آرى، ستم مضاعف وجود دارد
سهراب مبشرى

اگر بخواهيم مبارزه سياسى و اجتماعى را صرفاً به عرصه‌هايى محدود کنيم که همه ايرانيان را در بر مى‌گيرد، اين مبارزه را از نيروى عظيم بالقوه‌اى که انواع ستم مضاعف عليه خود برمى‌انگيزد، محروم کرده‌ايم. از اين رو، نيروهاى دمکرات ايرانى بايد همان گونه که جنبش مستقل و قائم به ذات زنان را به عنوان يکى از مؤلفه‌هاى اصلى جنبش آزادى‌خواهى و عدالت‌طلبى در کشور ما مى‌دانند، از حضور و فعاليت جنبش حق طلبانه مردم آذربايجان عليه ستم ملى نيز استقبال کنند

فوران اعتراض مردم استانهاى شمال غربى کشور عليه چاپ کاريکاتور و طنزى در روزنامه «ايران»، سرکوب اين اعتراض توسط نيروهاى دولتى و در عين حال، بازداشت کاريکاتوريست و سردبير «ايران» و توقيف موقت اين روزنامه، در محافل سياسى و اجتماعى ايران و نيز در ميان ايرانيان در سراسر جهان، بازتاب گسترده‌اى داشته است. بحثهاى داغى درباره ماهيت اعتراضات و ارتباط آن با جنبش دمکراتيک سراسرى ايران جارى است. شکافى که اين بحثها در ميان اظهارنظرکنندگان ايجاد کرده است، متنافر و گاه عمود بر شکافهايى است که معمولاً مى‌شناسيم. هم در ميان مخالفان راديکال حکومت جمهورى اسلامى وهم در ميان هواداران مشى اصلاحى، ارزيابى از تحولات اخير آذربايجان ايران، موضوع جدل‌هاى گاه بسيار تند است. اگر بخواهيم اين جدلها را با توصيف افراطى ترين نظرات مشخص کنيم، اين صحنه را مى‌بينيم:
يک سر طيف را مى‌توان به عنوان نمونه، در گردانندگان ايستگاه تلويزيونى «گوناز تى وی» ديد (١) که رسالت خود را مبارزه با «شووينيسم فارس» و «احياى هويت ملى آذری» اعلام کرده است. برنامه‌هاى اين تلويزيون نه تنها حاوى حملات به مظاهر تاريخ و هويت ايرانى مانند کورش هخامنشى، بلکه دشنام به نيروهاى سياسى کردستان ايران است. ناسيوناليست‌هاى آذرى و ترک، از خيزش‌هاى اعتراضى اخير به وجد آمده اند و برخى از آنها بدين اميد بسته اند که اين حرکات، سرآغاز جدايى آذربايجان ايران باشد.
سر ديگر طيف، نيروهايى را چه بخواهند و چه نخواهند، به هم پيوند مى‌دهد که يکديگر را دشمن مى‌دارند. هم ناسيوناليست‌هاى ايرانى که همواره سرکوب خونين جنبش ملى آذربايجان در سال ١٣٢۵ را به بهانه «حفظ تماميت ارضى ايران» توجيه کرده‌اند و هم برخى نيروهاى چپ، وجود هر گونه ستم ملى در ايران را انکار مى‌کنند. يک نمونه، مقاله آقاى سعيد کرامت تحت عنوان «تظاهرات ناسيوناليستى تبريز و سطحى‌نگرى اپوزيسيون» است (٢). در اين مقاله آمده است: «آنچه در روزهاى اخير در تبريز اتفاق افتاده است تداوم حرکت مردم در انقلاب مشروطيت نيست بلکه ورژنى ديگرى از جنبش چچن است». مقاله مزبور، از احزاب اپوزيسيون انتقاد مى کند چرا که «اين صورت مسئله ناسيوناليسم قومى ترک را قبول کرده‌اند که در آذربايجان "ستم ملى“ وجود دارد».

ستم مضاعف چيست؟

وقتى نوعى از ستم واقعيت داشته باشد اما اين ستم انکار شود، نفس اين انکار همراهى با اعمال اين ستم است. براى آنکه بدين پرسش پاسخ دهيم که شهروندان ايرانى که زبان فارسى، زبان مادرى آنان نيست، از اين لحاظ تحت ستم‌اند يا نه، بايد اين تعريف را بپذيريم که «ستم»، عبارت است از نقض هر گونه حقوق انسانى به گونه‌اى که مثلاً در اسناد بين‌المللى حقوق بشر آمده‌اند. اعلاميه جهانى حقوق بشر در ماده دوم خود مقرر مى‌دارد: «هر انسان از حقوق و آزادى هاى مصرحه در اين اعلاميه برخوردار است، بدون هر گونه تفاوتى مثلاً بر مبناى نژاد، رنگ، جنسيت، زبان، مذهب، عقايد سياسى و غير سياسى، خاستگاه ملى يا اجتماعى، ثروت، تولد يا ساير عوامل.» در ماده ٢۶ همين اعلاميه آمده است: «هر فرد حق برخوردارى از آموزش را دارد. آموزش بايد حداقل در مدارس ابتدايى رايگان باشد. آموزش فنى و حرفه‌اى بايد به روى همگان گشوده باشد». ماده ٢۷ مى‌افزايد: «هر فرد حق دارد آزادانه در زندگى فرهنگى جامعه شرکت کند». از اين سه ماده مى‌توان نتيجه گرفت که دولت ايران به عنوان يکى از نخستين امضاکنندگان اعلاميه جهانى حقوق بشر، موظف است شرايطى را فراهم کند که ايرانيان، بدون تبعيض، از آموزش رايگان و حيات فرهنگى جامعه بهره برند.
دولت ايران در سراسر حدود شصت سالى که از گذاشتن امضايش پاى اعلاميه مزبور سپرى شده، اين تعهد خود را نقض کرده است. همه مى‌دانيم که زبان مادرى ميليونها شهروند ايرانى، فارسى نيست. به عنوان نمونه، اغلب کودکان آذربايجانى در شش سال نخست زندگى خود، تکلم به زبان فارسى را فرا نمى‌گيرند. اما اين کودکان، وارد مدارسى مى‌شوند که برنامه درسى آنها و کتب درسى آنها در سراسر ايران، يکى است. کودکان ناآشنا به زبان فارسى، تنها بدين "گناه" که در خانواده‌اى غيرفارس‌زبان متولد مى‌شوند، بايد ظرف مدت نسبتاً کوتاه پنج سال، يعنى تا امتحانات نهايى دوره دبستان، خود را به سطحى برسانند که کودکان فارس‌زبان براى رسيدن به آن، فرصت بسيار بيشترى داشته‌اند. نظام آموزشى ايران از اساس اين تبعيض و ستم را در بر دارد.
همين امر در مورد حيات فرهنگى کشور صادق است. بودجه‌اى را که دولت به رسانه‌هاى فارسى زبان، انتشارات فارسى زبان و کمک به توليدات هنرى فارسى زبان اختصاص مى‌دهد (که البته خود اين بودجه نيز در قياس با مثلاً بودجه نظامى و امنيتى و مذهبى ناچيز است) مقايسه کنيد با کمک دولتى به توسعه و رشد زندگى فرهنگى غيرفارسى که عملاً وجود خارجى ندارد يا بسيار اندک است.
آيا اين دو مورد، کافى نيست تا ثابت کند بر شهروندان ايرانى غير فارسى زبان، ستم مضاعف مى‌رود، يعنى علاوه بر ستمى که حکومتهاى استبدادى بر همه شهروندان ايران روا داشته‌اند و آنان را از حق آزادى انديشه، آزادى بيان، آزادى تشکل، آزادى تجمع و غيره محروم کرده‌اند، ستمى فزون بر اينها هم وجود دارد، ستمى که مختص ايرانيان غيرفارسى زبان است؟
اما عليرغم اين شواهد روشن، ستم ملى انکار مى شود. چرا؟ اين انکار، انگيزه‌هاى متفاوت دارد. ناسيوناليستهاى ايرانى، از سلطنت‌طلب گرفته تا جمهوريخواه، در هراسند که اگر وجود ستم ملى را بپذيرند، بايد به الزامات اين پذيرش يعنى محو اين ستم نيز از طريق مثلاً کمک دولتى به ترويج و آموزش زبانهاى غيرفارسى تن دهند، امرى که از نظر آنان در درازمدت به تضعيف همبستگى همه ايرانيان و ايجاد خطر براى يکپارچگى و «تماميت ارضی» منجر مى شود.
انکار ستم ملى در ميان برخى از نيروهاى دمکرات و چپ، انگيزه‌هاى ديگرى دارند. اين نيروها از آن مى‌ترسند که خواستهايى مانند برابرحقوقى غيرفارس‌زبانان با فارس‌زبانان، خواستهاى مشترک و سراسرى مانند برقرارى دمکراسى در سراسر ايران، رعايت حقوق شهروندى همه ايرانيان و برقرارى عدالت اجتماعى را تحت‌الشعاع قرار دهد و در صف متحد مبارزه براى اين خواستهاى سراسرى، خلل وارد آورد.
اين هراس و استدلال، يادآور هشدارهاى برخى نيروهاى چپ به زنان ايرانى در نخستين سالهاى انقلاب است. اين نيروها به زنان مى‌گفتند عليه حجاب اجبارى تظاهرات و ميتينگ و گردهمايى برگزار نکنيد تا تفرقه ميان مردم نيافتد و خواستهاى همه مردم، کم‌رنگ نشود. چنين برخوردى به جنبش زنان، در ربع قرن اخير نادرستى خود را به روشن‌ترين وجه نشان داد و امروز کمتر دمکراتى است که منکر ضرورت مبارزه عليه ستم مضاعف بر زنان ايرانى شود. واقعيت وجودى ستم جنسى در ايران و ضرورت مبارزه قائم به ذات با آن، از سوى همه نيروهاى سياسى جدى مدعى پايبندى به اصول دمکراسى و حقوق بشر پذيرفته شده است. ستم جنسى در ايران وجود دارد و نه تنها از سوى حکومت، بلکه از سوى مرد ايرانى نيز اعمال مى شود. بيان اين واقعيت، و مبارزه مستقل با اين ستم، نه تنها مبارزه براى دمکراسى و يا مبارزه عليه استثمار انسان را تضعيف نمى‌کند، بلکه در جهت تقويت آن است.
اگر بخواهيم مبارزه سياسى و اجتماعى را صرفاً به عرصه‌هايى محدود کنيم که همه ايرانيان را در بر مى‌گيرد، اين مبارزه را از نيروى عظيم بالقوه‌اى که انواع ستم مضاعف عليه خود برمى‌انگيزد، محروم کرده‌ايم. از اين رو، نيروهاى دمکرات ايرانى بايد همان گونه که جنبش مستقل و قائم به ذات زنان را به عنوان يکى از مؤلفه‌هاى اصلى جنبش آزادى‌خواهى و عدالت‌طلبى در کشور ما مى‌دانند، از حضور و فعاليت جنبش حق طلبانه مردم آذربايجان عليه ستم ملى نيز استقبال کنند و با خوددارى از کمک به اين جنبش، آن را به آغوش جدايى‌طلبان و ناسيوناليست‌هاى ترک نرانند.

ضرورت مبارزه با سم ناسيوناليسم

نگاهى به جنگهاى خونين صد سال اخير در سراسر جهان، نشانگر آنست که بزرگترين و بيشترين فجايع و مصيبت‌هاى دامن‌گير بشر در اين دوره، به تأثير مخرب و مسموم ناسيوناليسم باز مى‌گردد. از دو جنگ جهانى گرفته تا جنگ‌هاى بالکان در آخرين دهه قرن بيستم، اکثر موارد جنگ، اين نماد بربريت، و بيشترين کشته‌هاى جنگى مربوط به درگيرى هاى ناشى از عظمت‌طلبى ملى است. ناسيوناليسم، از افراطى‌ترين شکل آن يعنى نازيسم گرفته تا اشکال «خفيف»تر مانند آنچه در جنگ جهانى اول يا در جنگ‌هاى بالکان شاهد آن بوده‌ايم، بدون ترديد لايق نشان ضدانسانى ترين ايدئولوژى مدرن است. به پاى اين ايدئولوژى، تا کنون ده‌ها ميليون انسان قربانى شده‌اند. ناسيوناليسم، يعنى تقديس مليت خود و خوار شمردن ساير مليت‌ها، چيزى نيست جز خوار شمردن انسان‌هاى ديگر و توجيه اعمال ستم و قهر بر آنان. هر جنبش ملى اگر به سم ناسيوناليستى آغشته شود، منشأ فجايع است و البته با تأسف بايد گفت هر جنبش ملى، آمادگى و آسيب‌پذيرى از سم ناسيوناليسم را دارد. از اين رو شرکت‌کنندگان در مبارزه با ستم ملى بايد همواره در دو جبهه مبارزه کنند: در جبهه پيکار عليه اين ستم، و جبهه مبارزه با سم ناسيوناليسم.

در برخورد به جنبش مردم آذربايجان، رويکردهاى ناسيوناليستى رخ نموده است.

در يک سو، ناسيوناليستها و عظمت‌طلبان ايرانى صف کشيده اند که بى پروا مى‌گويند حاضرند براى آنکه «يک وجب» از خاک ايران جدا نشود، جويهاى خون جارى کنند. تحت شانتاژ ناسيوناليسم ايرانى، «تماميت ارضی» به تابويى تبديل شده است که نزديک شدن به آن همان و تبديل شدن به آماج خشم و کين و خائن ناميده شدن همان. اگر کسى از حق تعيين سرنوشت همه اقوام، خلقها و ملتهاى ايرانى (وارد بحث نامگذارى بر تقسيم بندى اتنولوژيک ايرانيان نمى شوم) تا حد جدايى سخن بگويد، از نظر ناسيوناليستهاى ايرانى خائن است. مدافعان ايدئولوژى خاک و خون، صيانت از يکپارچگى يک ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار کيلومتر مربع را که ناميده شده آن به عنوان «ايران»، حاصل تصادفهاى تاريخى است، بالاتر از مقام انسان و حقوق او قرار مى‌دهند. اين ناسيوناليستها، همان قدر متعلق به گذشته‌اند که ساير نيروهاى نقض‌کننده حرمت انسان و حقوق او. ما امروز در جهانى زندگى مى‌کنيم که حق تعيين سرنوشت ملل تا حد جدايى را پذيرفته است.
در اين جهان، هر چه سخت‌تر مى‌توان يکپارچگى را به زور به مردمى تحميل کرد. اگر مردمى بدين نتيجه برسند که بايد از کشورى که تا کنون شهروند آن بوده‌اند جدا شوند، ارتش و نيروى نظامى و ماشين سرکوب به عنوان ضامن‌هاى «وحدت ملی» و «تماميت ارضی» هر چه کمتر کارسازند. بنابراين، مبارزه عليه جدايى‌طلبى، مبارزه‌اى براى تسخير مغزها و قلبهاست. اين مبارزه، ميسر نيست مگر در پيوند تنگاتنگ با مبارزه عليه ستم ملى. بايد مردم غيرفارس‌زبان متقاعد شوند دمکراسى براى ايران، براى آنان لااقل تخفيف ستم ملى را نيز به ارمغان خواهد آورد و آغازگر راهى خواهد بود که کشورهاى پيشرفته‌تر در کاستن از نابرابرى هاى ملى، قومى، فرهنگى و زبانى پيموده‌اند. اين متقاعد شدن، با بالا نگه داشتن مداوم چماق «تماميت ارضی» مغايرت دارد. جنبش سراسرى دمکراتيک در ايران بايد به جنبش‌هاى ملى مناطق مختلف ايران اطمينان دهد دولت مرکزى دمکراتيک، عليه حق تعيين سرنوشت هيچ گروه اتنيک در ايران متوسل به زور نخواهد شد و جنبش دمکراتيک سراسرى، هر گونه توسل به زور عليه اين حق را محکوم و با آن مبارزه خواهد کرد. من اطمينان دارم در اين صورت، در هيچ منطقه ايران، جدايى‌طلبى در شرايط رقابت آزاد افکار و برنامه‌ها، توان جلب اکثريت را نخواهد داشت.
اين اطمينان از کجاست؟ از آنجا که من از حد آگاهى و شعور هموطنانم در آذربايجان، کردستان، بلوچستان و. .. آگاهم. من اطمينان دارم اکثريت آنها نيز مانند من، به نامطلوب بودن سناريوى کشورهاى کوچک ضعيف نظير آنچه در بالکان فعلى شاهد آنيم، واقفند. مى‌دانم که اکثريت ايرانيان آذرى، بهتر از من دشوارى‌ها و مصايب جدايى را مى‌بينند، مى‌بينند که مرزهاى زبانى و فرهنگى و ملى در ايران بسيار مخدوش است و هر گونه جدايى يا در خود نطفه ستم ملى را در بر خواهد داشت يا بايد با راه حل هاى غيرانسانى مانند کوچ اجبارى مردم همراه شود. منطق و انصاف حکم مى کند اگر حق تعيين سرنوشت مردم آذربايجان را بپذيريم، به حق تعيين سرنوشت مردم نقده، مهاباد و بسيارى ديگر از شهرها و روستاهايى را که در آن ترک زبانان يا در اقليتند يا در اکثريتى نه چندان نيرومند، گردن نهيم. دشوارى هاى چنين راهى، آن قدر بزرگ و فراوان است که به راحتى مى‌توان حمايت اکثريت مردم اين مناطق را از انسانى‌تر بودن، باصرفه‌تر بودن و معقول‌تر بودن زندگى در چارچوب يک کشور واحد با نظامى دمکراتيک، مبتنى بر عدم تمرکز تصميم‌گيرى درباره امور محلى در پايتخت و مبتنى بر تعهد و الزام عملى حکومت به کاستن از نابرابرى‌ها و تبعيض‌ها به دست آورد. اما براى کسب اين حمايت، بايد کارى کرد. نمى‌توان دست روى دست گذاشت و صحنه را به ناسيوناليستها از دو سو سپرد. بايد از تجارب مثبت کشورهاى ديگر درس گرفت و با الهام از آن، الگوهايى براى کاستن از ستم ملى در ايران تدوين کرد. بايد نگاه هموطنان خود را به نمونه‌هايى مانند سوئيس و بلژيک بگردانيم نه سناريوهاى فاجعه‌بارى مانند يوگسلاوى. بايد بگوييم که همزيستى برابرحقوق در چارچوب ايران دمکراتيک و يکپارچه، نه تنها ممکن، که تنها راه انسانى و عاقلانه است. و هرگز خسته نشويم از اينکه بگوييم حق تعيين سرنوشت را مى‌پذيريم، از اعمال قهر در مناقشات ملى منزجريم و آن را محکوم مى‌کنيم.
آن روى سکه ناسيوناليسم ايرانى، ناسيوناليسم ترک است که حاميانى نيرومند در ترکيه، جمهورى آذربايجان و ايالات متحده دارد. اين ناسيوناليسم نيز مانند هر ملى‌گرايى ديگر، تفکرى غيرانسانى و ديروزى است و با خوار شمردن هر که غيرترک است همراه است. خشم و لبه تيز حمله اين ناسيوناليسم متوجه غيرترکهاست نه عليه ستم ملى. اين ناسيوناليسم به شعف مى‌آيد اگر ببيند ويرانگرى و خشم کور بر اين يا آن حرکت جمعى در آذربايجان غالب شده است. ناسيوناليسم، پست‌ترين خصوصيات انسانى را مورد خطاب قرار مى‌دهد و برمى‌انگيزد، و اگر دستش برسد، دو روزنامه‌نگار دستگيرشده را قربانى خشونتى کور مى‌کند. در شرايط وجود تحريکات ناسيوناليستى، کار فعالان جنبش دمکراتيک و حق طلبانه در آذربايجان دشوار مى‌شود. مبارزه در دو جبهه هميشه دشوار است، اما از اين دشوارى گريزى نيست. خوشبختانه نشانه‌هاى بسيار وجود دارد که آزاديخواهان آذربايجان ايران، به مصاف اين دشوارى رفته‌اند و صحنه را به ملى‌گراها نسپرده‌اند.

دولت جمهورى اسلامى و سوء استفاده از موقعيت پيش‌آمده

در اين ميان، دولت جمهورى اسلامى از موقعيت پيش‌آمده سوء استفاده کرده و يک روزنامه را نيز بر نشرياتى که بسته، و دو روزنامه‌نگار را بر شمار ژورناليستهايى که به زندان افکنده افزوده است. قدرت حاکم، فرصت را مناسب ديده تا به خرده حساب ديرين با روزنامه «ايران» برسد. با تعطيل کردن اين روزنامه و زندانى کردن کاريکاتوريست و سردبير آن، به يک تير دو نشان زده‌اند: هم خود را همراه با خشم برانگيخته شده در آذربايجان نموده‌اند (لابد از هم‌اکنون در تدارک سفر استانى رئيس جمهور به آن خطه‌اند) و هم يک نشريه ديگر را که صد در صد همراه با قدرت انحصارى جناح اقتدارگرا نيست، حدف کرده‌اند.
انتظار از هموطنان ترک‌زبان ما در جنبش دمکراتيک اين است که اقدام ضددمکراتيک و آزادى‌ستيزانه دولت جمهورى اسلامى را محکوم کنند و خواهان آزادى دو روزنامه‌نگار دستگيرشده و ادامه کار روزنامه «ايران» شوند. پاسخ طنز و کاريکاتور، زندان و سانسور نيست، نخنديدن به شوخى و طنزى است که در اين مورد، بسيار هم ضعيف بود.
آنچه در اين ميان بايد بر آن به مثابه يک اصل تأکيد کرد، تقبيح هر تشبيه انسانها به حيوانات است. بايد همه بدانند اين نازى ها بودند که انسانها را درجه‌بندى مى کردند و ميليونها انسان را که «شبه انسان» يا «مادون انسان» مى‌ناميدند، به حيوانات تشبيه مى کردند. عاقبت اين گونه برخورد به انسانها، آخر خط تشبيه انسانها به حيوانات، اتاقهاى گاز يا فجايعى مشابه آن است. من اطمينان دارم کاريکاتوريست دستگيرشده اگر اندکى به خصلت اين گونه تشبيه بيانديشد، خطاى خود را مى پذيرد. براى آنکه چنين شود، نيازى به دستگير و زندانى کردن کاريکاتوريست نيست. در کشورهاى داراى نظام دمکراتيک و قانونمند، کيفر چنين اهانت و تخلفى جريمه مالى يا خدمت رايگان به نهادهاى عام‌المنفعه است. و البته پيش از آن بايد در محاکمه‌اى عادلانه، وقوع تخلف و مسئوليت آن ثابت شود.

۷ خرداد ١٣٨۵


پانويس
١) نگاه کنيد به سايت اين تلويزيون:
http://www.gunaz.tv
٢) رجوع کنيد به:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=3230