سایەهای پنهان

اینجا یا آنجا، فرقی نمی کند. خاطرات همیشە هستند، و شاید تنها وجودی اند کە اگرچە بودنشان بە ما بستگی دارد، اما توان آن را دارند کە معادلە را بلافاصلە تغییر دهند و چنین شود کە نە آنها، بلکە این مائیم کە بودنمان بدانها بستگی دارد! آنان از هر دیکتاتوری دیکتاتورتراند.

آنان وجود دارند،... پنهان، جائی در درون ما، و دوبارە زندە با تجربە چگونگی یک نگاە، در احساسی کە یک نسیم صبحگاهی در ما بیدار می کند، در صداهای مبهمی کە کیهان را در می نوردند، و حتی در برق نورهای نامرئی کە گاها در افق، نگاە خفتە ما را با خود می برد. آنها در واقع همیشە هستند، حتی واقعی تر از اجساد سخت و جامد پیرامونمان،... آنان وجود دارند چونان سایەهای پنهانی کە میل بە کشف وجود خود ندارند، اما چونکە سایەاند و بخش مهمی از زندگی، لاجرم باید از پنهان بدرآیند و بشوند بە موجودی کە انگار از خود ما واقعی ترند. و این چنین نە آنها، بلکە ما بە بخشی از آنها تبدیل می شویم.

این روزها بحث فیلم‌هایی کە در ایران ساختە می شوند و بە وقایع دهە سیاە شصت می پردازند، بە موضوع رسانەها تبدیل شدەاست. و من نیز برای اینکە از قافلە عقب نمانم، بە دیدن این فیلم‌ها نشستم، و اولین فیلم نیز فیلم 'ماجرای نیمروز' بود. فیلمی بر اساس بخشی از ماجراهای سال شصت. سی خرداد شصت و حوادث درگیری های میان مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی. فیلمی بشدت یکطرفە و بر اساس میل جمهوری اسلامی در چگونگی بازسازی فضا و ماجراهای آن سال. فیلمی کە بقول زیباکلام هیچوقت بە این موضوع نمی پردازد کە چرا مجاهدین دست بە اسلحە بردند و چرا بە مصافی چنین خونین با رژیم پرداختند. فیلمی کە تلاش می کند تنها با جانی و قاتل نشان دادن مجاهدین، آنان را همچون یک مشت آدم روانی دوستدار قتل و خونریزی معرفی کند. و این چنین جمهوری اسلامی با سیاە ـ سفید کردن ماجرا، تلاش کردە مسئولیت خود را در قبال حوادث آن سال بە بوتە فراموشی بسپارد، گرایش و ایدەهای سرکوبگرانە خود را ماستمالی و توجیە کردە و خود را در قالب تنها دوستدار وطن و کشور معرفی کند.

دیدن این فیلم  دو خاطرە و یا دو موضوع را در ذهن من دوبارە زندە کرد. اولی ماجرای عملیات فروغ جاویدان، و دومی خاطرە دائیم 'ابراهیم مجیدیان' کە عضو و پیشمرگە سازمان مجاهدین بود و در سال ٦٥ در منطقەای میان بانە و سردشت، با یکی از رفقای خود، در درگیری با نیروهای جمهوری اسلامی جان باخت.

اواخر جنگ ایران و عراق بود کە مجاهدین با براەانداختن علمیات فروغ جاویدان و با این فرض کە نیروهای نظامی رژیم بشدت تضعیف شدەاند و مردم نیز تا سرحد اعلا ناراضی، با شروع یک حرکت نظامی حساب شدە (با یک نیروی پنج هزار نفری، صدها تانک و خودرو نظامی و با پشتیبانی حکومت صدام)، از مرزهای غربی وارد کشور شدند و بە گمان پیشروی سریع بە طرف تهران و تحریک خیزش های مردمی، رژیم را ساقط کنند. فرضی بشدت نادرست و خطرناک کە تنها بە فاجعە شکست برای نیروهای مجاهدین ختم شد و آنان در تنگەای در ٤٤ کیلومتری کرمانشاە از نیروهای جمهوری اسلامی شکست خوردند. مجاهدین با دادن تلفات سنگین ناچار بە عقب نشینی و بازگشت بە آن سوی مرزها شدند و جمهوری اسلامی کە در سالهای اواخر جنگ ایران و عراق متحمل رکود در جبهەها و شکستهای سنگینی شدە بود، با این پیروزی مرهمی موقتی بر درد خود نهاد و تا حدودی از لحاظ روانی وضعیت را بە نفع نیروهای خود تغییر داد.

در آن زمان ما کە در کردستان بودیم و بشدت از قبول قطعنامە ٥٩٧ توسط ایران و خاتمە جنگ ارتجاعی ایران ـ عراق خوشحال، چنین رویداد و حملەای از طرف مجاهدین در ما یک احساس پارادوکسال و متناقض بزرگ و عجیبی برانگیخت. واقعیت این بود کە در کنار یک امید مبهم بە امکان تغییر و سرنگونی رژیم، تعجب ما را هم برانگیخت. ما کە از مجاهدین شناخت کافی داشتیم و هیچوقت توان نظامی آن را علیرغم کمک‌های حکومت عراق، در حد یک ارتش منظم و با نفرات و تجهیزات لازم جهت حملە بە یک کشور نمی دانستیم، از حرکت نظامی اخیرش بسیار متعجب شدیم، اما بلافاصلە فرض را بر این گذاشتیم کە مجاهدین در اصل بر وجود طغیان و شورش نیروهای خود و مردم در داخل حساب بازکردە و بنابراین امکان موفقتیشان لااقل در بە اغتشاش کشیدن کشور وجود دارد. تصوری کە آن هم نادرست بود و با واقعیات روز نمی خواند. واقعیت این بود کە علیرغم شرایط دشوار کشور، اما مردم بعلت جنگ هشت سالە، بیزار از جنگ و خشونت بودند و هیچ حرکت نظامی نمی توانست نظر آنان را در سطح مطلوب جلب نماید، بویژە اینکە چنین نیروئی مجهز بە پشتیبانی و کمکهای یک دولت خارجی، آنهم دولتی کە با کشور در جنگ بود، بودەباشد.

دیدن فیلم "ماجرای نیمروز" با تمام عیب‌هایش، اما در یک چیز بە من یاری رسانید کە بە عمق آن روانشناسی کە در میان مجاهدین برای اجرائی کردن چنین عملیاتهای وجود دارد، بهتر پی ببرم. روانشناسی ای کە نطفەاش درست در همان خرداد سال شصت ریختە شدە بود و در علمیاتی مانند فروغ جاویدان، ظهور آن بە اوج می رسید. در فیلم به خوبی از نفوذ مجاهدین در ارگانهای رژیم و ارادە آنان برای اجرائی کردن عملیات‌شان گفتە می شود و نیز پریشانی ای را کە رژیم بعلت عملیات این جریان سیاسی در آن دوران بدان دچار شدەبود. همچنین آشنائی با عمق نفرت مجاهدین از رژیمی کە او هم عمیقا از مجاهدین متنفر بود. التقاطی از خاطرە اول با فیلم، دوبارە مرا بە سالهائی برد کە ارادە، نفرت و خشونت خصوصیات بیشتر آن نیروهائی بود کە خود را در صحنە سیاسی دهە شصت می یافتند. نفرتی کە بشکل اسلحە و بشیوە مسلحانە بروز می کرد و تا ورای مرزهای حذف فیزیکی طرفین می رفت. نفرتی کە تنها در فکر کشتن، انتقام و پیروزی بود.

ماجرای دوم بە دائیم برمی گردد. اواخر تابستان سال ٦٣ بود کە بە منطقەای بە اسم 'خێڵە رەش' در منطقە مرزی بانە با عراق رفتیم و در آنجا من توانستم دائیم را برای آخرین بار با دستە بزرگی از نیروهای مجاهدین ببینم. دیداری بعد از سە سال. منطقە تحت کنترل نیروهای حزب دمکرات بود و تنها منطقە آزاد در نوار مرزی محسوب می شد. شوق دیدار و سخنان ناگفتە سالیان سال، چنان بر روی هم تلنبار شدەبودند کە مجبور شدیم آن شب تا ساعت سە نصف شب، بر روی تپەای جنگلی در سکوت شب کە آمیختە بە کمین نیروهای نظامی احزاب و خطر حملە رژیم بود، بنشینیم و سخن بگوئیم و طبق معمول بحث بر سر سیاست، وضعیت کشور و کردستان بود. و من باز دوبارە یک جوان سیاسی مذهبی را تجربە کردم کە چنان از سر شور و شوق سخن می گفت و چنان خوش بینانە بە دنیا، آیندە و مبارزە خود می نگریست کە من از شدت غلظت رمانتیسم انقلابی او دلم بدرد می آمد، و در تە دلم دنیائی را نفرت کردم، علیرغم سن کوچکتر من نسبت بە او، می دانستم آرزوهایش را بدست باد می دهد؛ کە داد. و نە تنها آرزوهای او، کە آرزوهای من هم، ...  ما هم را! اگرچە رمانتیسم من آغشتە بە اسلحە نبود و حتی آن شب، در دل سیاهی، بحث سنگین و بشدت متضادی هم میان ما بر سر مبارزە مسلحانە درگرفت.

فیلم 'ماجرای نیمروز' مرا بیاد دائیم انداخت. خاطرە او و بویژە خاطرە آن شب مرزی را دوبارە در درون و در ذهن من بشدت زندە کرد. و حال از ورای سالهای بیشمار، فرصت دوبارە دست دادە بود کە دوبارە و این بار البتە با کولەباری از جنس تجاربی دیگر، بە دیدن دوبارە آن سالها در خاطرەهایم بنشینم. و نشستم.

و در این نشستن دیدم کە با دیدن فیلم 'ماجرای نیمروز'، دو احساس متضاد در من زندە شدند. احساس اول احساس تاسف از نگرشی است کە کماکان در کشور مسلط است، قدرت سیاسی را در دست دارد و زیر نفوذ آن، فیلم‌هائی این چنین ساختە می شوند. و احساس دوم، احساس سپاس از سازندگان فیلم کە مرا دوبارە بە آن سالها بردند و این امکان را بە من دادند کە بتوانم دوبارە در همان شور و حال، بە دیدن دهە شصت بنشینم.  

و شاید این از قدرت هنر باشد در قالب اهدای یک فیلم، هرچند فیلمی از بدترین و بی کیفیت ترین نوع آن،... فیلمی بشدت ایدئولوژیک با هدف حقانیت بخشیدن بە استمرار دیکتاتوری در میهنم.

افزودن نظر جدید