جادوی واژه ها

 جادوی واژه‌ها را ندانستند

این بی حُرمتان،

 حُرمت این واژه ها را

چشمه های زلال کوهساران

رشته های البرزِ شکیبِ سرفراز

می دانستند،

که به زبانِ آشنای قریب

به ما همواره آموختند،

از بَس که شعر را آوردیم

به کفِ خیابان

به قعرِ زندگی،

به آرامش شبنم

در شبِ تاریک خیال

برفها مقابل چشمان آفتاب هم

ذوب شدند در بادها،

 آنان گوشهای شان را با سُرب سنگین  -

صاف و ساده فرو بستند

و حًُرمت واژه ها را

در هزار توی تاریکی

حبس و ...

به زنجیر کشیدند.

 اشکها بر چشمان درختها خشکیدند

و شکوفه ها،

از پسِ زایش فصلها

به زردی ، سرد فرود آوردند

اشکها،

  بر چشمان درختها خشکیدند

حتی دلِ ابرهای سیاه هم

گرفت

اما کسی دلش به حالِ

واژه های زلالِ صافِ بی تکلف

همچون تابشِ بی دریغِ

 آفتاب نسوخت.

 رودها،

مقابل حضور زمستان هم

خشک شدند

که ما از دیروز بی دریغ -

حسرتِ فردای زمین را

فریاد زنیم

 آه نه،

دلم پوسید از ماندگاریِ

این فترتِ جانسوزِ عفریت،

از فصلهای تکراریِ بی حاصل،

من با یک جرعه از نمِ باران

باید سیراب شوم.

 

بخش: 

افزودن نظر جدید