اضطراب کدام روزهای نیامده

 

ببین با این همه راه طولانی

با کوله باری از کلمه ها

بعد از آن سالهای طوفانی،

آذرخش در آسمان تیره درخشید

باران هم آمد

اما حرفهای زیادی برای گفتن

هنوز هست،

که بهانه ای از حقیقتِ

آفتاب دارند

 

ما عادت داریم،

راه می رویم و حرف می زنیم

راه می رویم  و...

حرفها از سر و کول کلمه ها

بالا می روند،

تا آنانی که از پشتِ سر می ایند

بی قبیله به جهان گرازها

و کرگدن ها

پرتاب نشوند

 

 

من دیدم بعضی در سکوت،

به تاریکی که می رسند

دل شان می گیرد که امروز را

از دست دادند،

شاید فردا فرصتی پیش بیاید

که از شب نگویند

 

می بینی،

مردم این روزها

تنها مانده،

اضطراب روزهای نیامده را

 دارند

 

من خودم شنیدم

 می گفتند،

جنون شهر را برداشته

و خیلی ها از دست خود

فراریند _

مردم می ترسند گذرشان

 به شفاخانه ای

که روزی جنازه اش را تشیع کردند

و امیدشان را بریدند

باز گردند

چه تشیع جنازه با شکوهی.

 

بخش: 

افزودن نظر جدید