هیولای ولایت مطلقه و نقش هاشمی رفسنجانی در برساختن آن

آیا رفسنجانی آن گونه که ادعا کرده می تواند در گور خود آرام بخوابد؟

میراث هاشمی
هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از بنیانگذاران و سازمانگران اصلی جمهوری اسلامی و از یاران درجه اول و مورد اعتماد خمینی بویژه در مقاطع بحران های بزرگ و عبور دادن نظام از آن ها نقش برجسته ای داشته است. او به عنوان یک اصولگرای "معتدل"، عملگرا و مصلحت سنج، جایگاه و گفتمان خود را مشی اعتدال که مدعی بود که عین آموزه های اسلام است تعریف می کرد. مشی فوق در عملکرد سیاسی اش به شکل قرارگرفتن میانه "افراط و تفریط" جناحها و ایجاد موازنه بین آن ها و لاجرم دور و نزدیک شدن به این یا آن جناح در تناسب با اوضاع و احوال و خلاصه گهی به میخ و گهی به سندان کوفتن بروز پیدا می کرد. اما هیچ گاه هدف اصلی خود را که حفظ نظام و دورکردن خطر از آن بود در این مانورها گم نمی کرد. بهمین دلیل هم خللی در "عشق" او به رهبر ضمن انتقاد از پاره ای تندروی ها و خطاها ایجاد نمی شد. بر این اساس می توان رفتار و مشی سیاسی او را هم چون وزنه تعادل بخش در حفظ نظام و دورکردن خطر خلاصه کرد. در مواقعی هم که قدرت او در بالا به چالش گرفته می شد با مانور و نزدیک و دورشدن به این یا آن جناح و نیز با مراجعه به «آراءعمومی» سعی می کرد وزن خود در قدرت را افزایش دهد. بهمین دلیل نقش او معمولاً در مواقع بحران و خطر بهم خوردن تعادل نظام بیشترمی شد. نگاهی به نقش او در فرازها و بحران های مهمی که نظام با آن ها مواجه می شد، دلالت بر همین واقعیت دارد؛ چنان که از همان بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، نقش او در حل و فصل بحران هائی چون دوره نخست وزیری بازرگان و عزل بنی صدر، در ترمیدور اوائل انقلاب، دوره کهولت، بیماری و مرگ خمینی و نقش فعالش (به نمایندگی ضمنی از سوی یاران و دولتمردان همفکرش) در طرح 7 گره و معضل اساسی که تنها بدست خمینی قابل حل بودند و باید وی قبل از مرگش نسبت به حل آنها اقدام می کرد که جملگی در زمره لوازم حیاتی انتقال آرام قدرت به دوره پساخمینی محسوب می شدند. گرچه رفسنجانی به طور شفاف و کامل به همه این موارد هفتگانه اشاره نمی کند، اما می توان آن ها را در صدور فرمان آتش بس و پذیرش قطعنامه سازمان ملل، عزل منتظری، فتوای حذف مرجعیت از شروط رهبری و تغییر قانون اساسی، برقراری رابطه با آمریکا و احتمالا فرمان پاکسازی زندان ها و شاید اخذ اجازه پنهانی خمینی برای تجهیز نظام به بمب اتمی- پروژه ای که رفسنجانی به هنگام ریاست جمهوری اش مصراً و به شکل کاملاً پنهانی پی گرفت و حتی به دیدارعبدالغدیرخان پدر بمب هسته ای پاکستان هم شتافت، و بعداً هم بهنگام آغاز مذاکرات هسته ای سودای دستیابی به آن را به طورضمنی اعتراف کرد و مسئولیت آن را نیز خود به عهده گرفت، برشمرد. اما بیلان ریاست جمهوری رفسنجانی یعنی پیشبرد سیاست تعدیل اقتصادی در دوره پس از جنگ و دوره موسوم به سازندگی (با الگوی توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی و به سبک چین) که رفسنجانی همواره به آن می بالد، با تورم 40 درصدی مواجه شد که منجر به نارضایتی عمومی و اعتراضات کارگری و حتی شورش های حاشیه شهرها شد. ترورمخالفان در داخل و خارج کشور و زندانی کردن روشنفکران و مخالفان سیاسی خود از دیگر دستاوردهای دوره ریاست جمهوری وی بود. در پی افزایش اختلاف با جناح های دیگر پیرامون سیاست های توسعه اقتصادی داخلی و روابط خارج و جنگ قدرتی که بین او و اصولگرایان محافظه کار مورد حمایت خامنه ای جریان داشت، کم کم ستاره اقبال رفسنجانی رو بافول نهاد. آن چه که بویژه موقعیت او را در ساختار قدرت تضعیف کرد، تضعیف پایگاه اجتماعی او و بهره گیری "راست و چپ" نظام از نارضایتی گسترده ای بود که در میان لایه های گوناگون جامعه علیه سیاست تعدیل اقتصادی و سرکوب ها بوجود آمده بود. با این همه علیرغم سیاست تضعیف او توسط محافظه کاران در دور دوم ریاست جمهوری اش، آنها هنوز در وضعیتی نبودند که بتوانند قوه مجریه را بدست گیرند. تأکید فعال بر جنبه مغفول مانده و نادیده گرفته شده "توسعه سیاسی" در پروژه رفسنجانی، توسط اصلاح طلبان و باصطلاح جناح "چپ"، موجب برآمد اصلاح طلبان و"جنبش" دوم خرداد شد. در دوره احمدی نژاد که نماینده دستگاه ولایت و نیروها و جریان های افراطی و از جمله سپاه بود، شاهد مخالفت رفسنجانی با این جریان و نزدیکی نسبی اش به اصلاح طلبان و نهایتاً ورود مجدد به صحنه انتخابات ریاست جمهوری بود که بهر صورت با بیرون کشیده شدن نام احمدی نژاد از صندوق و متعاقباً با طوفان موسوم به جنبش سبز و نهایتاً سرکوب گسترده آن مواجه شد. این تنها بحران بزرگی بود که او در بالا و هرم قدرت قادر به ایفاء نقش موثر در مهار آن نشد و متهم به حمایت از فتنه گشت و از این طریق به ترمیم چهره خود در انظارعمومی پرداخت. با این وجود یک بار دیگر انباشت بحران و مشخصاً بحران هسته ای و تحریم شدید بین المللی رژیم در دوره احمدی نژاد و البته حمایت فعال خامنه ای از سیاست های او، و پیامدهای گسترده این بحران، انگیزه مداخله و بیرون کشیدن نظام از بحران را در او دمید و عزمش را برای ورود به صحنه انتخابات ریاست جمهوری، آن هم در سنین کهولت جزم کرد که البته با رد صلاحیت شورای نگهبان مواجه شد. با این وجود رژیم برای خروج از ورطه بحران هسته ای و تحریم های بین المللی نیاز به محللی از تراز و نسخه او داشت. چنین بود که روحانی که خود از کارگزاران کهنه کار رژیم و نزدیک به رفسنجانی بود، امکان یافت که با شرکت در انتخابات بر سر کار آید. باین ترتیب یک بار دیگر سیاست های مورد نظر رفسنجانی البته بدون خودش، آنهم زیر انواع فشارها و کارشکنی ها امکان بروز پیدا کردند.

اگر بخواهیم از مهمترین میراث رفسنجانی سخن بگوئیم قبل از هر چیز باید از نقش بی بدیل او در برساختن هیولای ولایت مطلقه و مشخصاً عروج خامنه ای سخن گفت. هیولائی که تا دم آخر نیز از او دفاع می کرد و عشق خود را به رخش می کشید. این که این هیولای برساخته شده آن گونه که رسم وفاداری ایجاب می کرد نسبت به ولی نعمت خود ادای دین نکرد و همواره سیاست تضعیف او را در پیش گرفت، و این واقعیت که فرزندش برای مشارکت در مراسم سوگواری مرگ پدر و کفن و دفن او باید از زندان به بیرون آورده می شد، نیز نمی توانست خدشه ای به اظهارعشق رفسنجانی به رهبر وارد آورد. مادام که این هیولا زنده است، سلطنت خامنه ای و نظام ولایت مطلقه برقراراست، هاشمی و سایه اش در وجود او زنده است.

سوای متوهمان، حامیان جنبش سبز و اصلاح طلبان و آن افراد و لایه مستأصلی که هنوز هم به وقوع معجزه گشایشی در بالا و در دل نظام دل بسته اند، چه بسا در سوگ از دست دادن "لابی قدرت" چند روزی هم ماتم بگیرند و مرثیه سرائی بکنند و بر بی پدرشدن خویش در این فضای تیره و ظلمات نفس گیر اشک بریزند، اما این بعید است بتواند تغییری مثبت در واقعیت کشاکش بیرحمانه در قدرت ایجاد کند.

بهرحال در منظومه و ساختار کنونی قدرت، مرگ کسی که به خاطرسابقه و جایگاه خود در برپائی نظام و در ساختار قدرت و توان لابیگریش، به نوعی نقش موج شکن در برابر یورش جناح حاکم به دولت و اصلاح طلبان و مدافعان اعتدال را بازی می کرد، و به آن ها این احساس و اعتماد را القاء می کرد که علیرغم همه بی مهری ها، خود را "خودی" و بخشی از نظام و متصل به نظام به حساب آورند، بی تاوان نیست. با چنین نقشی به ناگزیر فقدان وی خلأئی را بوجود می آورد که رقابت برای پرکردن آن را دامن خواهد زد، بویژه که جناح حاکم را به صرافت مصادره اعتبار و نفوذ وی بر خواهد انگیخت.

اکبر هاشمی رفسنجانی به اعتبار نقشی که در بنیانگذاری نظام و نزدیکی به خمینی داشت و حتی بدلیل نقش اش در عروج خامنه ای، خود را حامل روح و روان انقلاب اسلامی و روایتگر اصیل آن می دانست و مشی و مواضع خود را شاقولی برای تعریف یمین و یسار نظام. وی در اردیبهشت سال ۹۵ در مراسم رونمایی از کتاب زندگی‌نامه‌اش گفته بود: «اکنون دیگر می‌توانم راحت بمیرم زیرا مردم تصمیماتشان را خودشان می‌گیرند و در این نزدیکی پایان عمر که راه انقلاب را مسدود کرده بودند آن را باز کردم". آیا واقعا او آن گونه که می پنداشت، توانسته بود راه "انقلاب" را بازکرده و آن را از گزند دستبرد "تازه به دوران رسیده ها" و یا مدعیان داغ تر از کاسه ای چون مصباح یزدی ها، از پرتگاه های هولناک پیشاروی نظام نجات بدهد و حرکت رو به جلو و متعادل نظام را تضمین نماید؟ آیا او حق دارد که در گور خود آرام بخوابد؟ اگر واقعیت ها ملاک باشند نه ادعاها و آرزوها، آنها چیزدیگری می گویند: در شرایطی که جرنگ جرنگ تیز کردن شمشیرها و گرزها برای جدال های بعدی به گوش می رسد و شواهد و قراین متعددی آغاز فاز جدیدی از جنگ قدرت و فرارسیدن مجدد لحظه های خطیر"حجامت" و تضعیف را به تصویرمی کشند، و پیام حذف رقبا از سوی خامنه ای و باندهای حاکم و سپاه، با شعار اقتدار نظام و فربه کردن نهادهائی که تجسم چنان اقتداری اند و خامنه ای بدقت در سخنان اخیرش از آن ها نام برده است به گوش می رسد، چگونه می توان راحت آرمید؟ پروژه جدید تضعیف دولت و پرونده سازی علیه آن و شخص روحانی (با اعتراف گیری از بابک زنجانی و بازجوئی های اختصاصی سپاه) صدور تحکم تحقیق، بازجوئی و چه بسا احضار یا بازداشت حسین فریدون برادر و مشاور دولت روحانی (در نقش "مشائی" دولت روحانی) توسط قوه قضائیه و سپاه و حمایت خامنه ای در حال کلیدخوردن است و اگر حریف تمکین نکند، اجرائی خواهد شد. با چنین چشم اندازی بعید است که راه "انقلاب" باز شده باشد و رفسنجانی بتواند آسوده در گورش بخوابد. شاید هم رفسنجانی "زیرک و با فراست" با وقوف به چنین چشم انداز نفسگیری بود که به شکلی غافلگیرانه برای حامیانش، بار خود رها کرد و رفت.

بقاء نظام با پروار شدن هیولائی بنام ولایت فقیه، میراث به جامانده از رفسنجانی، گره خورده است و بقای این هیولا با حذف مستمر مخالفان و سودای یکدست کردن صفوف خود گره خورده است. خودخوارگی (تصفیه و سرکوب مداوم) هم رمز بقاء تاکنون رژیم بوده است و هم رمز به تحلیل رفتن و مواجه شدن با بحران هائی به مراتب مهیب تر.

افزودن نظر جدید