نااهلی سرنوشتِ من است

زنانه بنویسیم یا بی جنسیت؟ با شعرهای رؤیا تفتی

از زمانی که به «بیدارزنی» قول نوشتن این ستون را دادم بیش از دو ماه می‌گذرد. با وجود تمام مشغله‌ها، موضوع آن‌قدر مهم بود که نمی‌شد گفت: نه، برایش وقت ندارم. حتی نمی‌شد گوشه‌ی ذهنت بگذاری‌اش و هر وقت فرصت شد به آن برسی. این بود که تمام این دو ماه را لحظه به لحظه به آن فکر کردم؛ به این‌که چطور با زبان ساده برای خوانندگانی که شاید خواندن متون تخصصی از حوصله‌شان خارج باشد این را – که یکی از مهم‌ترین دغدغه‌‌های تمام سال‌های نوشتنم بوده است – توضیح دهم، که: بله، متن، بر خلافِ تصورِ بسیاری، «نباید» فاقد جنسیت باشد. البته در این‌که نخستین شماره را با شعرهای چه کسی شروع کنم تردیدی نداشتم. مگر چند شاعر زن داریم که با جنسیت‌شان می‌نویسند و حین نوشتن، آن جنسیت را با تمام بایدها و نبایدهایش، با تمام حرف‌های فروخورده‌اش، با تن‌اش که جُدای از روحش نیست، فراموش نمی‌کنند؟ شعر رؤیا تفتی، بی‌ لحظه‌ای تردید، سرلوحه‌ی این ستون‌ها قرار می‌گیرد، چرا که دست کم من، در شعر فارسی از شعر او «زنانه‌تر» نمی‌شناسم:

- نکن

: نکن

(نکن)

من نباید دختر می‌شدم؟

(نکن)

: نکن

- نکن

من نباید زن می‌شدم؟

[نکن]

من چرا مادر شدم؟

 

استخوان‌هایم به تیـر می‌شود کشیـده

تیـر از استخوان‌هایم کشیـده‌تر

تیر، تیرِ تمام شده

 

شعر «نکن»، از کتاب «رگ‌هایم از روی بلوزم می‌گذرند» رؤیا تفتی

 

وقتی از متن زنانه حرف می‌زنیم، سخن از ظلمِ یک «تاریخ» به زنان نیست، یک تاریخْ «ادبیات» چرا. سخن از این نیست که کلمه‌ها زنانه و مردانه دارند، برعکس، سخن از این است که آن‌چه متن‌های ما را از جنسیت تهی کرده، برای کلمه‌ها نیز صفتِ مردانه و زنانه تعیین کرده است. آن‌چه زنانگیِ ما را از متن‌هایمان دزدیده و باعث شده همه در یک ساختار و با یک صدا بنویسیم و صداهای دیگری را که می‌شد از متن‌هایمان شنیده شود خفه کنیم، یک تاریخْ «ادبیات» است. ادبیاتی که «تعیین» می‌کند که شعر همین است و بس؛ داستان همین است و بس.

به شعر بالا نگاه کنید. چند صدا در آن حرف می‌زنند؟ چند ذهن؟ کدام تفکر، غالب است؟… شعر، بسیار کوتاه و با این حال، چندصدایی است. مرکزیتی در آن وجود ندارد، انگار که چند روایت است در یک روایت. شعر رؤیا تفتی بی‌شک جدای از ادبیاتی ا‌ست که تک‌صدایی را تبلیغ می‌کند و با چوبی در دست بالای سرمان ایستاده مبادا از هم‌صدا بودن با صدای غالب، صدای بی جنسیت، صدای بی هویت، صدایی که تنها خودش را می‌شنود، تخطی کنیم.

با هر دو دستم می‌نویسم امشب برای چشمِ سوّمت

سَرَم تاکرده بالشی      انارهای طوق گردن آویزانم کج

خوابم دیدم کفش‌های دو رنگت آهو می‌جوشد شکار

چشمش چسباندم به تابلوی اتاقم کج

چه فرقی می‌کند هر اتاقی باشد عقربه های ساعت کج وُ

هزار کمد لباس یکی هم سبزش کج

کنارِ کوچه دانه دانه سر رفته‌ام با چشمهای دو رنگم همرنگِ سایه‌های چنارم

کج

تو کج کجا که من جناغم شکسته‌ای وُ رج می‌زنم هنوز

اما

کج

 

شعر «سبزِ کج»، از کتاب «سایه لای پوست» رؤیا تفتی

 

رؤیا تفتی زنی است که نه تنها از تمام قوانینِ نوشته و نانوشته‌ برای «شعر» نامیدنِ متون، تخطی می‌کند و قوانین خودش را برای رسیدن به شاعرانگیِ مستقل از تعاریفِ کلیشه‌ایِ شعر می‌آفریند، که بر خلافِ اغلب شاعران، اعم از زن و مرد، اجازه نمی‌دهد تنها یک ذهنیت در شعرهایش سخن بگوید؛ ویژگی شعر او این است که با سوال‌های متعددی که طرح می‌کند تک ذهنیتی شدنش را به چالش می‌کشد و این چیزی‌ست که به طور دقیق، نقطه‌ی مقابلِ خودمحور شدنِ هر نوع ذهنیتی است؛ نقطه‌ی مقابل «دیکتاتوریِ متن»ی که قرن‌ها در ادبیات فارسی شاهد آن بوده‌ایم.

 

در لحظه‌ای عجیب رسیدم به قطع امید

شدم زنده با خودم

کلی معاشرت کردم

لطیفیِ دست‌هایم را که حین برگشتن

به رو نیاوردید

از کناره‌گیریْتان

به شکلِ دستپاچه‌ای

فهمیدم عیب بزرگی دارم

با نمونه‌های سبک

حتماً به نتایج می‌رسیدم

پایین‌تر آمده‌ام

اعتراف ‌کنم

من به طرز فجیعی جلفم وَ گاهی آخ می‌گویم .

 

شعر «آخ»، از کتاب «رگ‌هایم از روی بلوزم می‌گذرند» رؤیا تفتی

 

هلن سیکسو، شاعر و فیلسوف فمینیست فرانسوی و خالقِ برخی از علمی‌ترین متون مرجع در باب نوشتار زنانه، در مقاله‌ی Le Sexe ou la tete می‌نویسد: «تاریخ جبر مختص زنان است، جبر اعظمی که عملاً گردن می‌زند. زنان هیچ انتخاب دیگری به جز گردن نهادن ندارند؛ و در تمامی موارد، امر اخلاقی  چنین حکم می‌کند که اگر آنها در عمل، سر خویش را از دم تیغ شمشیر ندزدند، گردن‌شان زنید –یعنی  آنها فقط تحت شرایطی می‌توانند سر خود را نگه دارند که گم‌و‌گور و سر به نیست شوند – یعنی تبدیل شدن به آدم ماشینی در سکوت کامل… مجازات تعیین شده در قبال بی‌نظمی زنانه […]، گردن‌زنی است. اگر مرد از روی تهدید به اختگی (ترس از کستراسیون) عمل می‌کند؛ اگر مطابق با فرهنگ، مردانگی به‌واسطه عقده اختگی نظام‌مند شده است؛ می‌توان گفت که واکنش و کارکرد این اختلال اخته‌کردن، در مورد زنان جای خود را به گردن‌زنی، به‌دار آویختن و بر باد دادن سرشان داده است.»[1]

رؤیا تفتی نمی‌خواهد آدم ماشینی شود، نمی‌خواهد درباره‌ی زنانگی‌اش سکوت کند. خودش را سانسور نمی‌کند؛ بی‌نظمیِ زنانه‌اش را:

 

فکرش می‌کردی؟

الان درست یک سال و هشت روز و شش ساعت و نَه هفت ساعت و بیست دقیقه است

خوش نشسته‌ام به رقص

در نظاره‌اش

او که رشـد می‌کند معلوم است

منم که تا به تا می‌‌شوم وُ لا

زندگی استاندارد‌تر از این؟ (چه ریتم روانی دارد این کلمه!)

هر عملی را عکسی‌ست برای خلاف

ـ درس‌های بیخودی

و البته کیفیت چشم‌ها

نبود توی کتاب

جنگِ ریزه‌ها و درشت

تا فرصتی‌ که اتفاقاً نمی‌شود

پوستم که بی‌هوا کلفتی نکرده‌

با این‌حال همینجا اعلام می‌کنم

شاهد باشید با گردن کشیده اعلام می‌کنم

ترجیحاً از خون در حالی که می‌ریزد بی‌وقفه اعلام می‌کنم

خوش نشسته‌ام به رقص

در نظاره‌اش

تک تک شما پس‌انداز ماهانه منید

روزی که معشوقه خودم بودم

و بیمه عمر

دست‌هایم را ندید

اعلام می‌کنم

وقتی از چیزی خوشم می‌آید

اینجوری می خوابد روی زانوم

از تاریکی دوست می‌دارمش مگر به موقع خواب

چه قَدَر رفته عقب، افتاده می‌شود اول به موقع خواب

خانه را گرفته کرده؟

یا اتاق

خاک تو سری می‌کند با رویاش!

ـ مگر ما زندگی نکردیم؟!

برای من این چهار تا کلمه خیلی مهم است

نیایم؟

با روی زانوم خواب؟

لااقل اندازه مهم شده است

بگردم

با حاضر جوابیش عیناً خودم

بگردم

روی سینه‌ام

به اسم تو شد

به احتمال زیادی‌تر کارم را هم از دست داده‌ام

روزنامه کو؟

وقتی خودش را اساسی‌ تر می‌کند

دیگر باید عوض شود

پیراهن‌های سفید در تالار مولوی، هنگامی که اثری دو بار کشف می‌شود، آدم‌هایی که داستان وهمی می‌نویسند آدم‌های بزرگی اند‌،

همایش ماه گرفتگی، دادِ علنی گاهِ غیرعلنی، لغو محدودیت اعزام دختران دانشجو به خارج از محدوده (اِی بخشکید شانس!)، خواهرخواندگی تهران ـ پری

توصیه‌های ایمنی برای پیشگیری، شلیک پنج گلوله سبک و جلف، ایست قلبی یک کودک سه ساله، به بندی دیگر منتقل شد

حذف انحصارات و آزاد سازی اقتصاد از خرید و فروش و کشک

زودتر باید عوض شود

دور ایران بگردیم، جمع‌ و تفریق کودکان خیابانی، استعدادهای اشتعال‌زایی، ۸۸% تریاک جهان در ایران شناسایی می‌شود، اینترزرت و مسائل فرهنگی، نخستین کشتی باربری پس از ۵۵ سال در بندر ترکمن سینه پهلو گرفت، (سه نقطه)ها با اصل هم مساله دارند، وزنه برداری از هویت واقعی خود، عکسبرداری از روی حافظه، برخورد قاطع با لهو و لعب، خنده از زور قلب محافظت می‌کند، وقوعزلزله از تهران قطعی ست، همایش بین المللی میراث فرهنگی، دور ایران بگردیم

باغبان گر پنج روزی....

..................صبر بلبل بایدش

         رند عالم سوز را……………

……چون به دام افتد تحمل بایدش؟

 

با ویژه چطوری؟

یک کله کار می‌کند

و استانداردتر از این!

ـ بچه‌داری که قدیمی نمی‌شود

یادم بنداز تا اسفند هرچه دیدم دود کنم

بنداز بپیچم توی پوشکش

روزنامه را

با یک ردیف سر وُ دقیقاً هزار تا سودا

(البته من بیشتر نتوانستم دقت به خرج دهم)

بفرما!

                 بـاز

      هم        دور

           ایران

بگردیم؟

بغلش بگیرم

او هنوز یک سال و هشت روز و… بگیرید، نُه روز دارد

می‌فشارممش

و باز مثلِ رگ‌هایی که از روی بلوزم می‌گذرند تا هر سوی لذ ذ تم‌ دویدنی ‌است

این آبرو را

هرجایی بریزمش

ریخته‌‌گری کرده‌ام

بفرما!

شعر «تقدیم به نام خانوادگی» از کتاب «رگ‌هایم از روی بلوزم می‌گذرند» رؤیا تفتی

 

 

اگر بخواهم یکی از زنانه‌ترین شعرهای تاریخ ادبیات ایران، به خصوص از نظر ویژگی‌های ساختاری را نام ببرم، همین شعر بالاست. او تمام ‌آن‌چه را که باید با صداهای مختلف و از دیدگاه‌های مختلف می‌گفته در شعر بالا گفته است، به بی‌نظم‌ترین و زنانه‌ترین شکلِ ممکن، و با زبانی که مختصِ خود اوست و مختصِ جنسیتش.

رؤیا تفتی، چنان‌که خود نیز در سومین مجموعه شعرش، «سفر به انتهای پر» اعتراف می‌کند، هیچ‌گاه «اهلیِ» آن شعری نشد که در قاموسِ همیشگیِ ادبیات فارسی، حتی ادبیاتِ روز، شعر نامیده می‌شود؛ او در اشعارش تنها شاعر نمانده، زن نیز مانده است. و این چیزی است که اغلب شاعران و نویسندگانِ زن، حین نوشتن سانسور می‌کنند یا اصلا به آن فکر نمی‌کنند و دغدغه‌شان نیست. هرچه بگوییم، بهتر از خود شعر او نمی‌تواند این همه را ثابت کند. پس او را با نااهلی‌ها (اینجا بگیرید به معنی سرکشی‌ها)ی زنانه‌اش بخوانید:

 

نه تفتیِ اهل شدم

نه اهلیِ تفت

دست خودم نبود پای خودم

در تقاطع زرتشت، شاه ولی، حافظ، نیچه، مثنوی

کوهِ مرتضی علی

از خدا که پنهان نیست

رفت….

از شما نباشد

نه اهلیِ شعر شدم

نه شاعرِ اهل

بلکه نااهلی سرنوشت من است

تا وقتی گریست پا به پایش گریسته بودم؟

من که همخانه‌ی اهلی برای جنون مادرزادی‌ام هم نبودم

نااهلی نکند سرشت من است؟!

 

حریفِ سایه بودم و کولی

رفتن تنها نشانی دقیقم بود

پوزخند نشانی دقیق‌ترم شد

گیرم که مثل کوه

کوهِ عقاب

پَر می‌کشم توی تنم

و فکر کن چه می‌آورد سر راه

چه می‌آورد سر شهر

چه می‌آورد سرخود

اگر که اوج

اگر که ببالد

اگر که بگیرد

 

"خودنوشت" به جای مقدمه، کتاب «سفر به انتهای پر» رؤیا تفتی

 

 

 

[1] ترجمه‌ی مهدی سلیمی، وبسایت مایندموتورhttp://mindmotor.biz/Mind/?p=3947#more-3947

منبع: 
بیدارزنی
بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

از نظر سرگذشت بشر، نحستين امپراتوري تجاري سراسر بشري ( تمام جهان انروز)، بعد از محو امپراتوري روم بطور نموداري، كه عملا بمعني فروريختن دنياي باستان بود، يعني قطب ديگر در شرق بنام چين، و منطقه " ماد" بمعني ميانه ( بين اين دو) كه عوضي و بعلت خودستايي و توهم، ايران يا پارس تصور شده است، با ظهور اسلام شكل ميگيرد، در زماني كمتر از دو قرن در يك سرزمين، يك حكومت، و يك عقيده، بوجود ميايد. اين امبراتوري كه خلافت ناميده شده است، از دو شعار يا پيام اسلام منشاء گرفته است، برش با گذشته بعنوان " عهد جاهليت"، و جمع شدن دوباره پس از اين برش ( بعنوان نقد ايجابي در مقابل نقد سلبي برش با گذشته)، بعنوان " وحدت"، مقدمات چيزي را فراهم مياورند كه رنسانس، و بالاخره عصر صنعت ميشوند. رفت و امد و مبادله، تا درون دروني انسانها و در بيرون بيروني انها، درست همچون " نخ و سوزن" بشريت را بهم ميدوزند. براي نخستين بار، اين مبادله عظيم بيسابقه، زير وحدت سه عنصر فوق، چيزي بنام ارزش را همگاني ميكند، كه قانون ارزش ناميده شده است. و اين چنين تمام هستي و در جزء و كل، بايد ارزش گذاري ميشدند. از بت ها و خدايان تا موران و مورچه گان، و با معيار پايه يا سنجنده سراسري، ضروريات بقاء انساني كه قرنها در حال تقلاي خروج و تفكيك از طبيعت ( اينتكراليسم خاص ان در يكپارچگي مطلق)، بوده و اكنون با فروريختن دنياي كهن، باستان و پيش باستان، يا در حقيقت دو پايي كه انسان ناميده ايم، ديگر بدرد نخور شده است، چون بقاء اين دو پا را غير ممكن كرده است، بايد ارزيابي ميشد. انسان در حال خروج از طبيعت، بايد از تمام منابع اش صورتبرداري ميكرد و انها را در مقابل حايگاهشان در بقاء بشر، ارزيابي نيز ميكرد. كمي شوخي يا عاميانه كنيم، سوْال همگاني اين بود كه يك دانه از هرچيزي چقدر ارزش دارد، و نهايتا اين ارزش براساس بقاء اندازه گرفته ميشد ( اما در يك پيچيدگي غامض)، مبادله جنس به جنس ديگر در حال پايان بود و سنجنده همگاني - فلزات يا نمك، يا در هرمنطقه يي چيزي ديگر- با پول جانشين شدند. و اما خود اين انسانها؟
نبريد هوا و دلخور نشويد، زن جزء طبيعت بود و در حقيقت بشر از طبيعت و از جمله از زن نيز، در حال خروج بود. خانمها و اقايان، تمدن بمعني خروج از طبيعت بود و زن هم در حقيقت خود طبيعت بود، چون هنوز تا اين مرحله تحولي بشر، اجزاء شناخته نبودند و اصولا تجزيه پذيري نيز شناخته نبود. خروج از طبيعت و شروع تمدن ( كه تاريخ بعنوان نقد سرگذشت، شروع به ناميدن ان شد) ناشي از كشفي عظيم بود كه در اثر شكسته شدن عهد كهن و بروز يافته در محو روم و دنياي انزمان، بود كه برش با گذشته و وحدت دو باره را كه تحت عنوان اسلام مطرح ميشد، بيان ان بود. ادراك يكتا خدايي بعنوان افريننده هستي، براي نخستين بار مفاهيم تجزيه و تركيب پذيري، يا در حقيقت تغيير پذيري را براي بشر پايه گذاشتند ( در حقيقت. عصر صنعت بعنوان ساختن و شعور ساختن). تا انزمان بشر جزء را نميشناخت، و با اين كشفيات، مقدمه انچه انديشه و عصر زبانهاي مفهومي بودند، پايه گذاشته شد ( توجه كنيد كه اسلام أديان كتبي را برسميت شناخته است، يعني مفهوم بندي ثابت شده، را برسميت شناخت و انها را " صاحبان كتاب" ناميد)، يك اتومبيل براي يك ميكانيك از اجزاء ساخته شده است، اما براي مصرف كننده ان، تنها يكدانه شيئي است شبيه يكدانه پرتقال يا يك كدو. بهمين ترتيب بشر خود را از درخت و سنگ و رودخانه و ساير طبيعت ، شروع به تفكيك كرد. و در اين روند، بشر خود را نيز در چيزيكه أمروزه تقسيم كار اجتماعي ميناميم، از يكديگر تفكيك كرد. تفكيك زن و مرد بعنوان نر و ماده ( حتا بين ساير جانداران)، يك كشف بسيار نزديك به زمانه ما هستند. و بعد ضرورت اينها در تكثير شبيه سازانه كه توليد مثل ميگوييم. بشر جدا نميدانست كه چنين چيزهايي وجود دارند. و حتا ختنه زنان ( شايد مردان نيز) ظاهرا نشانه وجود إنسانهايي با هردو آلت بقول امروز تناسلي، ميباشند. زن و مرد بعنوان دو موجود ضرور براي شبيه خود را ساختن، كشف بسياري تازه ايست. و تازه ترين از اينها، كشف لذت جنسي است. خوب حالا فرد پرمدعايي بعنوان متفكر و بزوهشگر و متخصص، ابلهانه تصور ميكند كه أهالي نيويورك هم با فكل و كراوات از درخت اويزان بوده اند و روي انها ميزيسته اند. تمام دستگاه علمي و دانشي و تخصصي را بايد به سطل اشغال ريخت، يا بزبان امروز، ريسايكل كرد. خوب مرد در حال تحقيق است، و بهمين ترتيب، زن نيز در حال تحقيق، ابلهانه تصور ميكند كه خود منشاء و محصول هستي است. زن اگر از طبيعت بيرون نيامد و همان طبيعت ماند، ناشي از ناشناخته بودن اش بود در تقسيم كار درون طبيعتي. در سرگذشت بشر، زن يا خدا بوده است و يا شيطان، يعني يا افريننده بوده است و يا فريبنده انسان. ايندو ويژگي و ضرورت با هم بودنشان، بسيار بزمانه ما نزديك هستند. أينهمه قوانين و مقررات راجع به زن در اسلام، ناشي از اين بوده است كه اسلام در گسترش اش، به مناطقي رفته و حاكميت يافته است، كه زن و مرد و تمام حرفهاي فوق اصلا شناخته نبوده اند، و زن بايد ارزش گذاري ميشد، و براي اين ارزش گذاري بايد كاربردشان شناخته و تدوين ميشد، و اينكار بايد در بازار مبادله انجام ميگرفت، و بازار هم نر و ماده نداشت، تنها كاربرد داشت كه ارزش مصرف را پايه ميگذاشتند، و بعدا مانند ساير اجزاء ضرور و كشف شده، زن ارزش مبادله نيز پيدا كرد، و انچه فحشا بمعني تن فروشي ناميد ميشود، پايه گذاشته شد. هركسي بالاخره بايد يك چيزي را ميداد كه يك چيزي را بگيرد. مبادله كاربرد آلت و واژن، چيزيست كه تن فروشي ميناميم. در ختنه اين ثابت سازي الت مردانه يا زنانه، پيشينه هاي چنين جوانبي هستند، منتها متخصص بي دانش و بي اطلاع از بشر و سرگذشت اش، در پشت ميز لأي كتابها و وقايع، بدنبال خود و تأييد خود و خواسته هايش ميگردد، اينكار را منافع خاص يا جامعه طبقاتي مينامند، كه يعني نصفشو ببين و نصفشو تخيل كن. زن در فمينيسم و مرد در مسكوليسم، تنها خود را جلو اينه ميبينند، و تصور ميكنند هستي از انها تشكيل شده است. به روستاي دست نخورده برويم و از اين حرفها بزنيم، يا ميخنديد و يا مارا بيرون مياندازند، و اگر پافشاري كنيم، ميكشند يا ديوانه محسوب ميدارند. انچه بر سر ان در اسكولاستيك معامله شد و بعدا سكولار و الهي ناميدند، تنها تعريف شرايط بقاء و تامين منافع بود، ولي روحانيت كليساي باصطلاح سكولار، نوعي ديگر از خرافات ناميده شده عقايد طرف مقابل را بعنوان دانش و علم معرفي كرده و بعدا با تخصص ها و رشته هاي تحصيلي، ابدي نيز كرده است. و اين در حال فروريختن است. و از جمله در ميان زنان. زبان مفهومي در ايران و در اثر تحولات قرون اخير و بخصوص بروز يافته در انقلاب اصيل بهمن ١٣٥٧، در حال شكلكيري و تولد انديشه است، و از زبان صوتي قروني ايرانيان و كلا پيش صنعتي، در حال تفكيك ميباشد. در اشعار ما زن اصولا بعنوان جنس وجود ندارد، هرچند از او سوء استفاده شده و از نماي بيروني او تبليغ همجنسگرايي رايج مردانه در ايران قروني هنوز استفاده ميشود. شعري را بخوانيد، دلتان به زني ميرود، اما در اواخر لاي پايتان احساس جنبيدن الت مردانه يي را ميكنيد. زن بايد با كاربردش قبل از كاربرد اجتماعي اش، وارد تاريخ شود يا در حقيقت از طبيعت بيرون ايد. در رؤستا و مزارع، و در شاليزارها و زنهاي بچه به كول، دوشيدن گاو و شتر ها را ببينيم، زن و مرد را هم در جايگاه بيرون از طبيعت و بعنوان أعضاي تقسيم كاري اجتماعي و توليد نيز ميتوانيم ببينيم. در آنجا چيزي بعنوان مسله نر و ماده وجود ندارد. بايد توجه كرد كه در دوران كذارهاي بزرگ، و بخصوص فشرده زماني و تبديل زمان أفلاكي به زمان انساني، تبديل زبان صوتي مشابه جانداران، به زبان مفهومي ويژه انساني، مرز بين توهم و تخيل، اختلالات رواني و ذهني، درددل و ناله و غرولند، نبايد با نقد عيني شرايط سرگذشتي و تحولي تاريخي إنسانها، خلط شده و شرايط را به انحراف ببرند. كار دموكراسي و تحول اجتماعي تاريخي، و حتا انقلابها، رسيدگي به درد ورنج تك تك افراد در گوشه كناره هاي هستي نيست. اين اشعار در اينجا و گفتگو راجع به انها، چيزي نيستند جز بروزي از گذار از زبان صوتي قروني ايرانيان به زبان مفهومي ضرور براي درك دنياي جديد امروز و عصر صنعت. نبايد فراموش كرد كه در مقايسه و سنجش - نه تأييد و تكذيب، غرور و يا سر سبردگي- با تحولات عام بشري، ايران هيچوقت از پيش اسطوره يي عبور نكرده است، و حتا بعد از آمدن اسلام، بلكه اسلام را به پيش اسطورگي نيز برده است، و از صفويه تا امروز، اينكار را با عصر صنعت نيز كرده است. ما تمام دستاوردهاي بشري را به دوران آيل و قبيله يي برده و تبديل كرده و اكر هم نشده است، دور انداخته ايم.