از «اسلامی» تا «ملی»
سهراب مبشرى

اگر احمدی‌نژاد می‌توانست به زبانى سخن بگويد که جز ايرانيان در جهان کسى آن را نفهمد و کسى از ايرانيان نيز نتواند آن را ترجمه کند، قطعاً به جاى «انرژى هسته‌اى، حق مسلم ماست» می‌گفت «اسلحه هسته‌اى، حق مسلم ماست». حکومت ايران، ميليونها ايرانى را به سبک هيتلر به جايى رسانده است که آماده فرياد کشيدن شعار دومند... مگر امروز نمی‌گويند «کارى نکنيد که از قرارداد منع اشاعه خارج شويم»؟ ترک ان‌.پى.‌تى به چه معناست؟.

ترکيب امکانات يک دولت فربه با ايدئولوژى ناسيوناليسم، وسوسه‌اى است که کمتر دولت اقتدارگرا مي‌تواند در برابر آن مقاومت کند، ملاحظات مغاير با آن هرچه مي‌خواهد نيرومند باشد. اگر قدرتى بتواند به شهروندان تحت کنترل خود بقبولاند که در محيطى متخاصم، يگانه ضامن جلوگيرى از «وهن» ملى و تنها راه براى احياى غرور يک ملت است، از ميان اين شهروندان، پشتوانه‌اى آهنين براى اين قدرت تأمين خواهد شد. براى پيشبرد چنين پروژه‌اى، گفتمان برونى بايد صلح‌جويانه، و گفتمان درونى ستيزه‌جويانه گزيده شود، صرفنظر از آنکه مقصد واقعى قدرتمندان در سياست خارجى، صلح يا جنگ باشد.

----------------------------------

«شرايط، مرا وادار کردند که ده‌ها سال تقريباً فقط از صلح سخن بگويم. تنها با تأکيد مداوم بر صلح‌طلبى آلمان و مقاصد صلح آميز بود که امکان يافتم براى ملت آلمان، به تدريج آزادى را کسب کنم و به او امکاناتى را بدهم که در هر گام براى گام بعدى لازم بود. بديهى است که پيشبرد چنين تبليغات صلح طلبانه اى به مدت ده ها سال، جنبه هاى ترديدبرانگيز خود را نيز دارد؛ زيرا مى تواند به سادگى به تثبيت اين برداشت در اذهان بسيارى مردم منجر شود که مشى فعلى نيز چيزى نيست جز تصميم و اراده براى حفظ صلح در هر شرايط. اما چنين تصورى نه تنها به داورى نادرست درباره اهداف اين سيستم، بلکه همچنين بدين مى‌انجامد که ملت آلمان به جاى آماده شدن براى حوادث، به روحيه اى دچار شود که در درازمدت به مثابه نوعى تقديرگرايى، قاعدتاً دستاوردهاى مشى کنونى را از ميان برمى‌دارد. اجبار بود که سالها از صلح سخن بگويم. ديگر زمان آن رسيده است که ملت آلمان را به تدريج به لحاظ روانى آماده کنيم و به او کم کم بفهمانيم چيزهايى وجود دارد که (...) بايد با ابزار قهر بدان دست يافت. اما بدين منظور ضرورت داشت که به خود تبليغ قهر اکتفا نکنيم و براى ملت آلمان، برخى روندهاى سياست خارجى را به گونه اى نشان دهيم که صداى درونى خود ملت، رفته رفته با صداى بلند خواهان اعمال قهر شود (...) به گونه اى برآنم که ديگر صفحه گرامافون صلح خواهى ما به پايان رسيده است (...) آقايان، در گذشته بزرگترين مايه مباهات من اين بود که حزبى ساخته ام که در دوره هاى شکست نيز با سرسختى و تعصب، پشت سر من ايستاد و درست در همان دوره ها با تعصب پشتيبان من بود (...) بايد همه ملت آلمان را به چنين وضعيتى برسانيم. ملت آلمان بايد فراگيرد چنان با تعصب به پيروزى نهايى ايمان داشته باشد که حتى در شرايط تحميل شکستها به ما، اين شکستها را (...) از نظرگاهى والا به داورى بنشيند: اينها زودگذر است، در پايان پيروزى از ماست (...)! بدين منظور به ويژه لازم است مطبوعات کاملاً کورکورانه از اين اصل تبعيت کنند که: حق با رهبرى است (...)! آن زمان است که اکنون، سال ١۹٣٨، ما نه در پايان يک دوره تاريخى، که قطعاً در آستانه يک دوره تاريخى بزرگ ملت خود خواهيم بود.» (١)
«هيچ‌گاه تاريخ ثبت نكرده كه ملت ايران، ملتى را مورد تجاوز قرار داده باشد، ولى شما طى اين ‌٢۷ سال با ملت ايران چه كرديد؟ چرا با ملت ايران مخالف هستيد و چرا دوست نداريد در ايران جمهورى باشد؟ چرا جنگ را به ملت ايران تحميل كرديد و حال انتظار داريد كه ملت ايران براى شما هورا بكشد (...) ما بد شما را نمی‌خواهيم. ما نمی‌خواهيم كه آبروى شما نيز برود. ما به شما توصيه می‌كنيم به فرهنگ انبيا برگرديد. چرا هر روز يك فضاى تهديد و كاذب به وجود می‌آوريد؟ من گاهى مشاهده می‌كنم كه روزنامه‌ها و مجله‌هاى خارجى در مورد بنده اظهارنظرهاى دروغى می‌نويسند و می‌گويند وى جنايتكار است؛ در صورتى كه من يك معلم ساده هستم و خواهان ايجاد صلح و آرامش در د نيا و تا كنون به هيچ مورچه‌اى آزارى نرسانده‌ام و ان‌شاءالله به هيچ موجود جاندار و غيرجاندارى نيز آسيب نخواهم رساند (...) می‌خواهيم در چارچوب قوانين كار كنيم و در جهت صلح و امنيت هستيم. حالا دو سه كشور، از ملتى كه آزاده است و روى پاى خود می‌ايستد، يا از حق خود دفاع می‌كند، عصبانى می‌شوند، خوب عصبانى بشوند، ما كه نمی‌توانيم به آنها چيزى را ديكته كنيم. البته خوشحال نيستيم از اين‌كه عصبانى می‌شوند. در سرتاسر جهان از اين‌كه ما به اين فن‌آورى دست پيدا كرده‌ايم خوشحال می‌شوند. دو سه قدرتى كه می‌گويند ما طرفدار ملت‌ها هستيم ناراحتند. اينها بايد در سياست‌هاى خود تجديدنظر كنند، تا كى می‌خواهند اين‌گونه غصه بخورند (...) روابط ما با همسايگانمان دوستانه است و آنها قريب به اتفاق گفته‌اند كه دسترسى ايران به فناورى هسته‌اى را مقابل منافع و امنيت خود نمی‌دانند، ما نيز با آنها در آرامش و صلح كامل هستيم و روابط اقتصادى، سياسى و فرهنگي‌مان رو به افزايش است. آنها می‌نشينند و مى‌گويند كه جو متشنج است، خب بگويند؛ ما با كشورهاى حاشيه خليج فارس روابط خوبى داريم. تنش هم ميان كسانى است كه براى خود مشكل ايجاد می‌كنند و نمی‌توانند آن را حل كنند. من هم به آنها نصيحت می‌كنم كه بى‌جهت مقابل ملت ايران نايستيد، كجا بحران است؟. شما بحران داريد كه نمی‌توانيد مشكل خودساخته‌تان را حل كنيد. التهاب وجود خود آقايان است. آنها لطف كنند تشريف ببرند منزل خودشان ببينند كه هيچ مشكلى نيست (...) ايستادن روى حق ملت، خشونت‌طلبى و التهاب‌آفرينى نيست (...) امروز ملت ايران يك‌پارچه است و تا آخر يك‌پارچه خواهد ماند. بدانيد كه مساله‌ى هسته‌اى صد برابر ملى شدن صنعت نفت براى ملت ايران ارزش دارد. ما اكنون به چرخه‌ى سوخت از يك تا صد دست پيدا كرده‌ايم و می‌خواهيم از حقوق خود برخوردار باشيم، البته اظهار نظر آزاد است. ملت هم خوب تشخيص می‌دهد و هميشه آزادانه انتخاب كرده است.» (٢)
«رييس‌جمهور خطاب به سران دولت‌هاى آلمان و اتريش گفت: چرا زمينه‌ساز سرافكندگى ملت خود را فراهم می‌كنيد؟ همه‌ى ملت‌ها نمادهاى افتخار خود را به جهانيان نشان مي‌دهند، ولى شما دائم در طول اين ‌۶٠ سال به مردم آلمان می‌گوييد كه پدران شما جنايتكار بودند و زمينه‌ى انفعال آنها را فراهم می‌كنيد.» (٣)

انقلابى که اسلامى را به جاى ملى نشاند

در مقابل ايدئولوژى غالب نيم قرن سلطنت پهلوی‌ها که تکريم مليت ايرانى بود، انقلاب ١٣۵۷ بر ايدئولوژى اسلامى متکى بود. رهبر اين انقلاب می‌گفت ايرانيان براى اسلام انقلاب کرده‌اند. با آنکه ‌نخستين قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، براى پارلمان ايران همان نام «مجلس شوراى ملی» را با وام گرفتن از قانون اساسى مشروطيت برگزيده بود، رهبران کشور با زير پا گذاشتن قانون اساسى به مدت حدود ١٠ سال تا اصلاح متن قانون اساسى، پارلمان را «مجلس شوراى اسلامی» ناميدند تا تأکيد کنند ايدئولوژى جديد حاکم، اسلامى است. وزارت ارشاد ملى جاى خود را به وزارت ارشاد اسلامى داد و به همان نسبت که نيروهاى ملى گرا از حکومت کنار گذاشته شدند، حتى المقدور هر چه صفت «ملی» بود از عناوين نهادها حذف شد. حتى زمانى که کشور «مسلمان» عراق به ايران پس از انقلاب حمله‌ور شد، مليت نبود که رهبران ايران بر پرچم «دفاع مقدس» نوشتند، «جهاد» بود و «فتح کربلا». نامهايى براى عمليات نظامى برگزيدند که ربطى به تاريخ ايران و دفاع از موجوديت ملى ايران نداشت.
اکنون بيش از دو دهه از آن روزها مى گذرد. نسلى که انقلاب کرد و در جنگ شرکت کرد و به نداى رهبران براى دفاع از «کيان اسلام» به قول خودشان «لبيک» گفت، امروز در سنين بازنشستگى يا در آستانه آن است. اکثريت عظيم ايرانيان امروز را مردمى تشکيل می‌دهند که خاطره‌اى از انقلاب و جنگ ندارند. براى اين اکثريت بزرگ جامعه، ايدئولوژى اسلامى نه هويت بخش در نبردى حياتى، که مترادف با مقرراتى تحميلى از بالا و تداعی‌کننده شيوه زندگى سختگيرانه‌اى است که «بالايی‌ها» و «بزرگترها» می‌خواهند. امروز ايدئولوژى اسلامى کارآيى خود را براى نگه داشتن ايرانيان زير هژمونى فکرى حکومت از دست داده است. مدتهاست زمان جايگزينى يا تکميل اين ايدئولوژى فرا رسيده است.

به دنبال تکيه گاهى نو

فردريک تليه از ١۹۹۹ تا ٢٠٠١ وابسته علمى و فرهنگى سفارت فرانسه در تهران بوده است و سپس در وزارت دفاع فرانسه در مقام يک تحليل‌گر مسائل ايران فعاليت کرده است. وى که اکنون در مؤسسه مطالعات بين‌المللى و استراتژيک پاريس به پژوهش اشتغال دارد، در مقاله‌اى تحت عنوان The Iranian Moment تزى را درباره سمت گيرى سياسى و اجتماعى محافظه کاران ايرانى مطرح مى‌کند که خلاصه آن چنين است: «ايدئولوژى، ديگر راهنماى گامها و تعيين‌کننده سياستهاى آنان نيست. به عنوان نمونه، در عرصه اجتماعى، محافظه‌کاران مايل نيستند اعضاى جامعه مدنى را با محو آزادی‌هايى که در دوره خاتمى به سختى به کف آورده‌اند سرخورده کنند. محافظه‌کاران ديگر علاقه‌اى به اسلاميزاسيون نشان نمی‌دهند. در عوض، تمايل آنان متوجه پيشبرد متحول کردن رژيم، با ترک تدريجى قلمرو ايدئولوژيک بی‌اعتبارشده اسلام انقلابى و گذار به توافقى ملى بر سر استقلال ملى و توسعه اقتصادى است.» (۴)
براى ما ايرانيانى که احمدی‌نژاد را به عنوان شاگرد وفادار مصباح يزدى شناخته‌ايم، تز تليه کمى غريب به نظر می‌آيد. اما اين تز، ارزش آن را دارد که نگاهى دوباره بدان بيافکنيم، يک لحظه فرض‌هاى متضاد با آن را فراموش کنيم و در پرتو آن، به رويدادهاى جارى بنگريم. وقتى متن کامل سخنان احمدي‌نژاد در کنفرانس مطبوعاتى ۴ ارديبهشت (و نه فقط اين سخنان، که اغلب سخنان رئيس‌جمهورى اسلامى) را دقيق‌تر بررسى کنيم، به نتايج معينى می‌رسيم. کامپيوتر، کار ما را آسان کرده است: با استفاده از ابزار جستجوگر يک برنامه کامپيوترى، در اين اظهارات احمدی‌نژاد نخست پى واژه «ايران» و سپس به دنبال واژه «اسلام» بگرديد. نتيجه، لااقل در متنى که از سوى خبرگزارى دانشجويان ايران منتشر شده است، «ده‌ها به صفر» به سود ايران و به ضرر اسلام است.
پديده‌هاى ديگرى نيز وجود دارند. احمدی‌نژاد اين روزها بسيار تمايل دارد از خود چهره‌اى نشان دهد که مخالف سخت‌گيرى عليه زنان و جداسازى مردان و زنان است. هم بخشنامه او در مورد اختصاص جايگاه به زنان تماشاچى در استاديومهاى فوتبال با استدلال اهميت ملى مسابقات و هم ابراز مخالفت او با «جدايى مطلق» زنان و مردان در اماکن عمومى، حاوى پيام مهمى است. روحانيون محافظه‌کار به مخالفت با اين گونه سخنان برخاسته‌اند، اما به خوبى می‌دانند اولاً احمدی‌نژاد به آنان وفادار است و ثانياً با هشيارى و بر اساس يک انتخاب حساب‌شده، اين گونه سخن می‌گويد (سخن بر سر اين نيست که اين تصميم‌ها را خود احمدی‌نژاد می‌گيرد يا ديگران). پيام اين سخنان، دورى محتاطانه از تصوير ايدئولوژيکى است که در افکار عمومى ايران از محافظه‌کاران وجود دارد.
توسل به ناسيوناليسم به مثابه تکيه‌گاهى نو، ابداع و ابتکار محافظه‌کاران نيست. سابقه اين رويکرد به دوره رياست جمهورى رفسنجانى می‌رسد. اين تحول در گفتمان حاکم ايران، در دوره خاتمى ادامه يافت و اينک توسط محافظه‌کاران نيز پيش برده می‌شود. بی‌عمامه بودن رئيس مجلس و رئيس جمهور براى نخستين بار پس از يک ربع قرن، تصادفى نيست. آنچه در ايران امروز شاهد آنيم، آن گونه که فردريک تليه به گونه‌اى صائب فرمولبندى کرده است، انتقال بسيار محتاطانه تکيه‌گاه ايدئولوژيک جمهورى اسلامى ايران از ستون در حال فروريزى اسلام انقلابى به ملی‌گرايى ايرانى است. بسيار محتاطانه از اين رو، که حکومت بايد وضع و حال پايگاه اجتماعى سنتى خود را نيز در نظر گيرد. هر چند اين پايگاه سنتى هر روز کوچکتر مي‌شود، اما در تداوم نفوذ و دست بالا داشتن آن در حکومت ذره‌اى نبايد ترديد کرد. «عمود خيمه» و ستون اصلى اين پايگاه، روحانيت شيعه است. اما حتى آنها که در روحانيت حاکم حرف اصلى را مي‌زنند نيز مي‌دانند که جايگزينى براى محکم‌ کردن پايه ايدئولوژيک سست‌شده حکومت از طريق تزريق مقاديرى حساب‌شده از مايه بتون «عرق ملی» بدان، وجود ندارد.
نخستين سفر خارجى احمدی‌نژاد در مقام رياست جمهور، به نيويورک بود. وى را در اين سفر، على لاريجانى همراهى می‌کرد. احمدی‌نژاد در نيويورک علاوه بر شرکت در مجمع عمومى سازمان ملل متحد، همراه با لاريجانى در گردهمايى جمعى از ايرانيان نيز حاضر شد. برخى از حاضران در اين نشست، از لاريجانى نقل کردند که پروژه هسته‌اى حکومت را با ملى شدن نفت مقايسه کرده بود. گويا هنگامى که يکى از حاضران پرسيده بود اگر ملى شدن نفت از نظر آقايان ارج و قرب دارد، چرا حکومت حاضر نشد حتى يک خيابان تهران نيز به نام محمد مصدق بماند. گفته‌اند جواب لاريجانى اين بوده است: «مصدق در قلب ما جاى دارد و نيازى به نام‌گذارى خيابان به اسم او نيست.»
اينها، «تخلف» و «خودسری» امثال لاريجانى و احمدی‌نژاد نيست، «دُز» حساب‌شده ملی‌گرايى است که در عالی‌ترين سطوح حاکميت بر سر کاربرد آن توافق شده است. شايد حتى کل بزرگ شدن پروژه هسته‌اى نيز معلول اين رويکرد و نه از علل آن باشد. بدون اينکه بخواهيم نوعى تئورى «توطئه» سرهم‌بندى کنيم، شايد بد نباشد بدين بيانديشيم که چرا پس از نزديک به دو ده مخفی‌کارى ظاهراً موفقيت‌آميز پيرامون برنامه هسته‌اى رژيم، يک‌باره اين برنامه در تمام ابعاد آن علنى شد.

عرق ملى، سلاحى هميشه کارساز

نقل قول از آدولف هيتلر را در آغاز اين نوشته و قبل از نقل قول احمدی‌نژاد از آن رو نياوردم که ادعا کنم رئيس جمهورى اسلامى ايران مانند صدراعظم هفتاد سال پيش آلمان، در پى به راه انداختن جنگى جهانى و چنگ انداختن بر يک قاره است و چنين پروژه‌اى را امکان‌پذير می‌داند. قصد يکسان‌انگارى نازيسم و حکومت فعلى ايران را نيز ندارم. سخن از يک مشابهت تاريخى ديگر است. نازي‌ها در جمهورى وايمار (١۹١٨ تا ١۹٣٣) روى جريحه‌دار بودن عرق ملى آلمانيها حساب باز کردند و توانستند با شعار انتقام گرفتن از بابت قرارداد «موهن» ورساى که در پايان جنگ جهانى اول به آلمان تحميل شد، از طريق ائتلاف با سلطنت‌طلبان، پرچمداران سنتى ملی‌گرايى آلمانى، به قدرت برسند. هيتلر که براى صدراعظم شدن، به کمک طرفداران آلمان قيصرى نياز داشت، براى صدراعظم ماندن از يارى آنان بی‌نياز شد (تشابهى به ذهن شما نمی‌رسد؟) و خيلى زود امثال فرانتس پاپن رهبر ملى‌گرايان سنتى را به حاشيه قدرت راند.
هيتلر با استفاده از اهرم قدرت، همان الگويى را که براى «آهنين کردن» حزب خود به اجرا گذاشته بود، در سطح ملى اجرا کرد. اکنون، منابع مالى و اجرايى بی‌کران دولت يک قدرت بزرگ صنعتى در اختيار او بود. چنين امکاناتى همواره کارآيى عرق ملى به عنوان سلاحى هميشه کارساز را صدچندان می‌کند. صاحب قدرت است که به مظهر مليت تبديل می‌شود. هيتلر هنگامى که به قدرت رسيد، کمتر از يک سوم آراى آلمانی‌ها را همراه خود داشت. اما در آستانه جنگ جهانى دوم، تنها شش سال پس از قدرت‌گيرى نازی‌ها، اکثريت عظيمى از آلمانی‌ها طرفدار آنان بودند.
ترکيب امکانات يک دولت فربه با ايدئولوژى ناسيوناليسم، وسوسه‌اى است که کمتر دولت اقتدارگرا می‌تواند در برابر آن مقاومت کند، ملاحظات مغاير با آن هرچه می‌خواهد نيرومند باشد. اگر قدرتى بتواند به شهروندان تحت کنترل خود بقبولاند که در محيطى متخاصم، يگانه ضامن جلوگيرى از «وهن» ملى و تنها راه براى احياى غرور يک ملت است، از ميان اين شهروندان، پشتوانه‌اى آهنين براى اين قدرت تأمين خواهد شد. براى پيشبرد چنين پروژه‌اى، گفتمان برونى بايد صلح‌جويانه، و گفتمان درونى ستيزه‌جويانه گزيده شود، صرفنظر از آنکه مقصد واقعى قدرتمندان در سياست خارجى، صلح يا جنگ باشد.
اگر احمدی‌نژاد می‌توانست به زبانى سخن بگويد که جز ايرانيان در جهان کسى آن را نفهمد و کسى از ايرانيان نيز نتواند آن را ترجمه کند، قطعاً به جاى «انرژى هسته‌اى، حق مسلم ماست» می‌گفت «اسلحه هسته‌اى، حق مسلم ماست». حکومت ايران، ميليونها ايرانى را به سبک هيتلر به جايى رسانده است که آماده فرياد کشيدن شعار دومند. واقع‌بينى سياسى حکم می‌کند که اين جمعيت را ناديده نگيريم. شايد زمانى برسد که ديگر نيازى به لاپوشانى شعار دوم نباشد و اين شعار، رسماً اعلام شود. مگر امروز نمی‌گويند «کارى نکنيد که از قرارداد منع اشاعه خارج شويم»؟ ترک ان‌.پى.‌تى به چه معناست؟ اگر چنين شود، با شرايط فعلى متأسفانه شاهد جنبشى گسترده و فراگير در داخل ايران در محکوميت چنين شعارى نخواهيم بود.

در مسابقه ناسيوناليستى برنده کيست؟

در طول ده‌ها سال، بخش بزرگى از نيروهاى سياسى ايران، تعيين‌کننده‌ترين بخش هويت خود را ملی‌گرايى اعلام کرده‌اند. اين نيروها در ٢۵ سال اخير در مواجهه با رژيم اسلامى، کار خود را ساده می‌ديدند: کافى است به مردم ايران بگوييم اين رژيم، به منافع ملى ايران پايبند نيست و به دنبال مصالح ديگرى است. کافى است هر چه «ملی»تر باشيم، آنگاه خواهيم توانست حکومت را هرچه منزوی‌تر کنيم.
اما امروز حريفى جديد و قدرتمند پا به عرصه مسابقه ناسيوناليستى گذاشته است، حريفى که از پشتوانه دلارهاى نفتى و نيروهاى مسلح و زرادخانه بی‌رقيب تبليغاتى برخوردار است. امروز حکومت می‌تواند در انظار ميليونها ايرانى خود را به راحتى مطمئن‌ترين ضامن حفظ تماميت ارضى و اقتدار ملى ايران جلوه دهد. در برابر اين ورود محتاطانه، اما غيرقابل انکار حريفى چنين قدرتمند به مسابقه ملی‌گرايانه، نيروهاى ملى ايران چه چاره انديشيده‌اند؟
يک ناظر چپ، شايد صلاحيت گذاشتن راه پيش پاى نيروهاى ملى را نداشته باشد. اما به نظر می‌رسد صحنه سياست ايران، نيازمند تبيين هويت نيروهاى سياسى نه بر اساس مقولاتى سنتى مانند «ملی»، که بر بنياد هويت سياسى و اجتماعى اين نيروها باشد. همانگونه که امروز ديگر صرف «عدالتخواهی» بدون تکميل شدن با هويت تجددطلبانه، خرافه ستيزى و جهان گرايى، براى تبيين هويت چپ کفايت نمی‌کند، نيروهاى سياسى دمکرات ميانه ايران نيز ديگر نخواهند توانست با اکتفا به «ملی» بودن هويت خود را تبيين کنند. صداى آنها هر چه هم بگويند که پاسداران منافع ملى ايرانند، در غبار آوردگاهى که ميداندار اصلى آن صاحبان قدرت و امکانات‌اند، برد زيادى ندارد.

١١ ارديبهشت ١٣٨۵


پانويس ها ١) سخنرانى آدولف هيتلر براى نمايندگان مطبوعات آلمان درباره وظايف تبليغات در خدمت سياست خارجى آلمان، ١٠ نوامبر ١۹٣٨، منبع: Wolfgang Michalka (Hg.), Das Dritte Reich, Bd. 1, München 1985, S. 261 ff. ٢) سخنان محمود احمدی‌نژاد ‌در کنفرانس مطبوعاتى ۴ ارديبهشت ١٣٨۵، منبع: http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-703052 ٣) همانجا ۴) رجوع کنيد به: The Iranian Moment. Frédéric Tellier. Policy Focus #52. February 2006