فوت هاشمی آغاز یک صدا شدن قدرت؟

علی اکبرهاشمی رفسنجانی آخرین حلقه در راس حاکمیت بود که با مواضع ناهمسوی خود همواره موی دماغ خامنه ای بود. وی تلاش می نمود تا از رادیکال شدن هرچه بیشتر آقای خامنه ای و بیت وی  جلوگیری نماید. تلاش وی بیشتر در جهت متعادل کردن نگاه رهبری در تعامل با دنیای غرب و در راس آن آمریکا و نیز همکاری و برقراری مناسبات دوستانه با کشورهای منطقه برای حل اختلافات سیاسی که قدمتی به طول عمر نظام جمهوری اسلامی دارد، بود. وی در مقام سیاستمداری پراگماتیست در تلاش دوجانبه خود برای حفظ نظام و نیز منطبق و همراه کردن آن با سیاست روز قدم برمی داشت. وی تا آخرین روزهای عمر خود همچنان به این سیاست باور داشت و آن را پیش می بُرد.  

نمی توان به یقین گفت که وی در پیشبرد نقطه نظرات خود و تاثیرات آن بر سیاست های کلان نظام ناکام یا تماماً موفق بود. حمایت وی از مذاکرات هسته ای با دول غربی و ماحصل ان "برجام" را نمی توان نادیده گرفت. اما دیگر نه رفسنجانی است و نه کس دیگری در حاکمیت که از جایگاه و نفوذ وی برخوردار باشد تا بتواند بمانند وی در سپهر سیاسی ایران تاثیرگذار باشد.

انتقادات و موضعگیری افرادی چون علی مطهری و نظیر او در برخورد با مقامات جمهوری اسلامی، که به بیت رهبری متصل اند، را نمی توان هم وزن با تاثیر مواضع رفسنجانی در هنگام زنده بودنش دانست. اثر انتقادات این افراد نیز یکسان نبوده و نخواهد بود، چرا که اینان از پایگاه و نفوذ کافی همچون رفسنجانی برخوردار نیستند. تعجبی هم نیست که در برخورد با این افراد هیچ گاه دیده و شنیده نشده که فرد خامنه ای خود بطور مستقیم اقدام کرده یا چیزی گفته باشد. برخورد با کنش این افراد، بیشتر توسط افراد درجه دو و سه درون حاکمیت صورت می گیرد. افراد منتقد به سیاست های کلان، که از سوی بیت رهبری دیکته می شوند، عموماً به "بازی در زمین دشمن" یا "خیانتگر" متهم می گردند. علی مطهری که در مورد برنامه های موشکی ایران گفته بود "با ضرورت تقویت صنایع موشکی" مخالف نیست ولیکن مقامات جمهوری اسلامی باید "زمان‌شناس بوده، محاسبه و تدبیر" داشته باشند، توسط معاونت سپاه به "بازی در میدان دشمن" متهم شده بود.

آقای خامنه ای (ولی فقیه) در مقام رهبری (رئیس کشور) و طبق اصل پنجاه وهفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ناظر بر قوای سه گانه (مقننه، مجریه و قضائیه) است. وی علاوه بر نظارت بر قوای سه گانه کشور وظیفه نصب و عزل و قبول استعفای عالی ترین مقام قوه قضائیه (رئیس قوه قضائیه)  طبق اصل صد و ده قانون اساسی را نیز بر عهده دارد. تعیین اعضای ثابت و متغیر مجمع تشخیص نظام، انتخاب رئیس صدا و سیما، عزل و نصب فرماندهان نظامی نیز بر عهدۀ او است و افزون بر اینها بسیاری از نهادها و سازمانهائی که نام شان در قانون نیامده است، زیر نظر رهبری اداره می شوند. این نظارت از طریق انتصاب نمایندگان رهبری صورت می پذیرد. نهادهائی مانند بنیاد مستضعفان و جانبازان، کمیته امداد خمینی، سازمان حج و زیارت، سازمان اوقاف و امور خیریه، دادگاه ویژه روحانیت و بسیاری نهاد های دیگر در این حوزه قرار دارند.

با توجه به اختیارات قانونی که در قانون اساسی به رهبری داده شده است، بایستی حکم حکومتی را نیز به آن اضافه کرد.

حکم حکومتی مدلولی است که در قانون اساسی به آن هیچ اشاره ای نشده است. برای فهم آن بایستی به متون فقهی و شرعی رجوع کرد. حکم حکومتی طبق اصل ولایت فقیه، از اختیاراتی است که بر اساس مبانی حکومت اسلامی برای ولی فقیه به رسمیت شناخته شده است. برای "حکم حکومتی" تعریف حقوقی نمی توان یافت. اگرچه یکایک بندهای اصل ۱۱۰ قانون اساسی بعنوان پایه حقوقی برای توجیه "حکم حکومتی" در اختیار گرفته شده اند، اما تعریف واقعی آن تنها امتیاز ویژه ای است که روحانیت برای خود در نظر گرفته است تا از آن بتواند در مواقع لازم و ضرور استفاده ببرد. مجمع تشخیص مصلحت نظام و دادگاه های ویژه روحانیت از محصولات حکم حکومتی اند.

با توجه به حجم اختیارات حقوقی و شرعی که آقای خامنه ای بعنوان ولی فقیه در اختیار دارد، و فقدان رفسنجانی بعنوان ترازوی موازنه، ساده انگارانه خواهد بود اگر تصور شود که وی با حسن روحانی و مجلس از خود همراهی نشان دهد. رفتاری که وی حتی در زنده بودن رفسنجانی از خود نشان نداد.

آقای خامنه ای با توسل به سه اهرم قدرت که در زیرفرمان اویند، یعنی نیروی سپاه پاسداران، نیروهای امنیتی-اطلاعاتی و قوه قضائیه ، و نیز در نبودن مزاحمت های رفسنجانی، فرصت طلائی در اختیار دارد تا حکومت فقاهتی خویش را یک صدا سازد.

اولین اقدام عملی آقای خامنه ای برای تحقق بخشیدن به آرزوی دیرینه اش، هاشمی زدائی در بدنه قدرت است. بستن دفاتر مشاوران رفسنجانی در مجمع تشخیص مصلحت نظام، منصوب کردن ولایتی بعنوان رئیس هیئت موسس دانشگاه آزاد و نیز بستن دهان کسانی که خود را وارث راه و منش رفسنجانی می دانند. دومین قدم سربه زیر کردن رئیس قوه مجریه، آقای حسن روحانی، و تبدیل او به یک تدارکاتچی مقبول است، یا حذف او و رقم زدن سرنوشتی برای او همچون خاتمی. موفقیت در این  قدم به معنای قفل زدن بر درب مجلس هم خواهد بود.

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

لازم استكه در نوشتن راجع به اموري كه از سطح روزنامه نگاري روزمره دانشجويي بالاتر هستند، حتما توجه شود كه قضاوتها، سطحي و حتا كاه روي اب نباشند. بزرگترين امپراتوري يك حكومت، يك سرزمين، و يك عقيده در جهان پس از باستان، ناشي از محو امپراتوريهاي دنياي باستان، و بقول امروز، فروريختن نظام بين المللي قروني وارث فنيقي ها و كارتاژها، و امپراتوريهاي أفريقايي ريشه پيش باستان انها، و نخستين امپراتوري تجاري جهاني پيش رنسانسي، كه با نام خلافت اسلامي شناخته شده است، وارث تمام تجربه بشر در جهان بوده و موجب جمعبندي عملي و اتصال تمام فرهنگها ميشود. خوب حال سوْال اينستكه نويسنده اگر از اين سرگذشت و تاريخ بعنوان خوانش نقادانه ان، اطلاع ندارد، در همان سطح روزنامه نگاري دانشجويي بنويسد. قصد تحقير يا حتا سرزنش نيست، بلكه بيان يك ضرورت دانشي و علمي ( بترتيب بعنوان گرايش وقوع نيافته، و قطعيت وقوع يافته) ميباشد. نبايد چنان نوشت كه اين تصور را بوجود اورد كه در جهان تنها ايران بوده است، و بعدش هم اتفاقات دهه هاي اخير. در ايران هيچ جنبه يي و بهيچوجه، بيسابقه اتفاق نيفتاده است. اسمها و عناوين ميتوانند، و حتما چنين است، متفاوت باشند. در پايان براي درك و پيش بيني تحولات اينده، از ميان مدت تا دراز مدت و حتا " ابدي"، اطلاع از سرگذشت بشر بعنوان سنت و سابقه ( كه عملا يعني هستي هم بشر و هم تمام هستي چون بشر تاكنون تنها شعور هستي است)، ضرورت تام دارد.

با درود
از فحوای نوشته شما چیزی دستگیرم نشد که ایراد، انتقاد و یا نقد شما یه نوشته فوق چه است. خوب است بجای تاریخ سرایی، انگشت روی آن نکته از متن که شما را آزار و یا با نگاه شما همخوانی ندارد بگذارید تا بتوان با یکدیگر دیالوگ برقرار کرد. والا کلی گوی سخن گفتن پیرامون تاریخ که این متن به هیچوجه وارد آن نشده و فقط تلاش کرده تا آنچه که در سپهر سیاسی کشور در حال جریان است را به نقد بکشد.
باسپاس
محمود میرمالک ثانی

هسته نكته من اينستكه در امور و تحليلها، هيچوقت يكتايي به يك شرايط ندهيم، و بپذيريم كه هرچند در يك سطح بسيار بالآي " اسماني"، در يك رودخانه تنها يكبار ميشود شنا كرد، اما از ان سطح كه پايين بياييم و پايمان روي زمين سفت قرار گيرد، ان يكتايي به تنوع بروزي بسيار فراوان ميرسد. بهمين دليل، در ايران هيچ چيز خارق العاده يي نه اتفاق افتاده است و نه در حال اتفاق افتادن است. تنها شكل بيروني همان يكتايي ها هستند كه به تنوع ميگرايند. چرا اين نكته أهميت دارد؟
يكتايي در تجربه زميني موجب ناتواني در درك علت و معلولي وقايع ميشود، چون هيچ چيز شبيه هيچ چيز نيست. نتيجتا موجبات بخطا بعنوان علت و معلولها انگاشته شده و بكار ميروند. و اين اتفاق بخودي خود خطا نيست، زيرا موجبات شكل پيشين و خام علت و معلول ها هستند. من اول هستم و بعد مريض ميشوم، يا عللي باعث مرگ من ميشوند. اما از سوي ديگر، كاربرد اين شكل خام در عِوَض علت و معلولها، مانع دخالت در تغيير و تحول واقعيت ميشوند. تمام هستي ( بدون شعور مندي انسان كه حاصل يك مرحله خاص تحولي تاريخي است)، تنها هست، و زماني ارتباط علت و معلولي در ان شكل ميگيرد كه هدف انسان ميشود. بيجا نيست كه گفته شود كه بدون شعور، كه ما تنها بروز انساني اش را ميشناسيم، اصولا هستي يي وجود ندارد، يا هست "هست" نيست. زيرا بشر بدون معارض تنها شعور هستي بوده است ( تا شكلگيري يكتا خدايي، و بخصوص در اخرين تحول ان در اسلام)، و بنابراين بشر و هستي يكي هستند و هرچه بشر هست و ميكند، هستي نيز هست و ميكند.
پس هدفمندي از هدف شدن انسان در هستي پايه ميكيرد، و انسان هدفمند بنابراين انسان تغيير پذير و تغيير افرين ميباشد. تازمانيكه بشر خود را با هستي يكتا و يكپارچه ميديد، اصولا تجزيه پذيري و تركيب پذيري، و بنابراين تغيير پذيري، نه وجود داشتند و نه شناخته بودند. ايا قطب شمال بالاي زمين است و يا قطب جنوب، ايا زمين بدور خورشيد ميگردد و يا خورشيد بدور زمين ميچرخد. تنها زماني كه انسان شعورمند هدف ميشود، ضمنا معيار و مبدأ يا مختصات هستي نيز ميشود. ما نميتوانيم يكروز قطب شمال را بالا بدانيم و يكروز قطب جنوب را، يكروز زمين بدور خورشيد و روز ديگر خورشيد بدور زمين. بطريقي همان بحث آيل و قبيله و كوچ و ييلاق قشلاق از يكسو و يكجا نشيني شهر و صنعت، و اختيار انسان برخود، ومحصول ( تامين و بقاء) خود، از سوي ديكر، در هستي نيز برقرار هستند. دادگاه گاليله در ظاهر بشر را يكجا نشين اعلان ميكند، با انتخاب بين زمين بدور خورشيد و يا خورشيد بدور زمين. اما اين انتخاب هنوز در حوزه موجبات بود، و نه علت و معلول ها. پس، دادگاه گاليله يك جنبه بسيار مهم تَر و نهفته را در خود داشت، كه اين بود " جهان ( هستي) بيرون از ذهن بشر وجود دارد". او وقتي پايش را روي زمين چرخاند و گفت " پور سي جيرا"، براي نخستين بار بنمايندگي از سوي بشر اعلان كرد كه چيزي بنام " عينيت دنياي بيرون از ذهن وجود دارد". علم درست همينجا متولد شد، زيرا بشر به " وقوع يافته" ورأي ذهنيت خود پي برده بود. و اين بمعني تجزيه و تركيب پذيري هستي بود، يعني تغيير پذيري ان. نوشته شما پيش گاليله يي ميباشد، زيرا براي بروزها تنوع علتي و معلولي قائل نشده ايد، و تنها موجبات را بعنوان علت و معلولها و يكتايي انها در نظر گرفته ايد. اكر شاه مثلا يا من و يا شما و فرزندانمان، جامعه و مشابه، شبيه هيچ كس و هيچ چيز نيستند، پس تغيير پذير نيز نيستند. و اين همان اينتگراليسم طبيعتگرا و هستي گراست ( أنچه بنام عرفان ناميده ميشود) . اگر روبه بالا و انتزاعات فوق فوقاني " اسماني" برويم، تنها هستي شبيه هيچ چيز و هيچكس نيست، چون بتنهايي يكتاست. تمام أهميت جمعبندي هگلي درست در همينجاست، كه در حين حضور در يك اتوبوسي بنام هستي، توانست هم خود، هم اتوبوس، و بنابراين هستي را لغو كند و از بيرون ( كه ما عدم ميشناسيم يا ميناميم)، دوباره انرا بسازد. اين روند اقاي هگل، براي هميشه بشر را از نظر تحولي تاريخي، شعور مند اعلان داشت. اگر زمينه تحولي تاريخي قرون از محو جهان باستان ( محو روم)، را تاكنون در نظر بگيريم، اسلام، گاليله، و هگل منشاء انسان شعور مند در رنسانس، و بالاخره در عصر صنعت و استقرار ان بوده اند.
نوشته شما عميقا مدافع شرايط مستقر و تغيير ناپذيري أبديست. چرا؟ تصور كنيد كه " تيزي" سنگ از سنگ منفك و متمايز و مشخص نشده بود. ما حتا چاقو براي پوست كندن يك خيار هم نداشتيم، چه رسد به ليزر و كهكشان سواري بشر. عصر صنعت يعني عصر توانايي بشر در جدا كردن خواص از مواد بوده و اصولا تاريخ و هم تمدن نيز بدين معني بوده اند و هستند. نوشته شما اين توان را ندارد. اگر ايرانيان ميتوانستند تصور كنند كه كوروش هم شبيه اسكندر بود، حتما ايران سرگذشتي ديگر را طَي ميكرد و نه ان شكست هولناك.