خوانش ضد شادی از اسلام

اخیرا آقای پرویزی استاندار خراسان جنوبی گفتە بود کە "در خراسان شمالی که مراسم سنتی برگزار می‌شود، زنان می‌رقصند، مردان می‌رقصند. اماکنی هم وجود دارند که خیلی به اسلام و مسلمین لطمه وارد نمی‌شود."

بدنبال این سخنان تعدادی از روحانیون خراسان جنوبی از جملە امامان جمعە دست بە تحصن زدند و سخنان او را نافی دین خواندند. نمایندە خامنەای در این استان از تحصن علیە استاندار حمایت کردەاست.

داستان  سخنان تند و تیز علیە کنسرتهای موسیقی و شادی و رقص و پایکوبی مردم در خراسان بزرگ، داستان تازەای نیست. اما آنچە مهم است و باید بە آن توجە کرد، تشدید مخالفتهای روحانیون و مراجع و مراکز دینی است کە بە خامنەای نزدیک اند و اساسا در تقسیم بندی جناحی درون نظام خود را در جناح اصولگرایان، تندروها و بیت رهبری باز می یابند. روحانیون و افرادی کە اسلام را در یک کلام ضد رقص و پایکوبی و شادی معرفی می کنند، و سنتی ترین قرائت را از آن رائە می دهند.

بسیاری از تحلیل گران پیدایش و صعود این پدیدە را بە مسئلە تضاد جناحها و اختلافات درون حاکمیتی پیوند می زنند، این کە این گونە افراد اساسا مخالف دولت روحانی و اقدامات آن اند و بنابراین از هر فرصتی برای ضربە زدن بە آن استفادە می کنند. سخنان پرویزی هم از جملە موارد و فرصتهائی بود کە شرایط را برای هجمە جناح مقابل فراهم ساخت.

اما فارغ از تمامی این موارد، طبق تجربەای کە در طول زمامداری حاکمیت جمهوری اسلامی وجود دارد، باید گفت کە این رژیم از همان ابتدا مخالفت خود را در کل با موسیقی، رقص و شادی اعلام کرد، ولی آنچە در تمامی این سالها توانستە علیرغم سرکوبهای رژیم تداوم یابد، موسیقی سنتی و محلی در مناطق ایران بودە کە برخلاف موسیقی از جملە پاپ و راک کە صادراتی غرب بودە چنان با فرهنگ و گذشتە مردمان این سرزمین جوش خوردە کە ستاندن آن از مردم برای رژیم غیرممکن بودە است. برای همین در تمامی این سالها علیرغم اعمال محدودیتها، شاهد حضور موسیقی سنتی و محلی تحت عناوین مختلف بودەایم. در واقع مخالفت حاکمیت با موسیقی و رقص عمدتا از دریچە ایدئولوژی ضد غربی انجام می گیرد و بنابراین بنوعی آن موسیقی ای کە وارداتی غرب نیست از هجوم مغول آسا در این سالها بدوربودەاست.

اما با اتفاقاتی کە در خراسان روی می دهند، این تصور بوجود می آید کە کم کم تحولی دیگر در درون رژیم در شرف وقوع است کە این بار سراغ موسیقی سنتی و محلی مردمان این دیار هم می رود. آن بخش از موسیقی محلی کە با دردها و خوشیهای مردم آمیختە است و بازتاب دهندە رنج و محنت و شادیهای آنها است و در وقت مشکلات و نامهربانیهای روزگار با تشویق بە رقصی بە سراغشان می رود، مرتجعین مذهبی را بشدت آشفتە ساختە است. اگر آنان قبلا بە موسیقی محلی بعنوان امکانی جهت ممانعت از ورود فرهنگ غربی می نگریستند، حال خود بە مصاف آن می روند و نیت و عمل را برای برانداختن آن بسیج کردەاند. در واقع نگرش مذهبیون مرتجع از موسیقی محلی، یک نگرش مخدوش و تابع شرایط سیاسی روز است کە حتی ربطی بە مبانی مذهبی ندارد. آنان هر روز سازی می زنند.

بنابراین اگر سگگ نشانە مرتجعین مذهبی قبلا بیشتر متوجە مظاهر غربی (بخوان مدرن) موسیقی بود، هم اکنون متوجە آن بخشهائی از فرهنگ این سرزمین است کە حتی بە پیش از ظهور اسلام بر می گردد. این سگگ حال اعصار را نشانە گرفتە است.

این چە سیستمی است کە چنین از گذشتە و از حال و از آیندە می ترسد؟ 

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

"حس" و " قضاوت" در سرگذشت بشر بطور كلي به نتايج و پيامدهاي مختلف و بسيار متنوع ختم شده و بهمين ترتيب نيز خواهد ماند، مگر بشر بميرد. اما پيچيدگي اينجاست كه بشر هم ميميرد و هم ميزييد. بشر روزمره كه ما نيز از ان دسته هستيم، ميميرد. اما بشر تحولي تاريخي كه خود نيز ميميرد، اما عمري بسيار طولاني تَر از بشر روزمره فوق دارد. اين بشر تحولي تاريخي هم دوره يي ميميرد. و دوره يي نيز نطفه بسته و متولد ميشود و ميميرد. تصور كنيد ما در حدود قرن سوم تا ششم ميلادي بزييم. بعنوان بشر روزمره ميميريم و طبق اداب و سَنَن و فرهنگ و اعتقادات انزمان، بالاخره با جسدمان هم كاري ميكنند. خوب تا اينجا ما بشر روزمره بوده ايم، منتها در پانزده و بيست قرن پيش. أما بشر تحولي تاريخي يي كه در زمان وجود داشته است، اخرين نفراش در انقلاب ايران و در هسته پيمان هسته يي، ميميرد. اين بشر دوم همان بشر تحولي تاريخي است، يعني دوران. يكجا بشر روزمره اگزيستانسياليست ميميرد و جاي ديگر بشر تحولي تاريخي ميميرد، در اين تلاطم و تحولات، دو گونه بشر فوق دو گونه انعكاس يا حيات و تظاهرات اش را دارند. بشر اگزيستانسياليست، تنهاي وحشتزده و حيران در مقابل هستي، ميباشد. اين بشر وقتي انگشت اش ميسوزد، تنها صدا ميدهد و بدن اش را حركت ميدهد، اين گونه يي از موسيقي و رقص را پايه ميگذارد كه تنوع بسيار شناخته شده ان چيزيست كه موسيقي و رقص محلي ميناميم. اما اين دو گونه انعكاس، بنام محلي، هميشه ميمانند و در حقيقت بايد انها را بروز احساسي بشر بدانيم، رپ، رآك، بلوز، و اشكال بدوي گروهي، همگي انعكاسات " حس" بشر هستند. با گذار به دوران انديشه، كه هسته هاي أوليه ان
" قضاوت" است، انعكاسات متفاوتي شروع به شكلگيري ميكنند، كه در أوج تحول تاريخي، سنفوني و اوپرا و تئاتر بعنوان ادامه " قضاوتي" همان مرحله انعكاسي " حس " كه در بالا اشاره شد، شكل ميكيرند. كمي ساده و عاميانه كنيم، سوختن انگشت و پريدن هوا و دلا و راست شدن، دست و پا تكان دادن، و فرياد " اوف اوف" و "اوخ اوخ" زدن از يكسو، و انگشت سوختن و شناختن " فعل سوختن" بعنوان انعكاس مفهومي أز سوي ديگر، در حقيقت همان موسيقي "حس" و موسيقي " قضاوت" هستند، يا ريشه هاي تمام محلي ها در هم موسيقي و هم رقص، يا درست تَر، انعكاس صوتي و انعكاس جسمي.
ايران امروز در مرحله مرگ پاياني همان بشر تحولي تاريخي است، در اين مرحله، همه و همه چيز بايد بميرند. در مرگ بشر روزمره، ضرورت كواهي علت مرگ لازم است، و در مرگ بشر تحولي تاريخي، نيز بهمين ترتيب. انچه شما مشاهده كرده ايد، مرگ بشر تحولي تاريخي است، كه نبايد نه محكمه پسند به ان نگاه كرد و نه سياسي. تنها بايد اتفاقات و پديده ها را شناخت. نكته در اينهاست، مرگ طبيعي است و احتياج به يافتن مسبب نيست. دوران پس از خروج ايران از عهد باستان رسيده است. ايران تحولي تاريخي است كه دارد ميميرد. قاتل و مسبب محكمه پسند و صدور كواهي علت مرگ، هيچكدام لازم نيستند. در چنين زمانهايي هرچقدر مرگ سريعتراتفاق بيفتد و مراسم پايان گيرد، دوره بعد زودتر شروع خواهد شد. اين اتفاقات را در روسيه بعد از اكتبر به گردن استالين انداختند، يا در واقع انقلابيون بيخود موقع جنگ مردگان و به خاكسپردن متقابل يكديگر، به تماشا رفتند و دخالت كردند. در چين انقلاب فرهنگي بعنوان يك نهاد اين وقايع را بروز داد، و شخص مقصر واقع نشد.
در ايران بايد منتظر ماند تا انقلاب به پس از انقلاب برسد، حدود نيم الا يك قرن اينده.
همه چيز إجبارا سياسي نيست، يا حداقل مستقيما نيست، و حتما نبايد يك شخص يا مقامي، و يا عقيده يي را برايش مقصر شناخت و اماده گردن زدن كرد. بايد هم از سرگذشت بشر و هم نقد ان بعنوان تاريخ، و هم روند عيني هم مرگ بشر روزمره، و هم بشر تحولي تاريخي را نيز شناخت. زندگي جديد، و عصر صنعت، هم " حس" و هم " قضاوت" اش بكلي با دوران بشر طبيعت نشين و طبيعت خوار، متفاوت هستند، وقتي مرده يي زير ماشين تنفس است و ديكر وقت قطع اتصال از ماشين رسيده باشد، ديگر چه فرق ميكند كه كي اينكار را بكند. نبايد اينقدر دلواپس جسد گذشته بود. بازماندگان و ايندگان مهم تَر هستند، چون هم دنباله كذشته هستند و هم سازنده اينده. ضمنا در ايران قروني، سه چيز وجود نداشته است، توليد، زن، و شادماني. اما از عجايب روزگار، ما هم لسان الغيب هستيم، و هم ، تمام هنر نزد ماست.