بحث ملی نیازمند زبان ملی است!

بحث چیست و سیر آن کدام؟

اخیراً از طریق یک ایمیل دریافتی در جریان بحثی قرار گرفتم که میان دو دوست قدیمی فریدون احمدی و احمد پورمندی جریان یافته است. یک بحث قدیمی ولی به روز شده، نیز همراه با رویکردی تازه از سوی پورمندی و در همانحال متاسفانه آلوده به پلمیکی تیز و پر از طعنه میان آنان! زبانی که با زبان درخور برای مواجهه با موضوعی ملی هیچ قرابتی ندارد! من در اینجا بدون نقل مستقیم گفتار آنها، که از طریق فیس بووک شان قابل دسترس است، به مضمون این مباحثه کوتاه و تند می پردازم.

پورمندی طی مقاله اخیرش با عنوان "جبهه نجات ملی، ضرورتی درنگ ناپذیر!" بدرستی نوشته است که وضع خطیر کنونی کشور، راه حلی از نوع نجات ملی می طلبد و اقدام مشترک طیفی وسیع از مشروطه طلبان پادشاهی تا اصلاح طلبان اسلامی را در دستور روز می گذارد. او البته تدارک برای پاسخ دادن به چنین نیازی را چیزی بدیع جلوه می دهد و ضرورت آن را از یکسو ناشی از انباشت بحران‌ها در این لحظه از حیات کشور و از سوی دیگر نتیجه خطرات ناشی از حدت مناسبات جمهوری اسلامی و ائتلاف ترامپ - نتان یاهو – بن سلمان می داند. یعنی به زعم او چنین اتحادی دیروز لزومی نداشت مطرح بشود!

احمدی در واکنش به احمد می نویسد که از پیوستن او به رویکردی که وی و دوستانش از مدتها پیش آن را تعقیب می کنند خوشحال است ولی این گلایه را هم از او دارد که چرا در اعتراف به چنین دگر دیسی در خود ساکت مانده است؟! در ضمن این را هم به او تذکر می دهد که لازمه پیوستن به این ایده، دست برداشتن از دخیل بستن به اصلاح طلبان مردودی است! این شرط گذاری احمدی با احمد در واقع شرط قایل شدن برای  اصلاح طلبان حکومتی در پیوستن آنان به اتحاد برای دمکراسی و یا جبهه نجات ملی است! این شرط که، آنان اول اعلام کنند که دیگر خودشان نیستند!

پورمندی در جواب او به زبان طنزی نابجا، دو نکته می گوید: یکی نکته ای درست بدین معنی که ایده دعوت به اتحاد ملی و نجات ملی، در قباله انحصاری کسی نیست و امری است مشترک و ملی و هر جریانی هر زمان که خواست به آن بپیوندد فقط خرسندی مدافعان این ایده را موجب خواهد شد. اما نادرست اینکه، اصالت عمل در این زمینه را بگونه ضمنی با مختصات لحظه کنونی و ورود نوع خود به  صحنه گره می زند. بر همین اساس هم است که تلاش های پیشین در این زمینه را ارج نمی نهد و عملکرد کسی مانند فریدون را انحراف محض معرفی می کند. او به جای نقد  سازنده کارکرد وی در وجوه مثبت و منفی اش، شیوه نفی و کوبیدن مهر ابطال بر رویکرد او را در پیش می گیرد!

احمدی این بار در جواب به او دو موضوع اصلی را پیش می کشد و در حمله مطلق به پورمندی به دفاع مطلق از عملکرد خود می افتد! وی با طرح مضمونی این نکته درست که "جمهوری خواهی" برای عده ای وسیله ای بوده در گریز از درنگ بر ضرورت پروژه ملی دمکراسی و هنوز هم معتبر برای نه اندکی از آنان، بر این انگشت می گذارد که یک جمهوریخواه اما قاعدتاً آن اندازه باید اتکاء به نفس داشته باشد که از ورود در ائتلاف های سیاسی آن هم بر سر دمکراسی نهراسد. او بعد طرح این نکات درست اما بسیار ساده انگارانه به طرح این پرسش رو می آورد که مگر آقای رضا پهلوی به عنوان یک شهروند حق ورود در سیاست ندارد؟! معلوم است که دارد، اما احمدی با ساده کردن این موضوع، در واقع به مسئله بسیار گرهی رابطه پادشاهی با داعیه رهبری نمی پردازد و به این توجه نمی کند که عدم دخالت در امر حکومت توسط کسی در مقام و یا نماد شاه، نه صرفاً مسئله بعد جمهوری اسلامی که موضوع دوره گذار نیز هست و باور به تفکیک نهاد حکومت از نهاد دین، نه فرجام گذار که مسیر و متن خود گذار هم است! نکته دومی هم که فریدون احمدی در جواب پورمندی می آورد به کم و کیف رابطه تشکل متعلق به او با حمایت خارجی بر می گردد و در لحظه بحرانی و پر تنش کنونی فعلی نیز سیاسی ترین نکته در مسئله همین است و نه حضور و عدم حضور شاهزاده در سالن و یا پشت سالن! احمدی این را راست می گوید که تشکل آنها علیه جنگ موضع رسمی گرفته است ولی خود نیز می داند که سیاست لایه های درونی و پشت لایه هایی هم دارد که چشم را نباید و نتوان به سادگی بر آن بست! در سیاست، تنزه طلبی اگر درجا زدن است، متقابلاً  ساده نگری هم می تواند به نوبه خود جوری از جا خوردن ها را بار آورد!

پورمندی در پاسخ آخر خود به فریدون اما، از زبان عموماً تیز خود آن چنان فراتر می رود که باورش هم مشکل می شود. او گفتگو را به جایی می رساند که متاسفانه در ذهن خواننده فقط مسئله خصومت ورزی القاء می شود و بس! اعتراف می کنم که دستکم برای من یکی که هر دو این رفقا را از سالها قبل به رفاقت با هم می شناسم متاسفانه چنین  احساسی را ایجاد کرده است! حال آنکه از احمد مجرب که اکنون به درستی از ایده جبهه نجات ملی دفاع می کند انتظار می رود زبان جمع کنندگی بجای پراکندگی  بر گزیند و بجای دفع، روحیه جذب و جلب برانگیزد. پورمندی در این جوابیه آخرش که البته برخی نکات مضمونی بجایی را هم در آن مطرح می کند اما چون بگفته خودش نتوانسته "انفجار خشم را مهار کند" لذا با توسل به یک کلمه "متاسفم" در آخر نوشته، روش و زبان بسیار زیانباری در پیش گرفته که کمترین همخوانی با هدف اتحاد و نجات ملی ندارد.

امیدوارم این نقد من نسبت به مواضع و روش هر دو رفیق قدیمی ام، احمد و فریدون موجب هیچ رنجشی در آنها نشود و نیتم برای پاستوریزه کردن شیوه بحث و سالم نگهداشتن فضای مباحثه، از سوی آنها با صمیمیت درک شود.

ایده اتحاد ملی و سیر توام با مخاطرات آن

مردم ایران گذر از جمهوری اسلامی به دمکراسی سکولار پارلمانی را لازم دارند! این یک اصل است.

این گذر را باید بتوان عملی کرد که ممکن نمی شود مگر با تامین وسیع ترین همسویی ها در جامعه و تحقق اتحاد ملی برای به نتیجه رساندن آن؛ هرکس گذر به دمکراسی سکولار پارلمانی را بپذیرد جزو نیروی گذار است. و این، اصل دوم.

گذر را چونان امر و پروژه سیاسی می باید مدیریت کرد که لازمه اش، یافتن زبان مشترک سیاسی با فراتر رفتن از خود، کوشش برای جستن نوع توافق خاص دوره گذار و ساختاری کردن آنست. این هم اصل سوم.

انجام توافق، نافی حفظ تفاوت های برنامه ای و چشم اندازهای سیاسی و رقابت بر سر آنها نیست و بر این نیز باید مصر ماند. و این، اصل چهارم.

در ایران اسیر استبداد ولایت فقیه، طیف سیاسی ذینفع در گذار از آن، شامل جریان های گسترده و متنوعی است. این تعاریف خود خواسته و خود ساخته هر یک از ماها نیستند که نیروهای گذار سیاسی را تعین می بخشند، بلکه نیازهای عینی است که آنها را از دل خود بیرون می دهند تا واقعیت وجودی  خود را به رخ کشند. در این طیف ذینفع در گذار، هم برنامه اجتماعی راست لیبرال چه در شکل جمهوریخواهی و چه در سیمای مشروطه طلبی حضور دارد و هم برنامه اجتماعی سوسیال دمکرات و سوسیالیستی. چه آنانی که دمکراسی پارلمانی را در شکل مشروطه می خواهند و چه آنهایی که یگانه شکل درخور دمکراسی در ایران را، جمهوری می شناسند. هم آنانی که حامل نوعی از ناسیونالیسم مرکز گرا هستند و هم ناسیونالیست های منطقه ای کشور. گذر، امری سیاسی است و کم و کیف آن وابسته نوع توازن قوا چه بین پوزیسیون و اپوزیسیون و چه درون خود اپوزیسیون! گذر به شرط چاقو، یا تمکین به بقای نظام را بار می آورد یا که تعطیل کردن سیاست ورزی را!

این ضروری است که رفتن جمهوری اسلامی را باید به اطمینان یابی از استقرار جایگزینی بهتر نسبت به آن مشروط کرد که نشانه مسئولیت پذیری و پختگی سیاسی نیز همین است. اما مشروط کردن شرکت خود در امر گذار با کسب اصطلاحاً ضمانت برای تحقق نظام ایده ال، چیزی نیست جز انحصار طلبی در فکر و سترونی در عمل! از سوی دیگر هم اینکه، اگر سیاست ورزی  ایجاب می کند تا فعل و انفعالات سیاسی همزمان در سطح کشوری و جهانی در محاسبه آید و رویش حساب شود، اما با هیچ استدلالی نمی توان بر این پایه عمل کرد که دشمن جمهوری اسلامی، نیک خواه ملت ماست و همراه من! ایده اتحاد ملی را باید پروژه‌ای درونزا تلقی کرد و آن را متکی بر نیروی جامعه پیش برد.

گرد آمدن حول دمکراسی، ایده درستی بوده و هست و نه مربوط می شود به شرایط بحرانی این لحظه و نه متعلق انحصاری مثلاً به فلان یا بهمان پروژه که طی این چند سال اخیر شاهدش بوده و هستیم. طرح جدی این ایده به سی سال پیش بر می گردد که در آن، بخشی از جناح های متفاوت از اپوزیسیون بعد دوره ای کنکاش در سیر تحولات کشور و نقد انقلاب بهمن، لزوم تکیه بر همسویی و ائتلاف سیاسی حول دمکراسی سکولار را پیش کشیدند. ائتلافی نه فقط برای گذر از جمهوری اسلامی، که بیشتر بخاطر ایران بعد آن. این ایده درست علیرغم آنکه با فراز و فرودهای بسیار مواجه بوده ولی روزبروز هم صحت اش بیشتر نمایان می شود. این ایده درست، اکنون بیش از هر زمان زمینه عینی یافته است.

این ایده از همان نخست، زیر دو نیروی فشار سنگین قرار گرفت و هنوز هم هست. یکی در پی توقف و خفه کردن اش برآمد و دیگری بگونه اراده گرایانه و عجولانه برساختن آن را هدف قرار داد! در رابطه با این فکر و طرح، یا فیل هوا کردن عجولانه در کار بود که جای زیرسازی فکری و گفتمان سازی کافی را گرفت و یا هجوم "جمهوریخواهی" از دو موضع رادیکال و اصلاح طلبی راه افتاد که خواست آن را  یا در تمثال شاه ببیند و یا نقشه خارجی! این ایده درست، بیشتر از ضد عمل یعنی مقاومت ضربه خورد و قسماً هم ازعمل بد مدافعانش. در تبیین آن، هم غرض ورزی سیاسی و بی انصافی فکری صورت گرفت و هم در متن آن، فرصت طلبی ها برای حصول موقعیت و عروج به مقام رو آمد.

این ایده مانند هر ایده سیاسی دیگری نیاز به مدیریتی شناخته شده و مورد وثوق قابل تاکید در افکار عمومی داشته و دارد. این درست است که ایده درست سرانجام نیروی خود را از دل خویش بیرون می دهد اما کیستی آغازگران اجرایی ایده هم بجای خود بسیار مهم است. من در اینجا نه می خواهم و نه می توانم اعتبار کادرهای چندین جریان قبلاً و یا هم اینک فعال در حرکت اتحاد حول دمکراسی خواهی را مورد سنجش قرار دهم و یا دست به ارزش گذاری در این زمینه بزنم. من می دانم که انسان های شریف و قایم به منافع دمکراسی و مردم ایران در میان آنان اندک نیستند، اما این تصور هم که تردید در طیف گسترده‌ای از جمهوریخواهان نسبت به کیستی گردانندگان این جریانات فقط به "عقب ماندگی" و یا "محافظه کاری" جمهوری خواهان بر می گردد فقط می تواند بخش کوچکی از حقیقت باشد!

و این گفتار را می خواهم با آرزویی شاید هم شگفت، و شگفت چه به لحاظ متدیک و چه از نظر هدف به پایان برم! این آرزو که: کاش دعوت به اتحاد حول دمکراسی، از سوی جمعی تماماً جمهوریخواه و از نظر سابقه سیاسی خوش سابقه و سرشناس آغاز می شد یا که دستکم بعد از این، توسط  چنین ترکیبی قوام گیرد! این متاسفانه واقعیتی است که در ایران معاصر، سیاسیون طرفداران پادشاهی پهلوی سابقه 57 سال ضد دمکراسی از خود بر ‌جای گذاشته اند و اکثریت مطلق شان هم هیچگاه نخواسته اند این دوره را نقد کنند. یک مشروطه خواه دمکرات، اگر دمکراسی برایش امر مقدم باشد قطعاً به چنین رویکردی روی خوش نشان خواهد داد ولو طرد شدگی اش از سوی پادشاهی های افراطی را در پی آورد. این استعداد را زنده یاد داریوش همایون از خود نشان داد و گفت که اصل برایش دمکراسی و لیبرالیسم است با موجودیت دو برنامه رقیب لیبرالی و سوسیالیستی! او اگر هم پادشاهی می خواست به خاطر نگاه متاسفانه تند ناسیونالیستی اش بود که متکی بر آن، تمامیت ارضی ایران را در نماد پادشاهی تضمین می دید!

حرف اینست که جمهوریخواه واقعی می تواند با بلند کردن پرچم اتحاد برای دمکراسی، نه فقط جمهوریت را در جوهر واقعی اش تعریف کند بلکه در مسیر گذار از استبداد دینی جمهوری اسلامی، همراهی بخشی از مشروطه طلبان صادق در دمکراسی خواهی را هم بیندوزد. از نقطه نظر تلاش برای جلب آن بخش از توده های خواهان آزادی و دمکراسی که تحت تاثیر تبلیغات شاهپرستان قرار دارند، هیچ عامل کلانی چون تثبیت جبهه اتحاد ملی با مضمون دمکراسی نمی تواند موثر افتد. بگذار شاه پرستان بر سردمکراسی تجزیه شوند! و بگذار ما جمهوریخواهان در اتحاد خود پرچم اتحاد برای دمکراسی را بر افرازیم.

 

افزودن نظر جدید