گزیده هایی برای درک دیالکتیکِ ماتریالیستی

لنین: «پیش از هر چیز بایددیالکتیک ماتریالیستی را از آن [منطق هگل] بیرون کشید»

 

بخش هایی از این متن از «دفترهای فلسفی (دفترهای هگل)» لنین ترجمۀ حسن مرتضوی برگزیده شده است و بخش دیگر آن نوشتۀ من است. سخنان هگل و لنین در درون گیومه گذاشته شده و با نام خود آنان مشخص شده اند.

دیالکتیک بیانگر تغییرات و تحولات ناشی از تضاد یا تقابل درونی قطب ها یا اجزای چیزهاست. تغییرات و تحولاتی که خود هم نمودار نفی دائمی وجود چیزها و هم نمودار وحدت انضمامی موقت آنهاست. این وحدت، وحدت چیزهای از درون پیوسته و وابسته به هم است. دیالکتیک به این معنی است که هر چیزی در عین حال خود و هم غیرخود است. دیالکتیک وحدت و گسست مکان و زمان در چیزهاست.

تضاد تقسیم یک چیز به دو چیزی است که در تقابل با هم اند. تضاد تقابل قطبهایی است که در درون چیزها وجود دارند. تقابل یا مبارزۀ ضدها در درون چیزها مطلق و دائمی است و وحدت آنها نسبی، مشروط و موقت است.

پایه و شالوده برای هر شناختی یک محتوای متعیّن است. شروع هر شناختی از درک حسی امر عینی آغاز می گردد نه از امر ذهنی.

نه داده اصل است و نه اصل داده. اصل برخلاف داده در پایان شناخت از محتوای متعیّن متبلور می شود.

لنین: «همه چیز باواسطه است = میانجی شده، درهم تنیده شده، پیوندیافته توسط گذارها.»

الف ها هنگامی با هم برابر اند که مطلقاً بیواسطه و نامتعیّن یا به عبارت دیگر کاملاً بی کیفیت باشند. این فقط در منطق صوری و در سطح معینی از ریاضی ممکن است.

هگل: «گذار همانند شدن است. شدن همان قدر بنیاد هستی است که بنیاد ناهستی ... و گذار همان شدن است.» (منطق ص 68)

هگل چند بار از قول اسپینوزا گفت: «هر تعینی نفی است Omni determinatio est negatio» هر تعینی مبتنی بر نفی شدن یا نیست شدن چیزهاست. نفی یا نیست شدن آغازگاه وجود هر هستی متعیّن است، پس وحدت نیستی و هستی آغازگاه دیالکتیک است. نتیجۀ این روند فراتر از آغازگاه است. این نیستی ِ در حال هست شدن است. هر آغازی از تضاد نیستی و هستی برمی خیزد. هر نیستی و هستی متعیّن، متمایز از یکدیگر اند. بدون آنها هیچ آغازی ممکن نیست. ناهستی و هستی قطبها و دگر یکدیگر اند.

گذار، شدن و شدن گذار است. گذار به نیست شدن با گذار به هستی یکی است. گذار به نیست شدن همان گذار به شدن هستی متعیّن ِ چیزی است. گذار به شدن، همچون یک دگر، مسئلۀ هستی و نیستی است.

هگل «دگر» را به دو مفهوم به کار می برد: یکی به مفهوم قطب دیگر یک تضاد، و دیگری به مفهوم حاصل نفی.

وجود، هستی ِ با واسطه است. «نیستی هستی مستقلی از خود ندارد» نیستی، نیستی هستی است. هر چیزی در حالت بینابینی هستی و نیستی قرار دارد و در آن در حرکت است.

هگل: «فلسفه نمی تواند روش خود را از ... ریاضیات وام بگیرد.» «این که از منطق چگونه می توان اندیشیدن را آموخت ... یک پیشداوری است.»(منطق 6، 7، 8)

شناخت از آنجا دیالکتیکی است که در روند تجزیۀ موضوع خاص، که روند نیستی آن است، تعیّنات فاهمه را همچون امر کلی به صورت ذهنی درک، اثبات و بنابراین ایجاد می کند. این حرکت یعنی شناخت دیالکتیکی هنگامی ممکن است که موضوع خاص، خود به گونۀ حرکت امر متضاد در ذهن منعکس شود. امر انعکاس حرکت متضاد موضوع خاص در ذهن، به این دلیل صورت می گیرد که خود امر خاص در سرشت خود متضاد است.

لنین -هگل: «نظریۀ شناخت را باید از "تکامل تمامی زندگی طبیعی و معنوی" استنتاج کرد.» «مفهوم قطبیت "که [در آن عناصر ِ] متمایز به طرز جدایی ناپذیری (تأکید از هگل) در هم تنیده شده اند" گذار از نیرو به قطبیت»

هگل می گوید: «مفهوم عینی چیزها ذات آنها را می سازد». ولی «مفهوم عینی چیزها» همان عینیت چیزها یا چیزهای عینی نیست. از این روست که هگل را ایده آلیست عینی گرا می نامند چون مفهوم عینی چیزها را با خود چیزها یا عین چیزها یکسان می گیرد. بدون چیزهای عینی مفهومی از آنها نمی تواند وجود داشته باشد. مفهوم چیزی است که در اندیشه یا ذهن انسان ایجاد می شود. بنابراین «مفهوم عینی» بیانگر دو قطب یک تضاد است. تضادی که یک قطب آن چیزهای عینی و قطب دیگر آن انسان با توان تجرید و تعمیم است. به عبارت دیگر «مفهوم عینی» بیانگر پیوند بین انسان و چیزهای عینی است. این پیوند آن پایه ای است که درک ذات چیزها را برای انسان ممکن می کند. حرکت چیزها در عین حال عامل گسست این پیوند است. پس انسان همواره نیازمند کوشش برای برقراری این پیوند است. درست به همین دلیل اساساً شناخت نسبی و پایان ناپذیر است.

شناخت وحدت بخش انسان و واقعیتهای خارجی (طبیعت) است. اما اگر شناخت از حرکت واقعیت و بنابراین از تغییرات آن بازبماند، این وحدت گسسته می گردد. حرکت و تغییر واقعیت هیچ گاه پایان نخواهند یافت، ولی ممکن است که شناخت انسان برای مدتی منجمد گردد و بنابراین درک واقعیتهای تغییریافته حاصل نشود.

در پیش گفتیم که «تضاد تقسیم یک چیز به دو چیزی است که در تقابل با هم اند. تضاد تقابل قطبهایی است که در درون چیزها وجود دارند.» تضاد، تقسیم یک چیز به دو چیز متضاد یا در تقابل با هم است که در همان حال به معنی پیوند و وحدتِ موقت آن دو چیز در یک چیز است. باید توجه داشت که آن دو چیز مقدم بر تضاد و مستقل از هم نیستند. این دو چیز در رابطه با یک دیگر در حرکت و تغییر اند. از این که هریک از دو قطب تضاد می تواند با چیزهای دیگری یک تضاد تشکیل دهد، نباید چنین فهمیده شود که هر یک از آنها مستقل از قطب دیگر است. رابطۀ مبارزه و پیوند یک قطب تضاد با چیز دیگر به معنی وجود یک تضاد دیگر هم است. یعنی به عبارت دیگر در پدیده ای مرکب با تأثیر تضادهای مختلف برهم روبرو ایم. همچنین این رابطه به معنی رابطۀ کل شیئی یا پدیده با شیئی یا پدیدۀ دیگر است و در این رابطه یک قطب تضاد فعال تر است. مثلا اگر رابطۀ بین بورژوازی و پرولتاریا با هم و رابطۀ بین بورژواها و زمینداران – اعم از زمینداران مدرن یا غیرمدرن – را در نظر بگیریم به نظر می رسد که رابطۀ بورژواها با زمینداران مستقل از رابطۀ آنها با پرولتاریاست و بدین سان در نگاه اول می توان گفت که بورژواها از یک طرف با پرولترها و از سوی دیگر با زمینداران رابطه دارند. اما در یک نگاه با واسطه تر و کنکرت تر می توان رابطۀ بورژوازی با زمینداران را در متن عمومی تر شیوۀ تولید سرمایه داری و بازتولید آن و توزیع ارزش اضافی و غیره بررسی کرد. در این حالت دیده خواهد شد که رابطۀ بین بورژواها و زمینداران کاملا مستقل و جدا از رابطۀ میان بورژوازی و پرولتاریا نیست. تنها چیزی که می توان گفت این است که در این رابطه سهم و نقش بورژوازی بیشتر از پرولتاریاست.

طبیعت و انسان دو چیز اند که با توان شناخت انسان به یکدیگر پیوند می خورند. پیوندی که حرکت آنها تضادشان را همچون دو قطب تقسیم پذیر آشکار می کند.

محتوا و شکل (صورت) چنان به هم وابسته اند که وجود یکی بدون وجود دیگری ناممکن است. همان گونه که حرکت بدون ماده و ماده بدون حرکت ناممکن اند. مرغی که پر و پوست آن به طور کامل از آن کنده شود دیگر مرغ زنده نخواهد بود و مرغ بی محتوای زنده، تنها می تواند فسیل مرغ باشد. صورت بدون محتوا و محتوای بدون صورت ممکن نیست. حتی هنگامی که یکی از آنها موضوع بررسی است باید گوشۀ چشمی به دیگری داشت.

لنین - هگل: «مقولات مراحل تمایز انسان وحشی از طبیعت اند. این مراحل شناخت جهان نقاط گرهی در شبکۀ شناخت پدیدارهای طبیعی اند.»

هگل: «... منفی به همان اندازه مثبت است، یا تضاد در خود دچار بی اعتباری یا نیستی انتزاعی نمی شود، بلکه اساساً به نفی محتوای ویژۀ خود می انجامد. به بیان دیگر چنین نفی ای فقط انواع نفی نیست، بلکه نفی فاکت متعیّنی است که خود را رفع می کند، و در نتیجه نفی متعیّن است و بنابراین، در خود نتیجه اساساً آن چیزی گنجیده که از آن این نتیجه مشتق شده است.»

نفی همواره نفی متعیّن است. با وجود نفی، رد پای متعیّن در نتیجه قابل بررسی و حتی گاه قابل مشاهده است. چنین است حضور تاریخ در نفی نفی، حضور نیستی در هستی متعیّن و حضور هستی متعیّن دیگر در نیستی.

روشن کردن مفاهیمی مانند همانندی، تفاوت، تناقض و تضاد بسیار مهم است. تفاوت: ناهمانندی دو چیز متمایز از هم است. تناقض: ناهمانندی دو چیز متنافر از یکدیگر است؛ یا ناهمانندی دو چیزی است که وجودشان با همۀ خصوصیاتی که دارند یکدیگر را تحمل نمی کند (مانند آب و آتش، اسید و باز). تضاد تقسیم یک چیز به دو چیزی است که در تقابل با هم اند. تضاد تقابل و پیوند قطبهایی است که در درون چیزها وجود دارند؛ پس تضاد امر ذاتی همۀ پدیده هاست. تضاد به این مفهوم است که هر چیزی خود و غیرخود است. غیرخود یا «دگر» از جای دیگری نمی آید. دگر جزیی از خود پدیده است. وجود دگر به معنی شکاف درونی خود پدیده است. تضاد عبارت است از تقسیم هر چیز به دو جزء یا دو عنصر متضاد، دافع و نافی یکدیگر که در پیوند و همزیستی با هم قرار دارند و با هم مبارزه می کنند. وحدت و همزیستی آنها موقت، مشروط و نسبی است و مبارزه و تقابل آنها تا زمانی که شئی یا پدیدۀ حاوی یا حامل تضاد مورد نظر وجود داشته باشد، امری مطلق و دائمی است. حرکتی که از تقابل و مبارزۀ این دو چیز متمایز برمی خیزد آن کل واحد (آن پدیده) را نفی و به چیز دیگر، که بیانگر تضاد دو چیز دیگر است، تبدیل می کند و تکامل می بخشد.

ذات یک چیز همانندی سادۀ آن چیز با خود است، زیرا فرد کلی است: محمد و علی آدم اند؛ ولی «همۀ چیزها متفاوت اند» یا «هیچ دو چیزی مانند هم نیستند».

لنین: «اندیشه ورزی متعارف همانندی و تفاوت را کنار هم قرار می دهد، بدون آن که این "حرکت ِ گذار از یکی از این تعیّنها را به تعیّن دیگر" درک کند.»

همانندی محض دو چیز با هم، ممکن نیست؛ زیرا همانندی محض دو چیز یعنی عدم تمایز مطلق آنها، از آنها تنها یک چیز باقی می گذارد که هیچ مقایسه پذیر نیست. همانندی یا ناهمانندی دو چیز همواره به «این جنبه یا آن جنبه» به «این یا آن لحاظ» و یا به «از این جهت یا آن جهت» نمودار می شود. بنابراین در همانندی همیشه تفاوت وجود دارد. پس همانندی مطلق الف با الف تنها در انتزاع محض که مطلقاً توخالی است ممکن است. پس الف در عین حال که با الف یکی است با آن ناهمانند است.

ماهیت یک چیز، چیزی جز تضادی که آن چیز بر آن بنا شده و قوام یافته است نیست؛ به عبارت دیگر ماهیت یک چیز بیانگر تضاد اصلی آن چیز، یا شکاف اصلی آن چیز به دو قطبی است که هویت آن چیز را تعیین می کنند. پدیده هایی که ماهیت همانند دارند در وجوه اصلی خود قانونمندی همانندی دارند. همین موضوع در نمودهای این پدیده ها بازتاب می یابد. هر قانونی بر ثبات نسبی ماهیت و نمود مبتنی است، بنابراین «محدود، ناقص و تقریبی است». قانون خصلتاً ناانقلابی است. قانون سازمان درونی محتوا یا همان شالودۀ آن است. شالودۀ نمود را محتوای پدیده تشکیل می دهد.

حرکت تعیّن ذاتیِ ماده و ناشی از خصلت متضاد آن است(تضاد بین انرژی و جرم). تضاد مانند ماده امری دائمی است. ارسطو هم جدائی ناپذیری حرکت و ماده را می دانست. مادۀ بی حرکت وجود ندارد و هر حرکتی یا حرکت ماده است یا ناشی از آن – مثلا حرکت فکری یا تحول فکری ناشی از تحول مادی است و غیره. زمان و مکان اشکال وجودی ماده اند. حرکت، زمان و مکان تعیّناتی اند که بدونشان نمی توان ماده را درک کرد. بدون درک این سه مقولۀ در وحدت با هم، درک قانون مندی و ضرورت پدیده ها ممکن نیست.هر تعیّن دیگر ماده نسبت به این سه مقوله فرعی است. حتی فهم مقولاتی مهم مانند کمیت و کیفیت، محتوا و شکل و غیره به فهم وحدت حرکت و زمان و مکان وابسته اند.توضیح کنش و واکنش متقابل در پدیده تنها هنگامی روشنگر است که روابط علّی آن آشکار شده باشندیا به فهم روابط علی، ضرورتها و قانون مندیها کمک کند.

لنین: «از مشاهدۀ زنده تا اندیشۀ ورزی انتزاعی و از آن تا عمل – این است سیر دیالکتیکی معرفت از حقیقت، معرفت از واقعیت عینی.» «ماتریالیست معرفت از ماده را و طبیعت را ارتقا می بخشد و خدا و مدافعان فلسفی اش را کنار می گذارد.»

هگل: «حقیقت وحدت ابژه و مفهوم است»

لنین: «دیالکتیک چیزها، دیالکتیک ایده ها را ایجاد می کند و نه برعکس.» لنین ادامه می دهد: «این نکته را باید به طرزی عمومی تر، بدون استفاده از واژۀ دیالکتیک بیان کرد». نتیجۀ این سخن:تقدم چیزها بر ایده هاست و نه برعکس. ایده ها در بازتاب فعال پدیده ها در یک چیز (مغز انسان) ایجاد می شوند. در واقع تولید ایده تلاقی حرکت و تغییر پدیده ها همچون امور خارج از ذهن با حرکت خود ذهن اند.

لنین: «بررسی علمی به اثبات تفاوت، پیوند و گذار نیاز دارد.»

لنین: «زمان شکل هستی یک واقعیت عینی است.»

دیالکتیک، ادراک دوگانگی امر واحد و ادراک این است که تقابل یا مبارزۀ درونیچیزها نه تنها محتوای اصلی آنها یا محتوای امر واحد را تشکیل می دهد، بلکه موجب نفی و تکامل امر واحد می شود. دیالکتیک به یک لحاظ به دیالکتیک واقعیتهای عینی و دیالکتیک مفاهیم تقسیم می شود. دیالکتیک مفاهیم هرچند بسیار خودپو است ولی پایه در دیالکتیک واقعیتهای عینی دارد. ماتریالیسم تاریخی وحدت دیالکتیک ماتریالیستی جامعه و دیالکتیک مفاهیم تکامل یافته بشری است. ماتریالیسم تاریخی دیالکتیک جامعۀ انسانی است که در آن حرکت دیالکتیکی به صورت مبارزه و وحدت عمل و اندیشۀ اجتماعی انسانها، همچون دو قطب متضاد، متجلی می شود. ولی تاکنون جامعۀ انسانی به طبقات اجتماعی تقسیم شده است. پس دیالکتیک ماتریالیسم تاریخی به صورت تضاد عمل و اندیشۀ طبقات اجتماعی، پایۀ تبدیل یک جامعه به جامعۀ دیگر است. این همان چیزی است که مارکس و انگلس به طور فشرده در بارۀ تاریخ تاکنونی جوامع بشری می گویند: «تاریخ جوامع تاکنون موجود تاریخ مبارزۀ طبقاتی بوده است.»

دیالکتیک مفاهیم، ژرف اندیشی دربارۀ ابژه (واقعیتهای عینی) است. به همین دلیل دیالکتیک ذهنی (سوبژکتیو) تنها می تواند از بنیادهای خارج از ذهن استدلال بیآورد.

حرکت، وحدت اضداد پیوستگی و تداوم زمان و مکان و نیز گسستگی و بی تداومی زمان و مکان است. حرکت به معنی بودن در یک مکان و همزمان نبودن در آن مکان است. حرکت، مکان و زمان، تضاد پیوستگی و گسست در خود ماده و اشیا و نیز بازتاب آنها در مغز انسانها است.

هگل: «تفاوت ذات هماهنگی است»

لنین: «منطق و نظریۀ شناخت را باید از "تکامل تمامی زندگی طبیعی و معنوی" استنتاج کرد.» (ص 61)

این نیازهای انسانهای زنده اند که ضرورتهای زندگی شان را می آفرینند. برخی از این ضرورتها به شکل این یا آن جامعه وابسته نیستند، هرچند این ضرورتها در این یا آن شکل جامعه محتوا و شکل خاص دارند، مانند: تولید شرایط و وسایل زندگی انسانها و نیز ضرورت زبان و تکامل آن و همچنین علوم و هنرها و غیره. برخی دیگر به شکل این یا آن جامعه مربوط اند، مانند: مبارزۀ طبقاتی. برخی دیگر هم به وجود جامعه به طور کلی مربوط اند و هم به شکل آن. مبارزۀ تئوریک بین مسایل نو و کهنۀ علمی حتی در جامعۀ بدون طبقات نیز ادامه خواهد یافت، ولی مبارزات تئوریک بین طبقات به شکل این یا آن جامعۀ طبقاتی محدود اند.

همۀ فعالیتهای معنوی بشر به عنوان گونه ای اجتماعی، از دیرترین زمان قابل تصور، به فراغتی بستگی دارد که از برآوردن ضرورتهای طبیعی زندگی کسب می کند. هر پیشرفت معنوی وابسته به میزان فراغتی است که انسانها از برآوردن ضرورتهای طبیعی زندگی به دست می آورند. اهمیت این موضوع در زندگی باستانی انسان چنان بود که بدون آن هیچ مفهوم مجردی و در نتیجه هیچ تعمیمی نمی توانست به وجود آید.عدم توجه به اهمیت عظیم همین موضوع در جامعۀ سرمایه داری، که در آن اکثریت انسانها به طبقۀ کارگر تبدیل شده اند و به خاطر رنج و خستگی تأمین معیشت خود قادر به استفاده از زمان فراغت نیستند، به سد مهیبی در راه تعالی معنوی کل بشریتتبدیل شده است.

لنین: «به عقیدۀ من، ذات استدلال این است: (1) در کانت شناخت، طبیعت و انسان را از هم جدا می کند (تقسیم می کند)؛ [اما شناخت] عملاً آنها را وحدت می بخشد؛ (2) در کانت بجای پیشرفت و حرکت زنده، و دانش عمیق تر و عمیق تر ما از چیزها، «انتزاع توخالی» چیز درخود [وجود دارد.] در کانت، چیز درخود، انتزاعی است توخالی، اما هگل انتزاعاتی را می طلبد که با ذات خود چیز مطابقت داشته باشد: «مفهوم عینی چیزها ذات آنها را می سازد» که – به لحاظ ماتریالیستی – با تعمیق واقعی دانش ما از جهان منطبق است. (ص 66)«آنچه هگل می طلبد [دیالکتیک] نوعی منطق است که صورتهای آن صورتهای با محتوایند، صورتهای محتوایی زنده و واقعی که از محتوا جدایی ناپذیر اند.» (ص 67)

لنین: «منطق [دیالکتیک] آموزۀ نه صورتهای بیرونی اندیشه بلکه آموزۀ قوانین تکامل " تمامی چیزهای مادی، طبیعی و معنوی است"، یعنی آموزۀ تکامل کل محتوای انضمامی جهان و شناخت از آن، یعنی نتیجه، مجموع و جمعبندی تاریخ دانش ِ جهان.» (ص 68)

هگل: «روش [دیالکتیک] آگاهی از شکل خودجنبی درونی محتواست. آنچه حوزۀ معینی از پدیده ها را به پیش می راند عبارت از خود محتوی این حوزه است، دیالکتیکی که این محتوا در خود دارد (یعنی دیالکتیک ویژۀ آن).» «منفی به همان اندازه مثبت است» نفی چیزی است معین [که] محتوایی معین دارد، تضادهای درونی به جایگزینی محتوای کهنه با محتوای جدید و بالاتر می انجامد.» «تضاد در خود دچار بی اعتباری یا نیستی انتزاعی نمی شود، بلکه اساساً به نفی محتوای ویژۀ خود می انجامد، به بیان دیگر چنین نفی ای فقط انواع نفی نیست، بلکه نفی فاکت متعینی است که خود را رفع می کند، و در نتیجه نفی متعین است و بنابراین، در خود نتیجه اساساً آن چیزی گنجیده که از آن این نتیجه مشتق شده است.» (منطق ص 77)

لنین: «در منطق قدیم، هیچ گذار و تکامل (مفهوم و اندیشه) وجود ندارد. هیچ " پیوستگی درونی و ضروری" تمامی اجزا و "گذار" از برخی اجزا به اجزای دیگر وجود ندارد.» « 1 - پیوستگی ضروری، پیوستگی عینی تمامی جنبه ها، نیروها، گرایشها و غیرۀ حوزۀ معیّن پدیدارها، 2 – "ظهور درون ماندگار تمایزات" – منطق عینی و درونی تحول و تمایزات، قطبیت.» (منطق ص 78)

لنین می گوید: «معمولاً دیالکتیک کنشی بیرونی و منفی تلقی می شود که به خود حوزۀ معینی از پدیده ها تعلق ندارد و بنیادش بر پوچی ناب عطشی سوبژکتیو برای به لرزه درآوردن آنچه ثابت و بالفعل است استوار است، یا دست کم فقط به پوچی موضوعی می انجامد که به لحاظ دیالکتیکی به آن پرداخته شده است.» اما از نظر لنین دیالکتیک یا به عبارت دقیق تر تضاد، «نفس خودجُنبنده ... "منفیت درونی" ... "اصل تمامی زندگی طبیعی و معنوی".» است.(منطق ص 79)

کانت: «عنیت صورت ظاهر بازتابی و ضرورت تضاد است» (علم منطق هگل ص 35) (ص 79)

لنین: «آیا این اندیشه در اینجا مطرح نیست که صورت ظاهر نیزعینی است، زیرا یکی از جنبه های عینی را دربر می گیرد؟ نه فقط ذات بلکه صورت ظاهر نیز عینی است. حتی تمایز بین امر سوبژکتیو و امر عینی محدودیتهای خاص خود را دارد.

امر دیالکتیکی = "درک تضاد در وحدت خویش ..." » (ص 80)

خصلت، روح و ذات دیالکتیک "نه انتزاعی، مرده و راکد بلکه زنده و انضمامی" است. (ص 82)

همه چیز باواسطه است = میانجی شده، درهم تنیده، پیوندیافته توسط گذارها. (ص 86)

به نظر هراکلیت: هستی چیزی بیش از نیستی نیست، همه چیز جاری است یعنی همه چیز در حال شدن است. نیستی، نیستی نیست. نیستی، هستی شدن است.شدن وحدت هستی و نیستی است.از هستی، نیستی و از نیستی، هستی پدید می آید، شدن همین است. هستی در گذار به نیستی، هستی متعینی می شود که با نیستی، در گذارها، پیوند دارد.

هگل: «هستی متعیّنو کرانمند، هستی ای است که به هستی دیگری ارجاع می دهد؛ محتوایی است که در رابطه ای ضروری با محتوایی دیگر، با کل جهان برقرار می کند.» (علم منطق ص 62)

وجود، هستی باواسطه با دگر منفی درونی خود است. این، حالت متعیّن هستی است که با ضد خود، نیستی، کرانمند شده است.بدون این تضاد درونی، نمی توان از هستی مطلق، نامتعیّن و ناکرانمند به وجود رسید (خدا نیز همچون هستی مطلق، نامتعیّن و ناکرانمند نمی تواند منشأ هیچ وجودی باشد). هیچ چیز وجود ندارد که در میان هستی و نیستی نباشد و یا در میان آن هستی و نیستی وجود نداشته باشد.

هگل: «هنگامی که حضور نیستی در یک وجود متعیّن این گونه به اثبات می رسد، تمایز آن از هستی هنور عموماً به ذهن خطور می کند، یعنی این که وجود نیستی اساساً به خود نیستی تعلق ندارد، و نیستی، هستی مستقلی از آن خود ندارد و هستی به معنای اخص کلمه نیست. ... از لحاظ تجربی می توان دید که تاریکی در حقیقت خود را در نور فعال نشان می دهد ... و چنان که در بالا یادآور شدیم، در نور محض همان قدر کم می توان دید که در تاریکی محض.» (علم منطق ص 77) «هیچ چیز وجود ندارد که حالت بینابینی بین هستی و نیستی نباشد.» (علم منطق ص 80)

هگل: «این سبک از استدلال را که پیش فرض نادرست جدایی مطلق هستی و نیستی را ایجاد کرده و بر آن پافشاری می کند، نه دیالکتیک بلکه سفسطه باید نامید. زیرا سفسطه استدلالی است که از فرضی بی بنیاد آغاز می کند که بدون نقد یا باریک اندیشی مجاز شمرده می شود؛ اما ما دیالکتیک را حرکت بالاتر عقل می دانیم که عناصر به ظاهر کاملاً مجزا از طریق خودشان و از طریق آنچه هستند، به یکدیگر گذار می کنند و پیش فرض جدایی شان لغو می شود. این هویت درون ماندگار دیالکتیکی خود هستی و نیستی است که وحدت شان، یعنی شدن، را به عنوان حقیقت شان نشان می دهد.» (علم منطق، ص 80)

کیفیت با حدش در وجودی متمایز، نمودار واقعیت خارجی است، این تعیّن یافتگی است، «تعیّن یافتگی نفی است» اسپینوزا: هر تعینی نفی استOmni determinatio est negatio . پس کیفیت وحدت اثبات و نفی موجودات است که در بنیاد خود بر وحدت هستی و نیستی هر موجود استوار است.

کرانمند یا حد، حرکتی است که به نهایت رسیده است. «باید» و «محدودیت» مرحله های کرانمندی اند؛ در «باید»، گذار به فراسوی کرانمندی، یعنی بی کرانی آغاز می شود. هر گذاری فرارفتن از یک کرانمندی است، هر چند که این کرانمندی و فرارفتن از آن جزیی باشد. چیزها بنا به ماهیت خود کرانمند اند و براساس تضادهای درونی خود بی کران می شوند یعنی از حد و مرز خود گذار می کنند، آن هم نه از طریق عاملی خارجی، بلکه از طریق حرکت درونی کرانمند خویش که ناگزیر از کرانمندی معین، به فراسوی کرانمندی عبور می کنند، به عبارت دیگر به چیز دیگری یا به ضد خود تبدیل می شوند. این تنها شیوۀ نفی، نفی نفی و به طور کلی تاریخ است.در تضاد بین امر کرانمند و امر بی کران، پیوستگی مرحله های مجزا از هم، وضع شده و ملحوظ است.

«چیز» و دگرش، که می توان آن را «دگر- چیز» نامید، عناصر متضاد هستی و ناهستی یک موجود اند. «دگر- چیز» همان قدر عینی است که «چیز» چنین است. «چیز» واقعیت خارجی هستی ای است که در مقابل دگرش که ناهستی آن یا نافی آن است، همچون تضاد بنیادین همۀ موجودات عمل می کنند.

لنین می گوید: «هگل آشکارا خود تکاملی مفاهیم و مقولات را از کل تاریخ فلسفه استنتاج می کند. اما این امر جنبۀ جدیدی به کل منطق می دهد.» این جنبۀ جدید چیست؟ این جنبه آن است که تکامل مفاهیم و مقولات مستقلاً خودپو نیستند، بلکه این تکامل وابسته به تکامل واقعیات خارجی است که نخست در تحول علوم منعکس می شوند و سپس از طریق علوم در فلسفه بازتاب می یابند و نهایتاً از طریق تاریخ فلسفه به خود تکاملی مفاهیم و مقولات کمک می رسانند؛ دیدگاهی غیر از این ماتریالیستی نیست. این گزارۀ قدیمی که واحد کثیر است و کثیر واحد، و این به روابط متقابل دفع و جذب آنها بستگی دارد، نمونه ای برجسته از تأثیر واقعیات خارجی با وساطت علم در فلسفه است.

دیالکتیک کمیّت: وجود هر تعینی، هر جوهری، صرفاً در تضاد بین پیوستگی و ناپیوستگی با تعینها و جوهرهای دیگر ممکن است، به عبارت دیگر دیالکتیک کمیّت، پیوستگی ناپیوسته ها و ناپیوستگی درونی پیوسته هاست. پیوستگی، در ترکیب جوهرهای متمایز از یکدیگر و ترکیب جوهرها، شیوۀ رابطۀ آنهاست، یعنی هنگامی که در رابطۀ با یکدیگر قرار می گیرند در کنش متقابل با یکدیگر و تأثیرپذیری متقابل از یکدیگرند و این آنگاه ممکن است که جوهرها در مکانی واحد قرار گیرند.

هگل: «هنگامی که جوهر، ماده، مکان، زمان و غیره فقط به صورت ناپیوسته در نظر گرفته شوند، کاملاً تقسیم می شوند، اما اصل آنها واحد است. هنگامی که پیوستگی در نظر گرفته می شود، از این واحد فراتر رفته ایم. چون هرکدام از دو وجه متضاد دیگری را درون خود دربردارد، نتیجه می شود که هیچ کدام از این تعیّنات به تنهایی حقیقت ندارند بلکه فقط وحدت آنها حقیقت دارد. این بررسی دیالکتیکی درست آنهاست و نتیجه ایست درست.» (علم منطق ص 164 – 163) این تمایز اساسی فلسفۀ هگل با فلسفۀ کانت است. پیوستگی و ناپیوستگی فقط در حد قابل درک اند. «کمیّت مرحله ای از اندازه است و با کیفیت پیوند دارد.»

پاراگراف §100 از کتاب «منطق» هگل:

«کمیت، چنان که دیدیم، دو منبع دارد: واحد منحصر به خود exclusive و هویت یابی یا برابری این واحدها. بنابراین هنگامی که ما تنها به رابطۀ بی واسطۀ کمیت با خودش یا به ویژگی خود-خویشتنی اش می نگریم که با جذب [جاذبه] تصریح می یابد، کمیت مقداری پیوسته است؛ اما هنگامی که به ویژگی دیگرش که درآن نهفته است [که از آن به طور منطقی ناشی می شود] نگاه کنیم، کمیت مقداری است ناپیوسته. با اینهمه کمیت پیوسته از آنجا که چیزی جز پیوستگی بسیاری [کمیتهای دیگر] نیست، ناپیوستگی معینی هم دارد، و کمیت ناپیوسته نیز به همین طریق پیوسته است، پیوستگی آن در یک یا واحد بودن آن است یعنی نقطۀ خود – خویشتنی یک های بسیار.

1)        بنابراین اندازۀ پیوسته و ناپیوسته را نباید همچون انواعی از اندازه فرض کرد که گویا ویژگیهای یکی با دیگری پیوند ندارد. تنها تمایز میان آنها این است که کل واحدی یعنی کمیت، زمانی به طور صریح تحت یکی از ویژگیهایش و زمانی دیگر تحت ویژگی دیگرش قرار می گیرد.

2)        این خلاف آمد [آنتی نومی] که گفته می شود مکان، زمان یا ماده تا ابد تقسیم پذیرند و یا این که آنها از اجزای تقسیم ناپذیری تشکیل شده اند بدین معنی است که ما مکان، زمان و ماده را گاهی پیوسته و گاهی ناپیوسته فرض کرده ایم. اگر صریحاً به مکان، زمان و ماده صفت کمیت پیوسته را نسبت دهیم در این صورت آنها تا بی نهایت قابل تقسیم اند. به عکس هنگامی که به آنها صفت کمیت ناپیوسته اطلاق شود، به شکل بالقوه تقسیم شده اند و شامل واحدهای غیر قابل تقسیم اند. هر یک از این نگرشها همان قدر ناکافی است که دیگری.

کمیت همچون نتیجۀ نزدیک و مستقیم هستی برای خود، شامل دو جنبۀ روندی است که در این آخری وجود دارد: جذب و دفع که عناصر تشکیل دهندۀ آن اند. در نتیجه هم پیوسته است و هم ناپیوسته. هریک از این دو جنبه، دیگری را نیز دربر می گیرد و بنابراین چیزی به نام صرفاً پیوسته یا صرفا ناپیوسته وجود ندارد. می توان از این دو همچنین دو نوع ویژه و متقابلِ اندازه سخن گفت اما این صرفا نتیجۀ اندیشۀ تجریدگرِ ما است که با دیدن اندازه های معین گاهی این و گاهی آن دیگری از عناصر تشکیل دهندۀ وحدت مفهوم کمیت را از نظر دور می دارد.بدین سان می توان گفت فضای اشغال شده توسط این اتاق اندازه ای پیوسته وصد نفری که در آن گرد آمده اند اندازه ای ناپیوسته است. اما مکان در آن واحد هم پیوسته و هم گسسته است زیرا ما از نقاط مکان (فضا) سخن می گوئیم [که به معنی پیوسته بودن مکان یا فضا است] یا مکان را به طول معینی، به شماری از متر و سانتی متر و غیره تقسیم می کنیم که تنها هنگامی می تواند صورت گیرد که مکان بالقوه ناپیوسته فرض شود. به همین ترتیب، از سوی دیگر اندازۀ ناپیوسته ای که بیانگر صد نفر است در عین حال پیوسته است؛ و شرطی که این پیوستگی بدان بستگی دارد عنصر مشترکی است که در تمام آحاد این عده وجود دارد یعنی نوع انسان [این که همه انسان اند بیانگر پیوستگی این صد نفر است].»

هگل می گوید: «ریاضیات باید اساساً علم اندازه ها باشد» این تعریف از ریاضیات بسیار نزدیک به تعریف ریاضی به عنوان «علم استخراج روابط کمّی پدیده هاست». روشن است که موضوع روابط کمّی پدیده ها بررسی اندازه ها و نسبت آنهاست.

هگل (نقل از لنین): « ... تغییرات هستی به طور عام نه فقط گذار از مقداری به مقدار دیگر بلکه گذار از امری کیفی به امری کمّی و برعکس است: فرایند دگر شدن که در تغییر تدریجی گسست ایجاد می کند و از لحاظ کیفی [هستی] دیگری است در مقابل هستی موجود پیشین.»

قبول و رعایت این که از هیچ، چیزی به وجود نمی آید یکی از پایه های اساسی ماتریالیسم و دیالکتیک ماتریالیستی است. این همان قدر برای دیالکتیک ماتریالیستی اساسی است که تضاد برای دیالکتیک اساسی است. "دگر چیز"، "نفی چیز" و صورت بالقوۀ "چیز دیگر" در ذات خودِ "چیز" مفروض اند."چیز دیگر" حاصل نفی "چیز"در تضاد با "دگر چیز" است، حرکتی که به جهش ِ "چیز دیگر" از "چیز" منجر می شود. این بنیادوحدت دیالکتیک و ماتریالیسم است.

لنین: «این باور که تکوین و عدم تدریجی است، متکی بر این تصور است که آنچه تکوین می یابد پیشتر برای حواس وجود داشته یا در اصل بالفعل است، و فقط به واسطۀ کوچکی اش ادراک ناپذیر بوده، و تدریجی بودنِ محو و نابودی بر این تصور متکی است که "ناهستی" یا "دگر" که جای آن [زایش] را می گیرد، به همان نحو حضور دارد، فقط هنوز قابل مشاهده نیست؛ - این حضور به این معنا نیست که "دگر" در دگری که فی نفسه در آنجا وجود دارد گنجانده شده، بلکه به این معناست که در آنجا وجود دارد، اما فقط جلب توجه نمی کند.تکوین و عدم به این نحو در اصل یکدیگر را لغو می کنند؛ یا "فی نفسه"، یعنی هستی درونی چیزی پیش از آن که عملاً به وجود آید، به [حضور] ناچیز وجودی بیرونی، و تمایز اساسی یا مفهومی به تفاوت بیرونی و مقدار صرف تبدیل می شود. تبیین تکوین و عدم از طریق تدریجی بودن تغییر، دستخوش ملالتی می شود که شاخص این همان گویی است، یعنی آنچه زاده می شود و از بین می رود از پیش تدارک دیده شده، و تغییر به جهش محض تمایزی بیرونی بدل می شود؛ و به این طریق تغییر در واقع فقط یک این همان گویی است. مشکل چنین فاهمه ای که به این تبیین تکیه می کند عبارت است از گذار کیفی "چیزی" به "دگر" آن در کل و به ضد آن؛ فاهمه از سوی دیگر، همانندی و تغییر را از نوع همانندی و تغییر بی گرایش و بیرونی حوزۀ کمّی تصور می کند.»

شناخت، موضوع شناخت و عامل شناخت سه چیز متفاوت و در عین حال به هم مرتبط اند. اولی امر تئوری شناخت است، دومی امر هستی شناسی است و سومی امر دانش و فرهنگ است. ارتباط عامل شناخت با موضوع شناخت امر حقیقت و نسبی بودن شناخت و حقیقت را طرح می کند.

هگل: «هر شئ انضمامی، هر چیز انضمامی، روابطی گوناگون و اغلب متناقض با چیزهای دیگر دارد، بنابراین، خود و دیگران است.» «تمامی چیزها در خود متناقض اند، به این معنا، این قانون در تقابل با قوانین دیگر حقیقت و ذات چیزها را بسیار بهتر بیان می کند.»

باید در همانندی تفاوت، در تفاوت تناقض و در تناقض تضاد را همچون قانونی عام مفروض دانست.

هگل: «برهان، به طور کلی، شناخت باواسطه است. انواع گوناگون هستی مستلزم یا شامل نوع خاصی از وساطت اند چنان که ماهیت این برهان نیز برای هرکدام تفاوت می کند.» (علم منطق، ص 420)

هگل: «قانون وجه اثباتی وساطتی است که پدیدار می شود.» (منطق، ص 440) «قانون بازتاب نمود در همانندی با خود است.» (منطق، ص 441) «قانون فراسوی نمود نیست بلکه بی واسطه در آن حضور دارد؛ قلمرو قوانین بازتاب آرام و ساکت جهان، وجود انضمامی یا نمود است. اما واقعیت این است که هر دوی آنها تمامیتی یگانه را شکل می دهند، و جهان وجود انضمامی در خود قلمرو قوانین است، که با خود در وضع شدگی یا در خود بنیادی ... وجود انضمامی همانند است. وجود انضمامی در قانون، به بنیاد خود باز می گردد؛ نمود هر دو را دربر می گیرد – بنیاد ساده و حرکت تجزیه کنندۀ جهان نمود که بنیاد ذاتیت است. از این رو قانون نمود ذاتی است.» (منطق ص 441) لنین در رابطه با این نظر هگل می نویسد: «تعریفی کاملاً ماتریالیستی و به نحو چشمگیری مناسب. (به واسطۀ استفاده از واژۀ " آرام و ساکت") قانون آرامش و سکوت را در نظر می گیرد؛ و بنابراین قانون، هر قانونی، محدود، ناقص و تقریبی است.»

از آنجا که قانون به گونه ای یک جانبه واقعیت را منعکس می کند، به عبارت دیگر بیانگر حرکت نامنظم تضادها نیست، به قول لنین «محدود، ناقص و تقریبی» است.

لنین در برداشت از هگل: «قانون نمود ذاتی است» «قانون و ذات مفاهیمی از یک نوع (از یک رده) یا دقیق تر از یک درجه اند که ژرف تر شدن دانش انسانی از پدیدار و جهان و غیره را بیان می کنند.» «حرکت گیتی در نمودها در ذاتیت این حرکت، قانون است.»

هگل: «آنچه نمود مجزا از قانون دربر دارد، خود را به عنوان امر ایجابی یا به عنوان یک محتوای دیگر وضع می کند؛ اما این اساساً منفی است، صورت است و حرکتش به معنای اخص کلمه به نمود تعلق دارد. قلمرو قوانین محتوای آرام نمود است؛ نمود همان محتواست اما خود را در جریانی ناآرام و همچون بازتاب در دگر بیان می کند. این قانون است به عنوان امر منفی که صرفاً وجود انضمامی است تغییر پذیر، حرکت گذار به ضد، فراروی از خود و بازگشت به وحدت. قانون این وجه از شکل بی قرار یا منفیت را دربر ندارد. بنابراین، نمود در مقابل قانون همانا تمامیت است. زیرا قانون را دربر دارد؛ علاوه بر این مرحلۀ صورت خود جنبی است.» (منطق، ص 504)

هگل: «قانون رابطه ای ذاتی است»

هگل: «جهان به طور کلی تمامیت بی شکل کثرت را بیان می کند؛ این جهان، هم ذاتی و هم نمودیافته، در بنیادی قرار گرفته که در آن کثرت دیگر یک تنوع محض نیست؛ به این معنا، هنوز تمامیت یا گیتی است اما به عنوان رابطۀ ذاتی.» (منطق، ص 448)

هگل: «هستی ِ نابِ بی واسطه نیستی است» «حقیقت رابطه عبارت است از واسطگی؛»

هریک از اجزای یک کل، در رابطه ای دیگر می توانند خود˚ کل باشند، بنابراین هر چیز یا پدیده ای هم کل است و هم جزء، ولی در رابطه ای معیّن، فقط یکی از آنهاست.

هگل: «هر محتوایی (که فی نفسه همیشه چیزی انضمامی است) نه فقط شامل تعیّنهای گوناگون، بلکه متضاد نیز هست. ... این که چیزی ممکن است یا نا ممکن، به محتوا، یعنی به تمامیت مرحله های فعلیت [لنین: «= ذات شناخت دیالکتیکی»] بستگی دارد، یا فعلیتی که در آشکار کردن آن مرحله ها خود را به عنوان ضرورت اثبات می کند.» (دانشنامه ص 216)

هگل: «علت علت است فقط تا جایی که معلولی را به وجود آورد، و علت چیزی نیست جز این تعیّن که معلول داشته باشد. علت به معنای اخص کلمه حاکی از معلولش است و معلول حاکی از علت است.» نتیجه گیری لنین: «بنابراین، علت و معلول – مراحل صرف هر نوع وابستگی متقابل، پیوند (کلی) و پیوند زنجیره ای رویدادها – صرفاً حلقه هایی در زنجیر تکامل ماده اند. حوزۀ معینی از پدیده ای یکسان ابتدا به عنوان علت و سپس به عنوان معلول ظاهر می شود، - اینجا به عنوان پایانی ویژه و آنجا به عنوان وضع شدگی یا متعیّن در دگر.»

لنین: «آنچه معمولاً از علیت درک می کنیم، فقط جزیی کوچک از پیوندی کلی است، اما (افزودۀ ماتریالیستی) جزیی کوچک نه پیوندی سوبژکتیو بلکه پیوندی عینی و واقعی است.»

هگل و لنین: «پیش از هر چیز، کنش متقابل خود را همچون علیت دو سویۀ جوهرهای پیش فرض شده ای که همدیگر را مشروط می کنند نشان می دهد؛ هر کدام در رابطه با دیگری، توأمان جوهرهای فعال و منفعل اند.» «در کنش متقابل، علیت اولیه خود را به عنوان علیت برآمده از نفی خود (یا انفعال) و گذار به آن به عنوان شدن نشان می دهد.»

لنین: «مفاهیم عالی ترین محصول مغز اند، عالی ترین محصول ماده.»«به طور کلی ابطال نظام فلسفی نه به معنای کنار گذاشتن آن بلکه تکامل بیشتر آن است، نه جایگزینی آن با نظام متضاد دیگری که تک سویه است بلکه گنجانیدن آن در چیزی که متکامل تر است.»

هگل: «[در فلسفه] مفهوم نباید کنش فاهمۀ خودآگاه یا فاهمۀ سوبژکتیو تلقی شود. بلکه مفهوم باید در خود و برای خودی تلقی شود که مرحله ای از طبیعت و نیز روح را می سازد. زندگی یا طبیعت ارگانیک، آن مرحله ای از طبیعت است که در آن مفهوم زاده می شود، اما کور و نا آگاه از خود و بی هیچ اندیشه.» لنین دربارۀ نظر بالا می گوید این «آستانۀ تبدیل ایده آلیسم عینی به ماتریالیسم» است.

لنین: «انتزاع ماده، قانون طبیعت، انتزاع ارزش وغیره به طور خلاصه تمامی انتزاعهای (درست، جدی و نه بی معنی و مزخرف) علمی، طبیعت را عمیق تر، حقیقی تر و کامل تر بازتاب می دهند. از مشاهدۀ زنده تا اندیشه ورزی انتزاعی و از آن تا عمل – این است مسیر دیالکتیکی معرفت از حقیقت، معرفت از واقعیت عینی. کانت معرفت را خوار می کند تا جا برای ایمان باز شود؛ هگل معرفت را ارتقا می بخشد و اعتقاد دارد که معرفت همانا معرفت خداوند است. ماتریالست معرفت از ماده و طبیعت را ارتقا می بخشد و خدا و مدافعان فلسفی اش را کنار می گذارد.» «حقیقت، نه در آغازگاه بلکه در پایان یا دقیق تر در استمرار نهفته است. حقیقت تجلی اولیه نیست.»

لنین: «به نظر هگل نمود مظهر ذات است.» «موضوع عمده برای هگل مشخص کردن گذارهاست.»

هگل: «شناخت از حقیقت در شناخت از ابژه به مثابۀ ابژه قرار دارد، رها از هرچیزی که با بازتاب سوبژکتیو افزوده شده باشد.»

لنین:«دیالکتیک ماتریالیستی: قوانین جهان بیرونی، طبیعت، که به مکانیکی و شیمیایی تقسیم می شود (و این بسیار مهم است) پایه های فعالیت هدفمند انسان اند. انسان در فعالیت عملی خویش جهان عینی را پیش روی خود دارد که به آن وابسته است و فعالیتش توسط آن تعیین می شود.

از این منظر، [یعنی] از جنبۀ فعالیت عملی (هدفمند) انسان، علیّت مکانیکی (و شیمیایی) جهان (طبیعت) گویی چون چیزی بیرونی، جانبی، پنهان ظاهر می شود.

دو شکل فرایند عینی: طبیعت (مکانیکی و شیمیایی) و فعالیت هدفمند آدمی. رابطۀ متقابل این شکلها. در ابتدا، هدفهای انسان در رابطه با طبیعت، بیگانه (دگر) به نظر می رسد. آگاهی انسان، علم "مفهوم"، بازتاب ذات، جوهر طبیعت است. اما در همان حال، این آگاهی در رابطه با طبیعت چیزی است بیرونی (با آن نه به صورت بی واسطه و نه صرفاً منطبق می شود.)

فنون مکانیکی و شیمیایی دقیقاً به این دلیل به هدفهای انسان کمک می کند. سرشت آن (ذات) عبارت از این امر است که توسط شرایط بیرونی تعیین شده است (قوانین طبیعت).»

هگل: «(غایت) پیش روی خود، جهانی عینی، مکانیکی و شیمیایی دارد که فعالیت خود را با آن چون چیزی معین در ارتباط قرار می دهد.»

هگل: «در واقعیت عملی، هدفهای انسانها توسط جهان عینی به وجود می آید، وجهان عینی پیش فرض آنهاست – هدفهای انسان با این جهان عینی همچون چیزی معین و موجود مواجه می شوند. اما به نظر انسان می رسد که گویی اهدافش از بیرون از جهان گرفته شده و از جهان مستقل "آزاد" است.»

هگل: «غایت خود را با عینیت از طریق وسیله، و درعینیت با خود درهم تنیده می کند.» «انسان در ابزارش قدرت خود را بر طبیعت بیرونی به تصاحب درمی آورد، اگر چه در ارتباط با غایتهایش اغلب تابع آن می شود

لنین: «دانش همانا نزدیکی ابدی و بی پایان اندیشه به ابژه است. بازتاب طبیعت در اندیشۀ انسان را نباید "بی روح" و به شیوه ای "انتزاعی"، خالی از حرکت، و بدون تناقض درک کرد، بلکه باید آن را در فرآیند ابدی حرکت، پدیدآمدن تضادها و حل آنها فهمید.» «فرآیند دانش و عمل (گذرا، کرانمند، و محدود) مفاهیم انتزاعی را به عینیت کامل بدل می کند.»

هگل به درستی حدس می زند که دیالکتیکِ مفاهیم بازتاب دیالکتیک چیزها، پدیدارها، جهان (طبیعت) است.

لنین: «تمامیت همۀ جنبه های پدیده ها، فعلیت و روابط (متقابل) شان – این چیزی است که حقیقت از آن تشکیل می شود. روابط ( = گذارها = تناقضها) مفهوم = محتوای عمدۀ منطق و علاوه بر آن این مفاهیم (و روابط، گذارها و تناقضهای شان) چون بازتابهای جهان عینی به نمایش درمی آیند. دیالکتیک چیزها، دیالکتیک ایده ها را ایجاد می کند و نه برعکس.» «هگل به نحو درخشانی در تغییر، در وابستگی متقابل همۀ مفاهیم، در همانندی اضداد، در گذارهای یک مفهوم به مفهوم دیگر، در تغییر و حرکت همیشگی مفاهیم، چنین رابطه ای از چیزها و طبیعت را حدس زد.»

چه چیزی از دیدگاه لنین دیالکتیک مفاهیم را تشکیل می دهد: «وابستگی متقابل همۀ مفاهیم بدون استثنا؛ گذارهای همۀ مفاهیم از یکی به دیگری بدون استثنا؛ نسبیت تضاد بین مفاهیم؛ همانندی اضداد بین مفاهیم.» «هر مفهومی در رابطه ای معین در پیوندی معین با همۀ مفاهیم دیگر یافت می شود.» «تفاوتهای بین هستی و ذات، بین مفهوم و عینت نسبی اند.»

هیچ چیز ورای جهان مادی و صورت آن طبیعت نمی تواند وجود داشته باشد. حرکت مادی در صورت خود طبیعت، حرکتی است دیالکتیکی (در پایه ای ترین شکلش در تضاد انرژی و جرم که همۀ اشکال دیگر تضادها و حرکتها از این تضاد سرچشمه می گیرند) مجموع همۀ تضادها و حرکتها در طبیعت، دیالکتیک طبیعت و تاریخ طبیعت را تشکیل می دهند. با آن که رابطۀ اجزای طبیعت با کل طبیعت و به ویژه رابطۀ اجزای جاندار طبیعت با کل طبیعت دائماً نشان از تبادل با یکدیگر و ایجاد تغییر در هم دارند، این تغییر و تحولات از قوانینی سرچشمه می گیرند که ربطی به تغییر آگاهانۀ طبیعت ندارند. در مورد همۀ جانداران - به جز انسان -اثرگذاریبر طبیعت صورت غریزی دارد. یکی از محصولات ویژه تاریخ طبیعت پیدایش انسان (انسان زنده) است. پس از پیدایش انسان، که خود محصول تاریخ تحول موجودات جاندار است، یک عطف اساسی در تحول تاریخ طبیعت به وجود آمد. این عطف اساسی نتیجۀ توانایی انسان زنده به شناسایی طبیعت و تغییر آگاهانۀ طبیعت و بنابراین تغییر خود انسان است. ظهور آگاهی انسانی تحولی بنیادین در خود دیالکتیک طبیعت به وجود آورد. از رابطۀ دو چیز یعنی طبیعت و انسان زنده، سه دیالکتیک متفاوت شاخص شده است. ۱– دیالکتیک مادر، یعنی دیالکتیک طبیعت که پیش از انسان وجود داشت و همواره وجود خواهد داشت. ٢– دیالکتیک رابطۀ انسان با طبیعت یا دیالکتیک شناخت طبیعت که ابزار آن علم و عمل انسان استکه خود طبیعت را با کاربرد علم در عمل انسانی، تغییر می دهد و همزمان آن را می شناسد. ٣–دیالکتیک تفکر یا آگاهی انسان که ابزار آن منطق است. این ابزار به آگاهی حقیقی انسان و به دیالکتیک دوم یاری می رساند.

لنین: «انسان نمی تواند بدون فرایند درک کردن (شناخت، مطالعۀ انضمامی و غیره) درک کند.» «برای درک کردن، باید به طور تجربی از درک کردن و مطالعه کردن آغاز کرد تا از تجربه گرایی به امر کلی برسیم. برای یادگیری شنا باید تن به آب بزنیم.»

لنین: «کانت سرشت کرانمند، گذرا، نسبی و مشروط شناخت انسانی (مقولات، علیّت، و غیره و غیره) را سویژکتیو قلمداد می کند، نه دیالکتیک ایده (= دیالکتیک خود طبیعت)، و از این رهگذر شناخت را از ابژه جدا می کند.»

لنین: «مفاهیم منطقی تا جایی که در شکل انتزاعی خود، "انتزاعی" باقی می مانند سوبژکتیو اند، اما در همان حال، آنها چیز در خود را بیان می کنند. طبیعت هم انضمامی است هم انتزاعی، هم پدیدار است هم ذات، هم مرحله است و هم رابطه. شناخت انسان در انتزاعیت و جدا افتادگی خویش سوبژکتیو است اما در کل، در فرایند، در نتیجه، در گرایش در خاستگاه عینی است.»

هگل: «شناخت تحلیلی، نخستین مقدمۀ کل قیاس است – رابطۀ بی واسطۀ مفهوم با ابژه. در نتیجه، همانندی تعیّنی است که از آن ِ خویش می داند: فقط درک آن چیزی است که هست. شناخت ترکیبی می کوشد تا مفهوم آنچه را که هست شکل دهد، به بیان دیگر، کثرت تعیّن ها را در وحدت شان درک کند. به همین دلیل است که دومین مقدمۀ قیاس است که در آن مؤلفه های متعددی به هم مربوط می شوند. بنابراین، هدف آن ضرورت به طور کلی است.»(تأکیدها از ب. ف است) «اکنون دیده می شود که به اصطلاح تبیین و برهان عنصر انضمامی که در گزاره ها گنجانده می شود، تا حدی این همان گویی و تا حدی اغتشاش در رابطه ای حقیقی است؛ علاوه بر این، تا حدی اغتشاش یادشده در خدمت پنهان کردن حیلۀ شناخت است که به داده های تجربه یک سویه می پردازد، و فقط از این طریق توانسته است به تعاریف و قواعد سادۀ خود برسد؛ و هر نوع ابطال تجربی را با طرح و پذیرش اعتبار داده های تجربی، نه در تمامیت انضمامی خود بلکه در نمونه های ویژه، آن هم در جهتی که برای فرضیه ها و نظریه هایش سودمند است، کنار می گذارد. در این تبعیت تجربۀ انضمامی از تعینات پیش فرض شده، بنیاد تئوری مبهم می شود و فقط از جهتی که برای تئوری مناسب است، نمایش داده می شود.»

لنین: «شناخت تئوریک می بایست به ابژه در ضرورت آن، در تمام مناسبات همه جانبه اش، در حرکت متناقض اش، در خود و برای خود داده شود. اما فاهمۀ انسانی "قطعاً" این حقیقت عینی شناخت را درک می کند، آن را از آن خود می کند و بر آن مسلط می شود، اما فقط زمانی که شناخت به "هستی برای خود" در معنای عمل تبدیل شود. به بیان دیگر، عمل انسان و نوع انسان، آزمون و ملاک عینیت شناخت است. آیا این اندیشۀ هگل است؟ لازم است به این مطلب بازگردم.»

لنین: «آگاهی انسان نه فقط بازتاب جهان عینی است بلکه آن را می آفریند.» «جهان انسان را راضی نمی کند و انسان تصمیم می گیرد آن را با فعالیت خویش تغییر دهد.» «عمل انسان، که میلیاردها بار خود را تکرار می کند، در آگاهی انسان با شکلهای منطق تحکیم می شود. دقیقاً (و فقط) به این دلیل این تکرار میلیاردها باره، این شکلها ثبات یک پیش داوری و خصلتی بدیهی دارند.»

لنین: «فعالیت انسان، که تصویری عینی از جهان را برای خود تشکیل داده، فعلیت بیرونی را تغییر می دهد، تعیّن یافتگی آن را از بین می برد (= برخی از وجوه یا دیگر کیفیتهای آن را تغییر می دهد)، و به این گونه ویژگیهای فرانمود، برون بود و نیستی را از آن می زداید و آن را به هستی در خود و برای خود تبدیل می کند. (= از لحاظ حقیقت عینی). »

طبیعت را در هیچ حالت نباید ایستا در نظر گرفت و آن را چنین درک کرد. تغییری که در طبیعت صورت می گیرد همواره همراه و هم زمان با تغییری است که در آن داده می شود. مجموعۀ تغییراتیکه در طبیعت داده می شود، چه حاصل تغییر دادن آن توسط اجزای بی جان خود طبیعت باشد و چه حاصل تغییر دادن آن توسط جانداران و از جمله نقش آگاهانۀ تغییر دادن طبیعت توسط انسان، که بسیار برجسته و شاخص است، تغییراتی اند که در طبیعت صورت می گیرند. در کل (و البته نه در جزء) تغییر صورت گرفته در طبیعت برابر با تغییر داده شده در آن است.

لنین: «به طور خلاصه، دیالکتیک را می توان آموزۀ وحدت اضداد تعریف کرد. این امر هستۀ دیالکتیک را دربر دارد اما مستلزم تبیین و تکامل است.»

هگل: «شناخت از یک محتوا به محتوای دیگر پیش می رود. ابتدا، این پیشرفت خود را به این طریق تعیین می کند که آغازگاه از تعیّن یافتگی ساده آغاز می شود و هر رشتۀ بعدی غنی تر و انضمامی تر از رشتۀ پیشین است. زیرا نتیجه، آغازگاه خود را شامل می شود و تکاملِ آغازگاه آن را با متعیّن شدگی جدید غنی تر می کند. امر کلی بنیاد است؛ بنابراین، پیشرفت را نباید به عنوان جریانی از دیگر به دیگر در نظر گرفت. در روش مطلق، مفهوم خود را در دگر بود خویش و امر کلی در خاص بودگی اش، در حکم و واقعیت، حفظ می کند؛ این مفهوم کل محتوای پیشین خود را تا مرحلۀ بعدیِ تعیّن برمی افرازد و با پیشرفت دیالکتیکی اش نه فقط چیزی را از دست نمی دهد و در پشت سر خود باقی نمی گذارد، بلکه هر آنچه را که کسب کرده بود، همراه با آن حمل می کند و خود را بر مبنای خویش غنی می سازد و تمرکز می بخشد.»

شناخت راستین این گونه رخ می دهد: نخست، تجزیۀ کلی که بنیاد است به اجزای تشکیل دهندۀ آن، سپس ترکیب اجزای کلی به انضمامیهای متعیّن در اندیشه و درک رابطۀ آنها با یکدیگر. بنابراین روش شناخت عبارت است از حرکت تجزیه و ترکیب از تعیّن ساده به تعیّن یافتگی غنی تر و انضمامی تر که در هر شناخت معین کرانمند و در روند کلی شناخت ناکرانمند است.

هگل: «حرکت ذات مکان و زمان است زیرا کلی است؛ درک حرکت به معنای بیان ذات آن در شکل مفهوم است. حرکت به عنوان وحدت منفیت و تداوم، به مثابۀ مفهوم، به مثابۀ اندیشه، بیان می شود؛ اما نه تداوم و نه عدم تداوم را نباید به عنوان ذات وضع کرد.» «"درک کردن به معنای بیان کردن در شکل مفاهیم است." حرکت ذات مکان و زمان است. دو مفهوم بنیادی این ذات را بیان می کنند: تداوم (بی کران) و "عدم تداوم" (= انکار تداوم، گسیختگی). حرکت همانا وحدت تداوم (زمان و مکان) و عدم تداوم (زمان و مکان) است. حرکت یک تضاد است، وحدت اضداد.» «حرکت به معنای بودن در این مکان و نبودن در آن مکان است؛ این تداوم مکان و زمان است – و این همان چیزی است که در وهلۀ نخست حرکت را ممکن می سازد.» «آنچه این دشواری [یعنی فهم حرکت] را پدید می آورد، همیشه فقط خود اندیشه است، زیرا مراحلی از یک ابژه را از هم جدا می کند که در جدایی شان به واقع وحدت دارند.»

حرکت به مفهوم تغییر مادی یا ذهنی وجه مشترک تغییر در مکان و زمان است. این وجه مشترک نه تنها به مکان و زمان مفهوم کلی می بخشد، بلکه خود را به عنوان ذات زمان و مکان متجلی می کند که همچون اضدادی در تداوم و گسیختگی نمود می یابند. این تداوم و گسیختگی تنها هنگامی امکان دارد که منفیت (نافی) در وحدتِ تداوم و منفیت حرکت را تغییر دهد یعنی از یک شکل و حالت حرکت به شکل و حالتی دیگر از حرکت درآید بدون آن که حتی لحظه ای حرکت به سکون تبدیل شود (مانند تبدیل یک کیفیت به کیفیتی دیگر یا یک حالت کیفی به حالت کیفی دیگر که در آن گسیختگی بارزتر از تداوم خود را نشان می دهد).

لنین: «ما نمی توانیم حرکت را بدون انقطاع در تداوم، بدون ساده سازی، بدون توصیف خام و زمخت، بدون جزء به جزء کردن و گسستِ آنچه زنده است تجسم نمائیم و بیان کنیم و اندازه بگیریم و شرح دهیم. بازنمود حرکت توسط اندیشه و نه فقط توسط اندیشه، بلکه همچنین توسط ادراک حسی، نه فقط حرکت بلکه هر مفهومی را زمخت و خام می کند و می کشد.

و ذات دیالکتیک در این موضوع نهفته است.

و دقیقاً این ذات توسط این فرمول بیان می شود: وحدت و همانندی اضداد.»

دقیقاً به دلیل آن که به قول لنین اندیشه در تجزیۀ دیالکتیکی، مفاهیم را «زمخت و خام می کند و می کشد» ترکیب این اجزای زمخت، خام و مرده با زنده نمودن مفهومی اشیا و امور با حرکت ترکیبی آنها در اندیشه، ضروری است. ضرورتی که به شناخت حقیقی یعنی درک واقعیت آنها منتهی می گردد.

 

هگل در بارۀ هراکلیت

«هراکلیت می گوید: همه چیز در حال شدن است. این شدن اصل است و در این اصطلاح گنجانده شده: "هستی چیزی بیش از ناهستی نیست."

بازشناخت این امر که هستی و ناهستی فقط انتزاعیاتی عاری از حقیقت اند و حقیقت نخستین را باید فقط در شدن یافت، پیشرفت بزرگی است. فاهمه هر دو را به این عنوان که در انفراد خود دارای حقیقت و اعتبار اند، درک می کند؛ از سوی دیگر، عقل یکی را در دیگری تشخیص می دهد و می بیند که در یکی دگرش (توجه شود "دگرش") گنجانده شده است – به همین دلیل است که کل، امر مطلق، باید به عنوان شدن تعیین شود.» «آنچه همخوان و آنچه ناهمخوان است، آنچه هماهنگ و آنچه ناهماهنگ است و از همۀ موارد منفرد یگانگی به دست می آید و از یگانگی کل موارد منفرد.» هراکلیت: «هنر موسیقی دان وحدت بخشیدن به تفاوتهاست.» هگل می گوید که «هیچ ایرادی علیه هراکلیت نیست، زیرا تفاوت ذات هماهنگی است.» «این هماهنگی دقیقاً شدن مطلق و تغییر است – به دگر تبدیل نمی شود، اکنون این و بعد دیگری است. این چیز ذاتی به گونه ای است که هر چیز متفاوت، هر امر خاص، متفاوت از دیگری است، نه به صورت انتزاعی از هر چیز دیگر بلکه از دگر خودش متفاوت است. هر امر خاص فقط تا جایی که دگرش تلویحاً در مفهوم آن نهفته است، وجود دارد.» «زمان "نخستین موجودیت محسوس" است.» «زمان، آن گونه که درک می شود، شدن ناب است.» «درک طبیعت به معنای بازنمایی آن به مثابۀ فرایند است» «چنان که در تمامی تجلیهای ادراک و تجربه درمی یابیم؛ به محض آن که انسانها سخن می گویند، مفهومی حضور دارد که نمی توان آن را کنار گذاشت، زیرا همیشه در آگاهی چیزی از کلیت و حقیقت وجود دارد.» لنین در رابطه با جملات اخیر می نویسد: «کاملاً درست و مهم – دقیقاً این همان چیزی است که انگلس در شکل عامه فهم تری تکرار می کند، آنجا که می نویسد دانشمندان طبیعی باید بدانند که مفاهیم نتایج علوم طبیعی اند و این که هنر عمل کردن با مفاهیم، درون زاد و فطری نیست، بلکه نتیجۀ ٢۰۰۰ سال تکامل علوم طبیعی و فلسفه است.» «(هراکلیت) کسی است که برای نخستین بار ماهیت بی کرانی را بیان کرد و برای نخستین بار طبیعت را چون امری فی نفسه بی کران درک نمود، یعنی ذات آن را به عنوان فرایند دریافت.» «هراکلیت نمی توانست حقیقت را در "یقین حسی" ببیند، بلکه آن را در "ضرورت"، سرنوشت، لوگوس* می دید.»

لنین: «دیالکتیک نه فقط گذار از ماده به آگاهی بلکه گذاراز احساس به اندیشه و غیره است.» «چه چیزی گذار دیالکتیکی را از گذار غیر دیالکتیکی متمایز می کند؟ جهش، تضاد، وقفه در تدریجی بودن، وحدت (همانندی) هستی و نیستی.» «عقل (فاهمه)، اندیشه، آگاهی، بدون طبیعت، بدون انطباق با طبیعت دروغین است = ماتریالیسم!»

ارسطو: «"تفاوت" (بین ادراک حسی و شناخت) "این است: آنچه سبب احساس می شود امر بیرونی است؛ علت این است که فعالیت ادراکی معطوف به امر خاص است، در حالی که ابژۀ دانش امر کلی است. اما امر کلی، تا حد معینی، در جانمایۀ خویش به عنوان جوهر قرار دارد. بنابراین، هر کس می تواند در صورت تمایل بیندیشد اما ادراک حسی به او وابسته نیست زیرا شرط ضروری این است که ابژه درک شده حضور داشته باشد.» لنین در این باره می گوید: «معما در اینجا –امر بیرونی – بیرون از انسان و مستقل از اوست. این ماتریالیسم است؛ و هگل این بنیاد، مبنا و هستۀ ماتریالیسم را بیرون از هستی قرار می دهد.»

 

در بارۀ مسألۀ دیالکتیک

لنین: ارسطو با این اندیشۀ بنیادی هراکلیت که «تقسیم شدن یک کل واحد و شناخت از بخشهای آن ذات دیالکتیک است» در «مابعدالطبیعه» کلنجار می رود و با ایده های هراکلیتی به مبارزه برمی خیزد.

وحدت اضداد به نظر لنین:«عبارت از بازشناسی (کشف) گرایشهای متناقض، متقابلاً دافع و متضاد در تمامی پدیدارها و فرآیندهای طبیعت (از جمله ذهن و جامعه) است. تکامل، "مبارزۀ" اضداد است. دوبرداشت بنیادی (یا دو برداشت ممکن؟ یا دو برداشت به طور تاریخی مشهود؟) از تکامل (تحول) عبارت است از: تکامل به عنوان کاهش یا افزایش و تکرار، و تکامل به عنوان وحدت اضداد (تقسیم واحد به اضداد متقابلاً دافع و رابطۀ متقابل شان).

نخستین برداشت بی جان، بی رنگ و خشکیده است. دومین برداشت جاندار است. دومین برداشت به تنهایی کلید [شناخت] از "خودجنبی" هر چیز موجود را در اختیار قرار می دهد؛ به تنهایی کلید [شناخت] از "جهشها"، "گسست در تداوم"، "تبدیل به ضد" و نابودی کهنه و ظهور نو را در اختیار می گذارد.

وحدت (...) اضداد مشروط، موقتی، گذرا و نسبی است. مبارزۀ اضدادِ متقابلاً دافع، مطلق است، چنان که تکامل و حرکت مطلق اند.»

به طور کلی، «تقسیم واحد به اضداد متقابلاً دافع و رابطۀ متقابل شان»، مضمونهایی گوناگون دارند؛ بدین لحاظ این تقسیم می تواند نامحدود باشد. دسته های ثابتی از تضادها (مانند تضاد کمیت و کیفیت، کل و جزء، محتوا و شکل و غیره) وجود دارند که در مورد همۀ کلهای واحد (همۀ پدیده ها) بی استثنا صادق اند.

انگلس: «دیالکتیک چیزی نیست جز علم قوانین عام حرکت و تکامل طبیعت، جامعۀ بشری و اندیشه».

 

پانویس

*لوگوسlogos

ویکیپدیای فارسی:

لوگوس اندیشه، منطق و قانون نهفته در هستی است. لوگوس تغییرات و دگرگونی‌های جهان را وحدت و همآهنگی می‌بخشد و آن حقیقتی است که جمال جلوه یک چیز را فراهم می‌آورد و یا به بیانی دیگر، تجلی و به ظهور آمدن چیزی را ممکن می‌سازد.

هراکلیتوس به جای واژه خدا غالباً واژه یونانی لوگوس به معنی عقل را به کار می‌برد.

لوگوس خصیصه‌ای در انسان است که او را به سوی قوهٔ تمیز، منطق، قضاوت درست، مرزبندی و ادراک می‌کشاند و با عقل و شعور مخاطب کار دارد. لوگوس از مهم‌ترین اصطلاحات رایج در مدارس فلسفی یونان است که هفتصد سال قبل از میلاد مسیح، در خطابه‌ها به کار برده می‌شد و جای واژه‌های قدیمی‌تری مثل افسانهو اسطورهرا گرفت...

در فلسفهٔ یونان باستان، لوگوس حداقل تا زمان فلسفه افلاطونی میانه و مهمتر از آن تا دوره فلسفه نوافلاطونی اصل اول محسوب می‌شد. هراکلیتوس آن را محور نظم کائنات و اصل عقلانی حاکم بر جهان می‌دانست. نیرویی مادی که چون شعله آتش به همه جا گرمی و روشنی می‌بخشد. از دید فیلسوفان رواقی(که حوزه درسی‌شان در یکی از رواق‌های آتن منعقد می‌شد) لوگوس «عقل کل» و علت‌العلل نظام آفرینش بود.

ویکیپدیای سوئدی و انگلیسی:

سوئدی: لوگوس واژه ای یونانی است که به کلمه ترجمه می شود، اما چند معنی دیگر نیز دارد از جمله اصل، معیار و منطق. در انگلیسی به معانی: پایه، منازعه، اندیشه، کلمه، کلام، محاسبه، عقل، استدلال و منطق به کار برده شده است.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

من پيشنهاد ميكنم كه از ترجمه و نقل قول فارسي صرفنظر بفرماييد. چرا؟ چون فارسي هنوز زبان صوتي است و نه مفهومي و دستگاهي. و براي اينكه فارسي به اين مرحله گذار كند بايد دو اتفاق بيفتند. نويسندگان جديدي پيدا شوند كه اصلا از اين نوشته ها و ترجمه هاي گذشتگان خبري نداشته باشند، و مطبوعات سازمانها و گروهها، از هر گرايش و عقيده يي،نخوانده باشند. دوم اينكه حتما زباني از ريشه لاتين را خوب بدانند و نه در محاوره، بلكه در سطح بسيار بالاي تاريخي و فلسفي. و سالها در كشوري صنعتي كار كرده باشد، و از اينطريق به زمينه فرهنگي دموكراسي و صنعت، و كاربرد مفهومي و دستگاهي زبان و زندگي اين كشورها اشنايي عميق داشته باشد. اكر هم مايل است از ترجمه در زمينه هاي غير دموكراتيك و صنعتي، استفاده كند، اينكار را با انفكاك كامل با اين زمينه بخواند.
اين نوشته اصولا در هيچ زمينه يي اعتبار براي پرداختن به اين موارد را ندارد.
در پيش صنعتي، اصولا همه چيز در حوزه اينتگراليستي طبيعت گرا و هستي كرا هستند، و اين يعني ناتواني بنيادي در پرداختن به موضوعاتي از قبيل اين نوشته، و اصولا ادراك اين مسايل. ما در ايران اصولا عارف طبيعتگراي ماركسيستي داريم و نه ماركسيست به مفهوم دستگاهي. اقاي احسان طبري در حقيقت زمينه عرفاني مذهبي داشتند، و از ديالكتيك نيز درك امتزاج طبيعتگرا هستي گرا داشتند.
سايرين كه اصولا اگزيستانسياليست هستند و بهمين دليل اعتراض و فقر زدايي را با انقلاب و تحول تاريخي در خلط دارند. بيماريي ( كمبود و يا نبود) كه در سطح تحولات يك زمينه زباني و فرهنگي صوتي، قابل درك است، و پس از ١٣٥٧ ( و حتا وسطهاي كار، اگر نه قبلا) اساسا از نظر ضروريات زبان مفهومي تحولاتي كه خيلي پيچيده تَر بودند، موجب فروريختن و وارفتن همه چيز شد. در تمام جريانها، و امروز در ايران اين بلبشو را ميبينيم با پيامدهايش. همه بدون استثنا، ايران قروني بودند، كه انقلاب اساسا بر عليه اش در حال اتفاق افتادن بود. انقلابي بر عليه خود!!!! اتصالات بيروني و با سنت و سابقه مبارزاتي و تحولاتي در چنين مرحله يي، مبارزات رهايي بخش، استقلال طلبانه، انقلاب امريكا، " اكتبر"، و چين و خود سابقه سركذشتي در خاطره ها مانده خود ايران و مناطق مختلف ان، همگي در عمل سنتزي كه در اين چهار دهه ديده ايم، را بيرون داده اند، و انقلاب در پايه هاي تحولي تاريخي اش هنوز زنده و پرتحرك است. منتها چون كلا در زمينه و با فرهنگ پيشينه وقوع يافته است، خصوصيت أشكار و نهان، خفته، ولي گوش بزنگ را گرفته و بكار ميبرد. بعلت حضور اسلام و روحانيت، عملا " بيل تحول" و دگر شدن را در اعماق روح و جسم همگان انداخته است. در چنين زمين يي، از نظر كهنه فرو ريخته و در حال فرو ريختن، همه نابود و فاسد و منحرف شده اند، و حتا نفوذي و جاسوس. اما تنها بايد گفت كه "هيچ توطئه يي در كار نيست، واقعيت است كه تغيير ميكند و از ما نيز ميخواهد كه چنين كنيم". بايد همه چيز را از سرنو ديد و دو باره خواند و فراگرفت.
من بدلائل مختلف زندگي ام و تحصيل و شكلگيريم، و پنج زبان با فارسي، گردشي ديكر پيدا كرده ام. و بهمين دليل، سعي كرده ام كه تقريبا همه چيز را به ريشه ها ببرم، كه بتوان از فارسي جاري، هم استفاده كرد و هم انرا رشد داد، و هم كنجكاواني را براي ساختن" آدم عصر صنعت و دموكراسي" - با شعور ساختن و توان ساختن، و اصولا برخورد با همه چيز از اين ديدگاه و عمل- آموزش داد و براي هم ايران و هم جهان در حال گذار نهايي به عصر صنعت، پرورش داد. كه اينها نيز در لإبلاي يك ايران در حال گذار به عصر صنعت، و استقرار ان، نسلهاي بعدي را بسازند. از چيني ها و تنها از چيني ها ميتوان اين تجربه را فراگرفت. كره جنوبي و ژاپن و مشابه از اين نظر اعتبار ندارند، انها فقط غرب را نعل به نعل تقليد كرده اند، و نفهميده اند كه كذار و مسايلشان چيست ( به مشكلات امروز دو كره توجه شود) چيني ها بنيان انچه غرب را غرب ( بمعني صنعت و دموكراسي و پيشرفت) كرده است، پي برده اند، و بهمين دليل شجاعت و سري نترس و بيسابقه يي براي دگرگون كردن همه چيز، از خود نشان داده اند. انها روح انقلاب استقلال امريكا، و انقلاب اكتبر روسيه را به تحقق رسانده اند. لطفا اين موضوعات را فعلا فراموش كنيد و به خود تحولات و ياد گيري از انها ببردازيد.
ديالكتيك در طبيعت وجود ندارد، انگلس همان اشتباه هگل را كرده است، از روزيكه انسان شروع به شكلگيري كرد، هدف در هستي اصولا شكل گرفت، و انسان به همه چيز هدف داد و معني. اصولا طبيعت بقول هگل " خود اگاهي ندارد" كه عناصر اش را تفكيك كرده و متمايز نمايد، اين كله ها، هم هگل و هم انگلس، متوجه نشدند كه ذهنيت خود را عوضي به هستي منتقل كرده و تصور كرده اند كه هستي ديالكتيك دارد در انگلس، و شعور دارد در هگل. ديالكتيك بين أشياء و هر عنصري، نخستين شرط اش تفكيك ان عناصر است، و تفكيك هم يعني با شعور هدفمند بشر نگاه كردن. هيچ درختي نميداند كه بغل دستش درختي ديگر يا سگي و يا سنگي نشسته است. انها باندازه ضروريات زمانه يشان حرف زده و فهميده و بكار برده اند. انها بهيچوجه حامل چيزي ورأي اينها نيستند و نبوده اند، و نقد ماست كه براي تامين ضروريات دوره خود چيزي بدرد بخور را بيرون ميكشد و اينده را ميسازد، و تا موقعي كه اين اتفاق نيفتد، از ورود به دوران جديد خبري نيست، جز ركود و افول بيشتر. تجربه ايران، بخصوص در طول قرنها، اينرا بخوبي نشان ميدهد.

براي درك هسته اين بحث ها، بايد بشر روزمره را از بشر تحولي تاريخي تفكيك كرد. بايد توجه كرد كه انديشه در هسته يعني مفهومي كردن. مثلا تصور اين است كه يك بشري روزي سنگي را پرتاب كرده است و ناشي از سقل ان، شكاري را براي خوراك زده و يا حيواني را براي حفاظت از خود دور كرده است. در تكرار اين وضعيت، انتخاب اتفاق افتاده است، سقل محدود است، يعني استفاده از سنگهاي هرچه سنگينتر غير ممكن بوده است، و سنگهاي باصطلاح " تيز" و تيز تَر را انتخاب كرده و مؤثر تَر بكار برده است. كشف تيزي اين فرصت عظيم تمدني را بوجود أورده است كه امروز عصر صنعت بر ان متكي است. چگونه؟ جدا كردن مفهوم تيزي از سنگ و كاربرد ان در موادي ديگر. هسته عصر صنعت تفكيك خواص از مواد است. يعني مفهومي كردن مواد از طريق تفكيك انها از خواص شان. اين چيزيست كه به ان اينستيتوشناليزيشن ( نهادي كردن در فارسي گفته اند)، كه بمعني مفهومي ( كانسپتواليزايشن)، ميباشد. و از اينجا تمام كشمكشها كه اول سنگ وجود داشته است يا اول تيزي وجود داشته است ( حس اول يا قضاوت اول). هگل خيلي گنگ ( تنگناي زمانه اش و سطح تحول تاريخي)، ظاهرا گفته است اول تيزي. اما اگر مقدمه او بر "فلسفه تاريخ " را بخوانيد او راجع به اين جنبه اگاه بوده و بطور مشخص پاسخ ميدهد ميكويد " حال پس از كشف عقلاني بودن كل و جزء، اما بايد امپيريكلي ( تجربي)، به مشاهده و ادراك پرداخت". اما او كاري كه ميكرد اين بود كه به كشف تيزي ( تفكيك خواص از مواد) در تمام هستي جزء و كل پرداخته بود، او هستي را اينچنين پس از أديان در روند انديشه مورد مداقه و ادراك قرار ميداد. و اينچنين، هسته ساختن را از دل افريده شده، و تفاوت ساخته شده از داده شده را كشف كرد و بيرون كشيد. يك از شاگردان بسيار تيز هوش او ( كه باحتمال زياد زمينه ادراك ديني نيز داشته است، بنام ماركس اين نكته ظاهرا كوچك و ناچيز كه بينهايت بزرگ و با پيامدهاي عظيم بود را ديد و از داده شده بعنوان ايدئاليسم بريد و ساخته شده را به عمل دراورد - همان جمله معروف فيلسوفان ......كه ظاهرا گفته هگل بوده است و نه او). و اينچنين عصر صنعت، ممكن فراگير تحولي تاريخي شد.
نكته ديگر اينستكه در روند عام تحولي تاريخي، تفكيك و تمايز، و تشخص ( فرد گرايي كه بمعني كشف تجزيه پذيري و تركيب پذيري ميباشد، بنابراين تغيير پذيري، زاده شد)، بايد اين اتفاق ميافتاد و بعد اجزاء كشف شده در باز گشت تركيبي، بر اساس، انتخاب، پذيرش، و عضويت براي پيشبرد أهداف توليد و باز توليد، و تامين و بقاء، بكار گرفته ميشدند. و بالاخره از طبيعت، جمع، و از جمع، جامعه بيرون ميامد. و تمام انچه ما هم ميبينيم و هم رفاه بخش و هم لذت بخش براي ما هستند، شكل ميگيرند، و بشر ابدي ميشود و كار انساني بعنوان منشاء ثروت بايد استقرار يابد. يعني عصر صنعت. گريزي به ايران. ايران قروني بين طبيعت و جمع تنها وجود داشته است. و از ١٣٥٧ شروع به رفتن به سمت شكلگيري جامعه كرده است. اشنايي به زبان، كه تقليدي از سايرين بوده است، در مرحله صوتي مانده است. يعني پيش اسطوره يي. آمدن اسلام ( و نه أعراب)، با يكتا خدايي اين مرحله را بناگهان به ورأي اسطوره گرايي جهانده است. بهمين دليل كار فردوسي بيهوده بود، او دنباله ايران پيش اسلامي ( يكتا خدايي)، را گرفت كه از نظر تحولي تاريخي، بازگشتي مطلقا غير ممكن بود. اسلام يونان اسطوره يي، يونان فلسفي، تجربيات فنيقي ها و كارتاژ ها را با خود أورده بود، تمدن أهالي دريا به منطقه استبداد خاك. در حقيقت روند تحولي تاريخي به ايران امد. و قرنها دعواي پأنتييسم و طبيعت خدايي، با يكتا خدايي كه چندين دوره تحولي تاريخي پيشرفته تَر بود، شروع شد- دقيقا مشابه مسيحيت و پيگانيسم رومي. كه مسيح را به صليب كشيد ولي روز بعد برسميت شناخته شد. كه بزبان مفهومي شده زمانه ما، اين بود كه مسيح جسم رفت ولي مسيح پيام و دعوت ماند. هستي بسيار پيچيده تَر است از كتاب خواندن تفنني و أكادميك.

دو وجه از جوانب مشگل نبود انديشه در پيش صنعتي ها، و بخصوص ابران، بعلت تسلط اينتگراليسم طبيعت گرا و هستي گرا ( كلا عرفان طبيعت)، عبارتند از:
١- عدم اشنايي با هسته راتسيونال ، يا مفهومي روند هاي تحولي تاريخي ميباشد. يا دقيقتر اين هسته اصولا نه در مرحله تحول فيزيو بيولژيك، و نه تحولي تاريخي هنوز بوجود نيامده است. اكر با واژه "مايند" انگليسي مقايسه كنيم، ايرانيان هنوز به مرحله شكلگيري و استقرار "مايند" ( كه در فارسي " ذهن" ميتوان ناميد)، نرسيده اند. مايند در حقيقت شكل باصطلاح امروزي، "مجازي مغز" است. بهمين دليل مغز جسماني قادر به ديدن هسته عقلاني نيست، چون هنوز تحول تاريخي مغز مجازي ( مايند)، انجام نگرفته است. مثالهاي بسيار داريم، شبيه طبقه، مردم، ملت، تاريخ، و تحول و مشابه. از اينها تنها ادراكات سياسي تناسب قوايي وجود دارند، و نه باصطلاح عقلاني ( مفهومي) كه تنها محصولات مغز مجازي هستند. حتا ماركس نيز از اين جوانب در بلبشو ميباشد. شبيه درك او از طبقه، كه جزئي جداگانه از روند عمومي تحول تاريخي است، و پيوسته در تقابل و تضاد. در حاليكه طبقه يعني بشر تحولي تاريخي، و در مرحله كذار به عصر صنعت به دو بخش قابل تقسيم و تجزيه نيست، تنها بصورت يك واحد تحولي تاريخي وجود دارد، و قابل ادراك است. بورژوازي و كاركر، دو ادراك سياسي و بدون اعتبار علمي تاريخي هستند، و هردو در هم و در امتزاج وجود دارند، و جمعا بشر تحولي تاريخي در گذار به عصر صنعت ميباشد. . تنها روند توليد صنعتي وجود دارد. و نه دو روند، يكي بورژوازي و ديگري كارگري. از اينجا به دومين وجه ميرسيم.
٢- نشناختن انتزاع و شيوه انتزاع، بمعني دوري و نزديكي از واقعيت جاري يا انچه كه در كاپبيوتر، " انالوگ" ناميده ميشود. و تشخيص عناصر واقعيت، در شكل " ديجيتال" ان. انتزاع طَي قرون در ابتدا به صورت أفقي يا سطحي شكل گرفته و كشف شده آست، مانند شباهت و افتراق. و تنوع هاي اينها. سپس انتزاع عمودي، يعني ديدن شباهت و افتراق ها از سطوح فوقاني يا تحتاني، شبيه اينكه ما از طبقات مختلف يك ساختمان به سمتي معين از محوطه بيروني و تحتاني يا فوقاني نگاه كنيم. و سپس انتزاعات جانبي، يعني با درجات مختلف روي خطوط مورب نكاه كنيم، به بالا، هم سطح، و يا به پايين.
و بالاخره شكل گيري توان جمعبندي از اين انتزاعات در ميانه خودشان و يا در تركيباتشان.
اين يعني انچه ديالكتيك ناميده ميشود، كه بمعني اينستكه ديدي تمام و فراگير از واقعيت تهيه كرد و ساخت. جامعه صنعتي، دقيقا به چنين نگاهي احتياج دارد. و اگر كارگر را بشر تحولي تاريخي بدانيم، كه چنين است، اين ديد بشر تحولي تاريخي ميباشد. سرگذشت انچه دموكراسي ناميده شده است، دقيقا سرگذشت اين تحولات است در ديالكتيك و شكلگيري " ادراك" فراگير از واقعيت. در اين ديد از واقعيت، هر عنصري همزمان هم خود است و جزء، و هم دگر است و كل. در سرگذشت بشر، أديان يكتا خدا و بخصوص اسلام، اشاعه دهنده اين نگاه بوده اند.

واقعيت چيست، و چگونه شكل ميگيرد؟
واقعيت روند بروز، و استقرار بشر است از بشر روزمره به سمت بشر تحولي تاريخي. بطريقي از "حس - قضاوت" به " قضاوت- حس". دوره نخست، دوره تغيير است و نه تحول، دوره تغييرات خطي است، و منطق ان تسلسلي ميباشد. در اينجا زمان بعنوان تسلسل وقايع شكل مي گيرد، و بشر تنها با پنج حس يا داده شده هاي انها وجود دارد، انچه در اين " حس" ها ( شبيه رادار بزبان امروز) ادراك ميشوند، تنها وجود دارند. ايندوره غلبه "مغز جسماني" ميباشد. بيرون از اين يي، اصولا وجود محسوب نميشود. بطور كلي ايندوره را ميتوان سرزمين حاكميت " مغز جسماني" دانست. ( براي درك اين جوانب به كاليدو سكوپ مراجعه كنيد)، يك شخص يا شيئي جلو اينه يي بعنوان خود هم جزء و كل انعكاس مييابند. دوره بعدي، دوره يي است كه تحول در هستي بشر شكل ميگيرد، كه حاصل و دنباله دوره نخستين است، و از مرحله يي در درون خود ان دوره شروع به شكلگيري ميكند. ايندوره را ميتوان بطور كلي، سرزمين حاكميت " مغز مجازي" ناميد، تمام انچه ما بعنوان تحولي تاريخي ميشناسيم، با اين دوره شكل ميگيرد و عصر صنعت بزرگترين، مهمترين، و أوج تحولي اين دوره ميباشد، كه بشر بمرور به " ابتكار" تبديل ميشود. در گذار از اولي به دومي، فرد بعنوان جزء شكل گرفته و بشر تجزيه پذيري، تركيب پذيري، و پس تغيير پذيري را كشف ميكند، و يا دقيقتر در سرگذشت اش، نمايان ميشوند، كه معادل گذار به تحول پذيريست. با تحول پذيري، بشر- فرد روزمره پيشين، شروع به مبدل شدن به بشر- ابتكار ميكند( هسته انچه اهنگري و اسلحه سازي و بعدا عصر صنعت ميشود). اگر مايل باشيد - براي درك بهتر- بشر از حيوان زمينگير به حيوان پرنده تبديل ميشود، در اينجا بشر مكان را كشف ميكند و يا در واقع شروع به شكلگيري و ساختن ان ميكند. مكان بعنوان تنوع پديده ها، شكل گرفته و بروز مييابد. فاصله شكلگيري زمان بعنوان تسلسل پديده ها و كشف ان تا شكلگيري مكان بعنوان تنوع پديده ها، و كشف ان، دوراني گذاري و بسيار پر تلاطم را تشكيل ميدهد. در اين دوران، بشر در سرزمين " مغز مجازي" به تحول ادامه ميدهد، در زمان و در مكان. توجه كنيد كه زمان از تسلسل خطي پديده ها، به تسلسل صفحه يي، و به تسلسل فضاي عمودي، و بالاخره به تسلسل مورب، تغيير و تحول مييابد، و در اين مسير مكان نيز شكل گرفته و همين تغييرات را در امتزاج با زمان طَي ميكند، زمان- مكان، بعنوان يك واحد شكل ميكيرد، همزمان بشر در اين واحد ساكن ميشود و تحول مييابد. ديالكتيك بدينگونه شكل گرفته و مستقر ميشود، كه هم شيوه است و هم مضمون، بهمين دليل در هگل ما با يكبار شيوه و يكبار مضمون روبرو نيستيم. ما با انتالوژي و تولد ان روبرو هستيم. ماركس از اين أميزش زمان و مكان هيچوقت سر در نياورد، علت هم اين بود كه واقعيت واحد را به قطعات طبقاتي تقسيم كرد، و اين امتزاج را ايدئاليسم و ماوراي طبيعه انكاشت. و بمرور با رفتن به شرق، به زمان خطي و نبود مكان، بعنوان مفهومي كه فلسفه با هگل كشف كرده بود، يعني " مغز مجازي"، به " مغز جسماني" عقب كشيد. و اينرا ماترياليسم ناميد. تحول به تغيير، و تغيير به سكون، و سكون به افول عقب نشست. ايران در سرگذشت اش، هيچوقت اين مسير را در وجه ارتقائي ان، طَي. نكرده است تا ١٣٥٧. كسانيكه مايل هستند از ديالكتيك دركي حتا بدوي پيدا كنند، بايد جاده مناسب ان، يعني سرگذشت بشر از سكون به تغيير تا به تحول، را بشناسند. ديالكتيك نه شيوه است و نه مضمون، ديالكتيك يك انتولژي است، يعني هستي، بشر، و دنيايي بكلي دكر ميباشد. و بدون رسيدن به مرحله " مغز مجازي" ناشي از تغيير و تحول اين مسير فوق، و بعنوان حوزه شعوري، و استقرار در حوزه اگاهي بر اين شعور بودن شعور، يا خود اگاهي شعور، بقول هگل- زماني كه ديكر بشر ميداند كه ميداند، امكان پذير نيست. ايران اگر به سمت صنعتي شدن برود و از ائتلاف زمين و تجارت، و عقيده بعنوان دوران " زمينگيري" خارج شود، روزي در حدود يك الا دو قرن بعد، بمعني تحولي تاريخي اين توان را پيدا خواهد كرد، يعني در ايران گذار از. بشر روزمره به بشر تحولي تاريخي بالاخره پس از قرون متمادي، اتفاق ميافتد، و ايران بكلي از طبيعت نشيني و طبيعت خواري ( أسير در داده شده)، خارج شده به تاريخ و تمدن نشيني ( حاكم بر ساخته شده)، وارد ميشود.