چرا انتخابات ریاست جمهوری در اتریش حاوی درس های مهمی برای ما ست؟

ahmad.haschemi@gmx.at

تا یک سال پیش، مجموعه شرایط اتریش چنان بود که تصور این که مسئول سابق حزب سبز ( فان دابلن) رئیس جمهور اتریش شود، غیر ممکن تلقی می شد.

در تمامی دوره جمهوری دوم (از بعد از جنگ جهانی دوم) پست ریاست جمهوری میان دو حزب بزرگ در قدرت  (سوسیال دموکراتها و حزب خلق) دست به دست می گشت. کاندیداتوری احزاب اپوزیسیون عمدتاً به این دلیل انجام می شد که آنها برای مدتی بیش از 6 ماه در افکار و رسانه های عمومی غایب نباشند.

حتی حزب دست راستی پوپولیست اتریش (حزب آزادی) در شرایطی که در انتخابات پارلمان حدود 28 در صد آرا را داشت، در انتخابات ریاست جمهوری به بیست درصد نیز نمی توانست نزدیک شود، چون هرگز شخصیتی قابل مطرح نداشت. با وجود این که حزب سبز اتریش حدود 12 درصد آرا را داشت، اما مسئول سابق حزب سبز ( فان دابلن) می توانست تا حدود 18 درصد آرا را داشته باشد.

در اواخر سال 2015 دوره مهر و محبت همگانی مردم در اتریش و آلمان با پناهندگان به سردی گرائید و اکثریت قاطع شهروندان دو کشور دیگر تمایلی به خوشامدگویی به پناهندگان نداشتند. شرایط در اتریش به خصوص برای دو حزب در قدرت و همچنین برای حزب سبز بسیار دشوار شد، اما از سوی دیگر شرایط و فضای سیاسی برای حزب دست راستی پوپولیست اتریش (حزب آزادی) بسیار عالی بود.

کاندیداتوری دو شخصیت ضعیف از طرف احزاب در قدرت و کاندیداتوری یک شخصیت مستقل و در کنارآن کاندیداتوری حزب دست راستی پوپولیست اتریش (حزب آزادی)، شانس ورود به فاز نهایی را برای کاندیدای حزب سبز که به عنوان کاندیدای مستقل وارد کارزار اتنخاباتی شده بود، تا حدودی واقعی نمود. در محافل نزدیک به فان دابلن و هم چنین در کارگاه آموزشی (آکادمی مطالعات حزبی) این سئوال به طور جدی مطرح شد که چگونه می توانیم در فاز نهائی به 51 در صد آرا دست یابیم؟

در پایان گفتگو ها و بحث های 3 ماهه چهار پیشنهاد به کمیته انتخاباتی فان دابلن ارائه شدند:

  1. قاطعیت و صلابت در موضع سیاسی: بدون کمترین تزلزل در امور مربوط به پناهنگان و کمترین عقب نشینی در رابطه با مسئله حقوق بشر، حقوق زنان، دگرباشان، اقلیت ها و مهاجرین و...، و مخالفت و مبارزه با راسیسم و یهودی ستیزی و همچنین دفاع از جامعه پلورالیستی و همبستگی،
  2. تلاش پیگیرانه برای ائتلاف با احزاب، جامعه مدنی، جنبش های اجتماعی، روشنفکران، هنرمندان و دانشگاهیان و سازمان های صنفی و گروهی،
  3. دفاع قاطع از ادامه عضویت در اتحادیه اروپا.

تا اینجا ما می توانیم، شاید حدود 40 درصد آرا را در فاز نهایی داشته باشیم. پیروزی ما، اما در گرو پیشنهاد چهارم است.

  1. مسئله این است که حزب دست راستی پوپولیست، سالهای طولانی است که گفتمان میهن و میهن پرستی را با زیرکی تمام در اختیار گرفته است و با استفاده از شعار "ابتدا اتریش" و همچنین با ابزارسازی تمامی سمبل های ملی می تواند بخش وسیعی از مردم را بسیج نماید.

در نقطه مقابل این موضع، موضع حزب سبز بوده است و در بعضی موارد حتی جوانان سبز با شعار های رادیکال هرگونه دفاع از میهن و میهن پرستی را به مسخره گرفته اند.

بدون فضاسازی مثبت ملی و نقش میهن و میهن پرستی در این رابطه، قادر نخواهیم بود حزب دست راستی را در این عرصه عقب برانیم و یکی از ابزار های این فضاسازی مثبت ملی، استفاده از سمبل و نشانه های ملی است و ما باید مجاز باشیم از آنها استفاده کنیم و آنها را تا حد ممکن از انحصار حزب دست راستی خارج کنیم.


حضور فعالانه در این انتخابات و گفتگو با گروه های مختلف مردم، برای من شکی را باقی نمی گذارد که که بدون حنثی سازی گفتمان میهن و میهن پرستی حزب دست راستی، پیروزی فان دابلن غیرممکن بود.

از میان چهار پیشنهاد، پیشنهاد سوم، یعنی دفاع قاطع از ادامه عضویت در اتحادیه اروپا چندان موضوع ما در ایران نیست. اما سه پیشنهاد دیگر برای ما نیز موضوع روز است.

در این یک سال و نیم اخیر، من شاهد تلاش بیش از هزاران نفر برای عملی نمودن موضوعات مربوط به این پیشنهادها بودم. موضوعاتی که قاعدتاً باید در یک دموکراسی پیشرفته و نهادینه شده ای مئل اتریش به راحتی توسط شهروندان پذیرفته می شدند، اما بدون سختکوشی و صبر و استقامت صد ها فعال سیاسی ممکن نبود. حال می توان تصور نمود که چه مسیر دشواری در ایران در پیش است.

در این یک سال و نیم اخیر در عمل متوجه شدم که بدون نظریه سایسی و گفتمان سازی های جدید نمی توان سیاست ورزی نمود.

در این یک سال و نیم اخیر به این سئوال فکر می کنم که آیا اپوزیسیونی که قاطعیت و صلابت در موضع سیاسی داشته باشد در ایران موجود است؟

در این یک سال و نیم اخیر به این سئوال فکر می کنم که چرا تمامی تلاش های ما برای ایجاد ائتلاف و اتحاد و وحدت منجر به ناکامی می شود؟

در این یک سال و نیم اخیر مدام به این سئوال فکر می کنم که اگر در کشوری مثل اتریش هنوز فضاسازی مثبت ملی و توضیح رابطه میهن و میهن پرستی ضرورت دارد، وضع در ایران چگونه است؟

آیا همچنان باید شاهد ناتوانی و عقب ماندگی ملی گرایان ایران باشیم؟ آیا زمان آن نرسیده است که جنبش خودجوش پاسارگارد، ما را از خواب غفلت بیدار کند؟

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

يكي از مشگلات و يا بطريقي " محسنات" ناميده شده ايرانيان قروني، اينستكه وقتي تصميم به شكافتن سقف فلك ميگيرند، و انداختن طرحي نو، ميپرسد و از ترس لشگر غم، به مي پناه ميبرند كه بنيادش را براندازند. انچه در اين وسط جايش خالي است اينستكه چرا لشگر غم، در مقابل اقدامي سقف فلك شكاف و رؤياي طرح نو. و اينگونه ميبينيم كه كه ايران اخته تاريخي تحولي بوده است، و هر بار هم قصد شكافتن سقف فلك و طرح نو پيدا كرده است، نازايي تمدني، او را وادار به " قاچ زين را بچسب، أسب سواري پيش كش ات" كرده است، يعني گذشته را سفت تَر بچسب و هر شكوفه يي را خطري بدان، كه مبادا روزي گل شود. همين ايرانيان درون و هم بيرون را ببينيد، آنقدر كه حواسشان به چيدن غنچه هاست، به ابياري باغ نيست. كه مبادا گلي بشكافد. همين نامه تقاضا از اقاي ترامپ كه " اقا لطف بفرماييد و اين قطعه زمين ايران ناميده" را بهروسيله يي بگيريد و بما بدهيد كه برگرديم سر كار و زندگي قروني مان، اگر غم لشكر انگيزد كه خون ما بريزد، من و مي ( كه از بد شانسي، در ايران ممنوع است)، بهم نازيم و بنياد اش بر اندازيم. كلا در اروپا نيز مليگرايي هنوز مفهوم فئودالي دارد، و دنباله جنگهاي تقريبا هزار ساله بعد از محو امپراتوري روم ميباشد ( تا ولشان كنيد، دختر عمو پسر عمو ها دو باره با هم گل و پاچه ميشوند و جهان را بهم ميريزند)، در ايران هم مليگرايي اساسا مفهوم آيل و قبيله يي داشته و هنوز دارد، و بر خاك، خون، و خانواده أستوار است. توجه كنيد در نامه اخير و بسياري مشابه ان، گفته ميشود كه "اين اشغالگران را از ايران بيرون بُرانيد" تا ما برگرديم. أصالتها خاك و خون و خانواده، هم هدف و هم وسيله، هستند. در همين اواخر پيش از اسلام، رومي ها به يكي از مدعيان سلطنت ( سلطه يا حاكميت)، از درباريان، كمك ميكردند تا به حكومت باز گردد، و بيست و هشت مرداد نيز چنين شد. در اين هم ايران و هم اروپا و بسياري مكانها، بشر هنوز شبيه درخت و سنگ و نهر است، و بمفهوم تاريخي تحولي تبديل نشده است، و عينيت بيرون از ذهن. نيروهاي يي كه در اين نوشته در اروپا و اتريش نام برده شده اند، همگي در أصالتها يكي هستند، مستقل از نامگذاري هايشان. بين انها تقابل نو و كهنه وجود ندارد، تنها دعوا بر سر "چاپي ديگر از گذشته" ميباشد. در ايران هم دقيقا قضيه چنين است.

يكي از مشگلات و يا بطريقي " محسنات" ناميده شده ايرانيان قروني، اينستكه وقتي تصميم به شكافتن سقف فلك ميگيرند، و انداختن طرحي نو، ميپرند و از ترس لشگر غم، به مي پناه ميبرند كه بنيادش را براندازند. انچه در اين وسط جايش خالي است اينستكه چرا لشگر غم، در مقابل اقدامي سقف فلك شكاف و رؤياي طرح نو. و اينگونه ميبينيم كه كه ايران اخته تاريخي تحولي بوده است، و هر بار هم قصد شكافتن سقف فلك و طرح نو پيدا كرده است، نازايي تمدني، او را وادار به " قاچ زين را بچسب، أسب سواري پيش كش ات" كرده است، يعني گذشته را سفت تَر بچسب و هر شكوفه يي را خطري بدان، كه مبادا روزي گل شود. همين ايرانيان درون و هم بيرون را ببينيد، آنقدر كه حواسشان به چيدن غنچه هاست، به ابياري باغ نيست. كه مبادا گلي بشكفد. همين نامه تقاضا از اقاي ترامپ كه " اقا لطف بفرماييد و اين قطعه زمين ايران ناميده" را بهروسيله يي بگيريد و بما بدهيد كه برگرديم سر كار و زندگي قروني مان، اگر غم لشكر انگيزد كه خون ما بريزد، من و مي ( كه از بد شانسي، در ايران ممنوع است)، بهم نازيم و بنياد اش بر اندازيم. كلا در اروپا نيز مليگرايي هنوز مفهوم فئودالي دارد، و دنباله جنگهاي تقريبا هزار ساله بعد از محو امپراتوري روم ميباشد ( تا ولشان كنيد، دختر عمو پسر عمو ها دو باره با هم گل و پاچه ميشوند و جهان را بهم ميريزند)، در ايران هم مليگرايي اساسا مفهوم آيل و قبيله يي داشته و هنوز دارد، و بر خاك، خون، و خانواده أستوار است. توجه كنيد در نامه اخير و بسياري مشابه ان، گفته ميشود كه "اين اشغالگران را از ايران بيرون بُرانيد" تا ما برگرديم. أصالتها خاك و خون و خانواده، هم هدف و هم وسيله، هستند. در همين اواخر پيش از اسلام، رومي ها به يكي از مدعيان سلطنت ( سلطه يا حاكميت)، از درباريان، كمك ميكردند تا به حكومت باز گردد، و بيست و هشت مرداد نيز چنين شد. در اين هم ايران و هم اروپا و بسياري مكانها، بشر هنوز شبيه درخت و سنگ و نهر است، و بمفهوم تاريخي تحولي تبديل نشده است، و عينيت بيرون از ذهن. نيروهاي يي كه در اين نوشته در اروپا و اتريش نام برده شده اند، همگي در أصالتها يكي هستند، مستقل از نامگذاري هايشان. بين انها تقابل نو و كهنه وجود ندارد، تنها دعوا بر سر "چاپي ديگر از گذشته" ميباشد. در ايران هم دقيقا قضيه چنين است.

اصولا انديشه يعني جمعبندي، و انديشمند يا متفكر، يعني جمعبند گر. بقيه در سرگذشت بشر يا اصولا بيكاره يي بيش نبوده اند، و يا عملا دستان فرمانبردار تقليد گرايي هزاران ساله بوده اند، كه روزي به جمعبندي رسيده و عصر انديشه از دل اينتگراليسم طبيعتگرا و هستي گرا ( يعني انسان- طبيعت، جمادي حيواني در تفكيك دو پايي)، شروع به شكلگيري كند. اين روند عظيم تاريخي و پرتلاطم، يا سرگذشت بشر هنوز بعنوان دو پا، هميشه يك روند بيروني نسبت به ذهنيات ( در تركيب و تقابل "حس" و " قضاوت" )، بوده است. اما از سوي ديگر، در مرحله وقوع يي، در روند تجزيه گر ذهن، بعنوان دو روند، مورد نظر و بررسي قرار گرفته اند كه بمرور روند انديشه و روند عمل ناميده شده اند. اما در يك پيچيدگي يي عميقا قامض، كه اينها هيچكدام بصورت خالص از ديكري نه ميتوانند وجود داشته باشند و نه به وجود ايند.
از اينجا، بشر ساختن را كشف ميكند، كه استناد به كاربرد متقايل و تركيبي اين دو روند دارد. به اين ميگوييم عصر صنعت، ريشه اين زماني است كه بشر قادر ميشود " تيزي" را از سنگ ( دفاعي و شكار)، متمايز و منفك كرده، و از يكديگر به تشخص انفرادي شان، ارتقاء دهد. اين اتفاق منشاه هم انديشه و هم تحول انسان - حيوان دو پا، به انسان انديشمند ميشود ( اگر كسي كنجكاوي دارد، " علم منطق" هگل و بخصوص در مقدمه اش، مراجعه كند)، جنبه ديگر اين پيچيدگي قامض اينستكه بشر بدون معارض، تنها شعور هستي نيز ميشود. و از اينجا روزگاري را شروع ميكند كه تنوع و تفاوت، و تناقض و تضاد، بمرور فراگير ميشود، و بالاخره اينها بعنوان عناصر جدايي ناپذير واقعيت در حال وقوع ( شكلگيري حقيقت مطلق، يعني سنت و سابقه)، ميشوند ( هسته بنيادي انچه دموكراسي ميناميم)، از ان پس، انديشه و دموكراسي بعنوان ابزار جمعبند و جمعبند نگر، در سرگذشت و روند كشف نقد، توسط بشر ظاهر ميشوند. اين اتفاق بالاخره در يونان، به دموكراسي معروف يوناني پايه ميدهد، و اساسا يعني انديشه و عمل هدفمند، يعني سازنده است. شعور ساختن، و ساختن در سرگذشت بشر بعنوان مقدمات انچه قرنهاي نه چندان طولاني از نظر نقد سرگذشت بشر، به عصر صنعت منتهي ميگردد، كه ما از رنسانس و مشخصا از قرن شانزدهم ميلادي ببعد، در ان زيسته ايم. و اكنون به پايان مفروز دوراني رنسانسي رسيده و لحظات اخر انرا طَي ميكنيم. و در حال تعريف مفروز دوران پس از رنسانس هستيم. انچه امروز به صورتهاي مختلف - بحران نا تواني بشر در توليد و باز توليد، و تامين و امنيت خود- شاهد هستيم، بروايت اسكاتولژيستي، كه معمولا ديد طبيعتگرا و ديني و عرفاني ميباشد، پايان جهان، و چون ما تنها شعور هستيم، پايان هستي نيز ادراك ميشود. در حاليكه تنها اتفاقي كه در حال افتادن است، اينستكه مفروز جديد ما از مشاع هستي، بر أساس جمعبندي مفروضات منقضي موسس مفروز دوره پيشين، در حال شكلگيري و تعريف است. بشر و هستي اساسا بر مفروزات موسس و سپس منقضي، و دو باره مفروزات جديد بر أساس سنت و سابقه پيشين و مفروضات اش، هم شكل ميگيرد و اساسا وجود دارد، يعني هست چون هست، يعني تنها سنت و سابقه ميباشد. اگر بسازيم و ادامه اش دهيم، هست و هستيم، و الا نيست و نيستيم. و اين، حاصل همان جدايي تيزي از سنگ، و شكلگيري مفاهيم، و بالاخره انديشه ميباشد، و عصر صنعت يعني جدايي دائمي خواص از مواد، كه به ان علم ميگوييم، كه اساسا هدفمند بوده و انسان هدف ان ميباشد. دموكراسي صنعتي نيز بر اين أساس شعور ساختن، و ساختن، هم بعنوان انديشه عمل گر، و هم عمل انديشه گر، به هم بشر و هم هستي أبديت ميدهند. اگر روزي بشر و هستي بودند، چون ديروز بود، در عصر صنعت، بشر و هستي هستند چون فردا خواهد بود. اين يعني زمان انساني و غلبه ان در مرحله نهايي خروج از زمان أفلاكي كه طبيعت با اوربانو، بعنوان طبيعت دوم، جانشين ميشود. سنت و سابقه بشر و هستي، انها را به اينجا أورده است، از روي درخت و تا كهكشانها!! روند عظيم و پر تلاطم، بيروني بمعني خارج از ذهن و نه بمعني قابل رويت با چشمان. در اين عصر، فرد ديگر مشاع شده و به خيال و ابتكار و انگيزه مبدل ميگردد، و غرق در اينها. حال هركس هرجوري دلش ميخواهد ميتواند قطعات اين جاده را نامگذاري كرده، و با سنت و سابقه فرهنگي تاريخي، و تحولي خود، بنامند. چيني ها نوع خود را "سوسياليسم چيني" مينامند. و اين نامگذاري كارا ميماند تا زماني كه بشود در ان و با ان، توليد و باز توليد، و تامين و امنيت را فراهم اورد. دموكراسي و سوسياليسم يعني بشريت صنعتي خيالها، ابتكارها، و انگيزه ها، هم بودن و هم شدن ابدي. ما امروز به اين جمعبندي و شيوع و گسترش ان احتياج داريم، جهان ما بنيادا از هگل شروع ميشود بعنوان جمعبندگر أعلاي تمام بشريت و هستي، و تا منتفي شدن او در تحقق اش، خواهد رفت. متفكرين بمعني جمعبند گرها، با جمعبندي شان ساخته ميشوند و در تحقق شان أبديت مييابند. و نَفَر بعدي و مفروز و مشاع و مفروضات، در دوره هايي كه با تاريخ انقضاء ميايند، و بسيار هم بموقع، از صحنه خارج شده، تا جا براي دوره بعد باز شود كه در دل پيشين اين خانه كلنگي، پا گرفته است.