شما هم از تهدید اسرائیل و دشمنی با آمریکا دست بردارید!

محمد جواد ظریف در مصاحبەای با بی بی سی در جریان سفرش بە اروپا برای شرکت در کنفرانس امنیتی مونیخ، از آمریکا خواست دست از تهدید ایران بردارد. این در حالی است کە در همین کنفرانس کشورهای اسرائیل، عربستان و ترکیە بشدت بە ایران تاختند و آن را تهدیدی برای امنیت منطقە خواندند.

ظریف در ادامە همین مصاحبە گفت کە ایران هیچ خصومتی را آغاز نمی‌کند و در واقع کشورش هیچ گاه آغازگر خصومتی نبوده و برنامه‌ای نیز در این زمینه ندارد.

پیشنهاد وزیر خارجە ایران پیشنهاد بسیار خوبی است. اما او همزمان فراموش می کند کە دولت متبوعش مرتب دست بە تهدید اسرائیل می زند و با بوق و کرنا در تبلیغات سیاسی و ایدئولوژیکی خود اعلام می دارد کە آمریکا دشمن اوست. چطور است کشوری کە دشمن حساب می شود، باید دست از تهدید بردارد؟

آب شدن یخ روابط میان ایران و آمریکا، روندی است کە از هر دو طرف آغاز می شود. ایران اگر واقعا مایل بە این امر است باید از بازنگری هویت ایدئولوژیکی خود شروع کند، و در این تغییر، کشورهای دیگر را در بدترین حالت نە دشمن بلکە رقیب خود فرض کند. آنگاە کە دشمن بە رقیب تغییر جایگاە می دهد، راهکارهای رقابت هم تغییر هویت می دهند و بە سمت رقابت مسالمت آمیز گرایش پیدا می کنند.

اگر این فرض را بپذیریم کە ایران آغازگر خصومت با آمریکا نبودە، کە در واقع بە سهم خود بودە، اما در ادامە دادن بە این خصومت نقش بی بدیلی بازی کردە است.

خوب است آقای ظریف و جناح مورد تائید وی در حاکمیت با جرأت بیشتر در این مورد اقدام کنند و بە ایدە تحول در روابط ایران و آمریکا بعنوان یک تحول دوجانبە بنگرند.

لطفا بە این اخلاق دوگانە کە تا اعماق جامعە ایران رسوخ کردەاست، پایان دهید!

بخش: 

افزودن نظر جدید

Plain text

  • برچسب‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید.
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را بدون فاصله وارد کنید.

دیدگاه‌ها

معروف و تبليغ شده، مورد افتخار واقع شده است كه كوروش بابل را فتح كرد. اما اين منشور را نوشت. از اينكه ٢٦ قرن پيش دموكراسي جدا چه معني يي داشته است، صرفنظر ميكنيم. و تمام گفته ها و افتخارات و غيره را، از جمله دموكراسي، را نيز ميپذيريم. اما يك مسله كماكان باقي ميماند، مگر اينكه أصل تهاجم و تسخير بابل وجود نداشته بوده باشد، يعني اتفاق نيافتاده باشد. حال چون نفس اين واقعه ظاهرا توسط هيچكس نفي نشده است، پس اين سوْال باقي ميماند، كه اصولا چرا اين اقدام انجام شده است. ما در سرگذشت قروني ايران و ايرانيان، مشابه اين را بازهم داشته ايم. حال همه اينها را روي هم ميريزيم، تا ببينيم جدا چرا ايرانيان جنگ ميكرده اند، ايا اصولا جنگ ميكرده اند، دركشان از جنگ و هم از صلح چه بوده است، فرض كنيم كه اصولا چنين دركي از دوگانه جنگ و صلح وجود داشته است، و هردو كم و بيش در امتزاج بوده اند. ايرانيان اصولا چيزي بعنوان واقعيت بيرون از ذهن را نميشناخته اند و هنوز هم چنين هستند. همين وضع در روابط اشخاص و گروهها هنوز هم امروز وجود دارند. به اتفاقات همين چند قرن پيش توجه كنيد. شاه عباس، اميركبير، مشروطه، ملي شدن، و حتا شخصيت ها، همگي در يك امتزاج توهمي ديده شده و تشريح شده اند. هركدام هم به تنهايي همه كس و همه چيز، و همه اهداف بوده اند و هنوز هستند. عين همين برخورد نيز در ارتباطات خارجي بوده است و هنوز هم هست. خوب اينها به چه معني هستند. بمعني اينكه ايرانيان اصولا با چيزهايي بعنوان اهداف و راهبردها، هيچگونه اشنايي نداشته و هنوز هم ندارند. حال اينها به چه معني بوده و ميباشند. اين همان " اختگي تحولي، نازايي تمدني" كه تمام و سراسر ايران قروني را در بر داشته است، و هميشه مشخصه بنيادي ان بوده است، ميباشد. و اما اين يعني چي. يعني انچه به ان خانه بدوشي ميگويند. و اين بدينمعني است كه چيزي را نمي ساخته اند، و پس در دفاع از ان برخيزند. در بعد خرد، كوچ نشيني، و بهمين ترتيب تا كاروانهايي تجاري عبوري از شرق به غرب و يا از غرب به شرق، يعني در بعد كلان، باز هم كوچ نشيني. ميدانيد براي اينكه اينكونه وضعيتي وجود داشته باشد، يعني كاروانهايي تجاري هم مثل همان أسب و قاطر زمان ييلاق قشلاق ايل و قبيله، ديده شوند، يعني چي. يعني هستي و بشر و همه چيز و همه كس، از خرد و كلان تا ريز و درشت، تنها در وهم ( نه ذهن - معادل مايند انگليسي- كه ويژه گذار به انديشه مصداقي عيني ميباشد كه انديشه مفهومي ناميده ميشود.) و تداعي گرانه حس ميشوند و نه هنوز قضاوت. اين چيزيست كه نويسنده در اينجا " ايدئولژي" ناميده است. اين "ايدئولزي" نيست، اين وهم سرگذشتي تاريخي ايران و ايرانيان است. به شما توصيه ميكنم كه هشت سال جنك را مورد بررسي قرار دهيد. جنگهاي كردستان را كه عملا تبديل به نوعي شغل شده بوده است، و رفتن نادر شاه به هند، آمدن مغولها به ايران، جنگهاي معروف به ايران و روسيه. حتا چگونگي برخورد با تفاوت، تنوعهاي زندگي روزمره. اقاي عزيز، همين الان ايرانيان آنقدر كه خودشان با خودشان دشمن " يا من يا تو"، "يا جاي من يا جاي تو"، " هركس با من - عين من- نيست، بر من است"، ما غالب و مغلوب نميشناسيم، ما غالب و نابود ميشناسيم. در كرمانشاه شنيدم كه براي كتك زدن و دعوا از فعل " كشتن" استفاده ميكنند، و براي كشتن از فعل و قيد " يكباره كش" استفاده ميكنند. حتما در ساير مناطق نيز چنين است، و در كلان هم " بكشيم يا نكشيم حاصل پيروزيست" استفاده ميكنيم.
در سرگذشت دولت- ملتها، اروپا از قرن ششم محو كامل امپراتوري روم حدود ششصد تا هفتصد سال و بيشتر، مشغول جنگ و تهاجم و سوختن و سوزاندن بود.
از جنك سرد و كليه بروزهاي ان چشم بپوشيد. تنها جنگ ويتنام و مذاكره در شكست پاياني را ببينيد. ان در شرق اسيا بود، حال در غرب اسيا جهت را عِوَض كنيد، از پيمان به مذاكره، و بالاخره به رجزخواني جنگ برويد. تناسب قوا عميقا عِوَض شده است. بايد منتظر ماند و ديد. جنگ اساسا ناممكن است، اگر نبود، جهت دوران ويتنام به عكس نميشد. سوريه مشابه دوران ويتنام را طَي كرده است. طرد و منزوي كردن ايرانيان را در خارج ببينيد. يعني كافيست با تهمت و يا تبليغي، و داشتن نفوذ جمعيت يا ابزاري، " چو انداختن"، هر كس عين ما نيست را از دايره زندكي اخراج كنيم. و شرايط "غالب و نابود" را در روابط حتا خانواده ها، حاكم كنيم.
اينها، بزركترين مانع سازماندهي و پيشرفت اجتماعي و سياسي در ايران قروني و تا امروز بوده اند. با مقايسه با تجربيات بشر، إيران اگر روند صنعتي شدن را با سرعت هم انجام دهد، بين دو الا سه قرن براي تغيير كيفيتي اين شرايط زمان لازم است. ايران بايد از طبيعت رها شود، و اكنون بزركترين مانع اين رهايي، شرايطي هستند كه هم طَي قرنها بوده اند، و هم تبعا از قرن شانزدهم ببعد، در تماس با تجارت بيش صنعتي جهاني، حفظ و حمايت شده اند. در سال ١٣٥٧، ايرانيان عليه اين برخواستند. و ازادي بعد از رهايي مييايد. رهايي يعني بريدن از هم گذشته داده شده، و هم شكل گرفته در زمان انساني، كه طبيعت ميناميم.

این است سرانجام اکثریت.

اگر بخواهیم بگویم که گروه اکثریت از رویداد قیام سیاهکل، تا به حال چه تغییری کرده، چنین می‌‌توان گفت:

از سوسیالیسم به لیبرالیسم یعنی:

۱-از حمایت از طبقات ضعیف و فقیر به حمایت از طبقات قوی و ثروتمند.

۲. از مخالفت با امپریالیسم به حمایت از امپریالیسم.

امروزه می‌‌بینیم که اکثریت آشکارا از کسانی‌ چون خاتمی و روحانی که مرامشان سرمایه داری و همکاری با امپریالیسم است، حمایت می‌‌کند.

چه غم انگیز

از لرد بايرون در يونان، تا چگوارا و بالاخره فيدل كاسترو در كوبا. فرانسويهاي " روشنگري" در جنگ استقلال امريكا، و همينها، بعدا در كمون پاريس. در ايران، در أفغانستان " جنگجويان ازاديخواه"، در سوريه، در كردستان سوريه و ايران وتركيه و عراق. رفتار و همكاريهاي مدرج در اين وسعت و پهناوري، در وهم سوفيستي ابدي.
بشر هميشه چنين طيفي را داشته است. اينها از واقعيات خوانش تشريحي دارند، يعني تنها موجباتي، اما خوانش تحليلي زماني امكانپذير ميشود كه روابط علت و معلولي در تحولات ( امادگي هم فيزيوبيولژيكي و هم تاريخي) شكل كرفته باشند. هردوره يي خود را بايد ابدي ازلي ببيند، و بهمين دليل، تمام هستي را براي تأييد و توجيه خود ميخواند، پلميك اصلا هدف اش اين بوده است. اين طيف گسترده بالا، خود قادر نيست، بلكه ديكران را قادر ميكند. بايد انها بود كه قادر ميشوند، و نه انها كه تصور ميكنند كه قادر هستند.