آنکه نفرت مى‌کارد...
سهراب مبشرى

جمهورى اسلامى که خود با عملکرد سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى اش، زمينه هاى اعتياد به مواد مخدر را در ايران به گونه اى بيسابقه در تاريخ کشور گسترش داده است، همواره کوشيده است با راه حل صرفاً نظامى، مسئله قاچاق مواد مخدر را «حل» کند. کارزار حکومت بدين منظور، گاه رنگ سرکوب و ستم ملى و تحقير مذهبى به خود گرفته است.

يکى از محلات فقيرنشين تهران. اوايل دهه ١٣۷٠. يک روز گرم و آفتابى. کوچه غلغله است. نگاه از توى کوچه به خيابان اصلى. آنجا را از کوچه هم شلوغتر مى بيند. حيرت که چه خبر است. بچه و زن و مرد است که به طرف خيابان اصلى مى دود. مى خواهد بپرسد چه خبر است که از توى خانه صدايش مى‌زنند و کارى برايش دارند. فرصت پرس و جو پيش نمى‌آيد.
ده، بيست دقيقه بعد. زنگ در. کوچکترين ساکن خانه. فرستاده بودندش از بقالى سر ميدان خريد کند. دير کرده بود و سرزنش شنيد:«باز رفتى پى بازيگوشى؟» پسر ٨، ۹ ساله، صورتى سرخ و نفسى تند دارد. اول فکر مى‌کنند از بدو- بدوهاى هميشگى است. اما زود به سخن مى‌آيد: «يکى را سر ميدان دار زدند.» ناباورى. سئوال دوباره: «دار زدند؟ تو ديدى؟» مى‌گويد ديده است. خيالبافى ذهن کودکانه؟ نه، چنين جزئياتى را فقط کسى مى‌داند که ديده است: «بالا که کشيدند کمى تکان خورد و بعد ديگر تکان نخورد. دستانش و چشمانش را بسته بودند. با جرثقيل کشيدندش بالا. دمپايى و پيژامه به پا داشت.» شنيدنش هم عرق سرد بر گرده جارى مى‌کند. و بيش از شنيدن روايت کودک، حالت او در گفتن از آنچه ديده است. آميزه‌اى از ترس، غرور از اينکه چنين حکايتى براى بزرگترهاى سراپا گوش دارد، هيجان. مى‌پرسند: «کى بود؟» در ميدان، جسته و گريخته، واژه قاچاقچى را شنيده است. چرا اينجا اعدامش کرده‌اند؟ اين يکى را کودک نمى‌داند، شايد بزرگترها: «اين طرفها، مرد و جوان معتاد زياد است. حتماً خواسته‌اند دل زنها و پدر و مادرها را خنک کنند.»
ناباورى و اين پرسش آزاردهنده که تکليف ذهن و روان بيگناه اين بچه چيست. پرسشى که پس از حدود ١۵ سال هنوز هست، تا امروز که آن بچه ٢٣ سال دارد.
* * *
اين يکى هم ٢٣ سال دارد. مى‌گويد حميدرضا کاوه را کشته است. مى گويد مقتول، سرهنگ آگاهى بوده است، فرمانده گارد ويژه (١). چه راحت از کشتن سخن مى‌گويد. از زمين و زمان شکار است، نه فقط از حکومت.
* * *
جنوب شرقى ايران، در ماه ها و هفته هاى گذشته شاهد حوادثى خونين بوده است. آنچه توجه افکار عمومى را امسال به اين منطقه جلب کرد، قبل از هر چيز حادثه جاده زابل - زاهدان بود. گروهى مسلح، يک کاروان را متوقف مى‌کند. گفته مى‌شود بلوچها و اهل تسنن را رها کرده اند و در مقابل، فارسها و شيعى‌ها را يا کشته اند يا به اسارت برده اند. همين چند روز پيش، در جاده بم – کرمان حادثه خونين مشابهى روى داد. عکس هاى تکان دهنده اجساد قربانيان به سراسر جهان مخابره شد. اکنون نيروى انتظامى از حملات به مواضع افراد مسلح ضدحکومت در جنوب شرقى کشور سخن مى‌گويد. عبدالمالک ريگى، رهبر گروه مسلحى که خود را «جندالله» مى‌نامد، مدعى شده است که حملات هوايى آغاز شده است (٢).
سابقه درگيرى هاى خونين در سيستان و بلوچستان که گاه دامنه آن به استانهاى مجاور هم کشيده مى شود، به سالها پيش باز مى گردد. در زمان رياست جمهورى هاشمى رفسنجانى، حمله عوامل حکومت به يک مسجد اهل سنت در اين منطقه، واکنشهاى خونينى را در پى داشت. اندکى بعد، بمبى در حرم امام رضا در مشهد منفجر شد که برخى آن را عکس العمل تخريب مسجد اهل سنت دانستند. اما حکومت به سرعت، زنان جوانى را در تلويزيون نشان داد که مدعى بودند در مأموريت از سوى مجاهدين خلق، بمب گذارى مشهد را انجام داده اند. شايد اين کار را با اين انگيزه انجام دادند که کار به ادامه جنگ شيعه و سنى نکشد.
زد و خوردهاى مسلحانه در جنوب شرقى ايران، با جنگ تقريباً مداوم بين نيروى انتظامى و قاچاقچيان مسلح مواد مخدر همراه است. هزاران نفر طى دو دهه گذشته در اين جنگ کشته شده اند. ايران، از يک سو مسير اصلى حمل مواد مخدر توليد شده در افغانستان و پاکستان به اروپا، و از سوى ديگر، خود يکى از بزرگترين بازارهاى ترياک و مشتقات آن در جهان است. جمهورى اسلامى که خود با عملکرد سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى اش، زمينه هاى اعتياد به مواد مخدر را در ايران به گونه اى بيسابقه در تاريخ کشور گسترش داده است، همواره کوشيده است با راه حل صرفاً نظامى، مسئله قاچاق مواد مخدر را «حل» کند. کارزار حکومت بدين منظور، گاه رنگ سرکوب و ستم ملى و تحقير مذهبى به خود گرفته است. اعدامهاى بدون محاکمه عادلانه، در بسيارى از موارد گريبان کسانى را گرفته است که به دلايل سياسى مشمول اشد مجازات شده اند. تصوير بخشى از نسل جوان ايرانيان بلوچ از اين حکومت، تابلوى حکومتى است که با بلوچ و اهل سنت سر دشمنى دارد، حکومتى که بيش از دو دهه در جنوب شرقى کشور، نفرت کاشته است و اکنون نفرت درو مى کند. بيم آن مى رود که زخمهاى اين حوادث اسفبار، آنچنان عميق باشد که التيامش سالها به طول انجامد.
آنچه امروز اهميت حياتى دارد، اين است که نيروهاى آزاديخواه و نمايندگان افکار عمومى در سراسر ايران، درست در جهت خلاف دور باطل نفرت سخن بگويند و عمل کنند. از نظر نگارنده، تلاش خبرنگار «روز» براى آزادى گروگانها از طريق گفتگو با ربايندگان و انعکاس دادن صداى گروگانها را، هر چند با تبديل شدن اين رسانه به تريبونى براى يک گروه مسلح خشن همراه بود، بايد در مجموع مثبت ارزيابى کرد. اگر خبر آزادى امير هراتى افسر نيروى انتظامى که گروگان «جندالله» بود صحت داشته باشد، گفتگو توانسته است به نخستين دستاوردها بيانجامد.
ابراز خشم و نفرت سايت امنيتى «بازتاب» از اقدام «روز» در مصاحبه با گروگانگير و گروگان، تصادفى نيست. اين حمله به خبرنگار «روز»، از آن روست که گردانندگان «بازتاب» و رؤساى نظامى - اطلاعاتى آنها با گفتار و کردار خشونت آميز و خشونت گرا، براى کشور ما چيزى جز خونريزى و نفرت به ارمغان نياورده اند و اکنون از خشم به خود مى پيچند وقتى ورشکستگى تمام عيار سياست خود را عريان در برابر گفتمان و روشى ديگر، در معرض داورى مردم مى بينند.
ايران به التيام زخمها نياز دارد، نه به نفرت و خشونتى که با ٢۷ سال حکومت مذهبى همراه بوده است.

٢٨ ارديبهشت ١٣٨۵

پانويس

١) نگاه کنيد به مصاحبه جنجالى مريم کاشانى با عبدالمالک ريگى در «روز»:
http://roozonline.com/08interview/015501.shtml
٢) مصاحبه مريم کاشانى با عبدالمالک ريگى در «روز»:
http://roozonline.com/01newsstory/015676.shtml