دو دهه ملاقات خانوادگی*

از خرداد 60 تا شهریور 67، شکنجه و کشتار در کمیته مشترک، اوین، قزل حصار و گوهردهشت و دیگر زندان های ایران بیداد می کرد. اما اوین چیزی فراتر از یک زندان بود. دولت اسلامی برای آنکه سرکوب و ابعاد آنرا برای مردم و به ویژه مخالفان و منتقدان خود "ملموس" و "قابل فهم" نماید، نیاز داشت که نمادهائی را برای آن بسازد. اوین یکی از این نمادها و به جرات میتوان گفت، مهمترین نماد "سیاست خشونت" در جمهوری اسلامی بود..

برای آنکه "شهر اشوب" (عبارتی از سعید حجاریان، از مهمترین مسئولین امنیتی آن سالها) پس از خرداد 60 را جمع و جور کنند، لازم بود خشونت و بیرحمی سازمان‌يافته و گسترده در زندان‌ها جریان داشته باشد؛ اما مهمتر این بود که وحشت از بی‌رحمی جمهوری اسلامی با مخالفانش بر تمام ایران سایه بیاندازد. بنا بود زندان سیاسی در جمهوری اسلامی به نماد "اشداء من الکفار" تبدیل شود و برای این‌کار چه کسانی بهتر از اسدالله لاجوردی و هم پالکی هایش می‌توانستند باشند؟ نه تنها به آنان اختیار تام داده شد که زندانیان بی پناه را بدرند، بلکه این بی رحمی و خشونت افسار گسیخته تشویق و در رسانه‌ها با بی شرمی در منظر عمومی قرار می دادند.

زمانی که لاجوردی با افتخار می‌گفت که بسیاری از زندانیان وقتی ازسرازیری اوین رد می شوند "توبه" می کنند، وضعیت را به درستی توضیح نداده بود. او از چنان تیز هوشی ای برخوردار نبود که دریابد، سیاست گذاران جمهوری اسلامی و مهمترین مسئولین امنیتی آن سالها دست او را باز گذاشته اند تا سایه وحشت در سراسر این "مرز پرگهر" پراکنده شود، و آوازه بی‌رحمی‌های اوین، بسیاری را پیش از بازداشت به "توبه" وادار کند. سیاستگذاران و مجریان اصلی آن در مجلس، حزب جمهوری اسلامی، نخست وزیری و اطلاعات سپاه می دانستند که برای به اجرا گذاشتن سیاست خشونت، به انسان‌های بی‌رحمی نظیر لاجوردی نیاز دارند و وقتی دیگر لاجوردی را نیاز نداشته باشند، دست او را از "اوین" کوتاه خواهند کرد.

اوین در زبان مردم نیز نقش خود را بر اساس نیاز حاکمان بازی می کرد و می کند: "با این کارهات سر از اوین در می آوری" یا "اخر گذارت به اوین می افتد" و بسیاری عبارت‌های مشابه، که نشان می دهد که "زندان اوین" از یک اسم خاص به یک اسم عام برای خشونت و بیرحمی دولتی، زندان و شکنجه تبدیل  شده است.

*************

چند روزی به عید نوروز سال 63 پس از حدود دویست روز بازداشت تحت شکنجه در بند 3000 اوین (کمیته مشترک ضد خرابکاری) به اوین منتقل و سه روز اول را در بند 209، بندی که شعبه‌های بازجوئی، بساط شکنجه و سلول های انفرادی قدیمی قرار داشتند، نگاه داشته شدم. سپس به بند یک آموزشگاه منتقل شدم (این اسم ها چه مناسب انتخاب شده اند، شاید بتوان مدعی شد که سیستم آموزشی ایده آل جمهوری اسلامی برای اولین بار در اوین و دیگر زندان ها پیاده و سپس به همه جامعه بسط داده شد).

اولین ملاقاتم پس از بازداشت در شهریور 62، در اوایل سال 63 بود، سالن ملاقات کوچک اوین را از سال‌های پیش از انقلاب به خوبی به یاد داشتم، اما سالن ملاقات جدید الاحداث، تعداد زیادی تلفن داشت، که می‌باید، امکان ملاقات دو هفته یکبار چندین هزار زندانی را فراهم آورد. کاملا واضح بود که زندان اوین با "تلاش مجدانه" مسئولین، توسعه ای باورنکردنی یافته بود. از سال 1360 پارکینگ لونا پارک را، احتمالا برای ممانعت از ازدحام و حضور خانواده ها در مقابل در زندان، به محل تسلیم مدارک برای ملاقات و برای اعلام خبرهای شوم انتخاب کرده بودند. 

پس از چند ماهی به بند سه آموزشگاه منتقل و در اوایل آذر همان سال، بدون آنکه اتهام مشخصی داشته و به دادگاه رفته باشم، و پس از انجام مصاحبه ای کوتاه در حسینیه اوین، که در آن زمان شرط آزادی از اوین بود، آزاد شدم. (شرح بازداشت و چگونگی آزادیم را در جائی دیگر نوشته ام)

اما با آزادیم، رابطه من و خانواده ام نیز همانند بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی با "اوین"، یا همان سیستم سرکوب دولتی، تداوم یافت. تا سال 64 که هنوز محمود، محسن و محمد علی در زندان اوین نگاهداشته می شدند، هر دو هفته یکبار به همراه پدر و مادرم به اوین می رفتم و چون سنم زیر سی سال بود و تنها سالی یک بار مجاز به ملاقات عزیزانم بودم، باید در لونا پارک منتظر پدر و مادرم می ماندم.

آن ساعت‌های تنهائی در لونا پارک بسیار دشوار بود؛ درآن ساعات تنهائی، به این نکته فکر می کردم که برخلاف زمان شاه، کسی جسارت آنرا ندارد تا ما را تا پشت "دیوارهای اوین" همراهی کند. وحشت همه جامعه را فراگرفته است و ما مجبور هستیم که سرنوشت هراس انگیز عزیزانمان را در پشت در زندان‌ها و یا در کنج خانه هایمان، به تنهائی انتظار کشیم.

زمان به کندی می گذشت و پدر و مادرم پس از ساعتی، خسته و تحقیر شده باز می گشتند.

محسن در اردیبهشت 64، اعدام شد، بدون آنکه حتی فرصت خداحافظی آخر را به مادر و پدرم و به محسن داده باشند.

در اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد، برای ملاقات محسن به همراه مادر و پدرم به اوین رفته بودم. گفتند تنها پدرم می تواند برود. به شدت نگران شدیم. هر چند گمان نمی کردیم که محسن را اعدام کنند، اما وحشت اعدام تمام وجودمان را فرا گرفته بود. علاوه بر آن نگران بودیم که مبادا پدرم را تحت فشار بگذارند و آدرس منصوره را از او بخواهند. پس بلافاصله راهی شدم که برای احتیاط هم شده منصوره را از وضعیت آگاه کنم و بلافاصله به لوناپارک برگشتم. پس از ساعتها پدرم خسته و پیر شده بازگشت. چیزی به ما نگفت، به خانه برادر بزرگم رفتند، روز بعد بود که دانستم، خبر اعدام محسن را به او داده اند.

چندی بعد، محمود و محمد علی به زندان گوهردشت (در کرج) منتقل شدند. کمابیش رابطه من و خانواده با اوین برای چند سالی قطع شد. محمود و محمد علی، به احتمال زیاد و بنا بر شهادت هم بندیان اشان، در پنجم شهریور 67 در زندان گوهردشت اعدام شدند.

در اوایل سال 69، در پادگان قصر فیروزه دو به اجبار مشغول انجام دو سال سربازی بودم، از طرف حفاظت و اطلاعات پادگان به من اطلاع دادند که باید برای ادای توضیحاتی به اوین بروم. در آن سال چندین بار به اوین رفتم. پرسش‌ها در مورد گذشته و حال و چگونگی گذران زندگی و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی من بود. در انتها هم برایم روشن نشد که به چه دلیل مرا دوباره احضار کرده بودند.

از آن سال دیگر به داخل زندان اوین نرفتم. اما این رابطه شوم، تداوم یافت. در اوایل دهه هفتاد، یکی دوبار مادرم را احضار کردند و این زن زخم دیده را باز هم بیشتر آزار دادند. در همان ایام گذر دیگر اعضای خانواده به اوین افتاد.

آخرین بار هم همین چند سال قبل بود. منصوره را در اسفند 88 بازداشت کردند. به طور مرتب به اوین زنگ می زدم، بند 209 را می خواستم و اصرار می کردم که می خواهم با منصوره صحبت کنم. یکی دوبار کسی که تلفن را برمی داشت، با اصرار من مبنی بر اینکه من ساکن کانادا هستم و حق من است که بتوانم از این راه دور لااقل برای چند دقیقه ای هم که شده با خواهرم صحبت کنم، رفت و از کس دیگری در این‌مورد پرس و جو کرد. اما در هر بار جواب منفی بود، امکان تماس تلفنی وجود نداشت.

-----------------

* این نوشته بخشی از مطلبی با همین عنوان به قلم جعفر بهکیش که نخستین بار در ماه اکتبر 2015 در وبلاگ نویسنده انتشار یافت.

منبع: 
منبع: وبلاگ نويسنده

افزودن نظر جدید