند، قوچ، بره، گوساله) که ايرانى آذرى هستند و در اين زبانها وام واژه هايى هستند که توسط سکاها و طخارهاى ايرانى زبان و ديگر اقوام کوچنشين دامدار ايرانى به زبان آنان راه يافتهاند و برخى نيز از زبان ايرانى سغدهاى تجارت پيشهى متمدن به وام گرفته شدهاند. شرحهاى هر يک از اين واژههاى ايرانى در بخش تطبيق واژهها در آذرى آورده شدهاند.
طيفى از اين افراد قلم بدست، براى تمامى اقوامى را که زبان برخى از آنها از نظر نحوهى ساختار صرف از اول افزدوه بوده و برخى ديگر که بعد ها به دلايل مشخص (آميزشهاى قومى فرهنگى) به وندى بودن گرايش پيدا کرده و زبان آن اقوام را که به گويشها و زبانهاى مختلفى که گاهى به آنها ترکى گفته میشود، سخن میگويند، خاستگاه و منشاء نژادى مشترکى (در اصطلاح پانترکيستى تورک سويى و تورک کوکه نى) قائل هستند و اين خاستگاه اوليه را در کوههاى آلتاى در آسياى ميانه میپندارند. و بدين سوى زبانهاى ترکى را از لحاظ منشاء آلتائيک مینامند. اين افراد هيچ دليل منطقى و علمى را براى اين ژاژخايیهاى خود نمیتوانند ارائه کنند؛ و براى اين تفکر غير علمى چنان هزينههاى سرسامآورى پرداخت شده و خرج میگردد و در بوق و کرناى برنامه تبليغاتى خود هر روزه دميده میشود که گوئيا اين خوراکهاى تبليغاتى، حقايق علمى مطلقاند و يافتههاى دانش انسانشناسى و زبانشناسى میباشند که اين افراد به تازهگى آن را کشف کردهاند.
اين نوع ابراز نظرها نسبت به زبانهاى ترکى و منشاء مشترک قائل شدن به تمامى اين مجموعهى زبانى و نسب و تبار يکسان پنداشتن براى اين اقوام و مردم که ميان آنها تفاوتهاى فاحش تبار و نژادى وجود دارد و تنوع گونههاى انسانى متفاوتى را شامل میشوند از نظر علمى به هيچوجه پذيرفتنى نمیتواند باشد و اشکالات اساسى براين نوع نگرشها وارد است.
مورخ و زبانشاس شهير روس م.دياکونوف در اين رابطه چه خوب میگويد که: «اينگونه نوشتارها بيشتر به خزعبلاتى میمانند و لاطائلاتى بيش نيستند» که به طور هدفمند براى مقاصد سياسى سرهمبندى میشوند؛ خيالبافیهاى عامه پسندانهاى که بنيادشان بر باد است. اين موارد در رابطه با تفكرات نژادپرستانه افرادى كه از اصطلاح هند ـ اروپايى سوء استفاده میكنند نيز صادق است. اصطلاح «زبانهاى هندـاروپايي» نيز تنها بيانگر همبستگى و پيوند زبانى است و مسئلهى نژاد مطرح نيست.
طيفى از ترکپژوهان، زبانهاى ژاپنى و کرهاى را نيز به دليل پى افزوده اى (التصاقى) بودنشان جزو خانوادهى زبانهاى منسوب به ترکى (زبانهاى آلتايى) بهشمار میآورند. اگر اين نظريه ترکپژوهان درست باشد آنگاه حداقل نتيجهاى که از آن بدست میآيد. چيزى جز صحت قسمتى از نظريهى آکادميسين روسى ن. ى. مار نخواهد بود که بر اين تقسيم بندى سايه خواهد افکند. به نظر مار خصوصيات افزودهاى بودن (التصاقى بودن) ويژهگى زبانهاى اقوامى میباشد که به آنها نژاد زرد (منقولوئيدها) و چشم بادامى گفته میشود. و اين خصوصيات را مغولیها و ژاپنیها و کرهایها هستند که به اقوام ديگر سفيدها (هند اروپايى ها) که اينک به زبانهاى التصاقى حرف میزنند، وام دادهاند. قابل ذکر است که بيشتر تورکولوژها به نظريات ن. اى. مار علاقهى ويژهاى دارند و اکثرا به تئوریهاى ن اى. مار استناد میکنند.
نمودارى در رابطه با تقسيمبندى زبانهاى ترکى را که فردى بهنام حسين محمد زاده صديق که گويا داراى دکتراى زبانهاى ترکى هم هستند در پيش گفتارى که بر ترجمه کتاب ديوان لغات ترک محمود کاشغرى نوشتهاند را در زير میآوريم.(٨) ناگفتنى نماند که ايشان علاقهاى افراطى و عصبيت شگفتآورى به نژاد ترک ـ مغول هم در نوشتههایشان مشاهده میگردد. به طورى که ايشان ترجمهى مرحوم دکتر دبيرسياقى را از کتاب کاشغرى کودکانه ناميده و آن را پر اشتباه خوانده است. نگارنده در بررسى و مطابقتى که انجام دادم دريافتم که عکس قضيه بيشتر به حقيقت نزديک است. ترجمهى دکتر دبير سياقى نسبت به ترجمه اين فرد بسى سزاوارتر و صحيح تر است، هر چند بیعيب و اشتباه هم نيست. اما اشکالاتى که ايشان به ترجمهى دکتر دبيرسياقى گرفتهاند در بيشتر موارد از روى غرضورزى و برخاسته از عصبيت قومى ايشان است که پيشاپيش از آن سخن رفت.(٨)
با نظر داشتن بر اين نمودارى که در آن زبانهاى ژاپنى و کرهاى جزو زبانهاى هم خانوادهى ترکى محسوب داشته شده است باز تاکيد میکنم اگر اين نتيجهگيرى که زبان ژاپنى و کرهاى واقعا با زبانهاى ترک ـ مغول از يک خاستگاه و منشاء هستند، درست باشد و بتوان براى آن اصطلاح «پروتو تورک» را به کاربرد و به درستى اين تحقيقات زبانپژوهان توکولوژ باور داشت و در واقع هم نزديکیهاى انکارناپذيرى بهويژه در ميان زبانهاى مغولى و کرهاى به وفور مشاهده میشود؛ در آن صورت با توجه به يافتههاى دانش زبانشناسى تاريخى و تحقيقات باستانشناسان اروپايى و انسانشناسیهاى به عمل آمده در مرغزارهاى جنوب شرقى، میتوانيم نمودار صفحهى بعدى را در رابطه با اين خانوادهى زبانى و تاثيرپذيریهاى متقابل آنها با زبانهاى ايرانى رسم نماييم.(۹)
توضيحات و كتابنامه:
١ـ S. Kierkegaard
٢-١ـ زبانهاى خاموش. ص. ١٢۶ از: يوهانس فردريش) ترجمه دکتر يدالله ثمره و دکتر بدرالزمان قريب)
٣- Languagein contact
۴-ـ Meillet.Antoine: linguistique historique et linguistique generale (=collection linguistque publiee parr la societe de liguistique de paris ٨ ١١ ) ٢ vols. Paris. ١۹٢١. ١۹٣٨. …….. نقل از ص ٢۷۶ languages in contavt by: Uriel Weine.reich
۵ـ Sapir. Edward. languages in Encyclopedia of the social sciences ۴. ١۵۵-۶۹ repeinted inSelected Writings(ed. D.G.M andelbaum)Berkeley- Los Angeles’١۹۴۹’۷-٣٢
۶- (ص ٢۷ ارانسکى) double interference = توارد دو سويه
۷- ـ نقل از تاريخ مختصر زبانشناسى ص ٢٨۹ روبينز ترجمه: دکتر محمد على حق شناس)
٨-ـ ديوان لغات ترك. ح. م. صديق ص ۴٠. نشر ٨۴
۹ـ همان منبع ص. ١۹، ص٢٠.
|
|
|