...گلوی سحر را می شکافند

 ماه می تابد که شبِ کوه

ظلمت دیر پا یش را

دوام آورد

صخره گنگ،

 در این شب دلواپسی

سخت آرمیده تنها_

 

هنوز آخرین پرواز عقابِ پیر

سایه غرورش را بر چشمان زمین

فرو می نشاند

آنانی که دل،

بر صخره های فرازمند دادند

می دانند که صدای گلوله های

صبحگاهی،

گلوی سحر را می شکافند

و خون سرخ،

در رگهای زمین _

نطفه انجماد نان را

در گذرگاه‏های هراس

می بندد

 

آستانه خانه هایی

تا غروبِ  شب

انتظار می کشند

کسانی در راه مانده اند

و کولبرانی که جسد بی جانشان را

از صخره ها به سوی کومه ها

می برند

و در آن پایین تر ها

ناله های درد و فراقِ

کودکان _

ضجه های زنان بیوه

به دامنه های دلواپسی

راه میابد

 

نگاهم بر این زمین

بر این خاک

و بر این درد،

هماره،

به سالهای دور پرواز می کند

 

این کومه ها،

نگاهشان را از پشت کوهها

بر شانه های مردانشان دوخته اند

 

کسی در راه است

اما بوی باروت در هوا،

می پیچد در دامنه ها

و نفیر گلوله ها

بی مهابا

قلبی را می شکافد

 

و زمین آغوش گرمش را

به روی کولبری

آرام می گشاید

بخش: 

افزودن نظر جدید