رای دادگاه!

صدایم زدند: عفت ماهباز.

مرا با چادر سیاه و چشم بند سیاه که تنها لب و قسمتی از بینی ام دیده می شد، از راهروی تاریک، به داخل یک اتاق کوچک بردند.
صدایی با تحکم گفت: «چشم بندت رو بالا بزن و بنشین.»
صندلی کنارم بود. نشستم. دور اتاق را نگاه کردم. پنج نفر در اتاق بودند. قبل از همه مجتبی حلوایی را با کابلی که در دستش بود دیدم. بعد حسینعلی نیری (رئیس حکام شرع اوین)، مرتضی اشراقی (دادستان انقلاب) و رئیسی (معاون دادستان)، سرلک و مصطفی پورمحمدی (دستیار مجتبی حلوایی، نماینده اطلاعات) را دیدم. آن ها دور تا دور اتاق نشسته بودند.(1)
یکی از آن ها پرسید: نام؟
- عفت ماهباز.
- نام پدر؟
- سید عیسی.
- مسلمان هستی؟
- پدر و مادرم مسلمانند.
- اتهام؟
- فداییان خلق ایران اکثریت 
- سازمانت را قبول داری؟ 
- بله.
- نماز می خوانی؟ 
- نه 
در آن لحظه، محکم و با اعتماد به نفس، بی ترس و تردید حرف می زدم و دلم گواهی بدی نمی داد.
حسینعلی نیری (خطاب به مجتبی حلوایی) گفت: «برادر؛ ببرینش و در هر وعده نماز شلاقش بزنین تا آدم بشه.»
گفتم: «در اعتراض به عمل شما از همین حالا اعلام اعتصاب غذای خشک می کنم.»
نگاه شان تیز و پر تنفر بود. یا شاید نگاه عاقل اندر سفیه! بیرون آمدم. چشم بند بر چشم داشتم و لبخندی بر لب.
سهیلا هم چون من به دادگاه رفت و آمد کنارم نشست به من چسبیده بود. داشتیم پچ پچ می کردیم که دادگاه چگونه گذشت. مردی آمد کنارم. آهسته در گوشم گفت: «به خودتون رحم کنین. به اون چه می گن عمل کنین. همه تون رو می کشن. به پدر و مادرتون رحم کنین!»
شنیدن این حرف در آن فضا، از دهان زندانبان و یا ماموری در گذر، عجیب و غریب بود. آیا واقعا کسی هم می توانست در آن کشتارگاه دلسوز ما باشد یا برای پدر و مادرهای ما دل به سوزاند و یا از سر احساس مسئولیت حرفی بزند؟! در آن لحظات تردید نداشتم که او از خودشان است و قصد دارد روحیه ما را خراب کند تا بیش تر به ترسیم و زودتر تسلیم شویم اما چرا او در حین ادای این جملات آنقدرعجله داشت؟ انگار می خواست دیگران او را نبینند. بعد از آزادی دانستم در آن قتلگاه هنوز هواداران آیت اله منتظری حضور داشتند.
زندانبانان چهار هفته پس از اجرای شکنجه حد نماز، به جرم نماز نخواندن که در اصل برای له و لورده کردن روحیه زندانیان بود، از وی انزجارنامه می خواستند. بسیاری از زندانیان زیر این بار نرفتند. عده ای روح و روانشان بسیار آسیب دید. طوری که هنوز بعد از گذشت سال ها بار آن درد را با خود حمل می کنند. چند نفر از زندانیان در همان زمان اقدام به خودکشی کردند. فریبا، زن جوان و پرشور توده ای، رگ گردن خود را زد. چند ماهی بود حبسش تمام شده و در انتظار آزادی بود. پس از این که رگ گردنش را برید، او را به بهداری زندان بردند و معالجه اش کردند و با جراحتی عمیق خیلی سریع برش گرداندند تا دوباره او را شلاق نماز بزنند.

منبع عکس: سایت همنشین بهار

سهیلا درویش کهن از فدائیان خلق اکثریت، در زیر شکنجه نماز کشته شد. و به روایت زندانبانان خودکشی کرد. هنوز بعد از گذشت نزدیک 20 سال از آن ماجرا، تعدادی از زندانیان سیاسی سابق با شنیدن صدای اذان و قرآن همه وجودشان به درد می نشیند. گویی دوباره شکنجه می شوند. به همین دلیل از صدای نوحه آهنگران و هر آن چه در آن روزها برای شکنجه نماز به کار می بردند می گریزند. آن هایی که علیرغم میل شان پس از اجرای مخوف حد مجبور به نماز خواندن شدند هنوز لب به سخن نگشوده اند. شاید احساس شرمندگی می کنند. در صورتی که آن هایی باید شرم کنند که تمام تلاش شان را برای درهم شکستن آن انسان های آرمانگرا کردند.

بازگشت به بند 
اواخر مهر ماه بود که ما را برای بردن به بند صدا کردند، اما بازگشت به آن جا برایم سخت و دشوار بود. با این که از انفرادی متنفر بودم، دلم می خواست همان جا بمانم. برای رفتن عجله ای نداشتم. انگار زمین زیر پایم کش آمده بود. اصلا خوشحال نبودم. به در بند رسیدم، ضربان قلبم شدید شده بود. سرشار از احساس تلخی و شکست بودم. با غصه بسیار، همراه با دیگر بچه ها وارد بند شدم. همه از دیدنمان خوشحال شدند. بچه های کمون ما به استقبال مان آمدند و گرم ما را در آغوش گرفتند. تلخ و سرد خندیدم و دیگران را در آغوش کشیدم.
اولین بار بود که طعم شکست را در زندگی ام می چشیدم. احساس شرمنده گی می کردم. چرا؟ آیا به کسی بدهکار بودم؟ آیا من با آن کارم به کسی آسیب رسانده بودم؟ آیا به کسی خیانت کرده بودم؟ در درونم به دنبال چه می گشتم؟ آیا می خواستم قهرمان باشم که نبودم؟ فکر کردم شاید این شکست چشم هایم را به روی واقعیت های روزگار زندگی در زندان بیش تر باز کند. شاید درسی برای من باشد که این قدر سر به هوا و شعارگو نباشم.
و این گونه بود... آن شکست باعث شد پایم روی زمین قرار بگیرد تا به دیگرانی که شکستند انسانی تر فکر کنم. نه به کسی بدهکار بودم، نه از کسی شرمنده! ولی چرا، از خود شرمنده بودم؟ آیا جز این بود که من هم از پوست و استخوان بودم و توانم در همان حد بود و نه بیشتر تر؟ اما آیا من باید احساس شرمندگی می کردم یا آن هایی که مرا به بند کشیدند و به شلاق بستند؟
از وضعیت دیگر زندانیانی که از گروه توده و اکثریت بودند و محکوم به شلاق شده بودند کم و بیش خبردار بودم. لیلا از گروه رزمندگان هم نوشته بود که نماز می خواند. شلاق گروه آخر را هم بعد از چند روز قطع کرده بودند. بعضی نوشته بودند که نماز می خوانند، بی آن که بخوانند. مهتاب و نادین که هر دو توده ای بودند، 22 روز شلاق و اعتصاب غذای خشک را تحمل کرده بودند. این پیروزی برای همه زندانیان بود.
همه کسانی که از سالن سه برای حد نماز برده بودند از بچه های حزب توده ایران و اکثریت بودند، به جز لیلا که به تازگی به بند ما منتقل شده بود. لیلا هم چون من بشدت در هم شکسته و غمگین بود. او را بهتر از هر کسی می فهمیدم، اما افسوس دیواری میان ما حائل بود که نمی توانستم به او نزدیک شوم. شاید او هم اولین بار بود که طعم شکست را در زندان می چشید! بچه ها بلند بلند ماجرا را تعریف کردند و من نیز سرشکسته، غمگین و گریان ماجرای خویش را گفتم. سپس ماجرای بازجویی و انزجار ندادن را هم تعریف کردم. زهره مثل مادری که دخترش در کنکور دانشگاه رد شده، بسیار پکر و ناراحت بود. به من گفت که باید به بچه های بند حقایق را گفت و چنین کرد. پرسید: «نماز خوندی؟» گفتم: «نه». خیلی سریع همه بند خبردار شدند. برای من چقدر دشوار بود و کسی نبود که در آن لحظات به دلداری ام بنشیند. چقدر دلم می خواست کسی مرا می فهمید. کی به من می گفت تو خطایی نکردی. تو خیانت نکرده ای.
اما من نوشته بودم نماز می خوانم. در تنهایی راه می رفتم و در ذهنم برای خودم دادگاهی تشکیل داده بودم. راه می رفتم و در تنهایی خویش گریه می کردم. در آن میان شاید کسی مرا درک نمی کرد. کسی هم به سراغم نیامد که مرا از آن غصه برهاند و من عهد کردم این شکست را جبران کنم. آیا به راستی می خواستم قهرمان باشم. آیا آن هایی که مرا در این غم و درد تنها گذاشتند دنبال قهرمان نبودند؟ من رد شده بودم و تنهایی و درد شانه هایم را خم کرده بود. در نامه ای برای شاپور از این درد نوشتم. در حالی که می دانستم او زنده نیست. 

در جست و جوی سهیلا 

وقتی به بند باز گشتم اولین حرفی که زدم این بود: «از سهیلا خبر دارین؟» زهره با نگرانی پرسید: «مگه با شما نبود؟» ماجرای سهیلا را گفتم و هم چنین نگرانی ام را که احتمال دارد زیر شلاق از دست رفته باشد. گفتم که از نگهبان یوسفی پرسیدم و عکس العمل او شک مرا بیش تر کرده! همه نگران شدند.
به اتاق 113 باز گشتم. از 19 نفر مجاهدی که در آن اتاق با من بودند کسی زنده نمانده بود. همه را اعدام کرده بودند. از دو نفری که در مدت کوتاهی به جمع ما پیوسته بودند، یکی آزاده از نیروهای خط سه بود که از شدت فشار عصبی و فضای غم گرفته بند، شب ها به زور قرص آرام بخش به خواب می رفت. سیما از نیروهای حزب توده ایران هم با پریشانی منتظر خبری از همسرش بود که آیا اعدام شده؟ او را در سال 1367 اعدام کردند، آن ها دو بچه داشتند.
از در و دیوار اتاق غم می بارید. دیوارها دیگر رنگ شان سفید به نظر نمی رسید. انگار به خون مجاهدین آغشته شده بود که روزی صدای خنده های شان سقف اتاق را می لرزاند.
کل فضای سالن سه آموزشگاه، آکنده از اندوه شده بود. اتاق ها خالی از عزیزانی شده بود که تا چندی پیش در کنارمان زندگی می کردند: مهناز سیفی، فضیلت علامه، پری، مریم غفورزاده، رفعت خلدی، عزت، ملیحه، فروزان عیدی، شورانگیز و مهری کریمی، منیر رجوی، هما، مهین، فریده، عفت اسکندری، مهین قربانی و... همه جا بوی مرگ گرفته بود. زندانیان افسرده و در خود فرو رفته بودند. خیلی از افراد به زور قرص، به خواب می رفتند. گاه نیمه شب ها با صدای ناله های شان از خواب می پریدم و به نوازش شان می نشستم در حالی که خود نیز محتاج نوازش بودم.
بعد از چند روز با خبر شدیم که در هفته دوم شلاق نماز، بنفشه، کشتگری سابق، خودکشی کرده است. او از این و آن قرص جمع آوری کرده و یک شب همه آن ها را خورده بود. صبح بچه ها متوجه می شوند و او را به بهداری می برند. خوشبختانه تعداد قرص هایی که خورده بوده کم بود و آسیبی به او نرسانده بود. بعضی ها می گفتند در اعتراض به حد نماز چنین کرده ولی همه می دانستند که چنین نیست و برای همه هم قابل درک بود چرا. آیا دلیل آن همان چیزی نبود که ذهن مرا نیز متوجه خودکشی کرده بود؟ از زیر شلاق بودن آزار می دیدم. دلم می خواست اعدام می شدم و آن طور ذره ذره زجر نمی کشیدم.
تعدادی از زندانیان هم می گفتند که رهبر چپ های انقلابی نامه انزجار بنفشه از گروه خود را نپذیرفته است. اما بعید به نظر می رسید که این روایت صحیح باشد. چرا که چند سالی از زمانی که او آن متن چند صفحه ای را خطاب به آن ها نوشته بود می گذشت و مدت ها دور سفره آن ها نشسته بود.
بنفشه خوشبختانه زنده ماند و به زندگی ادامه داد و تا آخر هم چپ انقلابی باقی ماند! 
بعد از فاجعه خونین تابستان سال 1367، فریده هم روانی شد. او از گروه فدائیان 16 آذر یا اصطلاحا از گروه کشتگری ها بود. سال 1366 بود که فریده را به بند سه سالن سه آموزشگاه آورده بودند. ظاهری بسیار مرتب و شیک داشت. او در یک خانواده مرفه و با فرهنگ زندگی کرده و تا مقطع فوق لیسانس درس خوانده بود. روحیه اش بسیار شاد و رفتارش با بسیاری از بچه های زندان متفاوت بود. بعد از تابستان سال 1367 روحیه فریده درهم شکسته شده و کاملا تغییر کرده بود. با خود بلند بلند حرف می زد و وضعیتی کاملا به هم ریخته داشت. او در وعده های نماز پشت پرده اتاق می رفت و در آن جا نماز می خواند. آن هم بدون این که فشار مستقیمی در این زمینه به او وارد شده باشد. همه بچه های بند با فریده با هم دردی برخورد می کردند. فریده از جمله کسانی بود که در اواخر سال 1367 آزاد شد.
خبرهای پر درد تازه ای می رسید از این که خیلی از مردها را اعدام کرده اند. زندانیان مرد گوهردشت همه نماز می خوانند، سبیل شان را زده اند و همه انزجار داده اند.
80 درصد از هواداران اکثریت را در اوین اعدام کرده بودند. باور این حرف ها مشکل بود و نگرانی آور. طبعتا به شاپور فکر می کردم: آیا او استقامت کرده بود؟ آیا توانسته بود آن گونه که می خواست سربلند باشد؟ اگر همسرم انزجار داده باشد چه؟ 
به راستی آیا او را قهرمان می خواستم؟ آیا اگر او- احیانا- انزجار می داد، دیگر دوستش نمی داشتم؟ آیا ملاک عشق من به او، انزجار دادن یا ندادنش بود؟ آیا اگر او چون من زیر شکنجه می نوشت نماز می خوانم، در احساس من به او تغییری به وجود می آمد؟ بسیار نگران سرنوشت او بودم. وحشتناک این بود که من نگران زنده بودنش بودم. چون در آن صورت، شاپور چون من سرشکسته و غمگین می شد. برای خودش او را غمگین نمی خواستم. امروز اما از خود می پرسم آیا من خودخواه نبودم؟*
فردین و مادر خجسته، هفت سین را زیر تلویزیون راهروی سالن سه آموزشگاه چیده بودند. بند سه دیگر آن بند سابق نبود. روح نداشت و غم و اندوه جای خالی هم بندی های از دست رفته را پر کرده بود. بند شده بود گورستان. دور هفت سین بودیم اما انگار برای عزاداری از دست رفته ها جمع شده ایم. گویی زندگی تمام شده بود. همه می خواستند عید را از خود دور کنند. زهره از اتاق بیرون آمد و رفت ته راهرو، نزدیک هفت سین و زیر تلویزیون نشست. آرام و بی صدا. مثل بقیه. مادر خجسته آمد حرفی بزند اما بغض زهره ناگهان ترکید. زد زیر گریه. ضجه می زد مثل مادر فرزند مرده. دیگران هم پا به پای او شروع به گریستن کردند. زهره را در آغوش می گرفتیم و دلداری اش می دادیم، اما خودمان دست کمی از او نداشتیم؟ چه کسی می توانست ما را دلداری دهد؟ این فردین تکیده و رنجور بود که بین ما می چرخید. دستی برسر این زندانی، بوسه ای به چشمان نمناک آن زندانی. او نمی دانست با کی حرف بزند و چه به گوید. هر یک در درون تنهای خود خزیده بودیم. تلویزیون آغاز سال نو را اعلام کرد. فردین در این میان با مادر بهایی ها بلند بلند حرف می زد تا با شادی، درد و غصه را کنار بزند. جای خالی پروین، مهین، رفعت، مهین، مهناز، فضیلت، هما، مریم، عفت، شورانگیز، مهری، فروزان، پری، مریم، فریده و سهیلا در همه جا به چشم می خورد. بیش از چهل نفر از بند ما کشته شده بودند. شانه هامان بار سنگینی را با خود حمل می کرد. ما بچه های کمون حزب توده ایران و اکثریت- هم دیگر را در آغوش گرفتیم. گریه بی امان ما مجال شادی نمی داد. آن عید نوروز دیوارهای فاصله را بلندتر از هر وقت دیگر در برابرمان جلوه داد. آن سال که همسران مان اعدام شدند، هیچ کدام از چپ های انقلابی به تسلای مان نیامدند. شاید حق مان می دانستند. برخی از آن ها می گفتند: «به آن ها (توده ای ها و اکثریتی ها) نباید تسلیت گفت» آن ها اعتقاد داشتند بهتر است آن ها به برند و تواب شوند تا سر موضع زندگی کنند. عید تنها و غمباری بود. شاید آن ها نیز در درون خود تنها بودند.
عید شد. بهاران خجسته شد. بی آن که ما خجسته باشیم. بهار آمده بود، بی آن که ما به استقبالش رفته باشیم. خجسته شده بود، بدون آن که ما بخواهیم. بعد از گذشت سال ها، هنوز هر سال هنگام عید نوروز، خاطره آن روز را به خاطر می آورم و اندوه تنهایی تکرار می شود.
بچه هایی را که در آن شب هولناک به گوهر دشت برده بودند، بازگرداندند. آن ها تعریف کردند که نیمه شب آن ها را از خواب بیدار می کنند و برایشان فضای اعدام را باز سازی می کنند. آن ها تا چند روز گمان می کردند که دیگر باز نخواهند گشت.


اعدام فردین 
در ششمین روز عید سال 1368 فردین را صدا کردند. بچه های کمون ما همه به سمت اطاقش آمدند. غم و غصه و درد در چهره ها پیدا بود. چشم های فردین غمگین بود، اما می خندید. گفت: «ای وای بچه ها! من از روی شما خجالت می کشم که این طور مجبورین هر بار با من خداحافظی کنین...» دلم می خواست و یا همه دلشان می خواست کاری کنند تا شاید مانع رفتن او شوند. هنوز تصویرش را به خوبی در ذهنم دارم؛ آن تن نحیف، آن موها که بسیار زود سپید شده بودند، آن چشم های پرمهر و غمگین. دل فردین از مهر سرشار بود. به همه زندانیان و به همه مردم محبت داشت. آیا در زندگی اش، هیچ گاه به کسی آزاری رسانده بود؟ گمان نمی کنم. او می رفت تا به خاطر عقیده اش کشته شود! عقیده اش که به خاطرش آن همه شکنجه شده بود. روی پاهایش پر از جای زخم شلاق بود.
در آغوشم کشید. خندید و در گوشم گفت: «به شاپور شکایتت رو نمی کنم. می گم که دختر خوبی بودی.» رفت و دیگر هرگز برنگشت.


گالیندوپل
اواخر سال 1368 دو باره گفتند: «با کلیه وسایل.» این بار جا به جایی به یک اتاق دیگر نبود. ما را از بند چهار به بند دیگری بردند، اما گفتند دو باره به همین بند باز می گردیم. از ما خواستند وسایل عمومی و یا هر چیز اضافی دیگر را در وسط اتاق بگذاریم. گفتند: «می خواهند بند را تعمیر کنند. شما را بر می گردانیم به همین جا.»
تعمیر بند کمی عجیب بود. بی هیچ حرفی به بند دیگری منتقل شدیم.
یک هفته بعد دوباره به بند چهار باز گشتیم. بوی تند رنگ از همه جا به مشام می رسید. پس از بررسی معلوم شد دیواری جلوی بند چهار کشیده شده است که ما را از بند یک و دو جدا می کند. در واقع اگر کسی وارد زندان قدیمی 216 می شد، متوجه نمی شد بند دیگری هم وجود دارد. تنها با بند دو که بند تواب ها و بند یک که زندانیان عادی در آن به سر می بردند روبه رو می شد. به این ترتیب ما ظاهرا از خاطره زندان حذف می شدیم.
صحبت از آمدن نماینده حقوق بشر، گالیندویل بود. بچه های کمون ما خوشحال بودند. می خواستیم اگر کسی به بازدید آمد، حرف های مان را بزنیم. آمدن نماینده ای از سوی سازمان ملل موجب خوشحالی مان شده بود. یعنی شانس آزاد شدن و زنده ماندن مان بیش تر می شد. آن ور مرزی ها بی شک چون همیشه قبول نداشتند که حرفی بزنند، اما طبیعتا همه یک دست فکر نمی کردند.
ما تصمیم داشتیم تنها با نماینده حقوق بشر سازمان ملل حرف بزنیم. با توجه به این که هر کدام از ما می توانستیم انگلیسی را دست و پا شکسته یا برخی حتی به خوبی صحبت کنیم تصمیم گرفتیم به خواهیم که این دیدار بدون مترجم باشد. با هم مرور کردیم که چه به گوییم و چه نگوییم. زندانیانی که اثر شکنجه روی تن شان نمانده بود به شوخی و خنده می گفتند برای گالیندویل تعریف می کنیم که چشم ها آبی بوده و الان سیاه شده. موی سرمان صاف بوده، حالا فرفری اش کرده اند. قدمان بلند بوده و حالا کوتاه شده. با این شوخی ها، بلند بلند می خندیدیم. 
روزی طرف های ظهر بود که دکتر مینو، همسر انوشیروان لطفی را صدا زدند. از بند یک هم شنیدیم فرزانه عمویی را که از مدتی قبل در آن جا بود صدا کرده اند. این ها می روند و از صبح تا غروب، در اتاقی می نشینند و باز می گردند؛ بی آن که کسی را دیده باشند. بعدها شنیدیم نماینده سازمان ملل را برای بازدید به بند یک و دو برده اند و زندانیان آن جا هم خوش و خندان و سالم به او گفته اند همه چیز خوب است، مشکلی نداریم و همه استانداردهای دنیا در زندان جمهوری اسلامی رعایت می شود. دو نفر را هم با ظاهر خوب و آراسته، به جای دکتر مینو و فرزانه عمویی با گالیندوپل معرفی می کنند.
در بیرون، خانواده های ما، آن هایی که آگاهی بیش تر داشتند تلاش می کنند صدای شان را به گوش نماینده سازمان ملل برسانند، اما موفق نمی شوند. در همان زمان در روزنامه کیهان و اطلاعات نوشتند که گالیندوپل به سراغ ملی- مذهبی ها می رود، از جمله به پرونده دکتر سامی رسیدگی می کند. دکتر سامی سال 1367، بعد از قتل عام ها به طرز وحشینانه ای کشته شده بود. در روزنامه های آن زمان درج شد که او به دست یک قاتل عادی کشته شده است. مردی را هم به عنوان قاتل دکتر سامی معرفی کردند و مدتی بعد گفتند قاتل خودکشی کرده است.
در آن زمان گالیندوپل با چند نفر از ملی- مذهبی ها که در مقطع سال 1367 درزندان بودند و هم چنین افرادی از نهضت آزادی و ملی مذهبی ها ملاقات می کند.
 
من بعد از آزادی از زندان، در سال 1944 (1373) با گالیندوپل نماینده حقوق بشر سازمان ملل در ژنو دیدار کردم و آن چه را در زندان دیده و شنیده بودم برایش بازگو کردم. از جمله بر دیدار گالیندوپل از زندان اوین و دیدارش با مینو و فرزانه عمویی ساختگی تاکید کردم و حقیقت ماجرا را برایش توضیح دادم. همچنین از چگونگی کشیدن دیوار در جلوی بند چهار، گورهای دست جمعی در خاوران و کشتار گسترده زندانیان در سال 1367 برایش گفتم .

--------------------------

* بيست و دو سال پيش ۵ مرداد ۱۳۶۷. يازده شب بود. ساعت سکوت اجباری زندانيان. در راهروی بند عمومی در آموزشگاه اوين بوديم. برخی آماده خواب در رختخواب شان. من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم صدای شعار پاسداران با مارشی غريب سکوت شب را دريد. بنديان هريک در جايشان نيم خيز شدند. پريده رنگ به ديوار تکيه دادم. تک تيرها و سپس رگبار. پايان زندگی همسرم عليرضا اسکندری (شاپور) و صدها تن ديگر در آن شب. از متن "کتاب خاطرات فراموشم مکن "

افزودن نظر جدید