پوپولیسم آمریکائی و ایرانی

دولت اوباما در اعتراض بە آنچە دمکراتها با استناد بە گزارشهای نیروهای امنیتی آمریکا دخالت روسیە در انتخابات آمریکا از طریق حملە سایبری بە نفع ترامپ می دانند، دستور اخراج ٣٥ تن از دیپلمات های روسی را از این کشور صادر کرد. اما در کمال تعجب، در یک واکنش غیرمنتظرە، ولادیمیر پوتین از اخراج متقابل دیپلماتهای آمریکائی کە در این گونە موارد امری عادیست، خودداری ورزید و گفت کە منتظر می ماند تا ترامپ سکان قدرت را بدست گرفتە و از واکنش احتمالی او مطلع شود.

البتە ترامپ نیز در یک واکنش غیرمعمول، عمل پوتین را عالی خواند، واکنشی کە خشم و نارضایتی هم دمکراتها و هم جمهوریخواهان را کە با این عمل اوباما موافق بودند، برانگیخت. این فاکت یک بار دیگر نشان داد کە ترامپ در نظر دارد راە خود را برود.

اما بحث ما در واقع مورد مطرح شدە نیست، بلکە اشارە بە نکتە ظریفی است در اختلاف میان پوپولیسم ایرانی و پوپولیسم آمریکائی.

همە بە یاد داریم کە احمدی نژاد بمثابە نماد نوین پوپولیسم ایرانی همراە با یارانش، آنگاە کە پست ریاست جمهوری را در دست داشت، و بویژە در دوران پایانی این پست، هنگامی کە ساز عدم موافقت با بعضی از پرنسیپها و سیاستهای مسلط "نظام" را می زد، چە جوری توسط نهادهای اصلی قدرت، از جملە نهاد رهبری و قوە قضائیە کنترل و سر جای خودش نشاندە می شد. قهر چند روزە او کە بە جائی نرسید، طرح مکتب ایرانی توسط مشاور او کە با مخالفت شدید محافل اصلی قدرت روبرو شد و غیرە، از جملە نمونەهائی اند کە بشدت موقعیت او را در کل نظام تضعیف کردند.

حال در آمریکا، درست در طرف مخالف موقعیت جغرافیائی ایران، با حضور ترامپ و نوع پیروزشدنش در انتخابات اخیر ریاست جمهوری این کشور، با تیپ نوین پوپولیست آمریکائی روبرو هستیم. تیپی کە همگان را بنوعی شگفت زدە کرد و کسی را در حقیقت تصور این نبود کە دمکراسی لیبرال اجازە ظهور چنین پدیده هائی را آن هم در عصر پست مدرنیسم بدهد کە اساسا مختص کشورهای غیردمکراتیک اند. آنچە مختص بە تیپ ویژە ترامپ است سرپیچی او از نرمهای موجود و طرح شعارها و مواضعی است کە حتی مخالفت هم حزبی های او را هم بشدت برانگیختە است.

اما فرق میان این دو پوپولیست یا پوپولیسم چیست؟

فرق این است کە پوپولیسم ایرانی در یک بستر غیر دمکراتیک و استبدادی بە منصە ظهور می رسد و در همین پارادایم بە بازی خود ادامە می دهد، در بستری کە نتیجە بازی قدرت کە بر اساس یک رهبر قدرقدرت و مستبد پی ریزی شدە است، سرانجام و عمدتاً در همین چهارچوب موقعیت نهائی خود را باز می یابد. در این نوع سیستم، رئیس جمهور پوپولیست، در لایەهای پایین تر قدرت از بازی ویژە خود و در حد محدودی، از آن عملاً می تواند بهرە جوید، و شاید بیشتر در همان محدودەای کە رهبر و نهادهای اصلی قدرت تعیین کردەاند.  

اما پوپولیسم آمریکائی در یک بستر دمکراتیک و بدون نهادهای نظارتی غیر انتخاباتی جلو می رود. در نوع آمریکائی پوپولیسم، علیرغم سرپیچی های پوپولیست از سیستم موجود، نە رهبری وجود دارد کە او را سر جای خودش بنشاند و نە قوە قضائیە تحت رهبری یک لیدر مستبد. این چنین احتمال چرخش های غیر قابل پیش بینی در سیاست عمومی آمریکا در آیندە قابل پیش بینی است.

نهایتاً این کە پوپولیسم ایرانی سرانجام در قدرت اصلی ذوب می شود و نمی تواند مسیرساز شود، اما پوپولیسم آمریکائی با توجە بە وضعیت دمکراتیک جامعە از توان مانور بیشتری برخوردار خواهد بود.

رژیم جمهوری اسلامی کە بر اساس پوپولیسم خمینی بە منصە ظهور رسید، اساساً نمی تواند وجود یک پوپولیست دیگر را تحمل کند.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

تفكيك و تمايز، و سپس شخصيت بخشيدن به " دولت" ( إستيت)، و "حكومت" ( گاورنمنت)، از دوره مكياوللي ببعد( كه خودش نتوانست انجام دهد، و حتا مطرح كند) بزرگترين كمك را در حوزه نظري ميكنند كه واقعا بشر امروز از اين اسمان ريسمانها و من در أوردي ها از قبيل اين نوشته در أمان مانده و حداقل سلامت ذهن و روان را براي ادراكات بالاتر از واقعيت در حال وقوع ( دانش يا گرايش)، و واقعيت وقوع يافته ( علم مثبت يا إثبات شده بعنوان محصول انساني و معطوف به بقاء و پيشرفت اش، يعني حقيقت مطلق)، كه جمعا سرگذشت و نقد ان بعنوان تاريخ، ميباشند، حفظ كنيم و به كار ببريم. اين نوشته هاي "الا بختگي" يا خواب نمايي هاي از روي اجبار بايد حتما چيزي نوشت و گفت و مبتكر نيز بود، و پرچم را در قله كوبيد، جدا علاوه بر مفيد نبودن، هم مضر هستند و هم مشت وا ده بي چنتگي، را بايد در همان أنبار ذهن حفظ كرد.
در سطح دولت بر أساس فوق، ما ثبات و ماندگاري تاريخي تحولي را داريم، و در سطح حكومت و بر أساس همان تفكيك فوق، ما اعمال اقتدار دولت را داريم، در گذرايي، و مقاومت و سازش، و همسويي و هم خويي تنوعها و تفاوتهاي يك مجموعه انساني ساكن ان دولت. اولي، پيوستگي از مسير سنت و سابقه را تامين ميكند، و دومي، گسستگي از مسير ضرورتهاي جاري ان تنوع و تفاوتها در اين مجموعه انساني را بسوي اينده ميبرد. دولت "بودن" است و حكومت "شدن" ميباشد. انتخابات بطور كلي در حوزه حكومت است و بترتيب اشاره شده، اما مواقعي ميرسند كه انتخابات بايد حوزه دولت را مورد نظر و اقدام قرار دهد. امروز تقريبا تمام انتخابات سراسر جهان، از جمله ايران و امريكا، و در همين سال شروع شده، در بسياري از كشورهاي جهان، از نوع معطوف به دولت هستند. باستثناي شكل حكومتي چين، بعلت شكل و مضمون انچه " جمهوري خلق" ناميده شده است و سوسياليسم چيني، كه دولت و حكومت در ساختار حزبي رهبري كننده در وحدت تحول گر و سازنده فراگير قرار دارند، بقيه جهان بدون استثناء ( و روسيه نيز) بايد به ساختاري مشابه چين گذار كنند و دارند ميكنند، در امريكا با "انقلاب رنگ پوست" اقاي اوباما، اين روند شروع شده است، و با اقاي ترامپ، بايد به تمام جامعه و ساختار ان گسترش يافته و اعمال گردد. در روسيه، مخاطرات اين گذارها، ضرورتهاي ديگري را، گرايشات فاشيستي و احتمال جنگ جهاني يي ديگر، يا خشونتهاي گسترده ناشي از بيرون رفتن از صحنه زمين و تجارت پيش صنعتي ( انچه سرمايه داري ناميده ميشود)، يعني ساختارهاي حوزه انباشت پولي و بازار ارزش مبادله يي وابسته و متحد ان، را بوجود أورده اند، كه يكي از انها نيز تحولات بسيار مهم و تداوم انقلاب بهمن ايران است. در چنين مواقعي، "خيابان" جانشين هم دولت و هم حكومت ميشود. و انتخابات نيز بايد از اين وضعيت تبعيت كند. بطريقي ميتوان گفت كه تغيير تناسب قواي عظيم تاريخي تحولي كه از دل دستاوردهاي اين چند قرن و بخصوص اواخر بيستم ميلادي و أوائل بيست و يكم، در ارتباطات و اطلاعات و فن اوري و نيروهاي سخت و نرم توليدي، هويدا شدن چين جديد، و تحولات بسيار مهم اتحاد شوروي، و تبعا هويدايي روسيه جديد، و بالاخره انقلاب عظيم بهمن ايران، بايد با موافقت و حضور مستقيم انهايي كه انقلاب اكتبر دروازه را برؤيشان گشوده بود، يعني تمام بشريت، تداوم و گسترش بيابند، و در اين ميان، ايالات متحده امريكا، به بسياري دلايل تاريخي و جايگاهي سرگذشت و سرنوشت بشريت، قطعا حضورش مشابه انقلاب استقلال اش، نقشي عظيم و تاريخ ساز خواهد داشت. اين دنياي در حال تحول ماست، و نه پوپوليسم و انواع ان كه از اشپزخانه دود الود ذهنيات دوران پيش از قرون ميانه، نپخته سوخته بيرون ايند.

امروز در دانشگاه مجله Foreign Affairs شماره 95 نوامبر و دسامبر 2016را ورق می زدم که تحت عنوان " قدرت پوپولیسم" تمام مقالات مجله را به مسئله پوپولیسم اختصاص داده است و پوپولیسم در اروپا و آمریکا و آمریکای لاتین پرداخته است.
هم اینک که صفحه کار را باز کردم دیدم آقای نعمت پور هم تلاش کرده است تا نوع ایرانی پوپولیسم را از دید خود شرح دهد. خوشحال شدم که هرچقدر کوتاه و محدود ولی باز هم دوستان کوشش می کنند تا مسائلی در سطح بین المللی را مطرح کنند.
در پا نوشته ، یادداشت آقای سهراب را دیدم که مقاله را "الا بختکی" و یا " خوابنمایی های از روی اجبار" خوانده است! در اینجا قصد ندارم که به نقد این مقاله و یا یادداشت زیر آن از دیدگاه مارکسیستی بپردازم فقط خواستم یادآوری کنم که :
بنظرم خیلی زشت است که شخصی با نام مستعار ، بی اطلاعی خودش را دلیلی بر نفی دیگران کند !

اولا اگر احتمالا حتا كلمه يي از نوشته من إلقاء ناداني يا تحقير نويسنده فوق باشد، جدا عذر ميخواهم. راجع به پوپوليسم، واقعيت اينستكه بطريقي إلقاء فاشيسم محسوب ميگردد. جنبشهاي وسيع توده يي را با اين صفت، تخطئه ميكنند. اينهم شكلي ديگر از اصطلاح " افراط گرايي چپ و راست" و بسياري واژه سازيهاي با محتواي قشري طبقاتي، و سركوب و تحقير جنبش هاي اجتماعي در مقابل انچه " جامعه مدني" مينامند ميباشد. در حاليكه از نظر تاريخي، جامعه مدني مضمونا شانه به شانه تجربه نيمه قرن بيستم ميزند. به كنه وقايع سوريه توجه شود، و نه تبليغاتي ان وقايع. حتا در گرامشي نيز در انزمان. بهرحال توده زدگي و توده گرايي، با مضمون فاشيستي در دوره گذار از رؤستا به شهر، با شكلگيري دولت- ملت ها همراه بوده است، و اساسا شانه روستايي انرا تشكيل ميداده است. بعد از اكتبر، روسيه با اين پديده روبرو شد، بعدا چين نيز تحت عنوان شانه يي از مائويسم، بازهم با اين پديده آشنا شد، و انقلاب فرهنگي در حقيقت براي تبديل توده گرايي روستاي انتگراليست، به طبقه گرايي شهر و صنعت، بكار امد. اگر اين اقدام اتفاق نيفتاده بود، امروز چيني ديگر را بايد تجربه ميكرديم كه تجربه نيمه قرن بيستم را هولناكتر باز ميگرداند و يا با مهاجرتهاي شناخته شده در اسيا ( مغول و مشابه)، روبرو ميشديم. در اتحاد شوروي بعد از اكتبر نيز وضعيت چنين گرايشات توده گرا ي روستايي را نيز در خود حمل ميكرد. جنگ داخلي، و بسياري وقايع ديگر. در اتحاد شوروي و هم در چين، رهبري طبقاتي حزب كمونيست، توانست هردو كشور را از مرحله اعتراضي سلبي، طغياني روستايي ( قيامي)، به مرحله ايجابي شهر نشيني صنعتي ( انقلابي)، با موفقيتهاي عظيم عبور دهند، كاري كه در المان اتفاق نيفتاد و جنبه سلبي تا نابودي سراسري اروپا و جهان گسترش يافت ( تقلاي ساختن دولت- ملت توسط توده كرأيي اينتگراليستي رؤستا).
اگر اتحاد شوروي نمونه و راهنما، و حامي تناسب قوايي در جهان براي تحولات چين بود، از سوي ديگر، چين امروز همين نقش را براي بقيه جهان دارد، كه عصر صنعت را به تمام جهان بگستراند.
در رابطه با خوانش ماركسيستي مورد اشاره، بايد بگويم كه متفكرين وقتي تحقق مييابند، خود نيز در تحققشان ابدي ميشوند. ماركسيسم را اگر در سرگذشت بشر و تاريخ بعنوان نقد اين سرگذشت، بدانيم، قطعا لأي كتابها و كافي شاپها و بحث هاي بعد از سيري و مستي، و تبعا روشنفكرانه جستجو نخواهيم كرد، خود او چنين گفت " حالا موقع تغيير جهان است"، و نه بمفهوم توده گرايي اينتگراليستي روستايي، بلكه صنعت گرايي شهري كه بشر را ابدي ميكرد. اما تحولات گذار هميشه هم نظري هستند، و هم سياسي ميباشند. خانه اتش ميگيرد و بايد لباسهاي نايلوني و مشتعل شونده را كند، و فرار كرد، ديگر كسي در چنين لحظه يي دنبال فن اوري خياطي و يا پارچه شناسي نميرود. تناقضات اجتماعي در بطن، از نظريات ( پترنهاي تحولي تاريخي) ، پيروي ميكنند، اما در شكل و خيابان بعنوان ميدان كشمكشها، از خود وقايع ( البته تحت همان نظرات بطني رهبري كننده و راهنما)، تا حد تداعي كرأيي كنشي واكنشي، پيروي ميكنند. دقيقا همين ميدان كشمكشها جاييست كه تمام خطرات نيز در ان خفته است، جون رؤستا مستقيما امكان خود نمايي پيدا ميكند. از نظر تاريخي، انارشيسم اساسا زادگاه اش همينجاست كه اعتراض ها و عصبيت ها بروز مييابند، و بهمين دليل دركشان از انقلاب هم بمعني إبراز خشم و طغيان، و در نبود حزب متكي بر نظر رهبري كننده، در همان مكان مانده و به سرخوردگي ميانجامد، و بعلت بصحنه آمدن هاي خشمگينان عالم، ميتواند به تجربه نيمه قرن بيستم نيز بيانجامد.
امروز در جهان " احساس فاشيستي" داريم، كه اصولا ناشي از مرحله بدوي گذار از رؤستا به شهر است، اما امكان پيروزي فاشيسم تجربه شده تاريخي وجود ندارد. سه غول چين، روسيه، و ايالات متحده، در مسير قطعي عصر صنعت، ديگر خود رهايي از فاشيسم تاريخي را براي بشريت رقم زده اند. توجه كنيد به همكاريهاي اينها در واقعه سوريه. أمروزه هيچ راهي جز كسب شعور ساختن، و اقدام به ساختن براي هيچ مدعي يي با هر توهم بازگشت به گذشته، وجود ندارد.
و بالاخره نام مستعار و اخلاقيات، خود حديث خَوَّان زين توقع. روزي يك ايراني إستاد دانشگاه از همان كشورهاي منطقه، از من پرسيد كه چه كتابي ميخوانم و پيرو كه هستم. گفتم من مرجع هستم و نه پيرو، و اشنايي وسيع و عميق ام به سرگذشت بشر و نقد ان بعنوان تاريخ، رهبر و راهنماي من هستند. تمام انچه پيشينيان بشر بعنوان سنت و سابقه كرده و گفته و نوشته اند، تنها كارشان اينستكه كه بقول حوزه " اي تي"، به من امكان ساختن سيستم عاملي را داده اند كه در ان ميتوان از پيش سقراطيان تا هگل، و از نخستين انسان " حس" و " قضاوت"، تا فضا نورد در راه مريخ را ديد و فهميد، يا باصطلاح، اپليكيشن هايشان در تمام مراحل تحولي اشان را باز كرد. كار ماركسولژي را به ديكران كه عاشق انند بايد سپرد، و بهمين ترتيب نيز وبرو لژي و تمام ديگراني از اين قبيل را.